شانس- زنده -ماندن

آوَخت, [۰۱٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۲۲]
*شانس زنده ماندن*
(۱)
از چندین فرزند ما سه نفر توچین شده زنده ماندیم تا چند ین دوری سوار چرخ فلک روز گار شویم . نه “نگهدار” ی ماند ، با اینکه نخستین فرزند با این امید نام نهادند که خدا اورا نگه دارد او در همان یکی دوسال پس از زادن در ۱۳۲۰ در گذشت و نه “سُنگر” ی که تنها تا ده سالگی توانست سَنگر زندگی را داشته باشد ، پای سید مظفر خاکش کردند و پدرم در میان دستان دو کس که بازویش را گرفته بودند زوز می زد که خود را بکند و به زیر چرخ های خودرو در مسیر خیابان راسته شهر “رضاشاه کبیر ” ( امام خمینی فعلی) بیندازد و از زندگی رها شود ‌که اگر می کرد این من نمی دانم کجای زمین زاده می شدم؟ یا نبودم ؟ ، چه “دُخی” هایی که تا چشمشان به جهان هستی باز می شد پیک مرگ جان آنها را می گرفت. سالهای گذر از بلا ، قحطی ، سال دردی ، سالهای جنگ‌ جهانی دوم ، روزگار دور افتادگی روستا، سال های ارزش پیداکردن تخمِ ” تولُو” ( پنیرک) برای برز ( بذر) پاشی تا جای گندم را بگیرد و هسته خرما برای آرد کردن . پیش و پس از ما ۳ نفر بچه هایی زاده شدند ومردند .

واپسین ها جمولی ( دوقلو) هایی بودند که یکی پس از ۳ و دیگری پس از ۷ روز روی الک گردانی دستان پدر چهره اش سفید شد و جان داد و آنگاه مادر را نیز ” سرخور” کردند و به یک بیماری درگذشت.

اکنون ما سه فرزند ؛
یه کاکا بزرگتر که در زمستان ۱۳۲۷ زاده شد ، زمانی که فرمانده لشکر ( به گفته ای تیمسار سید نعمت الله نصیری، سرگُمار گذشته ساواک شاه که در روزهای آغازین خیزش ۵۷ تیرباران شد )، برای کاری به روستای زادگاهمان رفیع آباد ، جایگاه زمامداری خان و کلانتر ” تارُم زمین ” آمده بود و نام کاکای ما را برای یادمان تاریخ ” لشکری” گذاشتند. که در همه زندگی خود با نامش درد سر داشت و گمانها می رفت که نام خانوادگی است .
من اما سالی زاده شدم که عمویم سالهای سربازیش پایان یافته بود ، سال ۱۳۳۴
، سالهای از تلاطم مصدقی افتادن. او زنده باد های مصدقی و جاوید باد شاه های گذران سربازی را که در رژه نظامی بندر روی داده بود به پدرم که برادری بود با سالیانی بزرگتر از او بازگو می کرد…. با سواد ملا مکتبی اش نام مرا از درون قرآن و داستان ” یوسف و زلیخا” در آورد و ” یعقوب” نهاد . خواهر کوچکترم را ” والده ی خان” ( زبیده خاتون کلانتر) چون بهنگام آگاهی، دم نوش آویشن نوشیده بود ، ” اُوشن ” نام نهاد ، اما برای پرهیز از درد سر سجلی خواهرم دارنده نام شناسنامه ای ” نورسته” از دو خواهران مرده شده بود با دو سال از من بالاتر!
ما از بیماری های سیا سرفه ، و سرخک که هرگاه می آمد و جان نیمی از بچه های ده می گرفت رهایی یافته بودیم ..‌

(۲)
کودکی من همراه با کودکان دیگر اینگونه نشو و نما کرد : با جامه های چیت یزدی یقه کیپ بلند و چاک دار و بی پیژامه و پاپتی با دعا نوشته های چارته ( چهار تا) شده که در پارچه هایی دوخته شده که به اندازه ی مهر نماز بر سر دوش با سوزن قفلی ( سنجاق قفلی) گیره زده شده بود با این باور که کودک بی گزند بزرگ‌ شود و اگر می مرد که می گفتند خواست خدا بوده است.‌
می گفتند کودک پسر که دیده می گشاید تا مرد شدن از چهار گسل دشوار باید گذر کند : بیماری سرخک ، ختنه، سربازی و پیوند زناشویی .
سربازی را هجرانی جگر سوز برای فرزند دانسته و از همان آغاز کوشش می کردند تا با پیش زمینه ای مانند شناسنامه بزرگ گرفتن و زناشویی جلو انداختن برای بخشودگی ” معاعیت” فراهم کنند.
سرخک را “مبارکی” می گفتند تا با این گفته آرزومندانه ، کودک زمان بیماری را به مبارکی( بی مرگی) بگذراند ..
بهنگام واگیردار شدن سرخک پارچه های سرخ بر پیکر بیمار و در و دیوار اتاق قرنطینه ی او آویزان می شد و یک باره روستا به مانند پادگان بریگارد سرخ می شد .‌..کودکی که سرخک نمی گرفت با بیم و امید به آینده چشم می دوختند و من و خواهرم چند سال از این بیم و امید ها از سر گذراندیم که در گذر داستان به آن پرداخته می شود. ..کُکِ شوک( سیاه سرفه) که خود به یاد نمی آورم زودتر گریبانگیر من شد که به هنگام بارچرونی ( ییلاق بهاری برای چراندن چهارپایان ) در روستای کَهن (مرز لارستان ) تا پای مرگ به آن دچار شده بودم و سرفه زدن های پس آمدی تا چند سال داشتم.
رویداد هایی دیگر نجات یافتگی از مرگ یکی غوت ( قورت) دادن حبه ای تریاک از مهمان خانه بود که در گلویم گیر کرده بود ، با چشمانی بر آمده و نفس بند آمده ، امیر ی همسایه ی بیتال ، به زحمت از گلویم در آورد.
روزی دیگر در پهنابه ی جوی جلوی ده ( خیابانی ) با به زیر آبی رفتن خود به هنگامی که می خواستم بالا بیایم از هر سو خود را زیر فرشی بزرگ می یافتم و آنقدر آب خوردم و دست و پا زدم تا زنان گلیم شوی دانستند و مرا از زندان زیر آبی رهانیدند.
چشم و دل کودکیم که

آوَخت, [۰۱٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۲۲]
باز شد در جهانی میان دشتی گرد خود را می یافتم که گرد بر گرد این دشت رشته کوه هایی دژ مانند نمو دار است و خورشید از پس کوه با هیبت گهکم بر می آید و در پس کوه کوچک‌ گله گاه فرو می رفت و بدینسان طلوع را “روز اَ کوه برآمده” و غروب را ” روز اَ کوه رُو” می گفتند. .
شوره گزان دشت برای کودکان و بزرگان پناهگاهی برای صحرا رفتن و وانهادگی ( تخلی ) و همچنین شکوفایی اندیشه بود …گاه دیده می شد که گروهی با فراخوانی ” بیاین بریم به صحرا ” ، هر کسی در پناه شوره گزی پنهان می شد …
بر گ‌ شوره گزان به مانند دستمال توالت های امروز پاک کننده هایی بودند، اما با ویژگی نمکین گند زدایی !

(۳)
آوازهای دلنشین از سوزناکی نی و شروه و شاد انگیز ساز و نقاره آهنگی درهمی در هوش من تنیده شد تا در خلوتکده ی خود ترانه ای کودکانه ای بیافرینم : ” به جان تو ننو ننو ، رفت جان تو ننو ننو..”
روزی مادرم گفته بود که تا من برگردم خانه، این خواهرت در گهواره گریه نکند و من هنگامی که خواهر به گریه آمد با تاب دادن گهواره این ترانه ی من در آوردی را خواندم : ” به جان تو ننو ننو ..رفت جان تو ننو ننو …” …اما او گریه اش بند نیامد بیشتر شد ..بالش را روی دهان او گذاشتم و رویش نشستم تا مادر سر رسید و با چشمان در آمده مرا نهیب زد …گفتم داشت گریه می کرد!
کوچ کردن های مهرجونی ( مهرگانی) رنگی ترین یادهای کودکی من پیش از رفتن به دبستان است . مهرجون ( مهرگان) به هنگامه ی برداشت خرما گفته می شود که در میانه ی مهرماه آغاز می گردد و بر گرفته از جشن باستانی مهرگان است که در این هنگامه پس از نوروز برجسته ترین جشن بوده است.‌
در این هنگامه پدرم گاه با نام پیشه ی ” ضابط” که کارش گرد آوری و نگهداری از خرما و مُغان ( نخلها) خان بود به همراه گروهی به روستای گهکم می رفت و گاهی هم با پیشه ی پیله وری ( بیشتر گندم در برابر خرما) به برآفتاب می رفت .
به گهکم رفتن شبانه ای یاد دارم که هرگامی که با سوار برالاغ پیش می رفتیم سیاهی کوه بزرگ گهکم بیشتر نمایان می شد و سراپا شور داشتم که به کوه برسم .
در گهکم در کنار مغ بُری و خرما چینی شبها سراپا گوش به آوخت ( قصه) های عمو خدا داد می دادیم که با کلاه لبه تاب دار خود پُکی به کلیون (قلیان) می زد و آوخت می گفت : جن ، دیو ، حور و پری، پادشاه و وزیر ..‌کلید واژه هایی بودند که برایم استوره های رویا انگیز بود و گمان می کردم که در پس آن کوه بزرگ جا دارند . مکلو ، غلو و روزو همبازی های مادینه من در مُغستان گهکم بود .‌.روزی با سیاوش دنبال مغ های تاک و دور افتاده مانند سه مُغی رفیع آباد می گشتیم تا پای آن “خَنَکو”( خانه های گلی بچگانه) درست کنیم.
قنات ولرم گهکم با ویژگی اُوبادی ( آبمعدنی) خود جایی برای آبتنی همگانی بود به دور از درد سر های آب گرم کردن در دیگ.
چرک زدایی با سنگ و سفیداب کشیدن و سر شستن با گل سرشوی که از کوه های دور و بر بدست می آمد آدم را پس از آن سبک و پر انرژی می کرد‌.
در برآفتاب رنگ و بویی دگر داشت پدرم در خانه ی مادر رمضان می ماند و به کارش می پرداخت . در آنجا گُلَت و کوثره که از پیش( برگ ) های خود مُغ بافته می شد انبان هایی بودند برای جابجایی و نگهداری خرما .‌ .. خرماهای هسته در آورده ی پیارم که به گونه گردی نان چیده می شد و به آن ” کُلُک خرما ” می گفتند خوراک ویژه ای بود. رشته کوه های تو در تو، روزی من و خواهرم را بر سر شور انداخت که به آستانه ی کوه برویم و هرچه گمان می کردیم که داریم نزدیک می شویم نمی رسیدیم ، خواهرم گریه سر می داد که چرا نمی رسیم؟ تا صدایی از پشت سرمان شنیدیم که برادرم دوان دوان مارا ندا داد که بر گردیم .‌ اوباد ( آب معدنی) اُو رو شو ( آب ریشو ) در میان نیزارها در پناه کوه و آبتنی در آن با نیش زدن ماهی های ریز خستگی را از تن می زدود . با یاد آبتنی دخترکی پریچهره و آشنا که آرام در میانه این چشمه غنوده بود به یاد حور و پری های آوخت عمو خداداد افتادم و سالیانی پس از آن سروده نظامی در داستان ” خسر و شیرین ” در تماشا سروده ی زیبا ی آبتنی ” شیرین” و پس از آن با این سروده ی فروغ فرخ زاد با نام : ” آبتنی” هم نگاهی دیگر و همیشگی داد :
“لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز پیکر خود را به آب چشمه بشویم .‌.‌.

(۴)
در گذر از روزها شور و انگیزه کار در بیابان مرا بر انگیخت تا همراه دو سه تن از کودکان بزرگتر از خود به دنبال گله های گوسفند روم ..جست و خیز بز و میش و بره ها با گرد آوری آنها با چوب گز سرگرمی شاد انگیز ی بود ..پسین به هنگام آوردن گوسفندان ، آنها به پیشه ی شبانی از خانه ها یک دسته نان چوبه ای می گرفتند و من هم چون به همراه بودم از این مزد بهره ای بردم وبا این نخستین دستنمزد نان را به خانه بردم .

آوَخت, [۰۱٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۲۲]
ما در این کار خشمگین شد و گفت که این کار ‌مال خودشان است ..ما گاو داریم و باید کاهشوری یاد بگیری …
اما کار آموزدگی کودک را با آوردن یک کوله هیزم از دشت کنار ده نکو داشت می شد .
بین هفت هشت ساله بندی ستیلی دوسه متری را بمن دادند و به همراه برادرم در رودخانه ی خشک کنار ده برای چیدن هیزم رفتم ، کوله ای از چوب خشک درختان گز ، کنار و کُورک ( کهور) گرد آوری کرده و به کمک برادرم با بند به پشتم بستم و راهی ده و خانه شدم .
به هنگام پا گذاشتن در فضا ( حیاط) صدای چنگ و شَوا ( کِل و هورا) از نزدیکان بلند شد . مادرم مرا با کوله ای هیزمی بر پشت بر روی دلّه ای ( حلب) نشاند و با چنگ زدن ( کِل زدن ) نقل رو سر من پاشید و پس از آن با بازکردن بند کوله ی هیزم را به زمین گذاشتم.
از آنجایی که نیگ و کُردی ( نی و شروه) زدن نغمه ی همگانی روستا بود و از هر کنج و خانه و کوی و برزنی شنیده می شد ، چه خواندن مادران در پای گُو چوک ( گهواره ) فرزندان و چه کسانی که در انجام کاری مانند چیلُک ریسی ( طناب بافی با برگ های نخل ) که از کارهای سرگرم کننده بود و چه کسانی که بر گرده ی الاغی سوار بودند به گوش می رسید ، بچه های کوچک هم به فراخور شنیدن ها یکی دو بند کُردی خوانی یاد می گرفتند در آن زمان من یک بند کُردی که در ستایش خان تارم زمین بنشین در قلعه ی رفیع آباد بود یاد گرفته بودم ، پدرم در یک شب چله که مردم برای آوخت ( قصه) گفتن و گوش دادن به خواندن کتاب ” خرم و زیبا ” گرد هم آمده بودند برد و در جلوی خان گفت که دو بیتی را با نوای شروه بخوانم و من چنین خواندم :

کَفه ی گله گاه دولغ* شبارن
سر مِشتی فلک میدون لارن
سلام از من به صولت پور رسونید
مِشی عبدل سر فتنه شبارِن
( * دولَغ: دیولاخ ، گرد و خاک )
این دوبیتی در پیوند با کسان یاد شده بود که در روستای گله گاه در پایین تارم زمین بود که خواهان به در آمدن از زیر کلانتری تهمتن خان صولت پور بودند و خواستار بنیان گذاری ” ژاندارمری” در آن جا بودند و برای این کار برای خواسته اشان به کاخ شاه در تهران هم رفته بودند ‌
(۵)

سر و گوشم به پیرامونی فرا تر از گود تارم زمین باز می شود …از راه “قطبی” کوچ مهرجانی به حاجی آباد می کردیم بنا به پیشه ی ” ضابط” خان بودن پدرم. شبی در بین راه در پای کاروانسرای گهکم می خوابیم .. در مُغ زاد ، مُغ بُری می شود و پس از آن در مُغان بلند شاغونی – شانی ( شاهانی) برای مُغ بُری اتراق می کنیم ..برج و بارویی بر روی بلندی و راسته خیابانی که مغازه هایی به رست ( ردیف ) در دوسوی آن است برایم تازگی داشت. حاجی آباد کلدان آن زمان ( ۱۳۴۰) ، ۲۵ سالی بود که با سامان دهی کشوری کانون بخش “سعادت آباد ” شده بود.

رویداد ” انقلاب شاه و ملت ” و بازخورد ” اصلاحات ارضی ” در زمستان سرد ۱۳۴۱ از یادمان های برجسته من است . برای نخستین بار پوستری دیدم که از سوی یک خودرو جیپ ارتشی در روستا پخش شد‌ . نمونه پوستر : فرتورهایی بود از کورش ، اردشیر بابکان ، ..تا نادر افشار که دارند به رضاشاه می گویند تو مام میهنی ، راه مارا رهرو باش و رضا شاه در فراگردی فرشته گون که مام میهن است سرزمین ایران را در آغوش گرفته است ..‌
برای جشن این” انقلاب”، مردم ده به آموزشگاه ( مدرسه) گلی روستای تارم فراخوانده شد …در آنجا با ساز و نقاره با ساز زدن ( سُرنا و کرنا زدن ) حسین امامدادی نامدار و نقاره زنی استا شیرخان امامدادی ، جشنی با شکوه بر گزار شد ، کشاورزان روستای گنج و تارم سر شار از شادی با بیل های خود به پایکوبی می پرداختند .
بخشی از زمین های اربابان زردشتی : ارباب شاهرخ کیانیان و ارباب اسفندیار سروشیان به کشاورزان واگذار شد اما پیوند کشاورزان رفیع آباد با تهمتن خان صولت پور همچنان به روال پیش ماند .
با اینکه اکنون ۷ ساله بودم شناسنامه ام ۴ سال بود . به نوشته ها کنجکاو شده بودم ، کارت های سفید چار گوش سر و بن درون پاکت و پاکت های گلبهی رنگ چای گلابی کلکته که رویش نوشته هایی فارسی و هندی بود، را نگه می داشتم و به نوشته ها خیره می شدم . هر واکه ای به کسی یا چیزی نام می گذاشتم . برای نمونه واکه ی *” ج”* را ” به داراب ” یکی از پیرمردان خمیده و واکه ی *” م”* را به ” مهتابو” دختری از خویشاوندان می خواندم که پس از آن پی بردم که واکه نخست نام ” مهتابو ” هم می باشد .‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۲٫۰۹٫۱۸ ۰۷:۴۳]
‌*شانس زنده ماندن*

(۶)

نشانه هایی از آمدن زمان پیشه وری ( عصر صنعتی) به روستاها پدیدار شده است ..
از سوی خان “تراکتور” که روستاییان به آن ” تَرَتول” می گفتند و کامیون “اینترناش “و سپس “دَج” آورده شد . راننده که با گویش فرنگی : “شوفر ” ادا می شد یکی فضل الله شوفر تَرَتول بود و یکی هم عرب شوفر کامیون که هر دو سیرجانی بودند .
روزی در سر خرمن گندم ، فضل الله راننده ی تراکتور از کاور ( کپر ) بیرون آمد و چشمش به من افتاد و برای آب آوردن به درون کاور فرا خواند .‌.من زهره ترک شده پا به فرار گذاشتم.
در روستا شوفری بسیار پیشه ی برجسته ای می دانستند و همچنین ترسناک ساختن برای بچه ها به جای لولو به کار بردن که اگر چنان کنی می گم “عرب” بیاد بخورتت و همین شوند این شده بود که هنگامیکه صدای کامیون عرب و صدای تراکتور فضل الله می آمد بچه ها می دویدند و به خانه هایشان می رفتند.
کامیون با هِندِل ( Handel) که میله ای بود و به درون سوراخی که ” استارت” آن بود فرو می بردند تا چاولو ( روشن) شود . هِندِل زدن کامیون به نیروی تن و بازوی بالایی نیاز بود و این کار از سرگرمی و زور آزمایی ماجرا جویان جوانی شده بود تا دو مندویی ( مسابقه ) بگذارند که کی با دوران زودتر هِندل کامیون را روشن کند. واژه های فرنگی : “شوفر” ، ” چاولو” ، ” ماشین ” ، موتور ، هِندِل ، باک ، دیسک ، تایر و ….با واژه های بومی : گُودار ( گاودار) ، راه انداختن، گاو و خر و لِنگار ( خیش) در برابر هم به پیش می رفتند تا دوران کشاورزی را به چالش بکشد.
تلمبه ها ی بلا کِستون هم برای کشیدن آب سر و کله اشان پیدا شد تا دوران چرخ های آب کشی از چاه بسر رسد .
به جای علی یزدی ، حسین یزدی ، غفار هاشمی که با الاغ تنخواه ( پارچه ) برای فروش می آوردند کامیونی از سیرجان با باری از پارچه و کفش های لاستیکی می آمدند .‌ اما از آن سو بازار الاغ فروشی در روی جلوی ده ( خیابانی ) همچنان برپا بود …پدرم کارشناس دانستن سن الاغ از روی دندان ها یشان بود‌. خودمان یک نره الاغی نامدار و تیزرویی داشتیم که از نمونه های الاغی بود که به آن خر سُوز می گفتند و پدرم نامش ” سلحشور ” گذاشته بود. …این الاغ روزی که کوشش می کرد به نان هایی که مادرم می پخت دهان بزند من با راندنش ، لگدی به سویم پرتاب کرد که گوشه ی راست لب بالایی من شکفته شد و مادرم با درهم کردن دوا هایی مانند دارِ زرد ، گوزه ( انزروت) و… در جای پارگی گذاشت و پس از زمانی بهم جوش خورد و گوشت آورد اما جایش ماند و تا هنوز هم کمی جایش مانده است . پدرم بدین شوند “سلحشور ” را با بهای چندین من گندم را فروخت ! …

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۰۳:۱۹]
[ Audio file : maraseme arosi haj3.mp3 ]

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۰۳:۱۹]
[ Audio file : maraseme arosi haj2.mp3 ]

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۰۳:۱۹]
[ Audio file : miras arosi26.haji abad1.mp3 ]

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۰۳:۲۴]
ضبط رادیویی آیین عروسی شمال هرمزگان از برنامه آیین کهن
مجری : خانم گیلیاردی
نویسنده و خواننده : یعقوب باوقار زعیمی
نوازنده : عباس پور اسدی

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۱۵]
*شانس زنده ماندن*

(۷)

یادی هم از سال ملخی بشود که در دور بر سال ۴۰ بود ، لشکر ملخ از آسمان به روستا یورش برد و به جان کنجیت ها ( کنجد ) افتاد..‌ ملخ ها آن اندازه زیاد بودند که مانند ابرهای سیاه جلوی خورشید در پهنای آسمان ده را فراگرفته بودند.
مردم چاره ای ندیدند تا از کشتزار ها نومید گشته ، مردها با چادر دُگُرد ( چادرشب ) ‌و زن ها با چادر سرشان به شکار و گرد آوری ملخ ها ی کُناری راهی کشتزار پایین ده می شدند .

نه در کوه سبزی ماند و نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
سعدی

برای خوراک سر دستی پر و بال ملخ را کنده در روی تابه کباب می کردند و می خوردند و یا برای تهیه کوت ( قوت) خوراکی ملخ ها می جوشاندند در پشت بام ها آفتاب کرده و سپس پوست کنده و خشک شده نگه می داشتند تا کاتغ ملخ درست کنند ..مانند کار خوراکی که با میگو می کنند به همینگونه تا سال های پنجاه در دیار ما به میگو : ملخ دریایی می گفتتد ‌…
به ماهی های بزرگ نمک زده که از بندر می آوردند و برای گربه نبردن از شیروانی خانه آویزان می کردند ماهی گوشتی می گفتند.

روزی من چند تا بچه در مغستان ده پای گپ پیرترین زن ده ( دی حسین رجب ) نشسته بودیم ..می گفت : زمونه هَلِش (عوض) شده مردم چند روز میشه همدیگر را نمی بینند! …با اینکه همه چیز تو خونه دارند …کتری ، غوری ، منقل ، تابه … زمان ما یه نفر دونفر بود که آب پز داشت ( کاسه ای فلزی که آب در آن برای درست کردن چای آب جوش می دادند ) و هر روز خانواده ها در پسین گرد هم می آمدند باهم چای می خوردند …بگو بخند …اکنون درسته همه کس این چیزها را دارد اما مانند او زمون ها هر روز همدیگر را نمی بینند !

هارمان روستا درهمی بود از فرهنگ های دیرین مردم در باورهای بومی و دینی.
دو آئینی که بیشتر انجام می شد نوروز و خواندن کتاب مشکل گشا بود‌‌
نوروز با آیین ویژه ی گِلَک ( گِل سرخ) زنی بر دور و روی درهای خانه ، روی سر و پیشانی بچه ها ، شاخ و پیشانی چهارپایان ، کنده ی نخل ها و درختان ، گوچوک خوری ( تاب خوری) . که شور و هیجانی در زن و مرد برپا می شد .

خواندن کتاب مشکل گشا در شب های آدینه که سروده هایی در ستایش پیامبران و امامان بود .‌ داستان خضر و حضرت علی ، داستان رویایی پیرمرد خارکش که پس از خواندن نقل و نخود و کشمش ویژه مشکل گشا پخش می شد .
خواندن فاتحه برای در گذشتگان و دعای حصار کردن حیوانات هم از باورهای همیشگی بود.
اما بازی ها و سرگرمی ها بسیار بودند که در جای دیگر همراه با آئین های بالا گسترده نوشته شده است.
در کنار این ها عشق و دلدادگی در روستا پرده از کار همه بر می داشت .‌‌..
انسان هایی با رفتارهایی از پیشینه ی نیاکان .
مانند همه جا در روستای ما رفتار ها و کنش های ناهمگون بود ، در کنار واژه های ورجاوند ( مقدس) ، واژه های دشنامی تا به شوخی هم کاربرد داشت با انبوهی از رویداد ها و زبانزدهایی که گفتنش را نادرست می دانند، اما هر کودک خواهی نخواهی می دید و می شنوید .

کامیون و تراکتور خان گاه سرگرمی بود برای سواری خوردن. آنها یی که جوان و مرد بودند از ” عرب” راننده ی کامیون می خواستند تا پنجه رکابی سوار شوند. پنجه رکابی به ایستاده سوار شدن بر روی رکاب ( پله های سوار شدن ) بود که به هنگام راندن کامیون ، رکاب سوار بادی به سر و تنبانش می افتاد و کیف می کرد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۱۵]
‌*شانس زنده ماندن*

(۸)

خان با کامیون خود هندوانه و خربزه بار می زد و به بندر می برد و گاه چند نفری هم دنبال خود می برد برای کمک و گاهی هم برای گرفتن وام کشاورزی .
بک بار برای من این یادمان شد که در تابستان ۱۳۴۲ به همراه پدرم و دوسه تن دیگر با کامیون خان به بندر بروم. در اتاق کامیون قدم نمی رسید که درازی راه و دور وبر را ببینم …گاهی پدرم مرا بلند می کرد …شب در پر آبدین خوابیدیم . تونل تنگ زاغ هنوز نبود . در کافه کاوری ( کپری) ناشتا خوردیم .‌ به نزدیک بندر که رسیدیم پدرم مرا روی باربند گذاشت تا از دور بندر را ببینم . در بندر ما به مسافرخانه ی “علی کورو” ( دور و بر هتل کوثر اکنونی – میدان شهربانی) جاگیر شدیم .
در یکی دو روز در بندر ماندن این یادمان ها برایم ماند:
در کنار دیوار بلند زندان شهربانی ( سیتی سنتر اکنونی) پاسبانی نگهبان بود که صداهایی هم از درون زندان می آمد .
نخستین بستنی را در خیابان بهادر روبروی بانک صادرات اکنونی خوردم ..پدرم گفت یه بارگی نخوری که زیاد سرده ..‌با این قاشق بخور …مزه شیری آن بستنی هنوز انگار در دهانم مانده است …در کافه ی قنبر حیدری ( کنبر سبیل) در همان خیابان کناره دهنه ی بازار چلو ماهی خوردیم .‌‌ رستم دایی ام در آنجا دیدیم ‌ به من شیوه ی قاشق چنگال به دست گرفتن و با آن خوراک خوردن را یاد داد .
در بازار مردی به نام (رکنی) شربت آب لیموی تازه با لیوان های بزرگ شیشه ای می فروخت ( امروز با نا تازگی آب لیمو و در لیوان های یک بار ه ای یان ده ) . پسران رکنی : اسحاق و موسی اکنون از دوستانند ..‌همین امروز موسی را که کفش فروشی دارد در همان جای پدرش دیدم که پنجاه و پنج سال پیش پدرش را !

پسین بندر با پدرم در روی دیواره ای بلوار روبروی تندیس رضاشاه نشسته بودیم تا دست دراز کردم و به پدر گفتم : اون کیه؟ .‌‌..پدر م دستم کشید که پاسپان ها می گیرند ! …گفت : اون مجسمه ی رضاشاه ، پدر شاهنشاهه که خودش از این راه بندر رفت خارج و این با یه چیزایی را کار دستی آدمی مانند خودش درست کردند و تکان نمی خورد…در دنباله گپش با همراهان گفت که خاک میهن هم برداشته بود و اینجا در دستش نشان دادند .
با پدرم به سینما شهرزاد ( شل کن) * رفتم و برایم هیجان انگیز بود که آدم های بزرگتر از آدم های دور و بر با کارهای شگفت آور و خواندن ترانه انجام می دهند . این فیلم نخستین دیدنی را با بازی محمدعلی فردین در ” گنج قارون” بود . سینما از بالا رویش گرفته نبود و کسانی که نمی خواستند پول بلیط بدهند از روی دیوار بانک ملی یا درختان کناری بالا می رفتند و نگاه می کردند.
دریا برایم شگفت انگیز تر از از همه چیز بود که این همه آب آنورش کجاست ؟
برای همین روز پس از آن که پدرم و همراهان با خان به بانک برای گرفتن وام رفته بودند و مرا گفتند بمانم جایی نروم که گم می شوم …دزدکی رفتم کنار دریا ، مات تماشای آبهای نیلگون و صدای امواج آن بودم . پس از دو ساعتی که به سوی مسافرخانه رفتم ..در میانه ی راه پدرم و امیرقلی سالاری از همراهان را دیدم که عرق ریزان و هراسان با دیدن من نفس زدنشان آرام شد و بر افروخته به من گفتند چرا رفتی بیرون ما دَوَل و دنیا دنبالت گشتیم. گفتم دریا رفتم . امیرقلی همچنان نفس زنان گفت : من هم گمانم بر این بود ‌که این بچه رفته تو دریا غرق شده رفته …
با بر گشت به روستا با دیده های کسان و نمادها و تندیس رضاشاه و نیز دیدن فیلم سینما ، در کاور کوچک فضای بزرگ خانه امان با شَل ( گل شَل شده ) بر روی دیوار ، چارگوشی دابشتی ( دوشت ) درست کرده و با شَل، آدمک هایی درست کرده به این پرده ی گلی چسبانده و به آن سینما شل کن نام نهادم! …همبازی هایم برای همکاری و تماشا به آنجا می آوردم …
و با این کار به گونه ای نو ی خونَکو ( خانه های کوچک گلی کودکانه) درست می کردیم .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۰۵:۴۷]
‌*شانس زنده ماندن*

(۹)

سه سال از شناسنامه ام بزرگترم . آن زمان که به شناسنامه ، ” سِجِل” می گفتند، به اداره آن : اداره ی احصائیه و سجل احوال ” می گفتند . هر از چند گاهی فرستاده اداره ی یاد شده از حاجی آباد به روستاها می آمد و با هماهنگی کدخدای ده یک گروه که در رده های نزدیک بهم سن داشتند با پرسش از پدرانشان شناسنامه در می دادند . پدران هم بیشتر سن پسران را به همانگونه که گفته شد تا اینکه به زمان سربازی برسند دارای زن و بچه شوند و راهی برای بخشش از سربازی رفتن بشود ،؛در تاریخ زاد روز کوششی نمی شد که درست همان روزی که به دنیا آمده اند در شناسنامه نوشته شود و بیشتر روز آغاز سال می نوشتند با اینکه آنهایی که نزدیکانشان مُلا ( سواد دار) بودند جایی در پشت قرآن یا دفتری تاریخ درست زایش را البته به روز و سال و ماه ماهی (قمری ) یادداشت می کردند.

رویداد سجلی من نیز بر همین منوال شد به همراه چند تن از هم سن و سالان: نوازالله ، نعمت الله ، غلامشاه ، محمود، یوسف ، شهریار و..‌ با هماهنگی کدخدا یاور باوقار شدیم : :اول فروردین ۱۳۳۷ ‌.

اکنون با شناسامه ی ۵ سال و سن ۸ سال پدرم بر آن است که در این روز های پایانی آبان ماه که از مهرجونی ( مُغ بری) از روستای برآفتاب برگشته ایم به روستای ” تارُم” ببرد تا برای نامنویسی با نشان دادن هیکلم به مدیر مدرسه بپذیراند که به سن شناسامه ام گیر ندهد .

مدرسه گلی تارم در نخست ساختمان رها شده از قلعه ی مرتضی چوبینه ( نماینده ارباب اسفند یار سروشیان زردشتی ) بود که این ساختمان گلی پس از آن پاسگاه ژاندارمری جای گرفته بود و پس از رفتن ژاندارمری به روستای ” گهکم” پنج دری آن که به گونه ی کپه ( گنبدی) با مهرازی ( معماری ) کرمانی ، برای دبستان بهره وری شد .
پدرم دانسته بود که در تارم مدرسه پا گرفته است و دوتن از هم بازی هایم ( نوازالله و غلامشاه ) یک ماهی است به مدرسه رفته اند و با نامنویسی من، پس از “داور خواجه” که یکی دوسالی از ما جلوتر و در پتکوئیه رفته بود. اکنون نخستین کسانی بودیم که از رفیع آباد پا به مدرسه در تارم گذاشته بودیم . این رویداد پس از برچیدن ” مکتب خانه ” رفیع آباد ” به سبب نابینا شدن ” ملا علی نیکخو ” و نیز زمانه ی گشایش آموزش های نوین دولتی انجام گرفت .
ملا علی نیکخو نامدار به ” کلعلی ذاکری” با دستور والده ی خان ( زبیده خاتون ) ، کلانتر بیوه رفیع آباد از دُرز و سایبان به رفیع آباد آمده بود تا مکتبخانه را راه بیندازد . ملا علی مردی وارسته و معتمد ده بود ‌و افزون بر مکتبداری حکم مرجع دینی هم داشت . با نابینایی که داشت به کمک فرزندان خود از پایین ده به خانه ی منبر ده در کنار قلعه می آمد و بر پشت بام آن با پرسش از نشانه های زرده ی شوم ( گاه مغرب) ، اذان سر می داد. ره آورد ملا کردن ملا علی ، چند تن از روستا بودند که از آن میان : زنده باد ” شهپر ” دختر خان بود.. برادر بزرگ من هم اکنون دوره چهار پنجساله مکتب را گذرانده بود و خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و کتاب خرم و زیبا را با نوا می خواند .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۰۹:۵۱]
[۹/۷،‏ ۲:۴۴] یعقوب باوقار زعیمی: ‌*شانس زنده ماندن*

(۱۰)

اکنون از کوچ مهر جونی روستای برآفتاب بر گشته ایم ، روز های واپسین آبان ماه است ، هنگامه ی تخم کار ( بذر افشانی) و از سویی کولک چینی ( برداشت پنبه) و لیمو چینی و پایان خرما چینی در رفیع آباد بوی هوای ویژه ای پراکنده است .

پدرم یک جامه ی آبی یقه کیپ راه راه و چاک دار با پیژامه ای همرنگ که دمپای آن کِرمک ( نوار) بود با یک جفت مَلیکی ( گونه ای پاموش گیوه با پوزه و پاشنه چرمی دار ) از حسین یزدی در برآفتاب خریده بود و این ها را پوشیدم تا به سوی مدرسه ی تارم برای نام نویسی کلاس اول دبستان بروم…برای خودم هم باور نکردنی بود که تا آن زمان یادم نمی آید پاپوشی پوشیده بودم. در روستا بچه ها تا زمانیکه بزرگ می شدند پا پوش و کفشی نمی پوشیدند .. رفیع آباد زمینش گِلی و دور و بر آن شوره زار بود ؟ ریگزار نبود ،کف پاها با گذشت زمان سفت شده و با زمین خو می گرفت . ( مانند بومیان بیابان نشین استرالیا که خود را مردم حقیقی می پندارند ) و تا تنی ( حتی ) بزرگتر ها هم دوست داشتند پا پتی در روستا راه بروند مگر اینکه برای کار کشاورزی و مُغ بری نیاز به پوشیدن مَلکی پیدا می کردند . از پوشیدن پاپوش از پریچه ( الیاف ) مُغ که به بندری آن را ” سُواس” می گویند چیزی به یاد ندارم اما پاپوش هایی با کف لاستیکی بریده از تایر خود رو ها که با رویه ی بافته های چیلُکی ( طناب بافته شده از برگ های مُغ ) پیوند زده می شد کاربرد داشت.
کسانی که برای کار به آبادان و کویت رفته بودند با خود کفش آوردند که به آن ” اُرُسی” می گفتند …کفش های لاستیکی از سال ۴۴ در روستا آمد .‌
اگر به پاها سیخ ( خار نخل ) یا خاری می رفت و تهش فرو می ماند با خیس کردن جایش با سوزن دَرزی( سوزن خیاطی ) در می آوردند و گاه می شد که یک سرگرمی برای دلداده های زن و مرد باشد تا کف پای دلبری روی ران پای دلبری در بر گرفته شود تا با کنکاش خوش‌ آلودی مانده خار و سیخ را بیرون آورده شود .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.
[۹/۱۰،‏ ۱۰:۲۹] یعقوب باوقار زعیمی: ‌*شانس زنده ماندن*

(۱۳)

پس از رهسپاری آقای علی زمانی نژاد به روستای پتکوئیه آقایان شاپور کیانیان ( زردشتی ) و …. کار آموز که هر دو کرمانی بودند آموزگاران کلاس سوم دبستان ما در نیمه ی سال دانشی( تحصیلی) بودند که روش انگار برابر درست با واژه های آموزش و پرورش در پیش گرفته بودند . روش شگفت اینها این بود که پیشین روزها درس می دادند و درس می گرفتند و پسین روزها ما را وا می داشتند تا در سر سرای قلعه تارُم آب پاشی کرده ، تَکِل ها ( حصیر ) را گسترانیده ، پتو و بالش روی آن ….و آنها با لباس راحتی لَم داده و رو اندازی را روی خود می انداختند ، بساط چای و منقل مهیا و سپس ما را از دختر و پسر وادار به آواز خواندن می کردند چند تنی شروه می خواندند …”روزی ” دختری بود که با صدای بلند شروه می خواند که در روستا می پیچید ، “امان الله ” پسری بود که در شروه خواندن سر زبانش می گرفت …”محمد ماندگاری ” ترانه ی با احساس می خواند : روم صحر ا من خسته ، بچینُم گل دسته دسته ، آیُم به خونه ی تو نازنینم ، لبُم پر از خنده و دلم شکسته ، …با این ترانه دشت دور و بر با گلهای سر زردو ( بو مادران ) جلوی چشم می آمد .
من ترانه دختر قوچانی می خواندم : آفتاب سر کوه نور افشونه ، سماور جوشه ، یارُم تُنگ و طلا دست گرفته غمزه میفروشه….‌یه دو نه ی انار ، دو دونه ی انار ، سیصد دونه مروارید، میشکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی ..
( آن زمان رادیو ترانه های نامدار بومی به ویژه ترانه های خراسانی زیاد پخش می کرد ). ترانه ی : دختر فراش باشی را عباس می خواند .
همه شاگردان بدون سوا گری می بایستی آواز و ترانه می خواندند و گرنه تنبیهی مانند کلاع پر یا دویدن تا پای ” بِرکه ی کل عزیز ” در پیش داشتند …
با گفتن : یک ، دو سه از آنها باید بی درنگ ترانه یا رقص از سوی کسی که خواسته شده بود انجام می شد
این دو اموزگار که ما به آنها ” مدیرون گوتونو ” (مدیر – آموزگاران بزرگ ) به شوند هیکلی بودن می گفتیم تنها به آواز خواندن بسنده نمی کردند …برنامه های شاد و هیجان انگیز دیگری هم مانند رقص ، نمایش ، توپ بازی هم برپا می کردند .
تماشای خنده آور این بود که یکی با زور ترانه ای می خواند یا می رقصید و خودش هم خنده ه ش می گرفت ! …‌

دویدن دسته جمعی تا” بِر که ی کله عزیز ” و برگشت هم از برنامه های همیشگی ” مدیرون گو تو نو ) بود .‌‌
کسی که پیش از همه می رسید تشویق و جایزه می گرفت .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* نام ها گاهی به شَوند هایی ( دلایلی) ، خود گزیده می باشد .

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۰۹:۵۹]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۱)

پس از زیر سینی رد شدن که روی آن قرآن ، برگ های سبز لیمو و کاسه ی آب از سوی مادرم و ریختن آب در پشت سرم ، در میان نگاه های خیره ی خواهرم ، پدر و من با جامه نو و مَلیکی که با آن خو نگرفته و به دشواری راه می رفتم از میان زمینی با هی هی گاو داران که با لِنگار در کار شیار کردن ( شخم زدن ) زمین برای کشت بودند گذشتیم ..برادر بزرگ من هم در این کار بود و با دیدن من با پوز خندی گفت : گمان نکن که تا همیشه می روی مدرسه ، پس از چند سال که خواندن نوشتن یاد گرفتی پایان می گیرد و باید بیایی مانند من زمین شیار کنی…
به در مدرسه رفتیم ، آقای علی زمانی نژاد مدیر و آموزگار دبستان چهار کلاسه با خوشرویی ما را پذیرفت . کلاس سوم تنها پسر رییس پاسگاه ( باعثی ) و کلاس چهارم پسر خود مدیر بود . علی زمانی نژاد اهل پشت شهر بندر عباس بود و چند سالی بود که راه انداختن مدرسه را از پای درخت گزی در روستای پتکوییه آغاز کرده بود و در آنجا دختر جهانگیر نورالله را به زنی گرفته بود . پیشتر از سوی خان که پدرم با او در میان گذاشته به مدیر برای نام نویسی با چگونگی سن و شناسنامه ی ام سفارش کرده بود ..مدیر به پدرم گفت که تا برویم دکان ” کل عزیز” که روبرو بود نوشت افزار بگیریم و بیاییم سر کلاس ، هنگامی که مدیر خواست مرا سر کلاس ببرد گفت که کلاس نزدیک دو ماه است راه افتاده ، تو باید کوشش کنی بخوانی تا به هم کلاسی ها برسی و فردا هم موهایت کوتاه می کنی .
‌..‌‌‌‌.مرا در کلاس برد و به شاگردان گفت : هم کلاسی تازه تان است به او کمک کنید . تنها نواز الله و غلامشاه که از رفیع آباد بودند مرا شناختند و با شادمانی مرا کنار خود روی زمین که َتکِلی ( حصیر) زیرانداز بود جای دادند .سپس مدیر گفت : نقاشی تان را بکشید و رفت .‌ صدای خنده از همه بلند شد :
” اله اله …سیل کله پفتلی اوکن ” ( … …نگاه کله مو پخش و پلاشده کنید )…موهایم بلند و فر بود…
هم روستاییم نوازالله به آنها چش غره رفت و گفت می روم به مدیر می گویم تا خاموش شدند .
روی تخته سیاه هلال بزرگی از مهتاب کشیده شده بود و هریک در کار کشیدن نقاشی هلال ماه بودند . من با واهمه و بدون آمادگی به نقاشی کردن می پرداختم ، کج و مج در می آمد و هنگامیکه دیدم همه کشیده اند من هنوز نه به گریه افتادم …نوار الله یواشکی کمکم کرد تا اینکه هلالی خوب از کار در آمد…

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۰]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۲)

ما تا کلاس سوم آموزگارمان ” زنده یاد علی زمانی نژاد ” بود که خود یک تنه آموزگار و مدیر دبستان بود.
در نحستین درس کتاب کلاس اول که به این روش نوشته بود :

آب آب
بابا آب داد

آ ( کلاه دار) ا ( بی کلاه)

ب ( کوچک) ب ( بزرگ)
*
من نوشته ها را به جایی که از راست به چپ می خواندم ، از بالا به پایین می حواندم که برای بار سومی دو تا ترکه به دستم نواخت تا راه افتادم …برای اینکه به همشاگردی ها برسم شب و روز تلاش می کردم با زور از برادر ملا مکتبی ام می خواستم که کمکم کند . او گاهی خسته از گاو داری تاب نداشت . یک شب به من گفت تا با انبر حبه های ذغال آتش گرفته را روی شکاف های سفت کف پا هایش که در شکاف ها وازلین مالیده بود بگذارم تا وازلین ها گُلوُ ( ذوب) شود و دیواره های پوستی پا نرم شود تا در برابر، او هم در خواندن و نوشتن من کمک کند .
روزی همبازی های مدرسه نرفته مرا وا داشتند تا به مدرسه نروم و بازی کنیم .
با سر باز زدن از مدرسه نرفتن ، مادرم تا پاره ای راه با همان جارویی که داشت جلوی دالان را جارو می کرد به دنبالم دوید که من چاره ای ندیدم تا در دویدن وارون به دامان خودش پناه آوردم و او اینبار با پند آموزی مرا راهی مدرسه کرد….
ما سه نفر که از رفیع آباد بودیم ناهار را در زیر گز و کنار آرامگاه سید حمدی که شامل بیشتر یک دسته نان تیری و مقداری خرما و دوغ و کشک که می سائیدیم و در سارغ ( بقچه ) هرکس بود می خوردیم ..
در کنار این آرامگاه و زیارتگاه که از سیدان لاری بود گود خاکبر داری بود که در دیواره های این گود جمجمه های انسان وجود داست که گویی با دندانهایشان ما را می پاییدند که نشان از یک گورستان دیرینه بوده است.‌
گاهی من برای ناهار به خا نه ی ” دِی باران” که نزدیک سید حمدی بود می رفتم. ” دی باران ” مامای محلی من بود و ناف مرا بریده بود به آن ” بی بی ” می گفتم …اما من بیشتر دوست داشتم با بچه ها در کنار هم در هوای آزاد و زیر همان درخت گز و کنارهای سید حمدی ناهار بخورم .
درس های کتاب فارسی که یاد می گرفتم و در خانه پیش پدرم می خواندم برایش جالب بود .‌ با اینکه سواد نداشت با حافطه ی خوبی که داشت خواندنی های من را از بر ( حفظ) می کرد و با صدای آهنگینی می خواند‌‌‌…
شعر : ” ستاره ، شد ابر پاره پاره ، چشمک بزن دوباره ” را زیاد دوست داشت…
برخی تصویر ها برای ما عجیب بود ..مانند ‌نانوایی و نان سنگک، دامن کوتاه ” سارا ” و بی چارقدی او .. که نمادی از شهری بودن بود . اما کوکب خانم با حال و هوای روستایی خوب همسانی داشت و اتفاقا” ما نام ” کوکب ” هم در روستا داشتیم .
به هر گونه انگار کتاب درسی ما یک دگر گونی فرهنگی در ده ایجاد کرده بود.
*
شبی پدرم مرا که‌ با کتاب فارسی کلاس دوم به پیش ملا علی نیکخو ی نابینا ‌ مکتب دار بر چیده شده چند سال پیش برد و مطالب آن را برایش خواندم و با تکان دادن سر با خنده گفت : این مدرسه دولتی که می گفتند این هاست پس که بساط ما را بر چیدند .‌…

***
ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۱]
[۹/۶،‏ ۱۰:۵۰] محسن حسین پور: ( تحلیل اوضاع کنونی اقتصاد ایران از زاویه ای که ما مردم نمی بینیم )

تحلیل یک اقتصاددان درباره وضعیت بازار؛

حباب دلار چه زمان می‌ترکد؟

تاریخ انتشار:۱۵ شهریور ۱۳۹۷ – ۰۱:۰۷

علی دادپی استاد اقتصاد دانشگاه سنت ادواردز تگزاس تأکید دارد، در بازار طلا یک حباب بزرگ شکل گرفته و این حباب در بازار دلار نیز در حال شکل‌گیری است و قیمت‌های ثبت شده برای ارزها واقعی نیست، چون حجم مبادلات در مقابل رقم مشخص نیست و ممکن است معامله ده هزار دلار با قیمتی در بازار، تعیین کننده نرخ باشد و این در حالی است که این کسر کوچکی از بازار و آن هم در یکی از سه بازار کنونی در کنار بازار ارز دولتی و سامانه نیماست.

به گزارش «تابناک»؛ علی دادپی، استاد اقتصاد دانشگاه سنت ادواردز تگزاس ـ که با بی بی سی گفت و گو کرده ـ در پاسخ به این پرسش که «قیمت کنونی دلار تا چه حد واقعی است؟» با بیان اینکه از گزارش بی بی سی درباره قیمت دلار دلسرد شده، تأکید کرد: «گزارش اینقدر روی قیمت تاکید داشت که بر حجم معاملات تأکید نداشت؛ یعنی اگر شما امروز در تهران ده هزار دلارِ ۱۴۰۰۰ تومانی فروخته شده باشد، قیمت دلار ۱۴ هزار تومان است و حجم مبادلات را در نظر نمی‌گیرد.»

او ادامه داد: «نکته بعدی اینکه شما در شرایطی از بازار صحبت می‌کنید که الان در ایران سه بازار است و در واقع درباره بازاری صحبت می‌کنیم که در آن دلار نقش حامل ارزش و پس انداز ارزش را بازی می‌کند، نه نقش ارزی؛ یعنی در واقع برگ سهام است. در این بازار سوم، دلار افزایش پیدا کرده و در شبکه نیما دلار هشت هزار تومان است. در مصوبات اختصاص دارو و کالاهای اساسی همان مصوبات بانک مرکزی هنوز موجود است و انجام می‌شود. من خواهشم این است که این جور القا نکنید که افزایش دلار پایانی ندارد یا دلار قرار است همین طور بالا برود.»

دادپی افزود: «نکته دیگر آنکه، اگر من در ماشینم بنزین معمولی مصرف می‌کنم، بنزین سوپر هرچقدر گران‌تر شود، نباید ناراحت شوم، چون = از بنزین معمولی استفاده می‌کنم. ما در ایران از ریال استفاده می‌کنیم، نه از دلار. درست است؛ یک عدم توازنی وجود دارد، یک افزایش نقدینگی وجود دارد ولیکن اتفاقی که الان در بازار می‌افتد، یک حباب در بازار طلاست. مثالی بگویم. شما اگر امروز طلای عیار ۱۸ را بخرید و به طلای خلوص ۹۰ تبدیل کنید، در بازار ایران باز هم سود می‌کنید؛ به خاطر اینکه در طلا یک حباب شکل گرفته و در ارز دارد یک حباب شکل می‌گیرد. این اشتباهات در خیلی از بازارها تکرار شده و این حباب‌ها خواهند ترکید.»

این اقتصاددان در مواجهه با این پرسش که «همین استدلال شما را آقای روحانی کرد و گفت: مردم سه چهار جا در کوچه و پس کوچه‌ای دلار اینقدر فروخته شده و شما نباید گول بخورید و فکر کنید دلار به اینجا می‌رسد و آن زمان دلار هفت هشت هزار تومان بود. الان حتی در همان بازار ثانویه بالاتر از آن است»، پاسخ داد: من ربطی به ایشان ندارم و ایشان از موضع دیگری صحبت می‌کند. من از دید شاخص‌های کلان، مثل یک آدم ساده‌ای که نگاه می‌کند، قیمت و حجم مبادلات چقدر است، می‌گویم.»

دادپی ادامه داد: «الان چون دقیقاً مردم عادی و مصرف کننده و شهروند متوسط از آن کوچه پس کوچه رد می‌شوم و آن آدمی که آنجا دلار می‌فروشد، می‌گوید دلار اینقدر شد و من به آن آدم دسترسی دارم. فکر می‌کنم دلار از دیروز بیشتر شده، شاید هم فردا بیشتر شود. دو حالت دارد؛ یا دارایی‌ام را به دلار تبدیل کنم و ارزش دارایی‌ام را حفظ کنم و با خرید دلار سود ببرم. این واقعیتی است که افراد به سیگنال قیمتی واکنش نشان می‌دهند، ولکن اگر این سیگنال قیمتی روندش تغییر کند، کما اینکه در همین چند ماهه شاهد ریزش از ۱۲۰۰۰ تومان به ۱۰۰۰۰ تومان بودیم و در آن فاصله خیلی‌ها احساس ضرر وحشتناک می‌کردند، چون در بازار ۱۲۵۰۰ خریده بودند اما در بازار ۹۵۰۰ تومان نیز خریدار پیدا نمی‌شد.»

او متذکر شد: «ما باید متوجه این نکته باشیم، دلار اقتصاد را تعریف نمی‌کند. این یکی از شاخصه‌های اقتصاد کلان کشور است و ما نمی‌توانیم فقط به این نگاه کنیم. دلار نه لنگر تورم است و نه شاخص اندازه‌گیری ثروت در ایران. دلار فقط یکی از ابزارهای ارزی جهان است، کما اینکه کسی در افغانستان ثروتش را به دلار اندازه نمی‌گیرد.»

این استاد اقتصاد در ادامه در مواجهه با این ابهام که «اما ایران صادرات نفت دارد و این صادرات نفتی به دلار فروخته می‌شود و الان شواهد حاکی از آن است که این درآمد قرار است کاهش یابد و حتی رئیس بانک مرکزی می‌گوید همین دلار ناموس مملکت به حساب می‌آید» گفت: «من هم اگر رئیس بانک مرکزی و امانتدار ذخایر ارزی و طلای ایران بودم، آنها را ناموس خودم حساب می‌کردم. شما جایگاه افراد را موقع این اظهارنظر در نظر بگیرید. او [همتی] فردی است که قرار است امانتدار اینها باشد، در حالی که من و شما به عنوان کارشناس بحث اقتصادی می

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۱]
‌کنیم.»

دادپی افزود: «این پیش فرض غلط است که نفت را فروختیم و اسکناس صد دلاری گرفته‌ایم و در بازار ارز آن اسکناس را عرضه کرده‌ایم. هیچ وقت این طور نبوده است. بخش عمده‌ای از صادرات نفت ما به شکل کالا در برابر کالا فروخته شده و از آلمان تا ژاپن ما چنین کاری کردیم و نرخ‌ها نیز توافقی بوده است. به همین خاطر می‌گویم این نرخ سوم در بازار ارز، حکم قیمت سهام دارد، نه بیشتر و نه کمتر و درست نیست تمام قیمت‌های مجموعه اقتصاد کلان ایران را به آن وصل کنیم. درست است رئیس بانک مرکزی به افق نگاه می‌کند و ممکن است درآمدهای نفتی کاهش پیدا کند، ولکن در هر کشوری چه در ترکیه، چه در تایوان، چه در ویتنام، چه در ایتالیا در دوره‌ای که ارزش پول کاهش یافته، دوره شکوفایی صادرات و افزایش گردشگری بوده و من متأسفم که کسی درباره این موضوع صحبت نمی‌کند.»

این استاد اقتصاد دانشگاه سنت ادواردز تگزاس خاطرنشان کرد: «ما در اقتصاد اتفاق مطلقاً بد و مطقاً خوب نداریم. همیشه هر فرصتی یک چالش است و هر چالشی یک فرصت. من در تاریخ اقتصاد خیلی دیده‌ام که کشورها دچار این بحران‌ها می‌شوند، ولی از این بحران‌ها به شکل فرصت نیز می‌توان استفاده کرد.»

دادپی در پاسخ به این که «آیا اوضاع [اقتصادی ایران] در کنترل است؟»، گفت: «حقیقتش را بخواهید، ما در بعضی از بازارها دچار اخلال هستیم و جو روانی طوری است که این اخلال‌ها را چیزی بیش از آنچه هستند، می‌بیند و من فکر نمی‌‍‌کنم اوضاع از کنترل خارج باشد و این تصویر را کاملاً غلط می‌دانم و فکر می‌کنم مردم نیز نباید چنین تصویری داشته باشند.»
[۹/۱۰،‏ ۱۰:۲۹] یعقوب باوقار زعیمی: ‌*شانس زنده ماندن*

(۱۳)

پس از رهسپاری آقای علی زمانی نژاد به روستای پتکوئیه آقایان شاپور کیانیان ( زردشتی ) و …. کار آموز که هر دو کرمانی بودند آموزگاران کلاس سوم دبستان ما در نیمه ی سال دانشی( تحصیلی) بودند که روش انگار برابر درست با واژه های آموزش و پرورش در پیش گرفته بودند . روش شگفت اینها این بود که پیشین روزها درس می دادند و درس می گرفتند و پسین روزها ما را وا می داشتند تا در سر سرای قلعه تارُم آب پاشی کرده ، تَکِل ها ( حصیر ) را گسترانیده ، پتو و بالش روی آن ….و آنها با لباس راحتی لَم داده و رو اندازی را روی خود می انداختند ، بساط چای و منقل مهیا و سپس ما را از دختر و پسر وادار به آواز خواندن می کردند چند تنی شروه می خواندند …”روزی ” دختری بود که با صدای بلند شروه می خواند که در روستا می پیچید ، “امان الله ” پسری بود که در شروه خواندن سر زبانش می گرفت …”محمد ماندگاری ” ترانه ی با احساس می خواند : روم صحر ا من خسته ، بچینُم گل دسته دسته ، آیُم به خونه ی تو نازنینم ، لبُم پر از خنده و دلم شکسته ، …با این ترانه دشت دور و بر با گلهای سر زردو ( بو مادران ) جلوی چشم می آمد .
من ترانه دختر قوچانی می خواندم : آفتاب سر کوه نور افشونه ، سماور جوشه ، یارُم تُنگ و طلا دست گرفته غمزه میفروشه….‌یه دو نه ی انار ، دو دونه ی انار ، سیصد دونه مروارید، میشکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی ..
( آن زمان رادیو ترانه های نامدار بومی به ویژه ترانه های خراسانی زیاد پخش می کرد ). ترانه ی : دختر فراش باشی را عباس می خواند .
همه شاگردان بدون سوا گری می بایستی آواز و ترانه می خواندند و گرنه تنبیهی مانند کلاع پر یا دویدن تا پای ” بِرکه ی کل عزیز ” در پیش داشتند …
با گفتن : یک ، دو سه از آنها باید بی درنگ ترانه یا رقص از سوی کسی که خواسته شده بود انجام می شد
این دو اموزگار که ما به آنها ” مدیرون گوتونو ” (مدیر – آموزگاران بزرگ ) به شوند هیکلی بودن می گفتیم تنها به آواز خواندن بسنده نمی کردند …برنامه های شاد و هیجان انگیز دیگری هم مانند رقص ، نمایش ، توپ بازی هم برپا می کردند .
تماشای خنده آور این بود که یکی با زور ترانه ای می خواند یا می رقصید و خودش هم خنده ه ش می گرفت ! …‌

دویدن دسته جمعی تا” بِر که ی کله عزیز ” و برگشت هم از برنامه های همیشگی ” مدیرون گو تو نو ) بود .‌‌
کسی که پیش از همه می رسید تشویق و جایزه می گرفت .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* نام ها گاهی به شَوند هایی ( دلایلی) ، خود گزیده می باشد .

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۱]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۴)

از کلاس چهارم دبستان ( ۴۶-۱۳۴۵) آموز گاران سرباز ( سپاهیان دانش ) که از اصول ” انقلاب شاه و ملت ” بود به دیار تارم هم رسید .

آقای رحمت الله عابدینی اهل کهتک فین نخستین سپاهی دانش بود که در سال تحصیلی ۴۶- ۱۳۴۵ به روستای تارم آمد . جوانی با مد روز شلوار دم پا گشاد ، پیراهن یقه بلند چسبیده به تن ، شیک و قد بلند با پازلفی های سیخکی که در دیار ما می گفتند : بیتِل اِشّشتِن ( بیتِل گذاشته ) ، شاید بر گرفته از گروه بیتِل ها …
او داستان ها و سروده های کتاب فارسی و تعلیمات دینی را بسیار هنرمندانه خوانده و درس می داد …
یک روز بر باب روز گار سر مست و پُر گَرمی به کلاس چهارم ما گام نهاد و بر اساس هیچ پیش زمینه ای گفت : زود قلم و دفتر را آماده کنید و بنویسید :

“منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو میرود ممد حیاتست و چون برمیاید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بدرآید”

….و پس از این دیکته ی یک ریز خواندن بی درنگ‌ گفت: قلم ها پایین دفتر ها بالا ! …نوشته ها را گرفت و یکی یکی نگاه می کرد و با صدای بلند : می گفت : صفر – دو – چهار – یک – دو …بالاترین نمره اش : چهار یا پنج بود. و پس از آن دفتر ها را پس داد و دیگر بیاد ندارم که چه گفت …اما این کُنش چنان تلنگر ( یا …شوکی ) در من نهاد که این آغازین گفته ی گلستان سعدی را از بَر ( حفظ) کنم ! …و هرگاه کسی می خواند یا جایی می خوانم همان رویداد به یادم می افتد …
سرود ای ایران را تا آن زمان در رسته ی بامدادی می خواندیم و زمانی نژاد به سختی به ما از آغاز مدرسه یاد داده بود. به هنگام جابجایی از مدرسه گِلی به مدرسه بلوکی که گمان می رفت در راستای گسترش نوسازی در روستا همزمان با تاجگذاری شاه و فرح باشد ، آقای عابدینی هنگام ورود به این مدرسه نو بنیاد ، سرود ای ایران را مانند یک رهبر ارکستر با تکانه های دستش و با صدای خوش و عالی به ما دوباره آموزی کرد و پر از شوق و احساس اشک از چشمانش سرازیر شد !
آقای عابدینی تا به امروز هنوز در پیرامون آموزش و نوسازی مدارس فعال بوده و معلم نمونه بودن را در کار نامه ی خود دارد . وی در سن بالای هفتاد هنوز پیوند من با او برجا مانده و در فضای مجازی باهم پیام رد و بدل می کنیم ! …جاویدان بادش!

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۲]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۵)

یک تن از آموزگاران سپاهی که هنوز پیوندی دارم غلامعباس خداداد زاده است که او هم هنوز در زمینه ی آموزش فعال هست و شاید پس از استاد ” غلامعلی وکیلی ” بیشترین دوره ی آموزش را دارد ( از سال ۴۶ تا کنون ) …عبدالله رضایی نیز ..‌که البته چند سالی است از او بی خبرم گویا در روستا کشاورزی دارد …او با خریدن ماشین سر تراشی موی سر تمام دانش آموزانش را کوتاه می کرد …دانش آموزان از سوی پدر و مادرشان با قیچی سرشان گِرچِن گِرچن ( ناهموار و راه راه ) کوتاه می شد !
محمد رضایی سردره ، نماینده پیشین مجلس از سری آموزگاران سپاهی دانشی بود که ‌ در کلاس پنجم دبستان ما آموز گار بود و تیپ ببتِلی داشت ….چند سال پیش که با چند نفر از همشاگردی های گذشته در بهشت زهرا ( گلزار شهیدان ) او را دیدیم و یکی گفت : ما شاگردان شما بودیم ..‌. گفت : اینطوری نگویید که این دور و بری ها به من می گویند : تو چقدر پیری که اینها شاگردانت بودند !
او گویا هم اکنون از جمله نمایندگان ادواری هست که در تهران زندگی می کند .
آقای عبدالحمید پاپهن کرمانشاهی مدیر و آموزگار کلاس پنجم همراه با غلامعباس خداداد زاده و محمد رضایی سردره بود . یکی از تعلیم های او یاد دادن نماز بود ..همه مارا به صف نماز می ایستاند و خودش با صدای بلند قرائت می کرد و ما با اشاره او همخوانی همراه با حرکات نماز انجام می دادیم و در همین حال می چرخید و خواندن و چگونگی حرکات ما را بررسی می کرد و هر کس اشتباه انجام می داد یک پس گردنی جانانه می خورد …گاهی ولاالضالین او همراه با صدای پس گردنی همراه می شد که شوند ( دلیل ) خنده ی چند تن می شد و خنده بیشتر فراگیر می شد و پس گردنی ها هم بیشتر و به همه نمی رسید !. او در یک رابطه ای در روستا کتک مفصلی خورد و از روستا رانده شد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۳]
‌*شانس زنده ماندن*
(۱۶)

ماجرای بیماری سرخک که نوشتم یا دتونه ، در این سال ( کلاس پنجم من) نشانه و سرایتش در روستای تارم دیده شد و مرا که تا این زمان سرخک نگرفته بودم از رفتن به مدرسه جلوگیری کردند ..تا به نزدیک به ده روزی رسید تا آنجا که هراس پیدا کردم از همشاگردی هایم که پیشتر سرخک گرفته بودند دنبال بیفتم . با گریه و زاری از پدرم خواستم که بگذارد بروم ..‌تا با پا فشاری من از ملای ده ( ملا کلعلی ) استخاره گرفت و خوب در آمد تا بروم …در همان روز که رفتم با لب و لوچه آویزان برگشتم .‌ سرخک گرفته بودم ! . به نا گزیر خواهرم و پس از آن بچه های عمه ام و در یکی دو روز همه کسانی که نگرفته بودند گرفتند ..‌مردم ده پدرم را سرزنش کردند که چرا پسرش را فرستاده است ..و پدرم با خود واگویه می کرد که چرا استخاره ملا کلعلی این جوری شد ؟ ..‌‌.من زیر تب سخت از نا افتاده بودم که پدرم به ناچار مرا به درمانگاه تازه برپا شده ی روستای گنج برد و پس از دارو درمان در حالیکه مرا محکم به پشتش روی الاغ بسته بود یا الله و یا امامزاده گویان دو چشمانش به سوی گورستان امام زاده محمد بین راه دوخته بود که نکنه خواهر کوچکم فوت کرده آوردنش آنجا ..‌‌.‌که کسی را ندید با بیم و امید به راهش ادامه داد …دوران سرخک من و خواهرم به سر رسید ..‌خیلی سبک و راحت خیال به خانه ی عمه ام رفتم تا بچه های عمه ام ببینم .‌‌پسر عمه ام را دیدم که پیراهن بلند قرمز گل مَگلی ( گل گلی ) عمه ام به او پوشانده بودند و او در حالیکه بی حال و گریه می کرد من خنده ام گرفته بود .‌‌
( آویزان کردن پارچه سرخ به در اتاق بیمار و به تن کردن لباس سرخ به بیمار نشان قرنطینه و باور سرخک زدایی بوده است ).
***
سرخک این سال که فراگیر تر شده بود در رفیع آباد مرگ و میری به همراه نداشت .‌‌.‌‌
انگار راز استخاره ی کلعلی بر ملاشد …‌این یک مبارکی به تمام معنا بود که از روستا گذشت ( ….این نیز بگذرد ! )

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۴]
*شانس زنده ماندن*

(۱۷)

از یک جایی خاطره نویسی من در دنیای مدرسه رفتن بود که از کلاس اول تا پنجم دبستان شرحش رفت ، اما در کنار آن از دنیای خانواده جاماندم که بین این دو خاطره پلی به درازای جوی آبی بود با سبزه زارها و کشتزار ها بین روستاهای رفیع آباد و تارم که در یک صف چند نفره رفت و آمد می شد .‌‌
( شاید پرسش شود که تا این اندازه ماندن در این خاطرات کودکی و سال های نخستین زندگی برای چیست ؟
ماندن در این خاطره یکی به شوند صفحه پاک و نامخدوش ذهن کودکی است و دیگر برای چگونگی زمان و مکان است ‌ گذار از عصر کشاورزی به عصر صنعتی ( یا به تعبیری : گذار از رژیم ارباب رعیتی ) با چشم اندازی از نمونه ی روستای دور افتاده ، و با این حال کانون مهمترین کلانتر نشین بخشی از شمال هرمزگان .
بسیاری خاطرات سال اول تا سوم دبستان خود را به یاد ندارند ، اما یادمان من به شوندِ سه سال بزرگتر از سن شناسنامه ای م بود و همین گونه کم و بیش آن دو همکلاسی های هم روستایی من….)
معمولا ” فضای زندگی ما در مدرسه ، خانه و کار نا همگون است و ما مردمی به بار آورده با چهره های چند شخصیتی در جایگاه های گوناگون . در محل درس جوری ، در محل کار جوری پنهان ماندن زوایای ‌ زندگی خانوادگی مان از آن دو محیط دیگر گاهی شوندِ نا بسامانی ها می شود ..
*
کارنامه ی قبولی دوم به سوم دبستان که گرفته بودم سر شار از شادی بودم . مادرم پس از زایش بچه های جمولی ( دوقلو) و مردن آنها ، بیماری داخلی پیدا کرده بود به گونه ای که با از دست و پا افتادن او ، پدرم در خانه ی خالی شده عموی به “گهکم” رفته … او را جای داد ، من و خواهر کوچکم پرستار و تر و خشکش می کردیم ، برادرم برای کار کشاورزی به دشت پلنگان رفته بود ، مادر در حالیکه ما را فرستاده بود تا به زنی از اقوام بگوییم خوراک جوجه ای برایش درست کند و جوجه ای نبود در هنگام برگشت و جواب ما چشمانش سفید شد و با به زبان آوردن نام ما خاموش شد !
به پدرم در کار درو کردن گفتیم ، سر رسید و گفت : مادرتان رفت .
…بماند که خواهرم رفتن را به منظور مرگ‌ نمی دانست‌‌‌ تا توجیهش کرد ..‌
تابوتی از مَهر و پیش ِ مُغ ( شاخ و برگ نخل ) و چیلُک ( طناب حصیری) توسط زنان بافته شد و او را در گورستان سید حمدی تارم دفن کردند و تا سه روز چراغ موشو ( موشی ) بر مزارش روشن بود. ..
برادرم از پلنگان آمد و رخت های شسته ی مادر که بر روی گزان آفتاب داده شده بود دید و دلش فرو ریخت . پدر تا جا بجا شدن عمه ام از باغ ارباب ( گنج) و بنشین شدن در خانه ی عمویم مجبور بود برایمان نان کُماچ درست کند . روزی با همزادم شهریار ” که او بی مادر شده بود به نخلستان پایین ده رفتیم و به یاد مادرمان گریه کردیم .
*
از کلاس سوم تا پنجم که مدرسه ها تعطیل می شد من و هم سن و سالان به همراه دروگران با کار ” بغل برداری ” ( کاری که با یک چوب نیم متری گز بافه های در و شده را برداشته و بغل می کردیم و در یک جا می چیدیم که به آن ” پِر” می گفتند .. ) . در پایان روز یک چادر بافه گندم به عنوان مِز ( مُزد) می گرفتیم و روی الاغ جلویمان می گذاشتیم و به خانه می رفتیم… مُزد آخرین روز من مال ” دی باران ” مامای محلی ( بی بی ) من بود که به خانه او در تارم می بردم . کار آخر تابستانه ما لیمو چینی و زمستانه ما در شبها کاهشوری بود که برای تهیه ” کاه تیلیت ” ( مخلوط کاه شسته و
آرد ) برای مکمل خوراک لَم ( آب خرمای جوش داده ) برای خورد گاوانی که خوب پرورش یابند بود ….

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۵]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۸)

در سال تحصیلی ۴۷-۴۶ که ساختمان مدرسه ی بلوکی سازمان یافته ی دولتی تارم هنگام با گسیل کردن سپاهیان دانش راه افتاده بود ، محیط درس فراغ بال تر شده بود و ما توانسته بودیم از مدرسه ی پر از خاک و گِل قلعه ی چوبینه رهای یابیم …با این گونه ، این گوشه ای از خیر اربابان زردشتی که در روستا به آنها ” گَبر” می گفتند بود که در پی وفا به پیمان خود برای کوشش آبادانی و گسترش تارم به پیمان خود با دولت قوام در برابر زمین گرفتن ، مدرسه پنج کلاسه گِلی به سبک معماری کرمان در کنار قلعه در اختیار روستا قرار داده بودند که البته به شوند کم شمار بودن دانش آموزان سه اتاق استفاده می شد و یک اتاق دفتر مدیر و یک اتاق در دست راننده تراکتور بود. در این مدرسه ی گِلی دوسال اول روی تَکِل ( حصیر) های پر از خاک و زمخت می نشستیم و دوسال پس از آن با سفارش مدیر مدرسه روی دَلَّه ( حلب ) به جای صندلی می نشستیم …برخی دَلَّه ها کهنه و پوسیده بودند که به هنگام برپا شدن برای آموزگار به تنبان گیر می کرد و از پشت آویزان می شد و خنده ها بر می خاست!
جایی با نام توالت و دستشویی نبود … دانش آموزان مانند مردم به پشت بوته های دور و بر ده می رفتند …دانش آموزی اگر میان درس و کلاس نیاز به تُهی کردن خود داشت به آموزگار می گفت : ” با اجازه ، صحرا !” و آموزگار با سرزنش او که چرا در هنگام زنگ‌ آزاد نرفته می گفت : زیاد پشت بوته نمانی !..
تازه آفتابه مد شده بود و در روزهای نخست بردن آفتابه به صحرا خنده آور بود !

با راه افتادن مدرسه ی سازمان یافته دولتی با میز و نیمکت و سرویس بهداشتی آموزگاران روش کاربرد آن را به دانش آموزان یاد دادند.
البته دفتر نوساز مدرسه و خلوت کردن مدیر مدرسه در یک رابطه ی عشقی کار دستش داد !
در این سال جشن بزرگ چهارم آبان ( زاد روز شاه ) هنگام با سال تاجگذاری شاه و شهبانو بر گزار شد .

با ساخت مدرسه ی نوساز ، راهی برای نامنویسی دختران بیشتر شد . از پدرم خواستم که خواهرم را به مدرسه ببرم ، پس از پذیرش چارقد ی نو ( روسری بومی ) از دختر عمه ام گرفت و راهی مدرسه شدیم ..اما سه روز بیشتر دوام نداشت ..‌ دختر عمه ام رو سریش را گرفت و گفت اگر اینطور بود خودم به مدرسه می رفتم و پدرم هم نِگَرَش برگشت و گفت : بهتره خانه بماند و تو دستم ( دستیار) باشد چون مادرتان در بین ما نیست !

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۵]
*شانس زنده ماندن*

(۱۹)

از نِگَرش فرهنگی آنچه که در مدرسه یاد می گرفتیم با بن مایه ی فرهنگی مکتبی در روستا با اینکه متفاوت بود یک رویکرد خوبی بود. خواندن کتابهای امیر ارسلان ، ملک جمشید، حیدر بیک ، خرم و زیبا ، شاهنامه با داستان های پند آموز کتاب درسی اندیشه را پَر می داد . گاهی در اندیشه ریزعلی نجات دهنده مسافران قطار فرو می رفتیم که قطار و راه آهن ندیده در رویای ما نقش می بست . گاه داستان پیرمرد خارکش در کتاب مشکل گشا که در شب های آدینه در روستا خوانده می شد ما را در اندیشه ی قصر رویایی با باور این مشکل گشایی فرو می برد ..‌من به پهنا زمینی به نام “کیش ” ( در گاه کاریز ده در گذشته ) رفته و در اندیشه ی هستی می شدم .

کتاب ” موش و گربه ” عبید زاکانی به اندازه ی جیبی نخستین کتاب بیرون از آموزشی ( غیر درسی ) بود که از جایی که یادم نیست به دستم رسید . این کتاب با جنگ و گریز موش ها و گربه ها که همیشه در روستا دیده بودن ‌برایم خوش آیند بود. و بعد ها نکته ی آموزنده ی آن دریافتم .
***
باور های مذهبی در روستا به گونه ای بود که بیشتر در ماه های رمضان و محرم ‌پاسدار آیین دینی بودند و البته کتاب مشکل گشا خواندن و فاتحه ی اموات در شب های آدینه و دعا های ضروری همانند حصار کردن حیوانات اهلی از حیوانات درنده ، نذر و نیاز و زیارت . در ماه محرم از آغاز تا پایان توسط زبیده خاتون ( والده خان ) و پس از آن خود خان ( تهمتن خان صولت پور ) در قلعه ی رفیع آباد مجلس روضه خوانی بر پا بود و هر شب شامی که به آن ( پلو و خورش امامی ) می گفتند در مجلس و به خانه ها داده می شد .
( جالب است که پس از گذشت نیم سده از آن زمان زمین دار کنونی آنجا که از سرمایه گذاران کشور است
در تالاری که جا گزین شده همان قلعه است ، روزهای عاشورا و بیست و یکم رمضان به روستاهای دور و بر با نیسان غذا می فرستد )
در روضه خوانی ها دو سه نفر نوحه خوان که در ابتدا ملا علی نیکخو و پس از آن مشهدی غلامشاه فرزندش( در گذشته ی پریروز ۲۲ شهریور ۹۷) بود با نوحه های ویژه ی راه اندازی ” ای فلک یاد از حسینم ” و ” یا امام آغا یا امام ” آغاز می کردند و پس از آن هریک نوحه ای می خواند …مصرف دخانیات آن زمان در ده ما بیشتر ” توتون” بود که با چپق می کشیدند و توتون هم در بین مجلس پخش می شد . پس از خواندن چند نوحه ، واعظ منطقه: “آ سید حسینا حسینی ” روی منبر می رفت و با صدای خوبی که داشت به وعظ و روضه می پرداخت .‌
برای نخستین بار من و “سید عبدالله ” پسر آ سید حسینا نوحه ی دونفری : ” برادر ای برادر ” خواندیم و پدر من گردن فرازانه در کنار ” سید حسینا ” لب به آفرین گفتن شدند .‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۶]

*شانس زنده ماندن*

(۲۰)

هیچ تابستانی نبود که پس از پایان مدرسه ما بیکار مانده باشیم تا روزی و روزگار ما پایدار بماند در این پنج سال از دبستان ، در خرداد ماه ها به بغل گیری بافه ی گندم در کشتزار ” بندان ” ، تابستان سالی دیگر یونجه بُری و هندوانه چینی در کشتزار ” جعفر آباد” و تابستان سالی دیگر با کوچ کردن به دشت پلنگان به هندوانه و خیار چینی گذراندیم ….
در تابستانِ پلنگان من دوچرخه سواری زیر میله ای یاد گرفتم چون دوچرخه ها آن زمان نمره ۲۸ با نشان ” رالی” بود و بزرگترها سوار می شدند .‌. و ما بایستی زیر میله ای و پس از آن رو زینی یاد می گرفتیم. من دوچرخه ی برادرم بر می داشتم و از روی یک بُرزی ( بلندی) به پا یین تا پاره راهی رکاب می زدم و از شادی انگار پرواز می کردم .
دوچرخه های رالی در سال های ۴۷ – ۴۶ به روستا ها راه یافت و صدای زنگ های تند آنها در کوچه ها فرا گیر شده بود . چراغ دوچرخه با دینامی که در تماس با چرخ دنبال می چرخید روشن می شد . یک خورجین هم برای ‌بار روی ترک آن نشانده بودند . ( این گونه دوچرخه ها هنوز در یزد کاربرد دارد)
در پلنگان در آلونک هایی که از چوب های قوس بافته شده گزِ آزاد با دابِشت ( پلاستر) گِل درست شده بود و به آن” بُتی ” می گفتند زندگی می کردیم ..شبها ما بچه ها پس از بازی ” دم چِشَکا” ( قایم موشک بازی ) و تِک پُر باد ( گونه ای بازی که چند نفر در نقش گوسفند سر در دامن صاحب خود می گذاشتند و شکم هایشان را باد می کردند تا جَلّاب خر می آمد و یک گوسفند فربه را گزین کند و آن کسی که بیش از همه شکمش را باد می کرد گزین می شد و با صاحبش برنده می شد ) ، در یک رِست سی چهل نفره دختر و پسر بین بُتی ها می خوابیدیم.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۶]
*شانس زنده ماندن*

(۲۱)

در روستای خان و خوش نشینی با ساز و کار کشاورزی از خرد و کلان خانواده در گیر کار بودند ..”خوش نشین ” به کسانی گفته می شود که هیچ دارایی جابجا و پا برجا ( منقول و غیر منقول) از آنت نیست تا خانه ی نشیمن. هر یک دارنده ی تن خود و نان در آوردن از بازوی خود است .
کسی حق کاشتن یک فَسیل ( پاجوش نخل ) را نداشت و این انگار قانون زمانه ی خوش نشینی ( ارباب رعیتی) بود تا همه از یک راه به روزی برسند اگر بخشش برابر هم از سوی خان باشد ..مردم ( رعیت ) خود نیز چشم و گوش خان ( ارباب) بودند و گزارش ( بومی : لاپرت …همان Report انگلیسی ! ) خلاف از چار چوب خوش نشینی خود می دادند …در این زمانه چشم و گوش باز کردن ما داستانی بدینگونه گفته می شد که ” کربعلی باوقار ” (مرحوم ملا کلبعلی) که از کسانی که نخوانده ملا شده می گفتند ، بود . او سوره ی یاسین و برخی نوحه ها از بَر بود و هوشی توانا در حساب و کتاب کردن با روش سنتی داشت . وی بر آن می شود تا فسیلی در پایین ده برای خود بکارد ، جومه ( جمعه ) کسی بوده است که لاپورت او می دهد ، چون این کار وارون چارچوب خوش نشینی دیده می شد تا جلوی این گونه چار چوب شکنی از دگر کسان گرفته شود ، دستور می رسد فسیل را از جا کنده و آن را پَرک پَرک ( قطعه قطعه) کنند ..‌
ملا کلبعلی با این برخورد بهتر دانست که به روستای ” معدنوئیه ” کوچ کند و در آنجا برای خود فسیل بکارد و مُغ دار و باغدار شود …اما پیوندش با خان و خویشان روستا از میان نرفت و تا آنکه با هوش و فراستی که داشت برای هم اندیشی مردمی و سازش جویی به رفیع آباد فرا خوانده می شد. او توانست یک خانواده که هفت سال میانشان جدایی افتاده بود به هم برساند با اینکه هیچ بزرگی چنین کاری نتوانسته بود .

ادامه دارد…
🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۷]
*شانس زنده ماندن*

(۲۲)

با گذشت یکی دوسال از مرگ مادرم کارهای خانه و وارسی ما را عمه ام انجام می داد . خواهرم کم کم نان پختن یاد گرفته بود ‌. دستی ( دستاس) مادرم در میانه ی حیاط خانه امان دوسه سالی بود نمی چرخید ‌. همقطاران پدرم دور و بر او را گرفته بودند تا برایش زن بگیرند نخستین گزینه اش از گلروییه بود که از کَفَش در رفت و کسی که مکنت مالی بیشتر داشت او را برای هووی زن نخستش درخواست کرد .
پدر مرا گفت تا قلم و کاغذ تهیه کنم و سروده های بر دل آمده خود را در بی وفایی یار و زرنگی رقیب گفت و من نوشتم تا با فرستادن به رقیب دلش خالی شود.
پدر چون آموزگار دیکته ، واژه ها را شمرده به من می گفت تا بنویسم ..‌او در این زمان‌، حکم ” میراب جوی تزرک ” هم داشت …و من نویسنده نامه های او به زمینداران هم بودم . ( آب تزرک و چشمه ی سبز پوشان همچنان پرخروش هستند).
دومین گزینه شمسی؟ نامی بود از روستای سَهَک که در هنگام درو با ترغیب همقطارانش ، پدرم او را پسندید …
روزی این همقطاران با پدرم الاغ ها را شال کردند تا به سَهَک روانه شوند …به ما گوشزد کردند تا مراقب هم و خانه باشیم تا برگردند …ابراهیم خواجه گونه ی مرا که تب کرده بودم دلدارانه و خنده آمیز گرفت و گفت : ” غصه نخور که زن بابای خوبی گیرتان می آید و همراه می آوریم و شما سر و سامان پیدا می کنید .
من با بیم و امید در این اندیشه بودم که زنی که وارد زندگی ما می شود چگونه خواهد بود ؟
آنها پس از روزی ، دست خالی برگشتند و به شوندهایی به پذیرش نرسیده بودند .
گزینه سوم از روستای گنج بود که تا یکی دو سال پس از آن روی داد که در دنباله کردن یادمان ها به آن پرداخته می شود‌‌ ‌.‌
***
کلاس پنجم دبستان تارم را پشت سر گذاشتم و برای کلاس ششم باید به روستای پتکوئیه بروم .. اندیشه های دغدغه آمیزی به سروقتم می آمد که دبستان و همکلاسی های پتکوییه ای چگونه خواهد بود و این در درازی تابستان این اندیشه را داشتم . هر از چند گاهی رصد می شد که پسر فلان و بهمان هم همکلاسی ات هست .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۳۹]
*شانس زنده ماندن*

(۲۳)

روز نامنویسی کلاس ششم دبستان فرا رسید ..‌با دوست همکلاسی خود عیسی از گلروییه به پتکوییه رفتیم …در کوچه پس کوچه ها ی پتکوییه دختری سرخ روی مرا از شنیده ها شناخت و خودش را شناساند و گفت ما با هم امسال همکلاسی خواهیم بود…
مدیر دبستان : ” علی زمانی نژاد ” و آموزگار : حسن عباسپور ” اهل حاجی آباد بود. حسن عباسپور خانه خاله اش در گلروییه بود بین رفیع آباد و پتکوییه و آنجا ماندگار شده بود ..‌گاهی من با دوچرخه به ترک می نشاندم و به مدرسه می بردم ‌.‌
ما تا کلاس پنجم شلوار نمی پوشیدیم و با تنبان به مدرسه می رفتیم که معمولا راه راه ‌باد دَم پاچه کِرمک ( نوار) دار بود . در کلاس ششم پوشیدن شلوار اجباری شد …شلواری از برادرم که برای کار حالا به جزیره ی لاوان رفته بود اضافه در خانه بود و پدرم داد تا بپوشم ..قدش کمی بلند و کمرش گشاد بود که تا بالای نافم کشیده و لیفه های شلوار با تسمه جمع شده بود ( محلی : مورک آمده بود) .‌..روزی که برای نوشتن درس ریاضی پای تخته رفته بودم …همشاگردی ها وقتی روی تخته سیاه می نوشتم و پشتم به آنها می شد زیر خنده زده بودند و آموزگار به آنها ساکت شو می گفت و آنها خنده اشان بند نمی آمد ..تا چشمم به آموزگار افتاد دیدم خودش هم به خنده افتاده است ‌.🙂 عباس پور جوان بود و تجربه ی آموزگاری از او ندیدیم …درس رو خوانی می داد و سپس می گفت : سرتان به کتاب باشد و درس بخوانید . صندلی اش جلوی میز و نیمکتی بود که دو دختر همکلاسی ما و یک نفر پسر برآن میز و نیمکت بودند .
( او چندی است دچار سکته مغزی شده و در حاجی آباد درخانه به سرمیبرد . آرزوی بهبودی برایش دارم.) ‌.‌
چون من به عنوان درسخوان دوره مدرسه نامور شده بودم آن دغدغه هایی که برای این محیط نو داشتم بسر آمد و در مبصری با یکی از همکلاسان به نام شعبان بهرامی ( شادروان) از سرچاهان در رقابت بودم که من بالا آمدم و دفتر حضور و غیاب را به دست گرفتم …
گاهی آموزگار مرا به کلاس پنجم می فرستاد تا درس کتاب فارسی را برای آنها بخوانم و از آنها بپرسم .‌‌‌.زمانی نژاد ، مدیر دبستان مرا معلم کوچک خطاب می کرد.

کتاب تاریخ و جغرافیای کلاس ششم بزرگ در اندازه ی قطع روزنامه بود . روزی که پیاده به مدرسه می رفتم و امتحان داشتم یکی از همین کتاب ها را در حالیکه راه می رفتم می خواندم که ناگاه با درخت شوره گزی برخورد کردم.

ناهار را همراه با بچه هایی که راه دوری بودند روی سکو ی مدرسه می خوردیم …اما (همکلاسی ام رنگین که هم فامیل بودیم به سفارش مادرش روزی مرا به زور با دوبار دویدن به دور مدرسه مرا گرفت و به خانه اشان برد و هر از چند گاهی خانه ی آنها که آبگرموی ( نوعی خورش بومی ) خوشمزه ای درست می شد برای ناهار می خوردم . پدر زنده یاد رنگین ، زنده یاد یاور باوقار بود که به کدخدا یاور خواجه نامدار بود و با زن گرفتن از پتکوییه در آنجا بنشین شده بود و آسیاب داشت و در پایان عمر خود نمایشگاه اتوموبیل در خیابان مرادی غربی بندر داشت . رنگین سال های بعد از همان همکلاسی ها در پتکوییه که در کار آسیاب داری بود بیمار شد و در گذشت …روانش شاد‌ ..
عیسی همکلاسی و همراه شش ساله ام در تابستان همان سال به علت بیماری سل در گذشت ‌ روانش شاد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۳۹]
*شانس زنده ماندن*
( ویرایش)

(۲۴)

در دهم بهمن ۱۳۴۸ با گرماگرم درس و کلاس در سوز و سرما، عروسی برادرم سر گرفت. او پس از برتری نیافتن بر هماورد خود برای بدست آوردن نگاری که خانواده او دو مندویی ( مسابقه) آب آوری با کَندِر ( چوبی که دوسر آن حلب آویزان است ) گذاشته بود، دخترعمه اش را که تازه از دوران کلفتی ارباب شاهرخ کیانیان در کرمان فارغ شده بود پسندید و خواستگار شد .

در میانه حیاط دَنگال ما گرامافونی که صفحه های ترانه ی بندری ازاستودیوی میدان بلوکی بندر برادرم خریده بود کار گذاشته بودند و نخستین ترانه ی” ای یار ای یار ” که با صدای یوسف مشایی بود پخش می شد ( این ترانه ها تا کنون به اجراهای گوناگون بندری و بستکی تا فارسی خوانده شده است.)

با این ساز و آواز فراخوان جشن داده می شد ..‌.در کنار خواهرم دختر فامیل ما که از روستای تارم رسید از در دالان با دستمال و لباس گشادش به تم جکیدن ( رقص) پرداخت …
“بهار مست ” همقطار برادرم در میانه ی هلهله ی مردم در میانه ی میدان رقص آمد و با به صدا در آوردن خش خش شلوارش که با نام شلوار ” بِنز” ، مد روز بود انگار ضرباهنگی دگر به همراه بود.

آن شب که پیش زمینه ی عروسی بود خواهر کوچکم تا دم سحر روی مهتابی خانه امان با ترانه ی ” نابند چه خوشن” با صدای زبیده درویش به پایکوبی پرداخت و پدر به یاد مادر می افتاد و گاهی اشک می ریخت .

عروسی رسمی در قلعه ی خان بر پا شد .‌ برای نخستین بار یک دست کت و شلوار قهوه ی راه راه پوشیده و با در دست داشتن دو دستمال در رقص دایره ای بومی شرکت کردم .
( تا اکنون سه دست کت و شلوار عوض کرده ام : عروسی برادرم ، عروسی خودم و عروسی پسر ارشدم .)

با دیدن دوتن از آموزگاران که به دعوت عیش ( عروسی) آمده بودند ، خودم را در میانه ی دایره ی رقص پنهان می کردم .
عمویم ملا عباس با دستانی بر هوا و شَهلِنگ بردار ( گام های بلند برداشتن) گویی رقص سما می کرد! .

در هنگام شاباش ( هدیه ) به داماد پدرم به هنگام دست دادن شادباش گویی به برادرم ندای بلند در داد : ایهاالناس ! یعقوب دو بُنه ( اصله) مُغ شاهانی سهم الارثش در روستای برآفتاب به برادرش بخشید ! .

با این همه جشن شادمانی،
شب پایان عروسی ، تا بامداد گریه من در آمده بود و آنهم به شوند اینکه یک دفتر نوشته ی من که تکلیف کتابنویسی کرده بودم با گمان دفتر استفاده شده چند برگ آن کنده و برای پاک کردن حنای دست و پای داماد به کار برده بودند !.
( کتا بنویسی تکلیفی بود که می بایستی درست مانند کتاب فارسی با نوشته و تصاویر عینا” آماده کرد و به آموزگار داد .)

اما یکی از برجسته ترین یادمان من در کلاس ششم دبستان ” امتحان نهایی” بود که از همه ی دهستان تارم در پتکوییه گرفته شد در این امتحان ” فخاری” رییس فرهنگ و آموزگاران بودند.
جالب اینکه آموزگار ما حسن عباس پور از من جواب پرسشها را می گرفت و به یکی از دختران همکلاسی می رساند !. ( امیدوارم حالش خوب باشد و اکنون این نوشته من را بخواند تا تلنگری به یادمانش زده شود.😊)
آن سال در امتحان نهایی ششم دبستان ، من در منطقه ی حاجی آباد دوم شدم. نفر اول یادم نیست و فکر کنم از منطقه دراگاه و تنگدوییه ، غلامحسین برفی بود.

پس از این سال کلاس ششم دبستان از دُو افتاد ( برچیده شده ) و پس از سال پنجم ‌دبستان به جای دوره اول دبیرستان یا متوسطه دوره ی راهنمایی نام گرفت.

از این گذر، دغدغه ی ورود به کلاس اول دوره ی متوسطه به سرم افتاد و هاله ای از خیال محیط جدید و بزرگی دیگر که حاجی آباد بود با آغاز تابستان تا آمدن پاییز اندیشه ام را طوفانی کرد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

💠 پیوست ها:
– عکس آقای فخاری رئیس فرهنگ وقت
– عکس کارنامه قبولی و امتحانات نهابی کلاس ششم دبستان .
– ترانه ی یادمان خیز دیرین : ” ای یار ای یار ” با صدای: یوسف مشایی.

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۳۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۴۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۴۱]
[ File : ای یار_یوسف مشائی.۳gp ]

آوَخت, [۲۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۲۳]
*شانس زنده ماندن*

(۲۵)

تابستان ۱۳۴۸ ، هنگامه ای بود که در جزیره برهنه از آبادانی لاوان کار ساختمانی گسترش یافته و از سوی چند نفر که از آن میان برادرم بود ، سفارش آمدن به آنجا برای کار در شرکت ” جهانبین ” شده بود. محمد حسین ، سرکارگر آنجا شده بود و در همین زمان دارای فرزند پسر شد که نامش را ” جهانبین” گذاشت ( البته در شناسنه : جهانبخش) .

بیشتر مردان که پدر و عمویم هم در بین آنها بود آماده ی رفتن شدند. من و پسرخاله ام یوسف، کوچکترینِ گروه با سن شناسنامه ای ۱۱ و ۱۳ و درستیِ ۱۴ و ۱۶ سالگی هم ، شانسی همراه شدیم .

کار برای اندوخته ی بیشتر همه را به آنجا کشاند . من خرسند بودم از اینکه برای یکی دو ماه بتوانم کمک هزینه ی تحصیلی ماندگار در حاجی آباد به دست آورم .

در گهکم ، همه بالای یک کامیون باری کرایه ای سوار شدیم و بکوب به مقصد بندر مقام محل رهسپاری دریایی به جزیره ی لاوان رفتیم . جاده تنگ پرپیچ راه بندر لنگه بین کوه دریا جاهایی باید یکی از کامیون ها می ایستادند تا کامیون روبرو بتواند رد شود.

هنوز پیاده نشده در بندر مقام، فرمانده پاسگاه منطقه ، بالای کامیون آمد تا ما اثاثیه امان را پایین نیاوریم و از راهی که آمدیم بر گردیم ، چون گفته بودند که دگر کارگر به جزیره نیاید. عمویم خشمگین شد و یقه او گرفت که ما از فرسنگ ها راه آمدیم و حالا برگردیم و با او درگیر شد و به دنبال آن همه با عمو همصدا شدند.

به هر گونه ، با واکنش تندتر فرمانده، ما به ناچار برگشتیم . یادم نمی آید که چگونه برای کار در شرکتی یا اداره ی مالاریا برای سمپاشی در بندر لنگه پیاده شدیم. در آنجا تا یکی دو روز آموزش چگونه سمپاشی کردن با دستگاه سمپاش به ما یاد دادند . هریک چوبی به منزله دسته ی کپسول به دست گرفته بودیم و به فرمان آموزشیار رو به دیوار مانند نظامیان با شماره ، جلو دنبال رفته و چوب را بالا پایین می کردیم . من و پدرم کنار هم تمرین می کردیم و برخی خنده اشان می گرفت.

در پایان تمرین ، من و پسر خاله ام به شوند کم بودن سن و اینکه نمی توانیم کپسول سمپاشی را به کول بگیریم نپذیرفتند و ما با چشمانی اشکبار از آنها جدا شدیم و به سوی خانه شرمگین برگشتیم.

اما یک هفته ای گذشت که باز چند نفر قصد رفتن به جزیره کردند و من نا آرام با دگر همزاد خود غلامشاه با اینکه همراهان ما را نمی گذاشتند برویم ، با پافشاری، دگر بار راهی شدیم . پسر عمه ام می گفت : نرو تو آن هوای گرم ، بیا با هم توی این محل خودمان تو دشت و صحرا دنبال گله برویم و پای گزان شروه بخوانیم . اما با این حس زیبا ، دندانم برای بدست آوردن هزینه ی مدرسه گرد شده بود.
… به بندر مقام رسیدیم . در بین راه مُغ ها را با حال و هوای دیگر ی می دیدم که زودتر از دیار ما رطب کرده بودند و آب در دهان می انداخت .
در زیر درخت لور ( انجیر معابد)، درختی پیر و سایه گستر ، که رو به دریا و سوارگاه جزیره ی لاوان بود جا گرفتیم . انبوه ریشه های به بالا رفته و ستبر شده برایم شگفت بود. آنسو تر بر بدنه ی یک لنج یا کشتی از کار مانده پُر از یادگار نوشته با ذغال بود .‌ بیشتر : ” بیایید ما رفتیم”. یاد گار نوشته ی برادرم را دیدم که نوشته بود : ” در تاریخ فلان من رفتم ..بیایید .”

شانسی گرفت و ما به جزیره رفتیم . گروه سمپاش ها با پدر و عمویم هم کارشان تمام کرده بودند به جزیره آمده و کار می کردند.
معماری که ” کل نبی” نام داشت انگار همه را خانوادگی می شناخت. به پدرم گفت : “این یعقوبت هم آمد که برای مدرسه اش پولی دست و پا کنه پس آن ” اوشن” دختر بی مادر تنها پیش عمه اش مانده است.”

به شاگرد بنایی روزی ۱۳ تومان (۱۳۰ ریال) با یک تومان کمتر از بزرگسالان من و غلامشاه به کار گرفته شدیم . در تیر و مرداد به شدت گرم جزیره همه با بدن لخت و تنها تَنُکه ( شورت تا زیر زانو ) شب و روز بسر می بردیم . همه از دم ریزه گرمایی ( گرماسوز) گرفته بودند، راه رفتن سخت شده بود.‌.‌هرکس شبها یک قوطی پودر در کنار رختخوابش بود.
زنده یاد “خالو برکت”، از فامیلان، شبها با دول ( دَلو ) آب از چاه می کشید و برای آرامش از گرما و بخواب رفتن روی سر و بدن همه می ریخت و می گفت: ” خُنک ، خُنک…” .

ناهار بیشتر کشک می ساییدند و با نان محلی که توشه راه آورده شده بود می خوردند .

روز ها من گاهی تحمل کار و گرما را نداشته به کنار دریا رفته می نشستم. خیال خود را به سمت و سوی زادگاه پرواز می دادم ، خواهر و دختر عمه ها را می دیدم.

در این حین و بین ، روزی از اخبار گفتند : یک آمریکایی ( نیل آرمسترانگ ) با آپولو رفته بر کره ی ماه نشسته (۲۹ تیر ۱۳۴۸- ۲۰ ژوئیه ۱۹۶۹ ) …من آن شب تا دیر وقت در جستجوی دیدن ماه بودم.

روزی دیگر همه به سمت و سوی اسکله به دنبال صدایی

آوَخت, [۲۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۲۳]
که اشاره به سویی داشت دویدند : ” زن! زن ! ” .
گویا برای نحستین بار پس از چند ماه زنی را در جزیره دیده بودند که همسر فرمانده پاسگاه بود و در اسکله پیاده می شد .

روزی دیگر گفتند هویدا نخست وزیر برای بازدید ساز و کار نفتی آمده است که شانس رفتن من به آن جا آسان نشد.

تا نیمه شهریور کار کردیم و بر گشتیم تا برخی هم به مهرجان و گاه تخمکار ( بذر پاشی ) برسند و هم مدارس فرزندان .

شادمان از اینکه دو ماهی پول دستمزد کار در شرکت گرفته تا به مدرسه بروم ، برخورد باد به صورت و موهای بور شده از گرما از روی کامیونی که سوار بودیم ، برایم خوشایند بود.

***
پسر عمه ام از سر و روی سیاه سوخته و موی بور من که همانند موی بور طبیعی خودش بود ، خنده اش گرفته بود.

برای نامنویسی مدرسه در حاجی آباد آماده می شدم، جای گرماسوز در بدن من تازمستان ماند.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۲۶]
*‌شانس زنده ماندن*

(۲۶)

پاییز ۱۳۴۸ از راه رسید..هنوز تارم زمین در خور این نبود که دانش آموزانی زیادی از مرز دبستان به دبیرستان برساند و به حاجی آباد گسیل کند ؛ به جزء شماری به اندازه ی انگشتان دست. بیشتر تا همان پنجم و ششم دبستان درس می خواندند و ادامه نمی دادند، با همان اندیشه ی مکتبداری، سواد آموزی در اندازه ی خواندن و نوشتن بسنده می دانستند ؛ چون بالغ شدن فرزند را برای کارکردن، برتری می دادند تا ادامه ی تحصیل.

آن سال، تنها من از روستای رفیع آباد ، ناصر باوقار و زنده یاد رضا امامدادی از روستای تارم و عین ا… ماندگاری از روستای گنج با هماهنگی پدرانمان بر آن شدیم تا با همخانگی در حاجی آباد دوره ی متوسطه ی تحصیلی را پی بگیریم.

با باشندگی شماری از اهل فامیل و همسایه ها در جلوی دالان خانه امان از زیر سینی قرآن و برگ لیمو رد شدم ، با چشمی نمناک با خواهرم و عمه زاده هایم خداحافظی کردم و در گهکم با پیوستن به آن همکلاسی ها همراه با پدرانمان راهی حاجی آباد شدیم .

شب آغاز مهر ، در میان نخلستان های بلند و کنار رود ، جلوی مدرسه ی سنگی ( دبیرستان ۲۵ شهریور) تا بامداد بسر کردیم تا فردایش مدرسه را آغاز کردیم و پدران نیم اتاقی پشت نیم اتاق مغازه ی پارچه فروشی از ” اکبر خوشکام” برایمان با ماهی ده تومان ( صد ریال) اجاره کردند.

صاحبخانه ، توصیه ی خاموشی برق در ساعت ۹ شب را داد و کلید خاموش و روشن کردن آن را‌ به ما نشان داد. پدران با خدا حافظی سفارش مواظبت کردن از ما را به آقای خوشکام کردند.

پیش از آنکه ما ۴ نفر با وضعیت جدید خو بگیریم ، صدای مشتریان از پشت در مغازه ذهنمان را جلب می کرد و بر این صداهای گوناگون و متفاوت از محیط ساکت روستا می خندیدیم!

هرکدام از ما وظیفه چگونگی تهیه خوراک و پخت و پز را عهده دار گردید :
من : مالیدن کشک.
ناصر : داغ کردن مهیابه.
عین الله : گوجه تخم مرغ
رضا: او گرمو و گاهی پختن برنج.

با دگر همکلاسی ها از گهکم ، ارزو دشتبر ، خَبر ، حاجی آباد آشنا شدیم. در میان درس دادن آموزش رژه و تدارک جشن برای چهارم آبان هم انجام می شد. در کلاس اول ما با تعدادی دختر هم همکلاس بودیم ؛ کلاسها مختلط بود. خواندن قرآن سر صف به من واگذار شده بود.

‌ کوبیار علی محمدی و غلامحسین شمسایی از نظر هیکل و جایگاه اجتماعی که اولی پسر کدخدای معدنوییه و دومی پسر خوانین حاجی آباد بودند که در زور و نیرومندی سر آمد بودند.

نیمچه خانه ی ما به لحاظ سر خیابان و روبروی مدرسه ، پاتوق دگر همکلاسان هم شده بود.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۵٫۰۹٫۱۸ ۱۳:۱۴]
[ Audio file : پیوست شانس زنده ماندن (۱۳).m4a ]

آوَخت, [۲۵٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۵۸]
*شانس زنده ماندن*

(۲۷)

آن سال ۱۳۴۸، جشن چهارم آبان ( زاد روز شاه) که در درازای یک ماه ، آموزش رژه به ما داده بودند، با شکوه بر گزار شد. یادم نیست که در همین سال یا سال دیگر ، همگام با دگر گونی ” وزارت فرهنگ ” به ” وزارت آموزش و پرورش” ، به جای آقای ” فخاری” ، ” آقای عالی” رئیس این اداره شد.

آخرین سر کشی “فخاری” که یاد دارم تند گام برداشتن در طول و عرض کلاس به روال عادت او بود که در هنگامه ماه محرم بود که گفت : ” نباید بر امام حسین گریید ، او هم از دشمنانش زیاد کشت و باید از این تاریخ درس گرفت !

دختر عالی هم همکلاس ما شد ، در روز جشن چهارم آبان ، او با دامن مینی ژوپ رقصی با آهنگ غربی کرد‌. او در یکی از امتحانات که به فاصله ای بین من و یکی دیگر بود خواستار جواب یکی دو سوال بود.

*

دکتر “فرخ رو پارسای” نخستین وزیر زن و وزیر آموزش و پرورش برای یک دیدار از سوی جاده با لباس سلطنتی و ابهتی و هیبتی مردانه با گروه همراه به مدرسه ی سنگی آمد.

در ادامه جشن چهارم تا نهم آبان ( زاد روز شاه تا ولیعهد ) ، بیرون از مدرسه جشنی در جلوی هنگ ژاندارمری برپابود‌. اُستا حسین امامدادی ِکوّال ( سرنا و کرنا زن ) و گروهش ساز و نقاره می زدند …پس از پایان ساز و نقاره ، اُستا کرم روی به من کرد و گفت: ” دیروز هم عیش بات بو ” ( عروسی پدرت بود) . هم کلاسی ها و هم اتاقی ها زدند زیر خنده ؛ من و آنها حرف او را شوخی پنداشتیم ولی او گفت : ” شوخی نمی کنم ، خانه آمدید ، می فهمید ، پدرت زن گرفته …

من با حالتی دگرگون چشم به راه پایان هفته بودم تا به خانه بروم . تا آن زمان همکلاسی ها مرا سوژه کرده بودند که از عیش پدرش بی خبر بوده است و به من سقلمی می زدند.

در هنگام رسیدن به روستا ، با دلی تاپ تاپ ، به خانه رسیدم ؛ کسانی با نگاه پرسش بر انگیز ، اشاره کردند که به خانه ی عمه ات برو. پا به خانه که گذاشتم ، پدرم با لباس سفید دامادی و موهای رنگ کرده مشکی سراسیمه به سویم آمد و مرا با اشک در آغوش کشید و گفت که برو دست اون نه نه ات ( زن پدر) را بگیر . دست نه نه را در چادر سفید و باوقار نشسته گرفتم . او تنها یک جمله گفت : ” عین الله ( همکلاسی و هم اتاقی) هم آمده به روستای گنج؟ ؛ گفتم : بله . پدرم گفت : او پسر دایی اش هست ، که پس از آن دانستم که همه چیز در آن شب به سر برده در مُغستان حاجی آباد که پدرم با پدران همکلاسی ها گرم گفتگو بودند نتیجه داده است ؛ پس از سه خواستگاری پذیرفته نشده از : گلروئیه ، سَهک و سید جوذر ، در گنج سر و سامانی پدر به سر انجام رسیده است .

در این هنگام ، برای برادرم غدوکی پیش آمد ( غدوک : غصه به دل آمدن) و بیهوش بر مهتابی خانه افتاد ، جَوِ بگو و بخند خانه بهم ریخت ، پدرم زار و گریان به سر خود می زد . با صدای داد و بیداد ، خانه پر از آدم شد . خبر به قلعه رسید و شهپر دختر خان هم آمد. پس از ساعتی با آب به روی زدن و دود کردن لته ( پارچه) در بینی او ، بهوش آمد …

طبیعی بود که زن گرفتن پدرم با حس نامادری حال ما‌ را دگرگون کرد اما رفته رفته با محیط خانه ی جدید خو گرفتیم . نه نه ی ما دختری حدود ۳۰ ساله بود که او هم به مانند زن برادرم تازه با فارغ شدن دوره ی کلفتی خانه ی ارباب شاهرخ کیانیان از کرمان آمده بود و فارسی حرف می زد. او سر تاسر خانه را پر از چسباندن عکس هایی که از در و دستگاه ارباب شاهرخ و گرد همایی زردشتیان بود و نیز عکس های خانواده ی شاه و هنر پیشه ها در آورده از مجلات ، کرده بود و برای ما تازگی داشت و تماشا خانه بود.

در هنگام باز گشت ، عین الله ( حاج عین الله کنونی) که بیش از همه مرا دست می انداخت که پدرت زن گرفته ، از دور آمد با من روبوسی کرد و گفت : “از این تاریخ ما قوم و خویش شده ایم ، زن بابایت ، عمه ی من است 😊 . “
*
با درس و مشق زندگی ادامه پیدا کرد ، از تنگی نیمچه اتاق ۴ نفره و سر و صدای مغازه ی اونور نیم دیوار حایل و خیابان ، ناگزیر ، شبها در پای تیر برق ها و روشنی روزها در حاشیه ی رودخانه و باغ ها به مطالعه می پرداختیم . روز های تعطیل که به ده نمی رفتیم در بالای تپه کوهی که با سنگ چین نوشته بودیم : ” کوه دانش” با کوشش تمام درس می خواندیم . شبی مردی مست ، در پای تیر برق ، به من و ناصر ۵ تومان ( ۵۰ ریال) داد و گفت : درود بر شما آینده سازان!، یکی دوشب دیگر ، همکلاسی و هم اتاقی دیگری از به این امید به پای تیرهای برق رفته و چیزی نصیبش نشد😊!

اطلاعا ت کلاس اول متوسطه که در دفتر خاطره آن سال نگاشته ام:

احمد ابوالحسنی( کرمانی): مدیر
احمد ایرانمنش( کرمانی): ناظم‌
ماشاء الله حسامی ( کرمانی) : دبیر عربی ، فارسی، دیکته و دینی .
محمد رضا عمرانی ( کرمانی) : دبیر ریاضی ، فیزیک و شیمی.
منوچهر صادقی گوغر

آوَخت, [۲۵٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۵۸]
ی :دبیر تاریخ ، جغرافیا، مدنی، دستور و طبیعی.
هوشننگ غظنفری ( ؟) : دبیر زبان
فاطمه رضایی ( سیرجانی) : دبیر بعدی دستور ، فارسی، انشاء و دیکته.
محمود عشقی ( کرمانی) : دبیر پس از خانم فاطمه رضایی!
سکونت : ابتدای خیابان رضاشاه پیشین – پشت مغازه ی اکبر خوشکام.
اجاره نیم اتاق ماهانه : ۲۰۰ ریال ( اصلاح قبلی).
خرج کرد در در طول سال تحصیلی: ۲۱۵۰ ریال.

..‌‌. در پایان دوره ی متوسطه به شخصیت دبیران پرداخته می شود !

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۸٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۳۶]
*‌شانس زنده ماندن*

(۲۸)

رفت و آمد تعطیلاتی بین روستاهای تارم زمین به حاجی آباد تا گهکم با دو چرخه بود و هرکس با دوچرخه اش می آمد و در خانه ای آشنا نگه می داشت.
خانه ی ” جعفر اکرمی ” یکی از اتاقهایش جای نگهداری دوچرخه ها ی بچه ها بود.

از گهکم به هر وسیله ای حتی با کامیون هرکس خود را به حاجی آباد می رساند و برای آذوقه اش حتما” نان تیری ( چوبه ای) برای دست کم یک هفته بر می داشت و خوردنی های دیگر مانند دَنکو ( گندم ، نخود ، کنجد و سایر ادویه برشته ) ، چِنگال ( چَنگمال- مخلوط خرما ، روغن ، آرد و کُنجد وسایر ادویه ) .

تن شویی و نظافت معمولا در جمعه ها در خانه خود انجام می شد. نیم اتاق ما در سر راه رهگذران بود.‌ گاهی والده ی ناصر خان ساکن در حاجی آباد که خویشاوندی با خان تارم داشت به ما سر می زد و خوراکی برایمان می آورد . سهراب خان در آموزش و پرورش کار می کرد .

برای محصور نماندن در اتاق ، ما همیشه مشتریان پرو پا قرص مسجد بودیم و همیشه همراه دبیر دینی : ماشالله حسامی می رفتیم و نماز را به ما یاد می داد . تنها مسجد حاجی آباد ( مسجد جامع کنونی ) در میانه ی حاجی آباد بود ..در میان حیاط آن حوضی بود که اطرافش گلهای شب بو می رویید در کنار این حوض من و ” مهدی کوهی زاده ” به نوبت اذان می گفتیم . پدر مهدی از آن زمان تا کنون از متولیان این مسجد بوده است. روحانیون اعزامی در ماه محرم و رمضان در منزل او بودند.

‌ یک روحانی بود که همیشه این شعر بالای منبرش می خواند:

“مرد خدا شناس که تقوی طلب کند
خواهی سفید جامه و خواهی سیاه باش”.

شیخ کُنار ، نابینا و ملا بیت الله از ذاکرینی بودند که نوحه می خواندند.

رفتن ما به مسجد موجب شده بود که دوستان همکلاسی از جمله بیشتر : جناب حاج جهانگیر بشکار به شوخی ما را ملا و آخوند خطاب کنند . 😊

خانه ی ما به قلعه حاجی آباد نزدیک بود . گاهی هوای تنهایی به دلم می زد و به بالای قلعه می رفتم ، کتاب و گاهی برای خود آواز می خواندم .

با گرفتن کارنامه ی قبولی اول متوسطه ، تابستان من بدینگونه گذشت :
پس از چند روزی هندوانه چینی در جالیزی جعفر آباد ، مدت ۱۶ روز ( از۲۸ خرداد تا ۱۳ تیر ۴۹) به جای پدرم که نگهبان شرکت : ” چَکُش” ، نصب کننده ی آنتن رادیو تلویزیون و تاسیسات در بالای کوه گنو بود رفتم . شبها در بالای کوه سرد بود و ما هیزم جمع می کردیم و آتش می کردیم .

خیمه ای آنجا بر پا شده بود که تجهیزات و وسایل شرکت در آن قرار داشت و پدرم نگهبان آنها بود‌. یکی از زور مندی های پدرم به رییس شرکت گفته بود که کله به کله ی گاو می زد. رییس گفت: اگر با کله به بشکه ی آب زد و انداخت یک هفته مرخصی تشویقی به او می دهم. پدر این کار را کرد و چنین شد؛ اما به مغز او آسیب وارد گشته و مدت ها دچار سر گیجه می شد . افزون بر آن یک هفته ، من ۱۵ روز دیگر به جایش رفتم.
پس از آن ۷ روز از ۲۱ تا ۲۹ تیر ۴۹ به جای برادرم در دشت پلنگان به کار قنات روبی پرداختم که مالک نوپا حاج قاسمعلی مُدُنی از بازرگانان سرشناس بندرعباس اهل دهکویه لارستان ، مُللک پلنگان را از خان خریده بود. مدت ۱۳ روز از ۶ تا ۱۹ اَمُرداد در مزرعه جعفر آباد به کار یونجه بری باتفاق همزادان خود مشغول شدم که تنها بدست آوردن دستمزد حول و حوش ۲۰۰۰ ریال برای کمک تحصیلی بود.

اما رویداد اندوهناک این تابستان طغیان رود خانه ی جعفر آباد بود که شَوند سرازیر شدن آب گل آلود در خانه ها شد که به سختی پس از فروکش کردن طغیان آب ، آب ها پس زده شد.
کهنسالان می گفتند این هیجدهمین بار طغیان رودخانه بوده است که به یاد دارند و شدت این بار بیش از بارهای پیش بود‌‌ که شوندِ بر آن شدن جابجایی روستا در دوسال پس از آن ، در زیر روستای گُلروییه شد.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۸٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۳۸]
*شانس زنده ماندن*

(۲۹)

تابستان پایانش را با کارهای گوناگون از کشتزار جعفر آباد و دشت پلنگان بگیر تا بلندای گنو ، دست مرا می گیرد تا در پاییز بگذارد، چند روزی خُنکای پشت بام گِلی و آسمانی با باشندگی ستاره ی سهیل پَنگ انداز* و کهکشان میان آسمان آمده را به سِیل (تماشا) می نشینم ، تماشای رغبت انگیزی در زیر ملافه (مُلحفه) ، همچنان که در زیر پتو، آسمان گنو دیده و آسمان پلنگان را بر پشت بام، بی تن پوش و گازوییل مالیده بر سر تاسر بدن برای دورماندن از گزند پشه ، دیده بودم ، چه یادمان هایی که ناچارت می کند باز به پس برگردی و ناگفته ها را بنویسی تا مهری‌ دیگر آغاز شود و مدرسه.

باید از همسایه ی کوته دیوار به دیوار هم گفت : امیری ، هم گپ همیشگی پدرم که به مرد نخوانده ملا ( خود سواد دار شده ) نامدار بوده و سر رشته هایی درمان خانگی ، بیتالی ( شکسته بند محلی) ، میکانیکی تراکتور دارد و با این همه دوستداریِِ شگفتی به اخبار دنیا دارد و رادیویی که اکنون سیار شده است ، به دست دارد و جنگ‌ های اعراب و اسراییل را گوش می کرد و به تفسیر می پردازد …

ساعاتی هم عده ی زیادی شب ها به خانه ی او می آمدند تا ترانه های درخواستی از رادیو دهلی گوش بدهند : جام طلای دلکش، برگ خزان مرضیه ، رعنا جلو و من پشت سر ، عامو مهدی گله دار …

همه رادیو‌‌ نداشتند، ‌نخستین رادیو را‌‌ “ملاچهارشنبه ” برادر “امیری” به روستا آورد. روزی که تازه پدرم برای دیدن و شنیدن رادیو مرا به آنجا ‌برد .‌ اخبار ساعت دو پسین بود: از صدای پرحجم گوینده که گفت : ” اینجا تهران است …” هراسیدم و پا به فرار گذاشتم تا پدر مرا به پای رادیو کشاند و کم کم خو گرفتم و می خواستم بدانم آدمایش کجا پنهان شده اند…
گذشت تا همه این رادیوهای بزرگ که با باطری مانند باطری ماشین راه می افتاد گرفتند و بالای بام ها می دیدی صدای آغاسی از همه سو در روستا می پیچید ؛
همان پیر زن هشتاد ساله باز حیف گذشته می خورد که آوخت ( قصه) و نِیگ و کُردی ( نِی و شروه) بود و اکنون رادیو آمد و…‌

چه زمان دارد متحول می شود. من هم این گذر را کرده بودم و اوج قصه گویی و نی شروه را گواه بودم . خودم هم پدرم پیش خان ( امروز یکمین سالگرد در گذشتش در ۹۴ سالگی. ) برد و برایش کُردی خواندم و پیراهن جایزه گرفتم :

” کَفه ی گله گاه دولغ شبارِن/ سر مِشتی فلک میدون لارِن/ سلام از ما به صولت می رسونین/ مِشی عبدُل سرِ فتنه شبارن
( گله گاه ؛ نام روستا و مرتعی . دولَغ : گرد و خاک – دیولاخ .)

پدرم با امیری به رود خانه گله گاه برای صید ماهی می رفت که با گلوله هایی که از خمیر و پودر دانه های سیاه شبیه به کُنار در رودخانه می انداخت و به من می گفت برای تو که گوشت ( گوشت قرمز) نمی خوری … و گاهی من و “عباس” پسر امیری و همبازیم همراه می رفتیم .‌.یا برادرم با دگر پسر او: ” “سیاوش”.
من و عباس به شکل دروگران ، بوته های وحشی ” جَر” را با داس درو و خرمن می کردیم و پس از خشک شدن می کوبیدیم و وارون بر ( برعکس) گندم ، ما چوب ها و شاخه های خشک شده را به خانه می آوردیم . ما و بچه های همسایه روزهای سخت ختنه شدگی را با درمان شن های داغ رودخانه بسر آورده بودیم.
***
… و باز گردم به پاییز و مهری دیگر و حاجی آباد ، کلاس دوم متوسطه .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* سهیل پنگ‌ انداز و کهکشان میانه ی آسمان : هنگام طلوع ستاره سهیل در اواسط شهریورماه در مناطق جنوب که پنگ های ( پنجه های خوشه ) خرما به بار می نشیند و هنگام قرارگرفتن کهکشان در میانه ی آسمان که هنگام برداشت محصول خرماست.( کهکشان که رو دِل اومد / داس بکش که مُغ بُر اومد .)

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۰]
*شانس زنده ماندن*

(۳۰)

با آغاز سال دوم متوسطه، پسر عمویم مرحوم اسحق، هم به جمع ما در همان نیم اتاق افزون شد، منتها چون با بچه ها سازگاری نداشت برآن شد که با سفارش عمویم به خانه ی آذر نامی برود. یکی از اعتراض های خنده اور او این بود که کسی حق ندارد پایش را روی گلیمش بگذارد.😊

به جای او : مرحوم ” فریدون مرادی شهدادی ” ( عموی جعفر مرادی شهدادی – مشاور کنونی اداره آموزش و پرورش هرمزگان ) آمد او همراه با پدرش که هردو جامه سفید شیکی پوشیده بودند. ( پسر در فروردین و پدر در خرداد ۹۷ درگذشتند.)😔

آموزگارانی جدید وارد شده بودند:
هاشم پورخاتون(کرمانی): دبیر طبیعی ، جغرافیا، مدنی و خط
محمد رضا عمرانی ( کرمانی): ریاضیات و ورزش
یدالله غفوری( کرمانشاهی): زبان انگلیسی
طاهره ذاکری زاده (سیرجانی) : ادبیات فارسی.
پوران ابوالحسنی زاده(کرمانی): فیزیک، شیمی، کاردستی، نقاشی و رسم.
مدیر: احمد ابوالحسنی زاده
ناظم : هاشم پور خاتون
***
در این سال جشن چهارم آبان را می خواستند پربارتر برگزار کنند. از یادمانی هایی که دارم : روزی آقای عمرانی می خواست از بین پسران کسی که شکمش از همه برآمده تر است برای رقص شکم که بر روی شکم نقش صورتک می کشند گزین کند؛ دستور داد همه شکم هایشان را عریان کنند؛ شکم من آن روز ها به خاطر خوردن برخی خوراکی ها مانند ” اُو نار ” ( خوراکی با دانه های کوبیده انار با ادویه و آب) با باد کرده بود. گفت : ” تو باید رقص شکم کنی.” گفتم : ” نمی توانم.” یک سیلی تو گوشم نواخت؛ گفت : “حالا می تونی؟ ” گفتم: ” نه!”…
یک کشیده محکمتر به آن ور گوشم نواخت که اشک از چشمانم در آمد و گفت: ” حالا برو بنشین.” و یکی دیگر گزین کرد.

سال تحصیلی ۵۰ -۱۳۴۹ تحولی در روش آموزشی پیش آمده بود و به دنبال ایجاد ” دوره ی راهنمایی ” به جای ” متوسطه” و تبدیل شدن نام ” وزارت فرهنگ” به ” وزارت آموزش و پرورش” ، سکان وزارت آموزش و پرورش به دست نخستین وزیر زن: فرخ رو پارسا” که اکنون دریافتم آمدن او به حاجی آباد و مدرسه ی ما در همین سال بود که ما همه آقای “فخاری” که چندین سال بود، رییس فرهنگ جایش را به آقای “عالی ” رییس آموزش و پرورش داده بود.

یکی از رویداد های بد این سال تقلب رسوندن امتحانی به یک دوست همکلاسی بود.
یک بار که گفتم در امتحانات نهایی کلاس ششم ابتدایی با هماهنگی معلم به همکلاسی و هم فامیل خود که دختر کدخدا زاده بود با خیال راحت تقلب رسانی انجام شد . در این سال دوم متوسطه ، یک‌ بار دختر “عالی” رییس آموزش و پرورش ‌ که از همکلاسان بود در هنگام‌ امتحان در نزدیکی من‌ نشسته بود در برابر خواست بی مهابای او تقلب رساندم.

اما تقلب رساندن عجیب و ناشیانه ی من در امتحان دیکته ی زبان انگلیسی بود برای دوست و همکلاسی که پسر یکی از مالکان سیرجانی بود که در سرچاهان زندگی می کرد. خانواده ی او گاهی خوراکی برای ما می فرستاد.
در این امتحان به اصرار او با گفتن دیکته همزمان دو برگ را پر کردم و یکی به او دادم.

در هنگام تصحیح کردن برگ ها ، صدای خطاب گر ” ابوالحسنی‌” غرید:

“یعقوب باوقار و اصغر برزکار ! “

دنیا دور سرم چرخید و دست و پایم سست شد …

او با نگاهی خشمگین و تکان دادن سرش که از تیک های عصبی او بود با لهجه ی کرمانیش گفت : ” گمان کردین که ما خِنگیم؛ با ترکه ای که همیشه در دست داشت به روال تکیه کلامی همیشگی گفت : ” اون دست های صاحب مرده را بگیرید بالا و دو ضربه ی جانانه بر کف دست ما نواخت و گفت : ” نمره ی زبان و انضباط هر دوتان صفر !…

سپس گوش مرا گرفت و گفت : ” دیدی پسر خوب، کار دست خودت دادی!” .

گریه های بی امان من و التماس کردن به ” غفوری” که منش سلیمی داشت هم اثر نبخشید و برای نخستین بار درس تجدیدی آوردم.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۱]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۱]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۱]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۲]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۲]
*شانس زنده ماندن*

(۳۱)

تابستان ۱۳۵۰، هوای خانه گونه دیگریست. خواهری نه ماهه ام ” سوسن ” در گهواره و شروه و لالایی خوانی مادرش، گرمی و شوری به پا کرده است و گاه خواهر به من سپرده می شود تا با تکان دادنش بهانه ای برای زمزمه ی ترانه هایم شود.

نگاه دختران عاطفی تر و عاشقانه تر می بینم . دختر عمه هایم خرامان راه می روند. در روستا به گفته ای خط سبیل که زدی چار چشمی می پایند نت تا ته دلت بکاوند که خود یا خانواده ات به پای چه کسی بندت کرده اند و یا با پیشنهادی به جایی بندت کنند.‌ ‌پدر در یک گروه خانوادگی به شوخی رسوا گرانه ، انگشت اشاره به سوی من گرفته گفت :
” او هنگامی که به گُلمِ پهنابه ( استخر پهن آب قنات ) می رود ، مکینه و بسته ی تیغ خود تراش و آیینه را به همراه می برد؛ ریش و سبیل در کرده است.”

در طول سال تحصیلی نه نه ام با آوردن دختری در خانه چو انداخته که برای پیزاده ام خوب است. روزی به هنگام ترک خانه تا ته راهروی دالان نگاه های ما بهم دوخته شد.

دختری از همکلاسی های حاجی آبادی در پای رودخانه لباسهایم که می شستم از من گرفت و شست و نگاه های روشنش مرا از اندیشه ی روستا بدر کرد.

کسانی هم در روستا انگار دلال مهربانیند ، از مو و ابرو، لب و دندان دختران گرفته تا قد و قواره و هوش و زور بازوی پسران ، گزینه های خود به پیش می کشند.

اما در کنار این ها فامیل ها با یاد مادرم می گویند : مادرش ناف دختر عمو را به نام او بریده است و دختر عمو نیز دور و در دهاتی دیگر است که سفید گونگی او را به چراغ توری مثال زده اند‌‌ .

… “نه نه” انگار گاهی حس غریبی بهش دست می دهد؛ به یاد دوستانش و همکار پیشخدمتش در بارگاه ارباب شاهرخ کیانیان در کرمان می افتد، از کودکی که پدر و مادر از دست داده بود و تنها فرزند خانواده بوده به آنجا سپرده بودنش و حالا که اینجا آمده است داییش یک راست به عقد پدر ۵۰ساله ی من درآوره است ، به همان اندازه که ما از بی مادری اندوهگین بودیم ، او هم بر اینگونه بدتر . نام ” سوسن” برای خواهرم به نام بهترین دوستش در کرمان گزین کرده بود .

“نه نه” حالتی شگفتی انگار در درونش رخنه کرده بود … در لَگَن نانی ما سم موش ریخته شده بود !.

***

با اندک پولی گرفته از پدر به روستای گنج رفته و از آنجا با یک تریلی با ذهنی آشفته راهی بندر عباس شدم . گذر از تونل تنگ زاغ هراس انگیز بود … راننده پول شامم در کافه ی محمد تبعیدی را داد و در دو راهی میناب مرا پیاده کرد و کرایه ای هم نگرفت ، برای شاگردی در این سه ماهه پیشنهاد کرد و نپذیرفتم و به سمت میناب رفت.

تا شغو پیاده رفتم ، شب در کنار یک ساختمانی خوابیدم تا فردا برای کار دوسه ماهه چه سرنوشتی به سراغم می آید .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۳]
*شانس زنده ماندن*

(۳۲)

به فلکه اتوتاج آمدم ، به سمت شاه حسینی جنوبی شانس خود را برای کار کوتاه مدت با پرسیدن از مغازه ها آزمودم .

در هتل بلوار کسی به نام لطفی هتل دار بود برای پیشخدمتی خواست. این هتل متعلق به آقایی به نام ستوده نیا اهل سیرجان بود. اکنون هتل به همان شکل ساختاری خود با نام هتل ساحل وابسته به اداره گردشگری است، اما تابلوی هتل بلوار هنوز دارد.

بی اندازه خرسند شدم از اینکه کارگیرم آمد و جای خواب هم دارم. در دور و بر هتل و همه خیابان مغازه های گوناگون بود و هنوز هم این گوناگونی در خیابان شاه حسینی ( شریعتی) حفظ شده است از مطب دکتر بگیر تا رستوران ، خیاطی ، نانوا ، مسافر خانه ، نجاری ‌، تعمیرگاه و غیره … ( تعمیرگاه ادیک ، قنادی نانک )
پیشتر دو گرمابه هم بود.
یک سوی هتل یک آب میوه گیری بود که صدای دستگاه آب میوه گیری و بوی میوه جاذبه ای ویژه برایم داشت . یک سوی دیگر هتل خیاطی نظامی دوز به نام نگرو بود که هنوز هم هست. روبروی هتل یک کله پزی بود که اتفاقی “ناصر ” همکلاسی ام دیدم آنجا کار می کند و از این رهگذر از بی همدمی در آمدم.

بالای هتل تابلو نویسی و گالری بود به نام فرهنگ که کسی به همین نام با خانواده اش هم زندگی می کرد. لطفی گاهی آنجا می رفت . تابلوهای نقاشی چشم نواز بود.

دو ماهی کار کردم و شهریور به خانه برگشتم تا مروری بر درس زبان داشته باشم برای باز آزمون شهریور .تجدیدی ناخواسته.

این یک ماهم در روستا البته بیکار نمانده و در پلنگان کنار برادرم که موتور چی بود به کارگری در مزرعه پرداختم .

شبی روی پشت بام با گازوییل مالیده بر بدن در حفاظت از نیش پشه کوره ها ، صدای تراکتوری آمد و در کنار خانه ایستاد. برادرم مرا صدا زد که زود بیا برویم که پیغام دادند فردا حاجی آباد امتحان تجدیدی هست…

تراکتور به راه افتاد ، من و برادرم در دو سمت راننده روی گلگیر تراکتور نشسته و تراکتور در میان گرد و خاک ایجاد شده جاده ی خاکی را در می نوردید و ما سفت به گلگیر چسبیده و در سیاهی شب و بی گپ و گفت، بالا پایین می رفتیم. با خود گفتم : ” عجب کاری دست خودم دادم به قول مدیر “.

آن شب نخوابیدم، یک مرور کلی روی کتاب زبان طوری داشتم که دیگر روشنایی بامداد بر نور چراغ براساتی ( چراغ فانوس) چیره شد.

…. به حاجی آباد رسیدم ، غفوری گفت: ” چرا موهایت نزدی ؟ ، دیگر انضباط جا برای نمره ندارد
…خبر یهویی را به او گفتم.

آزمون زبان را با نمره ی ۱۸ به پایان بردم .

یعقوب باوفار زعیمی
۱۱ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* پیوست :

– کارت عضویت جوانان شیر خورشید سرخ در مدرسه- ۱۳۴۹
– عکس با کلاه نمدی تزیینی در عکاسی مهتاب ( زواره؟) ؛ حاجی آباد. راست : یعقوب باوقار – چپ : ناصر باوقار ؛ دی ماه ۱۳۴۹.

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۳]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۴]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
*سایه ی خورشید*
( سفرنامه)

*…..پیشکش به : ” مهندس سیروس عابدینی ، مرد ویژه گردشگری که با دوربینش بی منت ما را به گوشه های ایران شناسی می برد.”*

*
هر کجا هستم، باشم…

میهنم، سر زمین رنگارنک، ایران سر افراز، گردن کشیده در کوه های البرز و پای کشیده در کوه های زاگرس، مست از شرنگ رود ارس و دریای خزر، غنوده در در یای پارس، با جنگل های شمالش و کویر سینه اش، و شرجی جنوبش، همه را دوست دارم.
۱٫ در این میان گاهی دلم برای دو شهر که در جوانی از در بدری به آغوش آنها پناه بردم تنگ می شود. شیراز و کرمان. و گویی همین زمینه ای شد برای علاقه مندی به گشت و گذار و دیدن مردمان متفاوت .گاهی دلم برای شیراز تنگ می شود، با گل های همه رنگ در باغ ارمش، محیط صمیمی آرامگاه حافظش، نان سنگکش، لهجه شیرین مردمش، برای راسته بازارش از دروازه اصفهان تا انتها که به شاه چراغ می رسد. زائران خفته ی شب های جمعه در شاه چراغ و شب های دوشنبه در آستانه. سرو های بلند قامت امامزاده حمزه وکنار حوض آرامش بخشش،حس حضور سنگین و خاموش زندیان در مرکز شهر بر بلندای ارگ کریم خانی. گاهی دلم برای کرمان تنگ می شود، میدان ارگ، خانه های سقف گنبدی، بارگاه عرفانی مشتاق علی شاه، صدای ضجه تاریخ استقامت در دوران خواجه تاجدار، پناه گاه استوره پایداری لطفعلی خان زند جوان، آرامش حضور آب روان از زیر پای باغ شازده و پلکان پیوسته تا قلب باغ و صدای تاریخ کرمان در دل دنیا . ونیز دلم برای زادگاهم تنگ می شود که از یک دگرگونی عمیق که درروزگار من روی داد، از آن کنده شدم و خانه ها ی آن برای کشاورزی هموار شد و تصور گشت و گذار کودکی در میان انبوه گل ها و ریاحین و صدای جیرجیرکان، پرندگان خوشخوان، جویبارها و رودخانه ها، وزش باد در شاخه های نخل ها را گاهی با سفر به آنجا‌ تلنگری می شود. هنوز در افسوس، که چه جاهایی بکر و ندیده در همان دور و بر زادگاهم هست که آرزوی دیدن آن را دارم. آرزوی رفتن بالای کوه پر هیبت گهکم را که از زمانی که چشمم به دنیا ی دور و بد باز شد و آن را در برابر خود یافتم هنوز بر دلم مانده است ( این آرزو در ۱۲ فروردین ۱۳۹۵ انجام شد).
کودک که بودم می گفتم بزرگ که شدم می روم بالای آن کوه تا ببینم خدا کجاست!۲

*

*ایرانگردی فشرده در آخرین خورشید گرفتگی قرن ( از بندر عباس تا تبریز)*

هنگام با رویدادی کمیاب در روزگار و کشور خود برآن شدم تا یک ایرانگردی چله کمانی که از بندر عیاس آغاز شده و از سیرجان، یزد، اصفهان، اراک، کرمانشاه، همدان و زنجان می گذرد تا به تبریز می رسد واز تبریز کمانه می کند و از زنجان ، تهران ، کرمان و سیرجان می گذرد تا به بندر عباس بر می گردد.

این سفر به گونه ای برنامه ریزی کردم که شب ها در اتوبوس و روزها در شهر ها بسر برم تا در زمان و کرایه خواب صرفه جویی کنم.
***

اصفهان – چهارشنبه- ۲۰ اَمرداد ۱۳۷۸.

با اتوبوس بندر – اصفهان در ساعت ۲:۳۰ پسین به راه افتادم و دم بامداد به اصفهان رسیدم. راهنمای ستاد خورشید گرفتگی با نمودارهای پارچه ای با درشت و قرمز نبشته و با جهت نماهای پی در پی ، همگان را به جایگاه فرا می خواند. خودرا به آنجا رساندم و همراه با افرادی که اندیشناکانه و دو دل عینک های ویژه خورشید گرفتگی با مارک انجمن نجومی ادیب را داشت می گرفتند، من هم یکی گرفتم.

همراه با ایرانگردان میهنی و غیر میهنی به باغ چهل ستون سراسیمه شدم. گروهی پسر و دختر که به گونه ی اردو آمده بودند در گوشه ای همراه با تنبک نوازی یکی ار آنان سوت زنان و کف زنان به شادمانی پرداختند. زمان و مکان گویی برای این رویداد تاریخی از چرخش روزگار مناسب گردیده بود؛ اَمردادماه ، هنگامِ تابستان و گردشگری واصفهان شهر زبانزد جهانی گردشگری. مردم هنگامی به سوی صدا هجوم آوردند که صدای تنبک خاموش شد. چند نفر فرنگی هم کنجکاو شده بودند تا چه خبر است؛ یکی از دختران گفت: جمشید برای اینها هم بزن! سپس برای اندکی صدای تنبک بلند شد و فروکش کرد.

گروه بزرگی از ژاپنی ها در داخل عمارت چهل ستون شیفته نقش و نگار های گوناگون آن شده بودند و راهنمای ایرانی با زبان ژاپنی با اشاره به نگاره های سقف چهلستون گفت که به آنجا نگاه کن!

در میدان امام گروه های ایرانگرد میهنی و غیر میهنی در هم وول می خوردند، هنوز تا خورشید گرفتگی چند ساعت مانده است.

در مسجد شاه (امام) هر چند نفری در جایی پرسه زده بودند و ژرف تماشای شکوهمندی این بنای بزرگ بودند و از هر سو فرتور (عکس) می گرفتند. راهنمای آنجا می گفت: این مسجد از با شکوهترین و مسجد شیخ لطف ا… از زیباترین مسجد دنیاست. مسجد قونیه بزرگی دارد ولی شکوهمندی این مسجد را ندارد. این مسجد گرته برداری از مساجد کبود تبریز و گوهر شاد مشهد شده است ولی پُر تر. در مسجد کبود رنگ بیشتر کا شی ها آبی می باشد ولی در این مسجد رنگ های

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
گوناگون به کار رفته است.

در مسجد شیخ لطف ا… همه چشم ها به سقف گنبد خوش نقش و نگار با ریزه کاری های آن دوخته شده بود. از پیر زنی حدود هفتاد ساله فرنگی که در گوشه ای از شبستان چمپاته زده بود تا دختر نوجوان ایرانی که با کوله پشتی خود را به میانه ی شبستان رسانده ودرست به خال میانگی خیره شده بود و بی پروا از روسری به پشت سر افتاده اش، فرتور (عکس ) می انداخت.

در گوشه ای از شبستان که نشسته بودم، جفت جوان زن و مرد فرنگی با گونه ای که نشان از خستگی فراوان داشت در نزدیکی من نشستند و مرد که گویا ناگهان هم میهنانی در ان گوشه شبستان را یافته بود به سوی آنها رفت و به گفتگو شد. زن که با مانتو و روسری سیاه و چهره گندمگونش جوه ای از یک زن ایرانی داشت با آرامش از خستگی به گوشه ای از سقف چشم دوخته بود. برآن شدم که سر سخن را با او باز کنم:
– کجایی هستی؟
– فرانسوی(با لبخند).
– نخستین بارت هست که به ایران آمده ای؟
– بله.
– امید وارم به شما خوش بگذرد.
– سپاسگزارم.
– ما بر آنیم تا پس از اصفهان به شیراز، یزد و کرمان برویم. در اینجا شکوه ارگ بم رانیز برای او بیان کردم و او پرسش های خود را کرد:
– شما کجایی هستی؟
– ایرانی و از بندر عباس امده ام.
– لابد برای دیدن خورشید گرفتگی امده اید؟
– بله. و به او گفتم:
– استان های کشور ما کم و بیش هریک به اندازه کشور های اروپا می باشند.
– بله همین طور است، و گفت: آیا با اتوبوس آمده ای یا هواپیما؟
– با اتوبوس
– خسته کننده نبود؟
– دوست دارم. از بندر عباس پرسید. و برای او از پالایشگاه هشتم که مهمترین پالایشگاه دنیا و بزرگترین پالایشگاه خاور میانه است گفتم. و سپس گپ را به میدان نفتی پارس جنوبی بردم که شرکت توتال TOTAL فرانسوی با هم پیمانانش کار آن را برداشته اند. گفت: شرکت ” الف” هم اگر می شناسی رقیبی برای توتال است.

در همین حال گروهی حدود ۲۰ نفر با یک روحانی با صلوات های پی در پی وارد شبستان شدند و آغاز به دادن چند شعار کردند. زن فرانسوی گفت: این ها برای نیایش آمده اند؟!
گفتم :‌ این ها گروه مذهبی هستند. گروه یاد شده به شعار های خود ادامه دادند و شعار مرگ برامریکا را به زبان انگلیسی نیز سر دادند: ِ
Down with America

زن فرانسوی با لبحند گفت: ما که آمریکایی نیستیم. این گروه پس از انجام دادن چند شعار مسجد را ترک کردند. مرد فرانسوی به سراغ زنش آمد. زنش ما را به هم شناساند و پس از درنگی با چهره شادمان از گفتگو با من بدرود گفتند.

انبوه مردم در میدان شاه (امام) با هیجان و شور ویژه ای برای خورشید گرفتگی درنگ شماری می کردند. از بلند گو های مسجد ، مردم برای انجام نماز ایات فرا خوانده می شدند.

خورشید اندک اندک در پس سیاهی ماه پنهان می شد تا هنگامی که دقیقه ای همه ی خورشید در پشت یک دایره ماند.

اوه! چه زمان بیادماندنی۱ گردی سیاه ماه با پس زمینه تابناک خورشید و در کنار آن سیاره زحل در ساعت ۴:۲۰ پسین چهارشنبه بیستم اَمرداد ۱۳۷۸ بر فراز عمارت عالی قاپوی اصفهان! .

خورشید زیاد درنگ نکرد یا دانشگونه، گردش ماه و زمین نگذاشتند که خورشید در سیاهی گرفتار آید. ساعتی دیگر لازم شد که خورشید اندک اندک از پس ماه بیرون بیاید.

همهمه ها تمام شدف گویی همه چیز عادی شد. جوانی گفت، رفت تا ۳۴ سال دیگر که آیا ما زنده خواهیم بود یا نه! در همین حال صدای گروهی ا… اکبر گویان که از حاشیه میدان به راه افتاده بودند به گوش رسید، فشار مردم برای اینکه ببینند چه خبر است به حدی بود که برای همه کس دیدن انها ممکن نبود.
***
ساعت ۸ شب با اتوبوس به سوی کرمانشاه روانه شدم. لهجه های کردی راننده و دستیارانش همراه با پخش موسیقی کردی از اتوبوس مرا آماده حال و هوای کرمانشاه می کرد با آنکه برای نخستن بار بود که برای دیدار از کرمانشاه و تبریز روانه می شدم.

*کرمانشاه -پنجشنبه- ۲۱ اَمرداد ۱۳۷۸.*

آغاز بامداد به کرمانشاه رسیدم . پیش از هرچیز جویای گرمابه شدم و پس از یک تن شویی و بدر کردن خستگی راه، در نخستین فرصت به طاق بستان رفتم. کندو کاری های در خور ستایش، جایگاه شکار کاه شاهان ساسانی بیننده را به شگفتی وا می دارد. خرابکاری رخساره های آدمها و اسب های حکاکی شده که آشکار نبود کار چه نا بخردانی بوده است، کوششی بیهوده بود و نتوانسته است آفرینش این هنر را از جلوه اش بکاهد.

درختان بزرگ سپیدار که بوستانی با شکوه تا دامنه کوه در بر می گیرد با جویبار هایی از چشمه ای که از دل کوه بر آمده است طبیعتی زیبا را در کنار آثار باستانی میسر ساخته است. خوردن ناشتایی در یکی از رستوران ها که درسایه گستر این بوستان بزرگ بود گوارا شد.

َنمایشگاهی از زیبایی های ایرانگردی و دست سازه ها در این بوستان بر پا شده بود که چشمگیر بود. در یکی از غرفه های ای

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
ن نمایشگاه، گونه هایی خشک شده از جانوران این دیار به تماشا گذاشته شده بود که بی سبب نبود شاهان ساسانی این دیار را شکارگاه خود گزین کرده بودند.

‌‌ از میان درختان بلند بر بلندایی از دامنه کوه بالا رفتم، در آنجا چشم اندازی از شهرکرمانشاه پدیدار شد که به گونه ی محله هایی پراکنده و گسسته از هم به نِگر می رسید.

از میانه ی شهر گذشتم. پل روگذر پیاده روان به گونه سر پوشیده از کارهای ستودنی بود.

‌ وارد بازار شدم. همه جا پارچه های پر زرق و برق و جلیقه های پر نقش و نگار به چشم می خورد که برای لباس های بلند و گشاد کردی زنانه به فروش می رساندند و دارای بهایی گران بود. گذر از بازار کرمانشاه مانند رفتن از سینه کش کوه بود، چون سراشیبی دارد و از سویی دیگر بازار با پله به زیر می روند. به یک دکان کنده کاری رسیدم و شماری از تابلوهای کنده کاری مرا میخکوب کرد. پیرمردی ریزنقش را دیدم که با ذوقی بی مانند، به کنده کاری بود و در گوشه ای از کارگاه او، بریده روزنامه رسمی کشور بود که گفتگویی با او با این تیتر کرده بودند: ” تا جان در بدن دارم به کنده کاری می پردازم”. در کارگاه او تابلوهایی کنده کاری شده ی برجسته از شمایل امام حسین سواره بر اسب در عصر عاشورا گرفته تا نقش بیستون وجود داشت و گویی فرهادی دوباره در این دیار شیرین پدیدار گشته است. با احوال پرسی او با خوشرویی به من و یکی دیگر از باز دیدکنندگان گفت:
” عمریست کنده کاری می کند و شاگردان زیادی از او بهره برده اند.” … و بعد دفتر یادبود خود را به ما داد و نگرش ستایش آمیز خود را در آن به یادگار نوشتیم. او ” استاد علی اکبر عین القضاتی” بود که در کار خود گویی سلف ” عین القضات همدانی” بود که بر سر باورهای خود او را شمع آجین کردند.

از روی جزوه گردشگری ، ” سراب نیلوفر” را بر شمردن دارا بودن زمان یک روزه گزین کردم و به آنجا رفتم. پهنابه ای گسترده در بیشه ها و کشتزارهای دور و بر که با طبیعتی زیبا و بکر جلوه گر بود.. گروه هایی از مردم در آن به شنا می پرداختند. اما افسوس که ساز وکاری در آنجا به آن گونه فراهم نبود. سرویس بهداشتی و نماز خانه در دست ساخت بود. با شنا کردن در این پهنابه آرامش ویژه ای پیدا کردم و به یاد پهنابه رفیع آباد – روستای زادگاهم – افتادم.
***
ساعت ۶ پسین با اتوبوس به سوی تبریز به راه افتادم، جایم به گونه ای بود که به راحتی شهر تاریخی بیستون با کتیبه معروف، پل تاریخی، غروب شب جمعه و زنان چادری به هنگام فاتحه اهل قبور و در یک آن کوه با هیبت بیستون از برابر دیدگان شورانگیز من می گذشت و در این هنگام به یاد این سروده افتادم:

“امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد خفته باشد “.

از کنکاور که گذشتم، اندیشیدم ای کاش پرستشگاه آناهیتا نیز در گذر دیدگان بود تا در هنگام که هوا گرگ و میش می شد ببینم. گذر شبانه از گردنه اسد آباد و چشم انداز چراغانی شهر اسد آباد با نگاه از پشت سر که در گودی زمین فرو می رفت، هراس انگیز و نیز زیبا بود. صرف شام در رستوران شهرک الوند همدان فرح بخش بود ولی برنامه ی ریخته ی شده مجال دیدار از شهر تاریخی همدان را نمی داد که در این روزها در این دیار ، در کار بافتن پایتخت مادها در زیر زمین هگمتانه هستند. تلاش کردم خواب را از دیدگان بربایم تا شهر هایی در ره آورد گذر ، هرچند گذرا ببینم. شهر همدان تنها با فلکه های” کربلا”و “عاشورا ” با خواب و بیداری توانستم در یاد داشته باشم.

پیر مردی از شهر هرسین از استان باختران در اتوبوس بود که بنای رفتن به مرز بازرگان داشت. می گفت: ” پسرم که برای سربازی رفته است، از آنجا زنگ زده و پیش از آنکه نشانی بدهد اصرار داشت که ما به آنجا نیاییم و هنگامی که خواسته بود نشانی بدهد تلفن قطع شد و دیگر زنگ نزد و دلم شور زد، حالا راهی هستم که بروم او را پیدا کنم.”

پسر جوان آذری که در کنارش نشسته بود به او دلداری داده بود و می گفت: ” چندی پیش سر باز بودم و در جا های دور افتاده کردستان خدمت می کردم و حالا هم چه جا ها که برای کار نرفتم: بندر، قشم، خارک … کار گیرم نیامد و اکنون به خانه بر می گردم. به زادگاهم روستای ” ترکمن چای”.

با نگه داشتن اتوبوس در خواب و بیداری روستایی را دیدم که به دیدگان چند خانوار با درختانی چند در چنبره ای از کوه بر می خورد و پس از پیاده شدن آن جوان آذری با خود گفتم: ” آیا این همان جایی است که در کتاب درسی مان می خواندیم که پیمان نامه نامدار خائنانه روزگار قاجار ، برای جدایی بخشی از سرزمین شمال ایران و دادن به روس ها امضاء شد؟!

*تبریز – آدیته-/ ۲۳ اَمرداد ۱۳۷۸*

پس از تنشویی در گرمابه ای و زدودن خواب و خستگی، در خیابان های تبریز به راه افتادم. کسب و کارها هنوز آغاز نشده بود.

از مسجد ” کبود” با ک

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
ندازها را مبدل به چتر کردند. یک خانواده در حالی که ایستاده در زیر یک زیر انداز پلاستیکی بودند، یک ترانه ترکی می خواندند و من باز به یاد همان ترانه ترکی افتادم و برای رهایی از تنهایی، همگام با آنها در حالیکه به سختی در زیر یک درخت پناه گرفته بودم با خود زمزمه کردم:

چاقی راقی گیجیلمز – سودارندی گیجیلمز
منه دیر یاردان گیج – یار شیرین دیر بیجیلمِز
اویونادن درمُنی – اویونادن در منی
گر خواهی خوشحال اُلُم – تبریزه گون در مُنی
گر خواهی من برمیلم(؟) – اردبیله گون در مُنی

باران پایان گرفت و هنگام رفتن من به پایانه مسافربری بود. از آنجا به تهران و دور برگشت به سرمنزل بندر عباس آغاز شد.

یعقوب باوقار زعیمی

۲۵ اُمرداد ۱۳۷۸
( باز نویسی: ۵ مهر ۱۳۹۷- به بهانه ی روز گردشگری)

🌴🚴‍♂Y.B.Z

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
اشی کاری های رنگ و رو رفته دیرینه ی آن دیدن کردم. کارهایی در روند بازسازی آن در حال انجام بود، گویا نخستین کسی بودم که در این روز به اینجا آمده بودم که دیدم یک گروه اردوی دانش آموزی وارد شدند.

به سوی ” مقبره الشعرا” رفتم، با دیدن نیم تنه نظامی گنجوی به یاد این شعرش افتادم:

“هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان
ایوان مداین را آیینه عبرت دان”.

تندیس نیم تنه” محمد حسین شهریار” ، شاعری بزرگی که از این شهر برخاسته است به گونه ای متمایز در جلوی بنا نشان از تازگی بودن آن داشت.

سراغ ” قلعه رشیدیه “را گرفتم، راهی را نشان دادند که از کوچه پس کوجه می گذشت . دیدن محله ها و خانواده های هموطنان ترک برایم جالب و تازگی داشت…

‌ به تپه ای رسیدم، خرابه ای را یافتم که گفتند قلعه همین جاست. تنها نشانه هابی از مانده های آن در روی تپه به چشم می خورد. به خود گفتم: ” قلعه کهنه تارُم ما هم دست کمی از این ندارد.” دیدن قلعه اگر چندان چشمگیر نبود، اما از بالای آن، شهر تبریز با چشم اندازش خود را لو می داد : چشم اندازی از ساختمان های نو بنیاد و سر کشیده در آسمان خاکستری که نشان از صنعتی شدن شهر را داشت و به تهران می مانست . در آنجا انگار که شهر تبریز را فتح کرده باشم ناخود آگاه بخشی از یک ترانه آذری که سالها پیش شنیده و از آهنگش خوشم آمده بود با زمزمه آن در یاد داشتم ، تلنگر می زد و این بار با چشم انداز شهر تبریز زمزمه نمودم:

“چاقی راقی گیجیلمز – سودارندی گیجیلمز
منه دیر یاردان گیج – یار شیرین دیر بیجیلمز
اویونادن درمنی – اویونادن در منی
گر خواهی خوشحال الم – تبریزه گون در منی
گر خواهی من برمیلم(؟) – اردبیله گون در منی
(البته این شعر از نِگَر گویش و نوشتن می دانم اشتباه ا ست، گوشی شنیدم ، یک آذری بهتر می فهمد که درستش بنویسد ) .

بادی دل انگیز هم در بلندی می وزید و فرصتی شد تا لباس های شسته شده ام را در آنجا خشک نمایم.

“ارگ علی خان” را گفتند که در میان مصلای شهر قرار دارد . آنجا را که رفتم گویی میانه ی شهر بود. به نماز جمعه رفتم ببینم چه خبر است. گروه زیادی از افراد بسیج که همزمان در چند شهر به رزمایش شهری پرداخته بودند شرکت داشتند. تیپ گردشگری من در میان نمازگزاران و بسیجیان متمایز بود و بیشتر نگاه ها متوجه خود دانستم. با لباسی اسپرت، پیراهنی آستین کوتاه و پلاستیکی در دست که دارای چند تکه لباس و جزوه راهنمای گردشگری و یک دوربین بود. امام جمعه خطبه هایش را به گونه ای ترکی و فارسی خواند . به آشوبگران دانشگاه شدیدا” حمله کرد، گروهی از صف های جلو ی نماز فریاد برآوردند: “آشوبگران دینی باید اعدام گردند”. و به دنبال آن امام جمعه گفت: ” من حالا خواستم تکلیف خودم و شما را در برابر این آشوبگران اعلام می نمایم که شما قبل از من موضعتان اعلام کردید، کسی گفت:” باید آشوبگران سیاسی گفته شود نه آشوبگران دینی!…”.

در کنار خیابان جنب مصلا و ارگ جا به جا پر بود از بساط کتابفروشی های خیابانی، همه گونه کتب قدیمی از پستو درآمده از مذهبی گرفته تا مارکسیستی، رمان های کوچه بازاری تا کف شناسی و شعبده بازی. برای هر ذائقه ای کتابی. شبیه خیابان انقلاب تهران. در میان این کتاب ها، ترجمه هایی از ادبیات کشور آذربایجان که در بیخ گوش آذربایجان ایران است، دیده می شد که چاپ مسکو بود.
کتاب “کند و کاو فرهنگی”،”ماهی سیاه کوچولو” نوشته ” صمد بهرنگی” از نوع قدیمی اش، و یک خود آموز زبان آذر بایجانی به رسم یادبود که نشان از این دیار داشت گرفتم. کتاب خود آموز ترکی مرا به یاد حکایتی انداخت: چند ماه پیش در مراسمی ترکی از من با زبان ترکی چیزی پرسید که من نفهمیدم. گفت: “انگلیسی بلدی. گفتم: بله. با خنده گفت: پس برو ترکی هم یاد بگیر که به دردت می خوره، چون که بخش بزرگی از کشور خودمان که ترکند هیچ، اصلا” ترک ها جهانگیر شده اند. آلمان از فراگیرشدن ترک ها در کشورشان واهمه دارند!”.

در گامی دیگر ، بازدید از شهر تبریز، بوستان تفریحی ” ئیل گلی” یا شاهگلی بود که با اتوبوس شهری به آنجا رفتم، در راه بخشی از کتاب ” کند و کاو فرهنگی” را خواندم و به جایی رسیدم که از معضلات روستاهای دور افتاده آذربایجان پرداخته بود.

بوستان بزرگ با دریاچه ای گسترده، با رستورانی در میانه ی دریاچه از تفرجگاه های بی مانند بود. از پلکان روبرو بر دریاچه که به بالا رفتم، خود را در باغی گسترده یافتم. پسین آدینه بود، خانواده های زیادی در آنجا بیتوته کرده بودند که برای یک آدم تک نفره ، تماشای گردش خانوادگی در باغ و بوستان حالتی دلگیر دارد و گشتن بدون خانواده در باغ و بوستان چنگی به دل نمی زند.

در پسین تابستانی و هوای ابری و نسیم خنک، باران هم از خود دریغ نکرد و برای ساعتی تند بارید. خانواده ها زیر ا

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۸]
*سفر به بام ایران*

*پیشکش به مهندس سیروس عابدینی ، مرد ویژه ی گردشگری*

درراستای”جهانگردی را از ایران گردی آغاز کنیم” غروب پنجشنبه ۳۱ اُمرداد ۱۳۸۷ از” بندرعباس” به سمت شیراز با اتوبوس راه افتادم تا به سرمین های نادیده دیگری ( کهکیلو ییه و بویر احمد – چهار محال و بختیاری) بروم.

آغاز آدینه ی شیراز برای رفتن به یاسوج به پایانه ی مسافربری رفتم و با بلیط سه هزار تومان راهی شدم. بعد از دوساعت رسیدن به یاسوج و یافتن‌ مسافرخانه ، آدرس” آبشار یاسوج “را گرفتم. گفتند پیاده می توانی بروی. از خیابانی که به سینه کش کوه می مانست به راه افتادم در سر راه از بقعه ای که به” امام زاده عبدا…” معروف بود گذشتم. از میان پیچ های پیوسته و سربالایی و درختان بلوط می گذشتم و به ایستگاه هایی که یکی پس از دیگری بر رونق اردو یی و برپا کردن چادر های مسافرتی افزوده می شد می رسیدم که هر آن نویدم می داد که به آبشار رسیده ام . ولی نه باید بروم تا اینکه پس از پیمودن حدود ۲کیلومتر راه به آبشار رسیدم و انبوه مردم دور برآن.

گپ‌ از کم آبی بود و غران بودن آبشار در گذشته. آخرین نقطه آبشار در بالاترین شکاف کوه سربازی ایستاده بود که نشانه “ورود ممنوع” بود. تا همانجا رفتم و به سرباز درودی و لبخندی. او دو دانه گردو که از درختان همانجا چیده بود به من داد که تازه و نرم بودن برایم تازگی داشت. با برگشت به مسافرخانه برای رفتن فردا به شهر دیدنی” سی سخت” آرمیده بر کوه دنا شب را سپری کردم. ساعت ۹ بامداد با کرایه تک نفری هزار تومان با سواری به سی سخت رسیدم و از آنجا با یک تاکسی با هزینه ۷۰۰۰ تومان بنا شد که به جاهای دیدنی بروم. در سراشیبی کوه به جایی رسیدیم که پایان جوی” چشمه نمکی” بود که یک حوضچه خشک و جوشیده از نمک بود. بالاتر که رفتیم به “جویبار آب شیرین” که در راه آن تا چشمه در رویاروبی با خشک سالی – بستر جویبار برای هدر نرفتن آب در زمین پوشیده از پلاستیک کر ده بودند. به جایی رسیدیم که دو جویبار شور و شیرین در کنار و درازای هم جاری بودند و زیبایی آفرینس طبیعت – انسان را به اندیشه وا می دارد. راننده و راهنما گفت که از راهی در بلندی دیگری” دریاچه ” می باشد که پس از مسافتی نیم ساعت باید پیاده رفت که در برنامه ما نبود. به جایی رسیدیم که جاده اسفالته تمام شد و پس از یک کیلومتر به” آبشار کوهگُل” رسیدیم. ازآبشار یاسوج با شکوه تر و بکر تر بود و دارای چند رشته آبشار از بلندی کوه سرازیر می شد.

راهنما می گفت: فصل بهار اینجا دیدنی است تمام گل های صحرایی عرض اندام می کنند – به ویژه ” گل لاله واژگون” که گل نامدار این دیار می باشد.

وجود گل های گوناگون – این کوه به نام” کوهگل نامدار شده بود. یکی از بازدید کنندگان می گفت: از بالای صخره ها هرچه بالاتر بروی ابشارهایی وجود دارند.

در راه بازگشت که جاده ای جدا بود. به “چشمه کوهگل” رسیدیم که به آن اندازه سرچشمه اش سرد بود که برای ده دقیقه انگشت فروکردن در آن شرط بندی می کردند!. بعد از آن به باغی رسیدیم که راهنما و راننده گفت که باغ خودم هست واز آن چند شفتالوی بزرگ و پر آب را کند و خوردیم. باید تا ساعت ۲ پسین به یاسوج برمی گشتم تا از مسافرخانه بیرون روم.

گام دیگر، سفر به شهر کُرد، مرکز استان ” چهار محال و بختیاری” بود. با دوهزارتومان کرایه سواری سر شب به آنجا رسیدم. و پس از آن، مسافرخانه ای روبروی میدانی گسترده که به یک بقعه متعلق به دو امام زاده زن به نام های” حلیمه خاتون و حکیمه خاتون ” می رسد؛ ساختمان امامزادگان دارای درگاه قدیمی شبیه امامزاده ” علی بن حمزه” در شیراز بود. اشعاری هم در منقبت این امامزادگان در درگاه نقش بسته بود. عجب می شود گفت که پا به هر شهر و دیار این کشور پهناور می گذاری هم سیاحت است و هم زیارت فردایش با تاکسی به یوی “کوهرنگ” به راه افتادم. مسافران دیگر تا” فارسان” می رفتند در گذر از فارسان مردمانی با لباسهای بختیاری با جوقای پشمین گل پلنگی و کلاه نمدین زیاد به چشم می خورد. ازآنجا با راننده که خود اهل فارسان بود می بایستتی در اختیار با کرایه ی بیست هزار تومان برای گشت می رفتم. در آغاز ، به” آبشار شیخ علی خان” که بالاتر از کوهرنگ و در آبادی کوچکی به همین نام بود رفتیم. گروه زیادی دور و بر آبشار پراکنده بود.

‌ ردیفی از پلاس های بومی بر سکوهای ساخته شده جهت کرایه برافراشته بود. یک پیرمرد بومی جوقای خود را پهن کرده و روی آن چندین دانه نخود ریخته بود و از رهگذران می خواست تا فال نخود برایشان بگیرد.

‌ راننده گفت که در بالاتر از آنجا جایی دیدنی به نام ” غار یخی ” می باشد که پس از پیمودن مسافتی، باید دور و بر نیم ساعت با پای پیاده پیمود که شوربختانه در برنامه فشرده من نمی گنجید. در برگشت به” تونل کوهرنگ” رفتیم که آب هنگفتی که

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۸]
سرریز ” سد کوهرنگ ” بود ، در کانال پهنا و درازی سرازیر می شد.

نوشته ای کنده کاری شده حکایت از ساخت این تونل آبی در سال ۱۳۲۶شمسی را داشت. در بلنذی و کنار دهانه تونل و با صدای آبشار پهناور با راننده برای ناهار کباب کنجه خوردیم و به سمت فارسان برگشتیم. در فارسان به یک نقطه ای دیدنی دیگر به نام ” پیر غار” رفتیم که در سینه یک کوه غاری بود و کتیبه ای بر دل کوه کنده کاری شده و شرحی از تاریخچه ” پیر غار” در زمان قاجاریه نگاشته بود. چشمه ای از دل کوه می جوشید و جوی آب از میان درختان ستبر می گذشت. خانواده های سیاحت کننده در جا به جا ی این مکان دیدنی بیتوته کرده بودند. از آنجا تاکسی در اختیاری را ترک کردم و با تاکسی های عبوری به شهر کرد برگشتم. با دو ساعت گشتی در شهر با دیدن ازسه نمایشگاه یکی نمایشگاه دستاورد هنری زنان منطقه چهار محال و بختیاری و کهکیلویه و بویر احمد ویکی صنایع دستی و دیگری نمایشگاه نشریات ، که زمینه ای از حیات فرهنگی این دیار را آگاه شدم. یک کتاب از تاریخچه عشایر لر خریدم. در یک غرفه نخستین شماره یک نشریه به نام “قافله بختیاری” به رایگان به من هدیه دادند. در نمایشگاه دستاورد هنری زنان ، زنانی دانش آموخته با لباسهای عشایری غرفه داری می کردند. در یک صحنه جالب دو زن جوان بلند قامت بختیاری یکی با پوشش لباس عشایری مردانه و دیگری با پوشش لباس عشایری زنانه دست در گردن هم در کسوت یک زوج بختیاری عکس می گرفتند.
شب به سوی “اصفهان” رفتم و بامداد با یک گشتی در” میدان
شاه (امام) ، رفتن از پلکان “عالی قاپو” و دیدن از توی” مسجد شیخ لطف ا…” خاطره کاشی های فیروزه ای و مسحور کننده را تجدید کردم . دیدن پیشی من از اصفهان در زمان” خورشید گرفتگی” که در یادداشت ” سفرساندویچی” بیان کرده ام. پس از یک شب و نیم روز ماندن در اصفهان به بنذرعباس برگشتم.
یعقوب باوقار زعیمی

۱۰ شهریور ۱۳۸۷
( بازنویسی : ۵ مهر ۱۳۹۷- روز گردشگری)

🌴🚴‍♂Y.B.Z

آوَخت, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۰۹]
*شانس زنده ماندن*

(۳۴)

آقای مهدی صابر ماهانی : دبیر دیکته و درس جدید کتاب انقلاب سفید شاه و ملت بود که مدتی آقای ” عالی” رییس آموزش و پرورش درس می داد‌. آقای صابر فردی قد بلند با قامت و صورت کشیده بود. پس از معرفی او در آغاز گویی به او گفته بودند که باید خود را در این کلاس جدی بگیرد چون شاگردانی گردن کلفت دارد و او در نخستین کلام راست ایستاد و گفت : ساکت !
کلاس از همهمه افتاد و پس از‌آن “کوبیار علیمحمدی” ( کوهیار) که در نیمکت آخر با دگر هم گردن کلفتی خود ” غلامحسین شمسایی” ( پَلو محمد خان) نشسته بود گفت: ” این دیگه کیست ؛ صورتش مانند تیغ خود تراش می ماند؟ بمب خنده از کلاس بلند شد. صابر گفت : کی بود ؟ و جوابی نشنید؛ برای دقایقی از کلاس بیرون رفت و گمان کردیم که می خواهد از معلمی این جا منصرف شود …

تا گذشت و این دبیری که در ابتدا خود را جدی نشان دا د از همه معلمان خودمانی تر شد و گفت من عمدا” در آن روز خود را اینگونه نشان دادم تا واکنش شما را ببینم. وی درسها یش با لطیفه بود. کتاب انقلاب سفید را وارونه درس می داد . در مورد اصل آزادی بانوان می گفت : ” حضرت محمد آمد زن ها را در چادر و چاقچور پوشید ، رضا شاه آمد روسری و چادر از روی زنها برداشت ؛ چه کار این زن های بیچاره دارید بگذارید خودشان آزادی پوشش انتخاب کنند‌!
در مورد سپاه دانش می گفت ، مشتی سرباز که هِّر از بِِر بلد نیستند روانه روستا می کنند و دنبال زن و بچه ی مردم می افتند. در مورد سپاه ترویج و آبادانی می گفت ؛ کشاورزان خودشان خوب می کاشتند ، سپاه ترویج آمد و به آنها گفت : اینطوری بکارید و کِشتشان شد مانند سر کچل این ابوالحسنی خودمان ( مدیر مدرسه). او دارای افکار چپگرا بود و روزی کتاب ” ماهی سیاه کوچولو ” از صمد بهرنگی را که چند جلدی در کتابخانه ی مدرسه آورده بود به ما معرفی کرد و خواند. در این کتاب که با کاغذ کلاسه چاپ شده بود، نقاشی هایش نوشته بود که از فرح پهلوی است!
کسی که او را دیده می گویند تحولات زمانه از او کسی دیگر ساخته است.

خانم کار آموز و آقای علی اصغر مریدی هر یک دوره ای دبیر جغرافی، فارسی و مدنی
بودند که چهره اشان یادم نمی آید وتنها از روی نوشته ی دفتر چه خاطرات نامشان دارم. گویا کوتاه زمان بوده و تاثیرگذار نبوده اند‌.
خانم پوران ابوالحسنی هم که همیشه مواظب بود کسی به بهانه برداشتن قلم و مداد سرش به زیر میز نبرد و همه اش می گفت : ” سرتان به روی کتاب باشد .” فکر کنم او معلمی کم تجربه و سفارش شده برادرش ( مدیر مدرسه) بود.
ناظم : آقای محمد رضا عمرانی مست کننده شبها بود که دستی بزن هم داشت ، اما در درگیری با کوبیار علی محمدی چند بوکس محمد علی کلی وار دریافت کرد.
شنیده ام او در دام اعتیاد از پا در آمده و در گذشته است.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۰۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۰۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۱۹]
‌*شانس زنده ماندن ( ۳۵)*

اوضاع خانه گرفتن ما در سال سوم متوسطه حاجی آباد بسیار نا بسامان شد. در نیمچه اتاقی که دوسال بودیم اکنون هم صاحب خانه و هم ما به تنگ آمده بودیم .‌ از سویی عباس امیری ( مرحوم) پسر همسایه و همبازی های کودکی ام اضافه شده است و مادرش به من گفته است جان تو و جان او حتی می گوید از تونل گدار گهکم که رد می شوی دستش را بگیر که می ترسد. از طرفی پسر عمویم اسحاق هم گله مند است که چرا پسر عمویت را ول کرده ای و به کسانی دیگر چسبیده ای؟

این نیمچه اتاقی هم بیشتر پاتوق رهگذران شده است، افزون بر همکلاسی ها ، کسانی که از دهات برای سربازی رفتن می آیند ، اینجا می آیند. یک روز الله مراد محسن پور آمده تا من برایش نامه به شهبانو بنویسم برای شکایت از دکتری که چشمش خوب عمل نکرده است ، یک روز مشهدی غلام شاعر پیشه با رادیویی که روشن کرده و بر دوش انداخته وارد خانه می شود. دائم الخمری به نام ” علی حسن زاده ” هر شب دور و بر خانه که به نخلستان چسبیده است می چرخد و عربده می کشد، از او کلافه می شوم و با فریاد می گویم که دور شود مارا سنگباران می کند، شبهایی هم صدای آواز کوچه باغی ” محمد رضا عمرانی ” معلم مان از خیابان می شنویم که مست و لایعقل تلوتلو خوران راه می رود. او معلمی از خانواده ی اشرافی کرمان بود.

ما هرکدام به نحوی‌ آن نیمچه اتاق را ترک می کنیم. “صدیقه خوشکام” دختر صاحب خانه می گوید : شما بروید ، من کجا بروم که کسی برای درسم کمک کند – من و عباس امیری ( مرحوم – مالک فعلی زمین خرگوشی و شریک عابدینی نماینده وسایل خانگی بندرعباس) اتاقی از خانه ی عبدالحسین هاشمی پور ( عکاس) کرایه می کنیم. شب عباس به کُنده های کهنه سقف خانه نگاه می کند و با گریه می گوید : ” من از این کنده ها می ترسم مانند خانه ی خودمان نیست” ، از او به خشم می آیم.‌ به اتاقی دیگر خانه ی هاشمی پور با بچه های پیشی با افزون شدن غلامحسین قادری (باز نشسته فعلی حسابداری آموزش و پرورش بندرعباس) می رویم . خانه ی بزرگ هاشمی ، چند اتاق دارد . یکی از اتاق ها هم شمایل رشیدی( شهردار پیشین بندر لنگه و کاروان دار حج و زیارت فعلی) دگر همکلاسی می نشست. حساب و کتاب هزینه های اتاق جدید دست من است. غلامحسین قادری می گوید : ” دُنگی من، غلیفی ( دیگ) من است که در آن غذا پخته می شود. ناسازگاری هایی دیگر بروز می کند.

یعقوب باوقار زعیمی
۱۴ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* فرتورهای پیوست:

– مدرسه تبدیل شده سنگی به آجری حاجی آباد.
– قلعه به یادگار مانده و غار تنهایی من …
– نخلستان ، گواه دوران .

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۱۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۲۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۲۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۲۲]
*شانس زنده ماندن*
(۳۶)

از خانه عبدالحسین هاشمی پور کنده می شویم در جایی دیگر در خانه ی پیرزنی به نام مهتاب با ترکیبی از نفرات دیگر که این بار اسحاق و شهپرست ( بنگاه دار فعلی خود رو در بندر عباس ) که از آشنایان مهتاب ( زن گذشته پدر بزرگش) است با خود پیرزن در یک اتاق زندگی می کنیم.
مهتاب همیشه سر ساعت ۹ شب خاموشی می زند و خود اعلام می کند که کی کجا و چگونه بخوابد .‌(شهپرست را همیشه کنار خود می خواباند.)، لاجرم از این تنگنایی، من و اسحاق از اینجا باز می رویم و این بار در خانه ی ” بهزاد جعفری ” در یکی از اتاق ها یش بنشین می شویم. با اینکه جمعیت در خانه زیاد است، اتاق گوشه ای بی سر و صداست و فرصتی بهتر برای خواندن درس پایان سال هست. برای استفاده از دستشویی ما بیشتر به سرویس مسجد که نزدیک بود می رفتیم و یک پا هم مسجدی شده بودیم . اذان گفتن من در کنار آن حوض و گل شب بو با هوای بهاری لذت بخش می شد، همچنان که شیخ کُنار نابینا و سفید پوش هم گوشه ای برای خود اذان می گفت.‌

“جهانگیر بشکار ” ( مدیر پیشین اطلاعات هرمزگان ) از همکلاسی ها که اینجا خانه ی عمه اش بود‌ در این خانه بسر می برد.
فکر کنم ما بدون کرایه و در قبال اینکه من به دختر جعفری در درس کمک کنم پذیرا شدیم . همه روزی دختری مو بور به نام فاطمه که کلاس های اوایل دبستان بود می آمد و در درس و تکالیف به او کمک می کردم. خانه جعفری بسیار بزرگ بود و کسانی که از روستاها برای درس خواندن می آمدند در این خانه اسکان می یافتند.

چه از آن دوسال که در یک نیمچه اتاق بودیم و چه از این سال پایانی که ۴ بار جابجا شدیم و جابجایی چنان بود که توالی تاریخی آن یادداشت نکرده و در یادم نگنجیده است .‌ چند بار من چادری با اثاثیه منزل بر دوش داشتم و در حاجی آباد به اینور و آنور می رفتم . “شهربان عباس زاده” همکلاسی با شوخی به من می گفت: ” خانه وه کول” ( خانه بدوش) . زنده یاد ” عزت عباسپور” دگر دختر همکلاسی که در جوانی در گذشت و همو که در لباس و ظرف شستن در کناره رودخانه به من کمک می کرد با دیدن کوله بار من در چشم های روشنش اشک جمع شد. پدران ما انگار ما را فراموش کرده اند.

در طول این سه سال، ضمن اینکه ما شاگردان آب آور با دَلّه ( حلب) برای خانه ی برخی معلمان بودیم ، گاهی هم من گزین شده معلمان برای خوابیدن در اتاقهایشان بودم که به مرخصی می رفتند و موقعیتی بود برای در جای گرم و نرم خوابیدن و درس خواندن .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۸٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۱۱]
[ Photo ]
عکس از یعقوب باوقار زعیمی

آوَخت, [۰۸٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۱۱]
*شانس زنده ماندن*
(۳۷)

در این سال من برای اردوی رامسر گزین شده بود و چون وضعیتی مناسب نداشتم، گمانم بنا شد ” غلامحسین برفی ” برود که نمی دانم رفت یا نه ؟

یک اردوی مسابقه روزنامه نگاری در بندرعباس داشتیم که با مینی بوسی با سرپرستی یدالله غفوری به راه افتادیم. در راه از گذر کوه و دره ها تازگی برایمان داشت ، ناهار در نخلستان زیبای گُهره میل کردیم. شب به سینما صحرا رفتیم فیلمی بود که یادم هست که در آن “رضا فاضلی” بازی می کرد که با محبوبه ی عقد کرده اش ، با لباس مشکی ضریح زیارت امام رضا را می بوسید. آن شب شهادت امام رضا بود. در خوابگاه دانشسرا (؟)‌‌ خوابیدیم. در این مسابقه که در دبیرستان ابن سینا برگزار شد گروه ما پس از گروه بندر لنگه دوم شد.

هموندان گروه این ها بودند:

یعقوب باوقار: نویسنده
کیامرز انصاری: نویسنده
رضا مصباح : طراح
وحید عالی: تنظیم کننده
ما شالله(ماشاالله) سمالی: نقاشی روزنامه
تاریخ برگزاری : ۲۵ فروردین ۱۳۵۱.
محل برگزاری : دبیرستان ابن سینا – بندرعباس

پس از برگزاری مسابقه یک شهر گردی آزاد داشتیم که غفوری سرپرستی بچه ها را به من سپرد ، از بخت بد ، یکی از همراهان دختر اردو به نام “طاهره” گم شد. در هنگام برگشت که به داخل مینی بوس رفتیم. حاضر غایبی کردند؛ طاهره نبود، من سر افکنده، غفوری هراسان گفت : ” مگر تورا سرپرست نکردم؛ کجاست؟ گفتم : ” یک لحظه حواسم نبود.”. یکی از دوستان دختر او گفت: پسری دید و گفت که از خویشان است و فکر کنم دنبال او رفت . غفوری کمی آرام شد و برخلاف انتظار داد و فریاد کشیدن در هنگام بازگشت طاهره که پسری همراهیش کرده بود گفت : ” بچه ها هیچ شماتتی به او نکنید و به روی خود نیاورید تا دل آزرده نشود.”

*

بهاری سبز و امید بخش را در حاجی آباد می گذرانیم، در درازای رودخانه ای که‌ از کنار درختان شکوفه کرده بهاری می گذرد کتاب ها را در دست گرفته و برای گذران امتحانات سرنوشت ساز و گذر به دوره ی دوم دبیرستان در بندرعباس، سخت می خوانیم. روزهای امتحان ، برای تعطیلات هفته به روستا نمی رویم. البته تعطیلاتی که بارانبار هست هم نمی رفتیم چون رودخانه گُرگُران ( بین گهکم و تارم ) آب می آورد و در زمان برگشت پشت آن می ماندیم. یکی از همین روزها به رغم جلوگیری پسرعمه ام که تا رود خانه به همراه آمده بود، برای گذر نکردن از رود ، مخاطره انگیز گذشتم.

… و در روزهای امتحان برای بدست آوردن زمان بیشتر درس خواندن ، خوراک زمانبر درست نمی کردیم و به خوردن خرده نان در روغن داغ مالیده ، بسنده می کردیم . روزی بود که ما خرده نان ها هم تمام کرده بودیم و چون فصل امتحانات بود به روستا هم نرفته بودیم ..در نخلستانها به خوردن سبزی ها روی آورده بودیم که صدای پدر خدا بیامرز ناصر را از پشت سر در نخلستان شنیدیم که بشارت آوردن نان محلی داد؛ به دنبال او که چادری به کوله داشت رفتیم در حالیکه برق شادی از چشمانمان پرید .

*

در روزهای پایانی دوره متوسطه ، دفترچه ای من خریدم و از دوستان همکلاسی خواستم که یاد بودی خودشان را در آن بنویسند که آن دفترچه پس از ۴۶ سال نگه داشته ام.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۹٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۲۸]
*شانس زنده ماندن*

(۳۸)

حاجی آباد ، با خاطره های تلخ و شیرین را پشت سر گذاشتم . با به پایان رساندن دوره متوسطه ی مدرسه ( دوره ی نخست دبیرستان ) یا به گفته رایج : ” سیکل” ( Cycle : دوره) ، که من آخر ش نفهمیدم چرا سیکل می گفتند … : فلانی سیکلش گرفته … حال اینکه در نوشته های رسمی ، دیپلم و لیسانسیه قید می شود ولی سیکل ندیدم . مانند گواهینامه رانندگی که در اوایل به بومی می گفتند : تهصیق = تصدیق.

آینده ای سخت در پیش رو دارم ، رشته ریاضی را انتخاب کرده که باید سال آینده ی تحصیلی در دبیرستان ابن سینا بندرعباس ثبت نام کنم. آن زمان انتخاب رشته ی ریاضی برای خودش ارج داشت و برای کسی که در همه ی درسهایش نمرات خوبی گرفته ، این رشته را برای کارآمدی پیشنهاد می دادند ، با توجه به گذر به عصر ماشینی، برای وارد شدن در بازار کار رشته ی ادبیات را کم بخت و رشته ی علوم طبیعی را متوسط می گرفتند. بیشتر همکلاسی ها که به گفته ، سیکلشان را گرفته بودند و سنشان هم متناسب بود یا یکی دوسال دیگر به سن مطلوبشان می رسیدند ، با فراخوان مشاغلی همچون جذب نیروی دریایی و هوایی باسیکل در بندرعباس در حال توسعه با سیکل قید ادامه تحصیل را زدند با این امید که ادامه تحصیلشان از همان طریق محل کارشان برای گرفتن رتبه های بالاتر انجام دهند.

حواسم به یک آگهی در مجله ی هفتگی اطلاعات می رود برای ثبت نام در دبیرستان نظام با خرج شبانه روزی و جا …شرایط معدلش را دارم ؛ اما شرایط اندازه ی قد ؟ ….در رویای آن فرو می روم با لباس نظامی و خلبانی … که اگر چند سانتیمتر دیگر قدم بلند بود ‌… حالا داشتی …به همین سادگی که نیست …تهران باید رفت….

من، امّا سیکلم در ۱۴ سالگی شناسنامه ای ( ۱۷ سالگی فیزیکی) گرفته ام و هنوز خیلی فاصله برای جذب کار در این دوایر است.

در روستای ما دیگر آن شور و شوق کارهای مزرعه ای نیست ؛ کار لایروبی قنات دسته جمعی هم برای دلگرمی کار در روستا افاقه ای نکرد. روستاییان فوج فوج خان و زمین را رها کرده و به بندر، جزیره ها و لار و گراش می روند. شماره ی معکوس مرگ روستا از تابستان سال گذشته به راه افتاده ؛ با طغیان رودخانه ی جنب ده و راه افتادن آب در خانه و زندگی مردم. من شاهد فریاد یک پیرزن ( دُدَکو ) در میانه آب آمده در خانه اش بودم – دَدَک : تخم های رشته ای تسبیح مانند گَک ( قورباغه) -.

در روستا ماندن گرسنگی بود. من به بلوغ رسیده گاهی برای رفع گرسنگی بارهایی شبانه با پسر عمه به باغ بالای ده و نزدیک خانه امان می رفتیم و با نفس در حبس کرده گوجه و بادمجان دزدانه می چیدیم و به خانه می آوردیم . با نواز ، انگور را از باغ پایینی ( باغ گلی) دزدانه می چیدیم و در زیر گزِ زیارت قدمگاه با عذر خواهی از زیارت بَش ( تقسیم) می کردیم !. روزی که دوباره هوس خرمای خاصویی کرده بودم، که در کنار دیوار باغ بالا مرا وسوسه می کرد دوباره شبانه به سر آن مُغِ کوتاه رفتم و رطب تازه ی آن را چیده و می خوردم که اسمال باغبان چون شبحی پدیدار شد و بلند گفت : دوباره تو ؟ ..‌. که ” شهپر” ( دختر خان و وارث رفیع اباد ) گفت : “کیه اسمال ؟” …گفت : ” همان آقای دیشبی آغا ! فلانی … بارم بیشتر بست … شهپر گفت : ” ولش کن” . اسمال زنگش کر شد …معمولا ” ملازمان برای حفظ جایگاه خود ، خود را بیشتر از اندازه جلوه می دهند. شهپر پدرم را پشت بامی صدا زد که مواظب پسرت باش و او را نصیحت کن … رطب اگر می خواهد بیا بگوید….پدرم گفت: باشه آغا. دست از پا درازتر و با ترس از پدر یواشکی رفتم بالای پشت بام . پدر گفت : ” تو که مانند برادرت سر رشته دزدی خرما نداری، چرا رفتی آبرو خودت و ما را بردی ؟! …برادرم هم مرا تشر زد .

فردای آن روز رویم نمی شد در کو چه های ده بگردم که خودم را انگشت نما شده گمان می کردم .

بالاخره گیر چند دختر دیگ آب به سر از پهنابه افتادم و گفتند : رطب خاصویی * خوشمزه بود؟!

توی این گیر و دار عاشقیم هم گل کرده بود، به یکی از دختران آشنا فکر کرده و روی کاغذی شعری ترانه گون نوشته و در روی گندم های توی هوت ( سیلوی محلی) خوابیده و می خواندم .

****
اکنون تابستانی دیگر است تابستان ۱۳۵۱. و اندیشه بیشتر کار برای خرج تحصیل و هم توشه خانواده … نمی دانم چگونه از پسش بر بیایم؟ …

زن پدرم می گوید : نباید دیگه تنها بابات کار کنه و شما بخورید … پدرم در شرکت راه سازی ” پیسا” در سرچاهان کار می کند و دستانش را به من نشان می دهد و می گوید : توهم باید کار کنی !

یعقوب باوقار زعیمی
۱۸ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* اکنون در جا روستایی ما ، مالکی با “شرکت کشت و صنعت گلروئیه”، بالغ بر ۳۰ هزار اصله نخل خاصویی کاشته است که بزرگترین نخلستان مکانیزه کشور است

آوَخت, [۱۰٫۱۰٫۱۸ ۱۱:۳۱]
*شانس زنده ماندن*

(۳۹)

گفته ی زن پدر و پدرم برای اینکه در اندیشه ی کار باشم سخت بود و مرا تکان داد.
به مبلغی پول که نمی دانم از که گرفته بودم ، در خانه بر آن شدم تا با غیظ ( قهر ) خانه را ترک کنم و به امان خدایی به شیراز بروم .

‌ از کافه ی روستای گنج اتوبوس سوار شدم. با فریاد جاده ای غریب ، درختان کویری تارم زمین از جلویم تند تند می گذشتند. با سیاهی شب ، در دیدار شیراز هم شوق دارم و هم دلواپس کندن از خانواده شده ام تا به گاراژی که اکنون محدوده پایانه ی “کار اندیش” است نیمه های شب رسیدم .‌ واپسین خرداد ماه بود و در این اندیشه نبودم که شیراز در این هنگام و نیمه شب سرد است. با ساکی بردوش حیران به دنبال جایی بودم که تا روز به سر کنم. یکی که گویا گاراژ دار یا نگهبان بود سر درگمی من دانست و در جایی کنار خود مرا جا داد ، اما پس از ساعتی که قصد سوء او را دانستم بلند شدم و بیرون زدم تا از پلی که از رودخانه ای نزدیک به گود خزینه، و نرسیده به دروازه ی اصفهان است رد شدم و به امامزاده ای کوچکی رسیدم و در آن جا بیتوته کردم تا بامداد شد.

تا دو سه روز سر روز دنبال کار می گشتم و در همین حال کنجکاو دیدن جاهای شیراز هم شدم . در مرقد شاهچراغ با مجذوب شدن آینه کاری، آن شب را که در گوشه ای خوابیده بودم ، خادمی نیمه شب مرا بلند کرد و رفتم که جایی بخوابم تا سردم نشود. در بازار وکیل زند روی سکویی خوابیدم ، پاسبانی آمد، با بیدار کردنم و پرس و جو، از من گذشت.

روز هم پریشان و خسته از بد خوابی ، به مسجد وکیل رفتم و در سکوی درب آن تا لنگه ی ظهر خوابیدم و به آبریز گاه آن رفتم ، آبی به جان خود ریختم ، لباسم را عوض کردم و لباسهای چرک را در روشویی های سنگی به شستنش پرداختم . زنی که گویا خدمه ی آنجا بود مرا با نهیب و بد و بیراه گفت که اینجا جای لباس شستن نیست. از دلتنگی و این برخورد ، اشکم سرازیر شد . زن دگر گون شد ، غریبه بودنم را دانست ، با سیمای پشیمان ، لباسهایم را گرفت و شست و جایی آفتاب کرد و گفت که اینجا بیایند ایراد می گیرند.

او راهنمای پیدا کردن مسافر خانه ی ارزان در دروازه ی اصفهان را کرد . اما پیدا کردن کار برایم واجب تر بود….

بختکی وارد خیابانی به نام شهناز شدم و از تنگنای بیکاری به هر مغازه ای درخواست کار می کردم، خیلی ها از آوارگی و مو فرفری بودنم حدس می زدند که بندری هستم. شانسی گرفت تا صاحب یک مغازه ی اوراق فروشی ( وسایل و پیچ و مهره دست دوم ماشین آلات ) مرا پذیرفت و پس از پرس و جو و گفتن شرح حالم، گفت: اینجا من شاگردی دست پاک می خواهم و تو را می بینم از قیافه ات که چنین هستی . روزی ۶ تومان ( ۶۰ ریال) مزدت هست و شبها هم که جا نداری می توانی در همین جا بخوابی و قرقره ی مغازه را بکشی.
او وسایل اوراقی را دانه به دانه با قیمت هایش شناساند و روش روغن زدن و تمیز کردن با پارچه را به من یاد می داد. خودش بیشتر در مغازه بود و من وردستش ( دستیار) بودم. اخلاق تندی داشت، اما من خرسند بودم که کاری گیر آوردم.

چند روزی گذشت، پولهایم ته کشید تا اینکه جلوی نان سنگکی ، خرده های نان را جمع می کردم و می خوردم . می ترسیدم جُست ( درخواست) پول از اصغر آقا ( صاحب مغازه ) بکنم ، چون چند روزی من بیشتر کار نکرده بودم …تا او با پی بردن به ضعف من گفت که کجا غذا تهیه می کنی ؟ …بغضم ترکید و پرسید چه شده مگه ….حکایت بی پولی و دو روز گرسته ماندم را گفتم …مبلغی پول بهم داد و گفت برو غذا بخور …سراسیمه رفتم به یک آش فروشی و با نان سنگک دلی از عزا در آوردم.

یعقوب باوقار زعیمی
۱۸ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۱٫۱۰٫۱۸ ۱۰:۳۷]
*شانس زنده ماندن*

(۴۰)

تابستان ۱۳۵۱
۱۷سالگی(۱۴ سالگی شناسنامه)

آدمهای خیابان شهناز شیراز برایم آشنا می شوند. آنی از سرگرم کار بودن بازشدن ، اندیشه ام به خانه پر می گیرد ، اما کوشش می کنم خود را از غم غربت برهانم. شبی به آرامگاه حافظ می روم و در آنجا فال بلبل می گیرم ؛ در آن امید و استواری برای زندگی می آید ، دلم آرام می گیرد ، آدینه ها به جوی رکن آباد شیراز می روم که در آنجا با گرفتن دو لنگ و مشتی سدر در جوی تن می شستم. به یک ماه نکشید که کار آنجا را رها کردم . از آنجایی هدفم کاری ثابت و دراز مدت نبود کاری با دستمزد بالا تر در میدان تره بار در نزدیکی فلکه ی مصدق ( ولیعصر فعلی) برایم پیدا شد که باید جارچی یک مغازه ی میوه می شدم . صاحب مغازه چگونگی جار زدن را به من یاد داد.‌ کار من در آنجا به ده روز هم نرسید ، چون اتفاقی با آقای تهمتن خان صولت پور، خان دیار مان که با خودروی جیپ بود برخوردم . پرسید : ” تو اینجا چه می کنی؟ “. داستان را گفتم . گفت : ” سوار شو ، می برمت خانه ی ” والده ی محمد خان” ( خواهرش) و آنجا کنار دستش خدمتکاری کن تا تابستان تمام شود و بروی به مدرسه ات برسی‌ …”

پیش از بردن به آنجا مرا یک دور در شهر شیراز چرخاند و مانند راهنمای توریسم جاهای دیدنی شهر را توضیح می داد..

در خانه ی کوچکی واقع در گود خزینه (؟) وارد شدیم که پیر‌ زنی فربه در میانه ی خانه نشسته بود . خان مرا به او معرفی کرد‌ و چگونگی را گفت که البته او خدمتکار زنی هم داشت که کار خانه را انجام می داد‌ و مرا به اکراه پذیرفت . من کارم این شد که برای خرید مایحتاج و نان می رفتم. در جلوی نانوایی ، نسی ( نسرین) از دختران همولایتی را دیدم که هردو متعجب شدیم . او نیز خدمتکار خانه ی خود خان بود که در همان نزدیکی بود‌ .
با پسر پیشخدمتی از اهل سیرمند هم آشنا شدم که روزی مرا به خانه ی نعمت باوقار برد که سالها بود در گود خزینه ساکن بود. دخترش برای سوال درسی ساعتی با من نشست.

‌‌ خان تابستان ها معمولا” از رفیع ابادِ تارم به شیراز می آمد‌.

روزی در خانه والده محمد خان روی تاقچه کتابهایی را دیدم و کنجکاوانه آنها را برداشته و برگ زدم و سپس در برابر آیینه ای سرم را شانه کردم که همه ی کنش های من ، والده ، نگریسته بود و پس از آن مرا سرزنش تند کرد که کار بدی کردی بدون اجازه ی من دست به کتاب ها زدی و سرت را شانه کردی .‌‌..

هنگامی که خان به آنجا آمد گفت‌ که نمی خوام یعقوب اینجا باشد و ماجرا را گفت.

خان دیگر پافشاری بر ماندن من نکرد و مرا برداشت و گفت : ” می برمت خانه ی ” محمد مراد باوقار”. او برایت کار پیدا می کند.‌
خودم را معذب می دانسته ام که کارم به اینجا کشید. می دانستم که خان اینجا خانه دارد و فامیلانی نیز ، اما نمی خواستم سرباری باشم.

محمد مراد از باز نشسته گان شرکت نفت آبادان بود که پس از بازنشستگی در شیراز ساکن شده و در حین بازنشستگی در پالایشگاه نفت شیراز نرسیده به مرودشت کار می کرد. او از جمله مهاجرین دهه ی ۲۰ بود که با آوازه ی ساخت پالایشگاه آبادان ، رفیع آباد را با سوار شدن بر الاغی به سمت داراب ترک کرد تا از آنجا شهر به شهر به آبادان رسید‌.

یعقوب باوقار زعیمی
۲۰ مهر ۱۳۹۷
( برآمدن روز حافظ،
در راه بندر – شیراز)

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۲۶]
*شانس زنده ماندن*

(۴۱)

تابستان ۱۳۵۱( ۱۷ سالگی – ۱۴ سالگی شناسنامه)
شیراز

محمد مراد خانه ی کوچکی در نزدیکی های فلکه مصدق ( ولیعصر فعلی) شیراز داشت ‌. او برادر شوهر عمه ام بود. که کوچ کردن او ‌ بدانگونه گفتم .

وقتی با خان به خانه ی محمد مراد رفتیم از طریق تهمورس ( پیشخدمت سیرمندی خانه خان ؟ ) کار کارگری بنایی برایم ردیف شده بود که باید سر فلکه دروازه ی اصفهان می رفتم .
محمد مراد با دیدن من خیلی خوشحال شد و با گرمی به زن و بچه هایش معرفی کرد. او ۱۰ فرزند ( ۵ پسر و ۵ دختر) داشت که همه در این خانه ی کوچک زندگی می کردند. نمی دانم ، می گفتند شرکت نفت چون برای هر چند بچه که داشته باشی حق اولاد می داد ، بیشتر شرکت نفتی ها اولاد دار بودند . محمد مراد با اینکه بازنشسته بود در پالایشگاه شیراز کار می کرد. با محمود پسرش که هم سن من بود آشنا شدیم و یک روز که من بیکار بودم باهم به باشگاه رفتیم که او به تمرین بوکس می پرداخت.

چند روزی که خانه ی آنها بودم ، صبح های زود با محمد مراد پیاده به فلکه دروازه ی اصفهان که مجسمه ی سعدی در آنجا نصب شده بود می رفتم؛ او با سرویس به محل کار خود می رفت و من هم دنبال بنا برای کار ساختمانی می رفتم . آمدن از سر کار با لباسهای خاک و خُل گرفته و سیمانی به خانه محمد مراد با آن جمعیت خانوار مرا معذب می ساخت. تنها آسودگی درونی من این بود که شب ها می توانستم در درس زبان روح انگیز دخترش به او کمک کنم .

پس از ده روزی به محمد مراد گفتم که می خواهم به بندر بروم و خواست که بلیط اتوبوس را نشانش بدهم که بالاخره بر رفتنم پافشاری کردم تا پذیرفت.

او پی برده بود که من با قهر خانه را ترک کرده بودم و حالا می خواهم بروم .

در دروازه ی اصفهان مسافر خانه ای پیدا کردم، هرشب با دادن ۱۰ ریال با گرفتن یک ملافه ( ملحفه) بالای پشت بام مسافران به ردیف می خوابیدند.

آنجا هم صاحب مسافرخانه چون دریافت محصلی هستم که برای کار تابستانه آمده ام و کتاب لغت معنی زبان به همراه دارم از من خواست که شبها ساعتی در درس زبان با دخترش که در کلاس دوم راهنمایی تجدید شده بود کار کنم و شامی هم به من می دادند . … انگار درس و مشق آن زمان اهمیت داشت

دروازه ی اصفهان ملغمه ای بود از کار و کاسبی های جور واجور که باب کارگری بود، جگرکی تابه ای ، هندوانه و خربزه کاش کاش کرده، کهنه فروشی ها …بازاری که با الاغ میوه می آوردند …خود رو های سه چرخ برای حمل و نقل… جای معرکه گیری ها و زیارت نامه خوانی ها ( پرده خوانی ها).

اکنون هم این مکان محیط کارگری است و سرتاسر دروازه ی اصفهان تا جلو بازار ، بیشتر کهنه فروشی و عتیقه فروشی است .

از این به بعد من در صف کارگران روز مزد صبح ها سر فلکه می ایستادم و هر کاری پیدا می شد می رفتم. این کارها گاهی هرکدام از یک روز تا یک هفته بودند ، گاهی هم یکی دو روزی بیکاری .

بیشتر کارها ساختمانی بود. یک روز که با بیل ملاط درست می کردم ، رویم به آسمان به خیال خانه امان و یاد آور کار پدرم با فریادی آه مانند پدرم را صدا زدم : بُو ! بُو! …

کارهای کارگری دیگر که هرکدام از یک تا دو سه روز بودند: کار در روغن نباتی شیراز ، باغ شراب سازی ، مزرعه ای در دهات بیرون از شیراز ، تیر برق کشی در مرودشت ، تعمیرات ساختمان ی در سازمان جهانگردی …
برای این کار آخری گفته شده ، بنایی که میخواست ما را ببرد ، گفت سینما هم می بینید و نفهمیدیم منظورش چیست .‌‌ وقتی ما دو سه نفر کارگر به درب ورودی رسیدیم نگهبان به بنا گفت: اینها ، چشم و دلشان پاک است که ؟…باز نفهمیدیم تا بنا به ما گفت : اینجا اداره ی جهانگردیه ، زن ها در استخر شنا می کنند ، حواستان باشد زیادی میخ نشوید! …

در آنجا که فکر کنم باغ جهان نمای کنونی باشد ، استخری بزرگ وجود داشت که زن و مرد ایرانی و خارجی شنا می کردند.

با کار های گوناگون شیراز گردی در دور و بر و میان شهر و شنیدن لهجه شیرازی با نزدیک به چهار ماه می روم که شیراز را ترک کنم .
یکی از آخرین شب ها که به زیارت شاه چراغ می روم ، آخوندی در محوطه زیارت به سخنرانی می پردازد و با داد و فریاد صفت شهر گل و بلبل و شعر و شراب خواندن شیراز را به باد خرده گیری گرفته و جشن های فرهنگ و هنر شیراز را نا آبرومندانه توصیف می کند.

یعقوب باوقار زعیمی
۲۰ مهر ۱۳۹۷
( شیراز – روز حافظ)

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۲۷]
*شانس زنده ماندن*

(۴۲)

تابستان ۱۳۵۱( ۱۷ سالگی – ۱۴ سالگی شناسنامه)
– در راه

شیراز را با خاطره هایش ترک می کنم. کتاب دیدنی های شهر شیراز در اتوبوس در دست دارم . با ورق زدن و با دیدن عکس جاهایی که رفته ام تصاویر شیراز رها کرده را باز بینی می کنم.

در این مدت هیچ خبری از خانه نداشتم ، من تنها یک نامه ای به “دایی رستم” نوشته بودم که او نه جواب نامه را داده بود و نه به پدرم گفته بود . دلیلش بعد ها ناراحت شدنش از سر خود رفتن من به شیراز دانست.

در بندرعباس سری به دبیرستان ابن سینا زدم، نگاهی به ساختمانش و تالارش کردم و با خود گفتم : دوره پایانی دبیرستان را در اینجا را با چه سرنوشتی طی خواهم کرد و با چه همکلاسانی ؟.‌از وضعیت ثبت نام پرسیدم با توصیه های چگونگی ثبت نام در گاراژ اتوتاج اتوبوس خط سیرجان به مقصد حاجی آباد سوار شدم .

فریاد جاده باز غوغایی در سرم برافکنده است . دل آشوب به آغاز هنگامه ی جدیدی از تحصیل اندیشه می کنم . همکلاسی خودی ندارم ، کجا خانه بگیرم ؟ . با که همخانه شوم ؟ ….خانه گودرزی ( خانه دختر عموی پدرم ) در سه راه برق ، جنب مدرسه ی حافظ به ذهنم می آورم …نه معذبانه است.

‌ دارم به حاجی آباد برای گرفتن مدارک تحصیلی و معرفی نزدیک می شوم . موج تردید در ذهنم افکنده شده است، آینده ام مبهم است . پیاده بشوم ، نشوم … پیاده نشوم کجا می خواهم بروم ؟ به دهات بروم ؟ …که چی ؟ …این همه راه طی کنم دوباره برگردم …..با چه رویی بروم …بگذار قهر کردنم ادامه داشته باشد !

– آقا حاجی آباد ، پیاده شوید …! ( صدای راننده اتوبوس)
پیاده شوم ، نشوم ؟ …
فرمان های متضاد از مغزم روی دور تند می افتد:
…پیاده شو ، پیاده نشو، بشو، نشو …پاشو ..‌.بشین .‌..‌‌ ب..ن…

و سرانجام :
– من پیاده نمی شوم آقا! ‌..‌میام سیرجان !!

در یک آن همه ی اندیشه ی طوفانی ام بهم ریخت و آب سردی بر ذهن نا آرامم فرو ریخت . برای دقایقی با بدنی کرخت و اندیشه ای مستاصل بر صندلی در چرت فرو رفتم و سپس با گذر از دو تونل بالای حاجی آباد حس کردم در سرزمینی دیگر‌ وارد شده ام ..عرق سرد ی بر پیشانی ام آمد . به خود گفتم : در یک آن ، دست کم یک سال ترک تحصیلت را رقم زده ای یا شاید دیگر مدرسه را بگذاری کنار .‌‌باز به خود دلداری دادم : باشه …خیال می کنم یک سال مردود شده ام …هنوز سنم هم که کوچک است می توانم ادامه دهم و شاید با همین سیکل رفتم سر کار وقتی سنم قانونی شد . بگذار این سال با این دربدری تلخ و شیرین بگذرد!

حالا که سیرجان آمدم بروم کرمان، انجا هم مثل شیراز کار گیر بیاورم و حال و هوای کرمان هم ببینم …یک مرکز استان دیگر …‌

*
فرو رفته در این اندیشه دیگر شده بودم که راننده ندا داد :
– آقا سیرجان ! آخرشه …پیاده شوید …

حیران و پکر پیاده می شوم ..ساعتی در بازار سیرجان می گردم ..بوی ادویه جات در هوا پراکنده است. نان خشکه های ویژه ی سیرجانی می گیرم و در میدانی نشسته می خورم .

بلیط کرمان را برای فردا می گیرم . شب که هوا به سردی می گراید در مسجدی نزدیک گاراژ به سر می کنم. لباسهایم از همان مسافر خانه شیراز شپش زده است . ساعتی به شپش گیری و شپش کشی می پردازم.

به سوی کرمان و به سرزمین ناشناخته ای دیگر ، انگار ماجراجویانه. با هرچه پیش آید‌ خوش آید، روان می شوم. درختان سپیدارِ پاییزی بردسیر از جلوی چشمم می گذرد.

*

– آقا کرمان !

پیاده می شوم …از مرکز شهر می پرسم ، می گویند : “برو میدان ارگ” .

۲۳ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۲۸]

*شانس زنده ماندن*

( ۴۳)

پاییز ۱۳۵۱- ( ۱۷ سالگی – ۱۴ سالگی شناسنامه) – کرمان

میدان ارگ کرمان در دایره ای گسترده با یک دروازه ی غربی از خیابان وارد می شوی و با یک دروازه شرقی به راسته بازار طویل سنتی تا بارگاه مشتاق علیشاه و مسجد جامع کرمان می رسی.

در داخل میدان کهنه فروشان و انگشتر فروشان پاتوق کرده اند و هنور پس از نزدیک به نیم سده خاطره ، کم و بیش بر همین منوال است. چه شباهتی با دروازه اصفهان شیراز ، اما دوّار .

دور تا دور میدان بزرگ ارگ دور می زنم و از مغازه هایی با کاسبکاری های گوناگون ، جویای کار می شوم تا در ” کافه کبایی دایی محمد ” ( کافه دایی) ، پیرمردی ( محمد بهرامی ) معروف به ” دایی محمد” با عینک ته استکانی ، کلاه دوره ای و لهجه ی کرمانی غلیظ می گوید : ” پسرو ، مدرسه نمیری ؟
-نه
از خونه تون قهر کِردَی ؟
– جوابی نمی دهم.
– بندرعباس کجا و اینجا کجا حالا من چه جوری به خانواده ت اطلاع بدم .
…بیا اینجا وردس ای پسرام کار کن …شبا هم تو خونه بخواب …حقوقتم روزی ۶ تومان …غذا هم که می خوری …

روپوش بلند رستورانی به تنم کردم .داریوش پسر بزرگ دایی محمد، کباب می زد ، “حبیب” کباب می پخت ، من و مسعود پسر دیگر او پیشخدمتی می کردیم و نیز ظرفها و سیخ ها می شستیم . (دایی محمد که چندین سال است در گذشته است، داریوش پسرش نیز چندین سال پیش، با سنکوپ شدن ، فوت کرد و حبیب اکنون رستورانی بزرگ در کرمان دارد).

در پستوی کافه یک چرخ گوشتی بود و ضمن اینکه گوشت چرخ می شد ، نان خشکه ها هم چرخ می شد تا با کباب کوبیده درهم شود!
گاه به گاه دایی با سینه های خس خس شده اش در پستو می آمد و می گفت : ” نون حورده ها چرخ کنید ، گوشت کم می آوریم ، مشتری زیاد آمدند.

در مغازه ای که سقفش گنبدی به شکل معماری کرمانی است با دود کباب و چربی دست و صورت و روپوش هر روز پانزده شانزده ساعت محصورم و عادت کرده ام . هنگامی دمی آسوده می کشم که برای گرفتن ذغال، مرا به سرایی در بازار می فرستند. بوی زیره در بازار خوش مشام است. آنقدر از کباب زده شده ام که با هوس خرما ، همیشه خرما خشکه از بازار می خرم و در کیسه ی پالتویم می ریزم و می خورم .

سعی می کنم تفاوت لهجه ی شیرازی و کرمانی را در یابم . اِستَدِن (ستاندن – گرفتن) در شیراز تقریبا” یکی است …این واژه در بندر هم وارد شده است و جایگزین حد اکثری ” واگفتن” ( گرفتن) شده است ( سِیدن).

چند گاهی در یک خانه ای خالی شبها می خوابیدم. فریاد سکوت و دلهره گوش نهانم را به لرزه در می آورد. پس از چندی ، در خانه ای که خودشان زندگی می کردند در اتاقی جداگانه رفتم، چند گاهی پیشخدمتی کوهبنانی و کوچکتر از من هم در آنجا می خوابید. شبی از دلتنگی گریه کرد و بعدش کار را ترک کرد ‌. همیشه برای تماشای برنامه ی تلویزیون مرا صدا می زدند.

در شب های احیای ماه رمضان ، مسجد جامع کرمان پر می شد برای شنیدن سخنرانی که بوی انقلاب را داشت.

روز عاشورا، دایی محمد با دیگ های بزرگی از آبگوشت ، به کل محله ی دور و بر خرجی داد .

یک بار به اتفاق به روستایی به نام ” اختیار آباد” برای شرکت در یک جشن عروسی رفتیم . هنگامه ی زمستان و سرمای کرمان برایم تاب ناپذیر بود. پالتویی پشمی از کهنه فروشی گرفتم. برای نخستین بار در زندگی ، در آذرماه ۱۳۵۱ بارش برف دیدم ، قطرات برف بر روی پالتوی پشمیم حس دل انگیزی داشت.

پس از ۴ ماه ، نامه ای به پدرم نوشتم که جوابش با سوز و گداز فراوان از فراق من دریافت کردم . نامه ای از برادرم که در جزیره لاوان کار می کرد به دستم رسید. که از موفق شدن دست دادن به هویدا نخست وزیر نوشته بود که به او گفته بود: چطوری جوان بندری ؟!

برادرم حالا توانسته بود به اتفاق اکبر جوذری ( از اعضای هیئت مدیره فعلی اصناف بندرعباس ) در تعمیرگاه کار کنند.

روزی یهویی دیدم ” خانجان ” ( مرحوم ) از همولایتی ها که به کرمان آمده بود وارد کافه شد و بازوی مرا گرفت و گفت : ” پیدات کردم ، چرا از خانه قهر کردی ؟ بیا با باهم برویم ” . گفتم: ” من نمی آیم ..‌”
می گوید : از رفتنت ، روستا هم جابجا شد. این خبر حس غریبی دیگر بر من افزود و تا مدتی شمایل روستای افسانه ی خالی از سکنه متصور می شوم.

خانجان پس از آن درخواست ده تومان ( صد ریال) پول به عنوان طلبی از پدرم کرد! که با گرفتن از دایی به او می دهم و بعد ها پدرم اورا شماتت کرده بود که چرا از پسرم پول گرفتی و به من که چرا پول دادی ؟ .

علی ( شیخ حسن ) پسر دایی پدرم که برای درمان بیماری به کرمان آمده بود یک شب پیش من ماند که با اعتراض دایی محمد روبرو شد.

نامه ای دیگر از پدرم رسید که خبر مژده به دنیا آمدن دگر خواهری به نام ” گلشن” به من داده شد. او در نهم آذر

آوَخت, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۲۸]
۱۳۵۱ زاده شد .‌ ( او اکنون مدیر دبستانی در سیرجان می باشد ) .

شوق دیدار خواهرانم دیگر مرا وا می دارد که به خانه برگردم ، دایی محمد می گوید تا عید نوروز بمان و برو .

دم دمای عید ، ۲۷ اسفند ۱۳۵۱ عزم رفتن می کنم. دایی محمد همه ی حق و حقوق شش ماهه ام با آنچه گرفته و نگرفته بودم حساب کرد و نا باورانه به بهانه استفاده از جای خواب و خورد و خوراک تنها پولی به اندازه ی کرایه راه و خرید شیرینی به من داد !

درگهکم از اتوبوس پیاده می شوم ، اما جعبه ی شیرینی ام که شاگرد اتوبوس روی باربند گذاشته بود نبود و توی هوا زده بودند ! . آب تلخی از گلویم پایین رفت…‌

پیاده که به روستا می رسم ، می دانم که روستا در اثر سیل سال گذشته ، با نام رفیع آباد نو ،به زیر روستای گلروییه جا بجا شده است …

نخستین کسی که از اهالی روستا می بینم ، ابراهیم خواجه ( مرحوم) است که با دیده بوسی و ابراز خوشحالی از بازگشت من ، می پرسم: “خانه ی ما کجاست ؟!”
می گوید : ” آنجا” !

خواهرم “اوشن ” با ” هَزار” دختر مختار پسر عموی پدرم داشتند لباس می شستند ….اوشن از دور مانند پرنده ای به سویم پر کشید …سوسن خواهر دوساله نیمم به سویم تاتی کنان آمد ، پیشم در آغوش کشیدم . زن پدرم از پای گاچوک ( گهواره) خواهر سه ماهه ام، گلشن ، بلند شد و اشک آلود مرا بوسید ….پدر که از پایین آمد با گریه های بی امانش سخت مرا در آغوش کشید.‌

شروه خوانی و ترانه خوانی ام در پای گهواره از سر گرفته شد.

نوروز دارد می آید و پای گهواره خواهر گلشن می خوانم:

گلی گلی ، تو گلعذاری گلی
گل نشکفته ی فصل بهاری گلی
….
عید نوروز به دیدارت بیایم گلی …
مبارک باد از اینکه شهریاری گلی…

یعقوب باوقار زعیمی
۲۳ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۶:۳۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۴۸]
*شانس زنده ماندن*

( ۵۴)

۱۳۵۶ ( ۲۲ سالگی )
بندر عباس

نوشتن من از سرگذشت و تلاش برای راستی نمایی کورسویی است در تاریکخانه ای که نامش تاریخ گذاشته اند. از رنج و شادی ، زشت و زیبا ، درست و نادرستکاری است که کسی دورمانده از آن نیست‌ ، نویسنده می تواند آیینه ی تمام نمای بخشی از جهان خودش را تا مرزی که نامش ” حریم خصوصی” و ” مسائل امنیتی ” گذاشته اند به دوستداران بنمایاند. من از این بابت خرسندم که پای در این راه نهادم تا خودم را سبک نموده و نماینده ای از هم جرگه های خود باشم که دوست ندارند گذشته اشان را برای نو آمدگان رو کنند. ونیز از این روی خرسندم که می توانم نام دوستانی که هنوز پیوند های آشنایی دارم در یادمان نوشته هایم راستانه بیاورم.

*

پیوند زنا شویی ما با آنکه هرکدام ۶ ماه برای ” ثبت رسمی ” کم داشتیم ( تا ۲۰ و ۱۸ سال) با همان ” کاغذگرونی ” ( عقد نامه) بومی گفته بر برگی بلند از سوی عمو و پدر زنم که خود ” ملا” بود نوشته شده بود و او از سرچاهان بر ترک موتور ایژ با پوشش بلوچی آمد و در یک آن پیش از شب خانه رفتن از من امضاء گرفت و رفت.

در خانه گرفته شده در دوهزار به نام پدر تا سه ماهی بودیم و اما برای آسوده بودن پدر و خانواده اش که به خانه برادرم رفته بود و می گفت : آنجا دیگر نمی رویم که آنها حجله درست کرده اند رخت خود را بسته و در کمربندی خانه ای کوچک از حمزه باوقار ( حاج حمزه کاروان بر زیارتی اکنون ) در دو راهی ایسینی گرفتیم و تا نوروز ۵۷ ماندیم تا خانه ای دیگر خودمان در دوهزار گرفتیم .
در این سه ماه با ناصر نوخانه که خانه ی برادرش را در دست داشت نزدیک بوده و روزها با هم به سر کار می رفتیم . در دست از کار کشیدن میان روز ، از خستگی کار روی میز دراز کشیده و بخواب می رفتیم که با رویای نوخانه ای گاهی دست در گردن هم نهاده و تا بیدار می شدیم می دیدیم که به بومی گفته ی ما : ” جای خیار ، کلوخم “! ( جای خربزه ، کلوخ) .

*
در یکی از شبهای زمستان ۵۶ با پیچ رادیو دستم روی موج رادیو بی بی سی رفت که از به پاخاستن ” حوزه علمیه ” گفت‌ که در واکنش به نوشته ای نیش دار در یکی از روزنامه های نامدار کشور روی داده بود ( رویدادی که با خود بزرگ‌ بینی شاه آغاز و با خود کم بینیِ او در شنیدن صدای انقلاب و پوزش از آیات عظام که دیگر آب از سر گذشته بود تمام شد) .
برای نخستین بار نام ” آیت ا… خمینی ” را شنیدم. کنجکاوی من با شنیده هایی جسته گریخته بیشتر شد و هر شب برنامه ی بی بی سی را گوش می دادم . در شرکت همکارانی داشتیم با گرایشات گوناگون از چپ تا مذهبی از توده ای، مصدقی، فدایی ،شریعتی که گفته های خود را پنهان نمی کردند و همه بر سر ِ رهبری ” ایت الله خمینی ” همگرایی داشتند .

گاهی در دفتر کار ، پیر مردی ۶۶ ساله ، باز نشسته ی شرکت نفت آبادان و مونتاژکار در کارگاه به نام ” کورش جوکار” ( شایان دانستن کسانی که می گویند در سده پیش نام کورش نداشته ایم) با شور و گرمی از مصدق و رویدادهای سال ۳۰ تا ۳۲ در آبادان می گفت و معماری پیر به نام “تقوی” که چهره ای چون شاه داشت از شاه جانبداری می کرد و ما میخکوب سخنان ” جوکار ” شده بودیم.

شنیدن نوار کاست های شاد خنیاگری ( موسیقی) کم کم جایش به جستجو کردن شنیده های داغ از رادیو داد .

نام ” دکتر شریعتی ” پس از درگذشتش در خرداد ۵۶ بر سر زبانها افتاده بود . همکاری مشهدی که چهره ای چون شریعتی داشت از او زیاد می گفت. همکاری خوزستانی و بزرگتر از ما کتاب های “نسیم خاکسار” را آورده بود و اندیشه های چپ را گسترش می داد‌ . جوشکاری جهرمی و مذهبی در گوشه ای گفت : ” جهرم غوغا شده است ، ما باید برای شهادت خود را آماده کنیم. همه ی شهرها بلند شده اند، چرا بندر سوت و کور است ؟!

یعقوب باوقار زعیمی
۴ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۴۸]
عکس از یعقوب باوقار زعیمی

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۴۸]
[ Photo ]
عکس از یعقوب باوقار زعیمی

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۴۹]
گویی نقشه ایران بر رخسار!

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۵]
*شانس زنده ماندن*

(۵۵)

۱۳۵۷ ( ۲۳ سالگی )
بندر عباس

در بندر عباس نخستین گردباد ” انقلاب” به جان شرکت های خارجی افتاد تا پیش از اینکه به پیروزی برسد، بیمناک از سرمایه گذاری و ادامه ی کار بساط خود را جمع کنند . دو شرکت ایتالیایی ایتال کنتراکتور و جی ‌ آی‌ ای – سیکوم از مهمترین پروژه ها پا پیش گذاشتند ، شتاب رفتن به آن اندازه بود که شرکت ایتال کو که وسایل زندگی و اداری را در کنار دریا ریخته و در بند فروش یا خارج کردن نماندند و کارکنانی که وسائط نقلیه داشتند تا توانستند برای خود وسایل را بردند. کارگری می گفت ، آنها برخی وسایل مانند تشک و رختخواب و کمد می سوزاندند و یا خراب می کردند.

من که در شرکت جی .آی ‌ای – سیکوم بودم و در کارگزینی کار می کردم همراه با همکاران ملزم به جمع و جور کردن کار کرد های کارگران و همکاران حسابداری ملزم به حساب حقوق تسویه حساب شدند که از اوایل بهمن ماه آغاز و تا یازدهم کار تسویه در ساختمان ” گِست هاووس” به پایان رسید و پایان کار” فورس ماجور” ( پیش بینی نشده) رقم خورد.

شرکت بیش از پنجاه خود رو ژیان مهاری داشت که به فروش گذاشت و بیشتر آنها جوشکاران و مونتاژ کاران هفتشجانی از پول تسویه حساب خود این ژیان ها را خریده و در بین راه مانند واگن های قطار به دنبال هم می رفتند.‌. با تعطیل شدن شرکت و بیکار شدن کارگران در خانه همه با بیم و امید چشم به راه آمدن ” آیت الله خمینی ” از پاریس شدند.
تلویزیون ۱۲اینچ ” نیک” ما با برفکی شدن لحظه ای آمدن آیت الله را نشان داد که در بهشت زهرا گفتند : ” شاه مملکت ما را ویران و قبرستان های ما را آباد.

پس از تعطیل شدن شرکت مجمعی زیر نظر اداره کار راه افتاد تا با در دست داشتن آمار بیکاران و حضور و غیاب مبلغی به عنوان بیمه ی بیکاری پرداخت شود و این روند تا ده ماهی ادامه داشت . چنین مدت بیکاری در مدت ۵ سالی که ” پیوسته در جاهای گوناگون سر کار بودم اینچنین نبود.

بسیاری می گفتند: این هم رهاورد ” انقلاب” …برخی می گفتند : خارجی ها ترسیدند ، کشور که آرامتر شد برمی گردند.

در همین روزها که شرکت ها تعطیل شدند ، مردم به فروشگاه ها هجوم برده و خوارو بار زیاد برای خانه تهیه می کردند.

ما در روزهای نزدیک به ۲۲ بهمن خانه امان را نوسازی می کردیم . ناگهان شبی در دو هزار که هیچ نشانه ای از گرد همایی و تظاهرات نبود ، گروهی سوار بر وانت نیسان ، گرداگرد کوی می گشتند ، پشت سر هم ندا در می دادند: : “خمینی در ماه ، دیده می شود”. مردم نسبتا” از هیچ جا بی خبر از خانه ها بیرون می امدند و مبهوت سیاهی لکه ماه را نگاه می کردند. این را هنگامی آگاه شدم که پدرم تا آن زمان پیرو سر سخت شاه بود و می گفت : ” چه فرمان یزدان ، چه فرمان شاه ” به پشت پنجره ی ما که رو به جلو خانه اش بود زد و گفت : ” هی …تو که انقلابی هستی بیا بیرون نگاه کن تو مهتاب ، عکس خمینی !” .‌‌.. من هاج و واج بیرون آمدم و این گروهی که شعار می دادند را دیدیم که دور می زدند. بر روی ماه لکه ی سیاه به مانند عکسی از آیت الله خمینی بود که نیمرخ و سیاه سفید در بین مردم پخش شده بود . این عکس فراوان کپی می شد و همراه عکسهایی از رضایی ها و خسرو گلسرخی و دکتر شریعتی در بازار مَشی و جلو بانک ملی می فروختند.

در حالی که من به مهتاب نگاه می کردم و این تصویر را مجسم می کرد ، آموزه های ضد خرافاتی ام که بر گرفته از دکتر شریعتی بود نمی پذیرفتم و به پدر گفتم “نه این درست نیست.”. پدر گفت: ” حالا بیا مگر نمی گویند ، ” امام خمینی ! .‌‌‌..باید یک معجزاتی داشته باشد ! …من که حالا قبولش کردم‌ ، تو نگاه کن اون عمامه اش !

بدینگونه بسیاری از مردم ساده این صحنه سازی را باور کرده بودند.‌

روز دیگر چو انداختند که در جایی از دوهزار ساواک آمده و درگیری ایجاد شده، چندین وانت پر شمارش از ادم، شعار گویان ریختند در دو هزار و چیزی ندیدند.
برادر شیخ حسن حمایتی که تفنگ در دست داشت رهبری گروهی که شعار می دادند در دست داشت.

پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن در محله های حاشیه نشین بندر عباس چندان شوری برپا نکرد.‌ مردم با دیدن وانت هایی پر از جوانانی که شعار درود بر خمینی می دادند با دیدن آنها دستهاشان را بلند می کردند و شعار می دادند. پدرم که‌ پیشتر مرا از مخاطره انگیز بودن بیمناک بود و با من بحث و مشاجره کرده بود . با آرامی در گوشه ای خانه با نیشخندی از سر رضایت رو به من به نشانه این که با پیروزی انقلاب دیگر گمانش از من آسوده است، شعار می داد: درود بر خمینی ! درود بر خمینی !

یعقوب باوقار زعیمی
۷ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

💠 عکس های پیوست :

– ۴ آبان ۱۳۵۶ : جشن تولد شاه – فلکه بلوکی بندرعباس‌
– روزهای انقلاب ۱۳۵۷ : فلکه برق – جلو فروشگاه عکاسی هاشمی‌.

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۵]
[ Photo ]
۴ آبان ۵۶

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۶]
[ Photo ]
بهمن ۵۷

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۶]
[ Photo ]
گواهی کارکرد در شرکت ایتالیایی. فروردین ۵۵ تا بهمن ۵۷.

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۹]
*شانس زنده ماندن*

(۵۶)

۱۳۵۸ ( ۲۴ سالگی )
بندر عباس

پس از پیروزی انقلاب و تعطیلی شرکت و بیکار شدن کوشش کردم نقشی در فضای جدید ایجاد شده ایجاد کنم . در مسجد صاحب الزمان کوی ملت ( دوهزار) کتابخانه ای راه انداختم و برای جمعی از علاقه مندان دختر و پسر کلاس آموزش قرآن و احکام دایر کردم و یکی را ( خواهر عارفه ها – مداح و خواننده ) مسئول کتابخانه قرار دادم . با شور و شوق اولیه ی انقلاب عطش دانستن از به وجود آمدن انقلاب بسیار بود.

ماندن من در این مسجد سبب شد تا در نظارت انتخابات رفراندوم جمهوری اسلامی ، مجلس شورا و رییس جمهوری شرکت داشته باشم .‌ در شهر هم انجمن جوانان مسلمان در پاساژ مُدنی فلکه ی برق تشکیل شد که توسط یکی از دوستان به این انجمن وارد شدم که مشی آنها هواداری از جنبش مسلمانان مبارز بود و در عین حال التفاتی هم به سازمان مجاهدین خلق داشتند. انجمن یک دیدار با ” شیخ حسن حمایتی ” در خانه اش ترتیب داد که او با سوال هایی از ما خواست که نظرمان را در باره ی ” سازمان مجاهدین خلق” بگوییم.

مورد دیگر ماموریت دادن به من و به گمانم ” علی اصغر رمضانپور ” ( اکنون دارنده ی شبکه ی تلویزیونی در خارج از کشور و همکاری بی بی سی ) بود که با اتوبوس به شیراز رفتیم و در خوابگاه دانشگاه ؟ از “جاوید رمضانپور” دیدن کردیم و گزارش کار انجمن داده و بسته هایی از نشریات امت را به بندر آوردیم . در آنجا سری هم به خانه محمد مراد باوقار از فامیلان زدم .

در شیراز دو جلد کتاب ” دیالکتیک توحیدی ” از ” دکتر علی شریعتی” با طرح رنگ نارنجی گیر آوردم که پس از آن دیدم با گونه ی متفاوت چا پ‌، گروه ” آرمان مستضعفین” در آن اعمال نظر دارد . افکار و اندیشه ها ی نو شکل می گیرد و احزاب و دسته جات شکل می گیرد .
در جلوی بانک سپه میدان برق دانشگاهی از فرهنگ ، ادب و سیاست از قشر های گوناگون شکل می گیرد و بحث های داغ فرهنگی و سیاسی در می گیرد. کتاب های بزرگ علوی ، هدایت ، کسروی تا مطهری و شریعتی ، اشعار شاملو و نادر نادر پور و‌.‌.‌‌ عکس هایی از رضایی ها ، خسرو گلسرخی ، چه گوارا و کاسترو و مجاهدین و فداییان خلق همه در کنار هم چیده شده بود. عکسی با روسری از صدیقه رضایی، در دست مجاهدین و بدون روسری در دست فدائیان بود.

*
در بامداد ۱۹ شهریور ماه ، پدر پشت پنجره زد و با صدای بغض آلودی گفت : ” بابا آقای طالقانی هم فوت کرد .”

من به شهر رفتم تا ببینم چه خبر است‌. مردم دسته دسته در حاشیه های خیابان مرادی نشسته و برخی گریه می کردند . طالقانی در آن زمان با رویدادهای پیش آمده، مرکز ثقل گروه های سیاسی و مذهبی بود.
*
فرم شرکت در آزمون دانشگاه را گرفته و با شنیدن آعاز به کار دوباره شرکت ، از این ادامه ی تحصیل هوس کرده د بیکاری باز ناکام مانده و در نیمه ی آبان درویش سالاری ( مرحوم) از همکاران شرکتی به خانه آمد و با خبر شادمان بخشی گفت : ” شرکت جی. آی . ای” به سر کارش برگشته و سفارش کردند که ما به سر کارمان بر گردیم !

آرایش جدید پرسنلی شرکت با نطام نو پای جمهوری اسلامی انجام گرفت. کارگران و کارمندان با کارت های شناسی و دفتر چه های بیمه ی نو ( با عکس های بدون کراوات برای مردان و باروسری بران زنان ) به کار گمارده می شدند.

فاطمه رضایی خواننده همراه با خواهرش برای ” با محرومیت از خوانندگی زنان با شغل لندری وومن” ( رختشویگر) در نامنویسی کردیم .

من مسئولیت بیمه ی کارکنان شرکت نیز به عهده گرفتم و چون کارکنان ما بخش عمده ای از بیمه شدگان را تشکیل می دادند ، یک مهر سازمان تامین اجتماعی و تمدید اعتبار همراه با بسته هایی از دفتر چه خام از سوی سازمان تامین اجتماعی به من سپرده شد .

***

در انتخابات ریاست جمهوری با هوادار نامزدی دکتر سید ابوالحسن بنی صدر در ستاد انتخاباتی او فعالیت کردم. اقبال عمومی هم با بنی صدر بود. در همین روز های واپسین تبلیغات ، آقای حقانی که امامت جمعه در مسجد امام ( شاه محمد تقی ) را به عهده داشت در میان انبوه نمازگزاران حاضر علنا” از کاندیداتوری “دکتر حسن حبیبی” اعلام حمایت کرد که یکباره بهانه ای برای بلند شدن انبوه مردم با شعار دادن : ” بنی صدر ، صد در صد ” به خیابانها ریختند.

بنی صدر ظاهرا ” همه شرایط جلب توجه کردن را داشت : ” میزبانی آیت الله خمینی ، دکترای اقتصاد ، تحصیل کرده ی فرانسه ، سید بودن، خوش رو و تیپ و گپ‌ زدن ویژه …که البته با اینکه رای دکتر دریا دار سید احمد مدنی در بندر عباس از میزان بالایی برخوردار بود ، بنی صدر در آرای کل کشور نفر نخست شد.

سید احمد مدنی برای اینکه پیش از انقلاب با سمتی در نیروی دریایی، رفت و آمد با بندر داشت و مسجدی به نام او درست شد ( مسجد قدس فعلی یا مسجد کرمانی ه

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۹]
ای مقیم بندرعباس) ، در بندر شناخته شده بود .

ژست و قیافه های کاندید ها هنوز از دید روانشناسانه در آوردن رای کارساز است.. از گفته های شوخی بر انگیز هم این بود که صادق طباطبایی هم چون خوشگل است شانس رای بالا آوردن هم دارد .

برای چسباندن شمار زیادی از پوسترهای ” بنی صدر” که به من سپرده شد برآن شد م تا به همراهی ناصر و نوروز باوقار در طول جاده بندر عباس به حاجی آباد در جاهایی مانند رستورانها ، سر تونل ها و تپه ها پوستر بچسبانیم ..با آوردن پوسترها به خانه ، ابراهیم امینی پوری( فرماندار و مدیر میراث پیشین) که همسایه ی سر کوچه ی ما بود و جلوی خانه اش نشسته بود گفت :” تعدادی به من هم بده تا بیکار ننشینیم اینجا “.

‌ آقای” احمد غضنفر پور نماینده ی مجلس لنجان و جانبدار بنی صدر هم به ستاد بندر آمده بود و برای هزینه تو راهی مبلغی پول به ما داد .‌

من بهنگام رای گیری ، از سوی ستاد انتخاباتی و استانداری به حوزه ی تارم زمین گسیل شدم که توانستم در روستای سعادت آباد و گهکم حضور یابم . بنی صدر انتخاب شد و این التهاب فروکش کرد ، اما از آن زمان جامعه ی انقلابی زده با تلفیقی از مذهب التهابات گوناگون باز تولید کرده که خاطرات را حجیم و پر چالش برانگیز و به قولی mp3 باید کرد!

یعقوب باوقار زعیمی
۷ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* فرتورهای پیوست :

-یک سرگردانی در هنگام خوابیدن کار و خرید دوربین پولاراید و ساحل دل تنگی و دگر مدارک …

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۹]
[ Photo ]
یک سرگردانی دیگر با خوابیدن کار در رویداد انقلاب و خرید دوربین پولاراید و ساحل دلتنگی !

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۲۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۲۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۲۱]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۰۶]
*شانس زنده ماندن*

(۵۷)

۱۳۵۹ ( ۲۵ سالگی )
بندر عباس

تابستان ۱۳۵۹ فرصتی پیش آمد تا با مرخصی گرفتن ، با خانواده به شیراز برویم .‌ در دروازه ی اصفهان در یکی از اتاق های کاروانسرا ها به یاد سال های گذشته که در تابستان به همراه عمویم می آمد یم ساکن شدیم.

‌ ‌ عمویم پس از دو فرزند ( اسحق و زینب) دو دختر و دو پسر را در سنین نوزادی و اوان کودکی از دست داد و پس از اینها فرزند پسری در سال ۱۳۵۴ دارا شد و نذر کرد تا برای زنده ماندنش هر سال تابستان به زیارت شاه چراغ با خانواده برود .‌ ما می گفتیم سفر های شاهچراغی که بقولی هم زیارت بود و هم سیاحت . یک بار هم من و خواهرم هم در تابستان ۵۶ به همراه عمو رفتیم . در همین سال من برای فیزیوتراپی به بیمارستان مرسلین که متعلق به مسیحیان بود رفتم که در آینده در باره سرنوشت این بیمارستان خواهم گفت.

همان سالی که نامزدی ما دو پسر عموها و دختر عمو ها قطعی شده بود و در مهرماهش منجر به ازدواج به اصطلاح بومی “گو به دله کایی” ( بده بستانی ) شد‌ که البته ازدواج خواهر و پسرعمویم به یکسال هم نکشیده به ناخواهانی از هم جدا شدند و اما ما با وجود مشاجرات و تحکم خانواده برای مقابله به مثل ، مقاومت کردیم . ازدواجی که بر مبنای شرط و شروط انجام گرفته و نباید می شد.

برای نخستین بار ما به تخت جمشید رفتیم. عمو می گفت کنار این ستونها درب و داغان نایستید که یک وقت اتفاقه شاید رویتان بیفتد. ما می خندیدیم که یعنی پس از ۲۵۰۰ سال ؟ …او می گفت : حادثه که به کسی خبر نمی کند …پس از یک سالی که از انقلاب‌ گذشته بود باز همین گفته اش را سوژه کرده بودیم و او گفت : راست می گفتم ، خوب سنگ قضا، سنگ بلا، آنوقت شما فکر می کردید شاهی که تا همین چند سال پیش آنجا جشن بزرگی گرفته و از همه ی دَوَل دنیا دعوت کرده بود سالی دیگر سرنگون شود؟!

عمو طرفدار سر سخت رضاشاه بود و می گفت : پسرش بی عرضه بود!.
دستخطی از او در باره ی روزشمار زندگی رضاشاه موجود است.

داشتم می گفتم ، عمو، ابراهیمی پس از دو تا ابراهیم از دست رفته داشت و گویا ول بکن نبود تا لاجرم ابراهیمی برایش بماند و سفر های نذر شاه چراغی تا چند تابستان اجرا کرد.

عمو عاشق بستنی معروف به پشت زندان ( ارگ کریم خانی) بود و در چند روزی که می ماند در صف بستنی می ایستاد. هنوز این بستنی فروشی که تاریخ تاسیس خود را ۲۳ آبان ۱۳۳۵ زده است نامدار است و برای گرفتن بستنی در صف می ایستند.
***
‌ اینک ما سه سال پس از هم سفری با عمو آمده ایم در همان کاروانسرا . شیراز پیش از انقلاب و شیراز پس از انقلاب به فاصله سه سال .‌‌‌..

پیش از همه یک آزمایش مشکوک به حاملگی برای همسرم داشتیم که مثبت از کار در آمد .‌ما با یک فرزند پسر ۹ ماهه فعلا ” به این زودی بچه نمی خواستیم ، اما ناخواسته بچه دار شدیم .‌

آدینه ی شیراز در مسجد نو جنب شاه چراغ نماز جمعه با پیش نمازی آیت الله دستغیب بر پا شده بود که با انبوه جمعیت دل در گرو انقلاب داشته و هنگامه ماه رمضان، مسجد گنجایش آن کم بود و در کوچه پس کوچه ها زن و مرد صف گرفته بودند. برای آدینه ی دیگر در حافظیه شیراز بر گزار شد .

‌ در نماز جمعه ها و محافل های مذهبی روزنامه ی ” انقلاب اسلامی ” با کاغذ گلاسهِ اعلا به صاحب امتیازی ” ابوالحسن بنی صدر ” رئیس جمهور پخش می شد. که خاطرات روزانه ی بنی صدر همیشه در صفحه ی اول آن نوشته شده بود و گاهی کاریکاتورهایی از او. من پیگیر خاطرات بنی صدر بودم. این روزنامه گویا هنوز در پاریس ( اقامتگاه پیش و پس از انقلاب او) ‌منتشر می شود.

پس از هفته ای ماندن در شیراز با دوست شدن زن و شوی بدون فرزند گناوه ای؟ که از ما بزرگتر بودند در کاروانسرا که آنها هم با کسی به نام ” علی بیاتی” از یک روستایی به نام ” سرچهان – چناروئیه” در دور و بر شیراز در این کاروانسرا دوست شده بودند به این روستا رفتیم . آب و هوای بسیار خنک در تابستان و درختان انگور بر کوهها ، مسکه محلی و صفای روستایی آنها در دو سه روزی که آنجا ماندیم خاطره انگیز شد . یک گوسفند هم روز جمعه در پای زیارتی کشتند . همسران ما لباس عشایری آنها را پوشیده بودند و یک حس همزیستی با آنها داشتیم.

به شیراز برگشتیم و اینبار هوس رفتن به اصفهان به سرمان زد . برای اینکه پول کم نیاوریم ، تکه ای از طلای همسرم را فروختیم و با اتوبوس به اصفهان رفتیم. در اتوبوس باز با یک خانواده ی جوان خرمشهری که آنها هم مانند ما یک پسر و هم نیز پله ای از ما بزرگتر بودند و در کنار ما بودند از اینکه آنها هم برای گردشگری به اصفهان می روند آشنا شدیم .

در مسافر خانه ای در اصفهان روبروی هم اتاق گرفتیم . غروب کنار زاینده رود پیک نیکی شام خوردیم .

به منارجنبان رفتیم که بر

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۰۶]
ای نخستین بار آن را ببینیم ، گفتند که به دلایلی بسته شده است.

روز آدینه به واپسین جمعه ی ماه رمضان برخورد کردیم ؛ انبوه جمعیت شعارهایی در حمایت از فلسطین می دادند.‌ ماه رمضان و تابستان ، زنی از حال رفته بود و در بالای سر زن های چادر مشکی پوش در حال بیرون بردن از مهلکه بودند. جایی دیدیم که کسانی به آنجا هجوم می آورند ، که گفتند اینها رزمنده های داوطلبی هستند که برای رفتن و فرونشاندن غائله ی کردستان نامنویسی می کنند.
***
واپسین شبی که بنا بود فردایش آنها به خرمشهر و ما به بندرعباس برگردیم در مسافر خانه تا پاسی از شب ما به گفتگو شدیم که بیشتر از رویداد های انقلاب بود. آشنای خرمشهری لطیفه ای در مورد ” گلنوازان” خواننده ی بومی خرمشهری گفت که گلنوازان گفته بود: ” من بنا بود به عنوان بهترین خواننده در ۲۳ بهمن ۵۷ معرفی بشوم ، اما بد شانسی زد و روز ۲۲ بهمن انقلاب شد !.

یعقوب باوقار زعیمی
۹ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* پیوست :
فرتورهای یادگاری از سفر شیراز در واپسین سال دودمان ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی و ۳ ماه پیش از پیوند زناشویی. ( تخت جمشید و سعدیه)

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۱۷]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۱۷]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۲۰]
اَمرداد ۱۳۵۶.

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۵:۳۷]
*شانس زنده ماندن*

(۵۸)

۱۳۵۹ ( ۲۵ سالگی )
بندر عباس

*جنگ!* *

شب ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ بود. یکی از آشنایان برای کاری به خانه ما آمده بود. از حال و روزگار با هم گپ می زدیم، از آن زمان هایی که در کوره دهی زندگی می کردیم و از اکنون که در شهر هستیم. از کار شرکت و چیز های دیگر.

همسرم داشت در آن گوشه اتاق خیاطی می کرد و هر از چند گاهی در میان سکوت چرخ خیاطی به سخنان ما گوش می داد.

به همسرم گفتم: کلنگ‌کلونگ چرخ خیاطی بگذار کِنار داریم گپ می زنیم .
او خندید و گفت الان خیاطی تمام می شود.

اما توی تاقچه رادیو هم داشت پچ پِچکی می کرد. در کار این بودم که کار رادیو هم یک سره کنم که گوینده رادیو گفت: ” شنوندگان عزیز! توجه فرمایید! توجه فرمایید! هم اکنون رژیم بعثی عراق قصد دارد به شهرهای کشور ما حمله کند، از همشهریان عزیز خواهشمندیم از روشن کردن چراغ هایی که به بیرون روشنایی می دهد خود داری کنند.”

گفتگوی ما خاموش شد، مهمان ما گفت: کارمان زار شد و بدرود گفت و رفت. چراغ ها خاموش شد. صدای آژیر رادیو هم بلند شد.

فرزند دوساله من از جا برخاسته بود و در نیمه تاریکی، مبهوت، دامن مادرش گرفته بود و بِرّ و بِرّ به او نگاه می کرد. مردم محله از خانه بیرون آمده و در حاشیه ی خیابانها آن شب بسر کردند !

( … و بدینوسیله ناقوس جنگ ۸ ساله به صدا در آمد!)

شاید بندرعباس تنها برای همان شب با بوق آژیر از خانه بیرون رفتند و دیگر من به یاد ندارم . آدمهای در هم لولیده شده در میان بلوار ملت کوی ملت ( دوهزار) را اینچنین ندیده بودم ، اگرچه رفتن برق در تابستان بیرون نشینی هایی دیده بودم . اما این بیرون پراکنی همراه با هراس بی مانند بود. محله ی دوهزار با خانه های ۱۰۹ متری بیشترین تراکم جمعیت داشته و اکنون با ساخت و ساز های خود ساخته در ( خور دوهزار ) افزون تر.

در آن هنگام مردم دو هزار و چه بسا در بندرعباس نمی دانستند که بندرعباس دور از تیر رس عراق است .
مردم طبقه ی کارگر و عامی که تا هنوز ” انقلاب” برایشان هضم نشده بود اکنون ” جنگ ” را می شنیدند که برایشان بغرنج تر بود.

مرد مینی بوس داری در کوچه ی ما که به ” کم داری” زبانزد بود و یک بار در هنگام گرفتن سفارت آمریکا به درب خانه ها در می زد و می گفت : ” سرویس آماده است برای رفتن به روستاها، چون آمریکا بنا هست حمله کند ، این بار نیز به بهانه ی حمله ی عراق ، فراخوانش را بیشتر سرداد . مردم فرو رفته در بیمناکی ، خنده های کمرنگی هم برای این خواسته ی مینی بوس دار بر لب داشتند..

اما جنگ رفته رفته به یک عزم ملی برای رویارویی با عراق در آمد که در آغازین جنگ تمام گروه ها تا مجاهدین و فدائیان خلق نیز شرکتشان در جنگ‌ اعلام می کردند. مچگیری گروه های رقیب هم در جنگ روی می داد .‌ یک بار در تلویزیون بسته های نان فرستاده شده ی کمکی نشان داده شد که روی آن آرم مجاهدین و فدائیان روی آن خورده بود که این عمل بی حرمتی و خودنمایی تلقی می شد …

*

در شرکت ایتالیایی جی ‌آی ای که همچنان در کار بودیم گپ جنگ بالا گرفته بود و گمان ها بر اینکه شرکت دوباره شاید بسته شود که البته با همان دلیل که بندرعباس دور از تیرس جنگ هست ، بسته که نشد ، شرکت هایی که به گونه ای کارهای بندری در آبادان و خرمشهر می کردند نظیر شرکت ترخیص کالای شرکت نفت به بندرعباس گسیل شدند. شرکت کشتیرانی جنوب و اداره ی بندر از پرسنل های خرمشهری و آبادانی اشباع شد. تنها شرکت کنسرسیومی ایتال کنتراکتور بود که برای طرح های گسترش دادن شه بندر ادامه پیدا نکرد.

*

در مسجد صاحب الزمان که تنها مسجد دو هزار بود ستادی به نام گروه پشتیبانی و مقاومت بر پا شد که در آن جا من مسئول یک گروه ۱۲ نفره شدم . مدتی برای آموزش رزمی به پشت تپه های الله اکبر می رفتیم . در گروه مقاومت و پشتیبانی با افراد زیر شاخه ها برای گشت زنی در محلات گوناگون تقسیم می شدند و روزها هم به میدان تیر برای رزمایش جهت آمادگی برای جنگ انجام می شد که از جاهای دیگر شهر هم می آمدند.

دستور تهیه لباس های خاکی رنگ ویژه، برای ما داده شد. شب نخست با این لباس و برای نخستین بار به عنوان مسئول گروه ابوذر تفنگ در دست داشتم. پس از گشتی در کوچه های اطراف خانه نیمه شب که به خانه رفتم به درون اتاق نرفته و در آشپز خانه خوابیدم . کوشش می کردم تا پدرم که مخالف این راه بود مرا نبیند که لاجرم اگاه شد وهمگام با فراخواندن معافیت های سربازی انقلابی متولدین ۳۲ تا ۳۷ برای اعزام به خدمت و شور و شوق من برای سربازی، پدرم دوباره بسیار نگران کرد که با داشتن زن و بچه برای سربازی رفتن در این وضعیت جنگی بسیار سخت است و گاهی به گریه می افتاد.

شبی در مسجد ، یکی را آورده بودند به عنوان آموزش دهنده تفنگ که

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۵:۳۷]
پیشتر از خیابان‌گرد های دوهزار بود . او در حین بازی با تفنگ ، تیری از تفنگ‌ به بالا رها شد و سقف مسجد سوراخ کرد که موجب وحشت همه گردید . من روز پس از آن کار فرهنگی را بهانه کرده و از آنجا بیرون آمدم .

در معاینات پزشکی برای اعزام به خدمت توسط پزشک مستقر در نیروی دریایی به دلیل فاصله افتادن بین دو تا از مهره های دیسک کمر ، نا باورانه از سربازی معاف شدم .

خیال پدر و خانواده بسیار راحت و پدر از شادمانی خدا را شکر می کرد !.

یعقوب باوقار زعیمی
۱۰ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….
🌴🚴‍♂Y.B.Z.

””””””'””””””””””””””””””””””””
* سلطان محمود غزنوی از ملیجکش سوال می کند: به نظر تو جنگ چگونه شروع می شود؟ او به سلطان حرف بدی می گوید. سلطان عصبانی می شود و به دنبال او می دود و می گوید من سوال می کنم تو حرف زشت می زنی! ملیجک می گوید: قربان! جنگ همین طور شروع می شود- با زبان!( از حکایات عبید زاکانی- نقل به مضمون)

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۵:۳۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۵:۴۰]
[ Photo ]
دریا کنار خونسرخ – نزدیک به محل کار – دی ماه ۱۳۵۹

آوَخت, [۰۲٫۱۱٫۱۸ ۱۹:۱۶]
*شانس زنده ماندن*

(۵۹)

۱۳۶۰- ۱۳۵۹( ۲۶ -۲۵سالگی )
بندر عباس

” در گرداب ایسم ها “

من از آن جوانان ‌مذهبی بودم که با خواندن کتاب ها و گفته هایی از دکتر شریعتی به این دید رسیده بودم که او اسلام را آنگونه که با استخاره و دعا متداول بود از نو باز‌ می شناساند و با واژه ها و گفتمان نو چون قسط ، عدل ، زر و زور و تزویر به وجد می آمدم و با این دینامیسم انقلاب می انگاشتم که چیزی از مبشرین مارکسیست کم ندارد !

***

پس از ۲۲ بهمن ۵۷ عکس های دکتر شریعتی با تعبیر ” معمار انقلاب” به راحتی در کنار عکس امام خمینی بر سر دستان می رفت .‌ مجله ی سروش ویژه نامه ای از دکتر شریعتی انتشار می دهد که بر پشت جلدش تصویر اورا از جنین تا تابوت نمایان می کند.

از آغازین سال ۱۳۵۸ تا آغازین سال ۱۳۶۰ اوج سر بر آوردن ” ایسم” های گوناگون بود . همچنان که گفتم جلوی بانک سپه همچون دانشگاهی از مکاتب بود، با افزون شدن نشریات گوناگون ، دامنه ی نشریه فروشی چون دستفروشی های کنونی از جلوی بانک سپه به حاشیه های بازار هم رسید.‌ مجله های قدیمی هم دگرگون می شوند.‌ مجله سپید و سیاه به جای هنرپیشگان برهنه دیروز عکس جذابی از یک زن مسلح کرد روی جلدش نقش می بندد.‌‌‌ نشریه مردم ارگان حزب توده با تیتر درشت : ” آیت ا‌…خمینی رهبر بزرگ ضد امیریالیستی ” به چشم می خورد. نشریه سازمان مجاهدین خلق با لگوی کلمه ی ” مجاهد ” که الف آن تفنگ به دست است و نشریه “کار” ارگان ” سازمان فداییان خلق” ( مارکسیست لنینیست) با لوگوی داس و چکش ، نشریه پیکار ارکان سازمان پیکار ( مائوئیست ) از جمله نشریاتی است که دست به دست می شود …در این میان هم نشریه و مجلات زرد هم بیکار ننشسته با نام های گوناگون و گاهی دو تا چهار برگی اقدام به عکس های برهنه و نیمه برهنه ساخته یا ناساخته ی خانواده سلطنتی ساقط شده می کنند تا تحت لوای انقلاب مشتریان عطشناک گذشته این عکسها بدین گونه ارضا کند ..‌درکنار سرود الله الله و اکبر ،
پخش نوار کاست های انقلابی و نیز ترانه های کوچه بازاری با رویه جدید زمان پسند گوش ها را کر کرده است .‌..از نوار دفاعیات خسرو گلسرخی و مهدی رضایی پیش از اعدام تا صدای نجم الدین کوچه بازاری که پیشتر ترانه شهبانوی مهربان می خواند و اکنون ” فرح خانم ، ایران محاله ” ! .

کتابفروشی انقلاب در جلوی مسجد فاطمیه به راه می افتد و در آن طرف چهار راه نیز .

کم کم‌ نشریات انقلابی جدیدی از احزاب اسلامی انتشار می یابد ..نشریه ی ” امت ” ارگان جنبش مسلمانان مبارز ، به رهبری دکتر حبیب الله پیمان ( ح. پایدار) که هنوز در قید حیات است با رویکرد اصلاح طلبی از جرگه ملی مذهبی ها . نشریه “مردم ” ، ارگان “جاما ” ( جنبش انقلابی مسلمانان ایران ) به رهبری دکتر کاظم سامی با رویکرد ملی مذهبی، نشریه ی” ملت” ارگان حزب مردم به رهبری داریوش فروهر.‌‌ از همه مهمتر روزنامه ای منتشر شد به نام جهان اسلام از محمد منتظری که تیترش این بود که انقلاب اسلامی هنوز به پیروزی نرسیده و باید پیروزی بر جهان ادامه یابد …وی با سرهنگ معمر قذافی مراوده و دوستی داشت و آزادانه به لیبی رفت و آمد می کرد. او در جریان انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی جان باخت . در همه نشریات اسلامی از دکتر علی شریعتی به عنوان معمار انقلاب کم و بیش یاد می شد …اگر چه مجاهدین خلق در خفا اورا خرده بورژوا قلمداد می کرد. نشریه ای با نام ” مستضعفین ” توسط احسان شریعتی روی دکه ها دیده شد که عکسی با ریش و صورتی عبوس از او بر صفحه اول آن نقش بسته بود.
یکی دوماه از سوی کسانی راهپیمایی در حمایت از فلسطین با مرگ بر اسرائیل در خیابان بهادر شمالی به راه انداخته شد و مردم تماشاگر بهت زده شاهد حرکات نوین انقلابی بودند …
دفتر حزب جمهوری اسلامی با نقش علی مظفری چهره مذهبی نام آشنای بازاری در خیابان برق افتتاح شد و فرم های برای نام نویسی در میان مردم پخش شد …در نبش فلکه برق طبقه ی فوقانی کفش فروشی … جایی که دکتر بهرام کاهن مطب داشت دفتری برای اعلام موجودیت ” انجمن جوانان مسلمان بندرعباس” تشکیل شد که با هدایت شیخ حسن حمایتی شکل گرفت که رویکرد این انجمن به سمت و سوی ” جنبش مسلمانان مبارز ” و نشریه ” امت ” رفت .
این جنبش شکافی از دل سازمان مجاهدین خلق بود ..‌مجاهدین این جنبش را حرکت ابو اشعری نامیدند.

برای نخستین بار سال ۱۳۵۹، بندر شاهد حضور نخستین رئیس جمهوری اسلامی دکتر ابوالحسن بنی صدر در بلوار ساحلی با مملویی از جمعیت شد.‌‌ من فرزند دوساله ام را روی گردن گذاشته و در جایی ایستاده بودم. وی علاوه بر ریاست جمهوری عنوان فرماندهی کل قوا را دارا شد ولی چون پایش را از گلیم خودش دراز کرد دوام نیاورد و برکنار گردید و در پس از آن با مسعود رجوی از ایران فرار کرد
روز نامه هایی کم کم با جو .آ

آوَخت, [۰۲٫۱۱٫۱۸ ۱۹:۱۶]
زاد اولیه انقلاب شروع به دیدگاه های مختلف و انتقاد از نظام کرده بودند.‌ مطالب تحلیلی انتقادی دکتر اصغر حاج سید جوادی از سر مقاله روزنامه آیندگان شد . در میان مجله ای به نام ” کتاب جمعه ” با سردبیری ” احمد شاملو” در قطع رقعی خواندنی بود که علاوه بر مقالات ادبی گزیده ی نشریات گوناگون موافق و مخالف بدون هیچ توضیحی کنارهم می نگاشت تا خواننده خود به نتیجه برسد.

(خبر ترور مرتضی مطهری توسط گروه فرقان منتشر شد …
گروهی که متعصب گرانه خود را منتسب به اندیشه های دکتر شریعتی می دانستند و مطهری را عامل خیانت به او می دانستند و حتی خانواده ی شریعتی و پسرش را به مماشات با روحانیان قلمداد می کردند ..‌این گروه پس از دستگیری اعضای آن از جمله شخصی به نام ” گودرزی” که اتفاقا خود یک طلبه و روحانی بود ! ..بعدها با مشی سیاسی و آگاهی بخش به نام ” آرمان مستضعفین ” متشکل شد. و کتاب های جلد نارنجی با عنوان ” جنبش بی طبقه توحیدی ” بر خاسته از اندیشه های دکتر شریعتی را انتشار دادند.

وقتی تحلیلی از این موضوع در روزنامه ی آیندگان خواندم ، خواب شب را به نگاه مهتاب آسمان که در ابر های پاره پاره پنهان و پیدا می شد شگفتیهای ” مذهب علیه مذهب ” شریعتی را مرا بیشتر به اندیشه وا می داشت و سرم سوت می کشید.

***

‌ ‌‌ ‌ ماموران امنیتی در صدد تشدید بر آمدند .‌‌دختری به نام صنم قریشی در درگیری توسط ماموری به نام ” صمد شمشیری ” کشته شد . جو شهر متحول شد .‌ موضع مجاهدین در آن زمان مشی سیاسی بود و راه قانونی را در پیش گرفتند طوری که هواخواهی بیشتر مردم را از آن خود ساختند تا جاییکه استاندار وقت به خانه ی پدری صنم قریشی می رود و ابراز تاسف و همدردی می کند .‌‌‌. خانه صنم پاتوق مجاهدین می شود سرودهای انقلابی پخش می شود ( سرود بشنو آواز یاران را دوباره شور انقلابی در رگها ایجاد می کند) چهره های جوان های گرد آمده همه چهره های آشنای روزهای انقلاب است …‌انگار همان روزهای دو سه سال پیش است ، من با برادر صنم در دفتر شرکت جی آی ای همکار بودم.

به خانه که رفتم در حیاط از این سوی به آن سوی می رفتم و با آهنگ‌ سرود ” بشنو آواز یاران را ” گام برمی داشتم ، انگار رویداد و بحران دیگری در پیش است ….


یعقوب باوقار زعیمی
۱۱ آبان ۱۳۹۷‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

پیوست :

– تصویر روی جلد مجله ی سروش . ۳۱ خرداد ۱۳۵۸ – طرحی از دکتر شریعتی از جنین تا تابوت.
– من در حال رفتن به سازمان تامین اجتماعی . …صادقی گوربندی در حال شوخی رمز باز کردن سامسونت- زنده یاد سرکیس ( آشوری) ، نماینده کارگران – زنده یاد علی یار شمسایی، راننده سرویس شرکت. زمستان ۱۳۵۹

آوَخت, [۰۲٫۱۱٫۱۸ ۱۹:۱۶]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۲٫۱۱٫۱۸ ۱۹:۱۶]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۴٫۱۱٫۱۸ ۰۱:۲۶]
*شانس زنده ماندن*

(۶۰)

۱۳۶۰ ( ۲۶ سالگی)

با حادثه ی جان باختن صنم قریشی در حال فروش نشریه با تیراندازی صمد شمشیری ، همگام با آیین پرسه ی( مجلس ترحیم ) او در پنجم فروردین ۱۳۶۰ من همراه با قشری از جوانان به عنوان هواداران به سازمان مجاهدین می پیوندیم که من در شاخه ی کارمندی جای می گیرم . در نشست ها یی که به دوران فاز سیاسی نام داشت ، بر پیروی از عدم خشونت برای بهانه دست ندادن به در گیری تاکید می شد.

***
‌ دیری نپایید که از سوی گروه مارکسیست مائوئیستی موسوم به “پیکار” صمد شمشیری را به قتل رساندند و جو شهر دوباره متشنج شد .مجاهدین این اقدام را فورا” اپورتونیستی ( فرصت طلبانه ) خوانده و محکوم .‌‌.‌و از سویی گروه کاملا” نظامی عملیاتی ” اشرف ” عامل بیشترین قتل در بندرعباس انجام دادند که مشخصا”این گروه در منطقه جنوب و جنوب شرق کشور نیرو گذاشته بود و برای همین، افراد دستگیر شده در این گروه بر خلاف بیشتر شهر ها ، در بندر بیش از مجاهدین بودند .اسحاق فرامرزی یکی از مهره های اصلی این گروه بود.

همزمان با برکناری بنی صدر همگام با دگر شهرها در ۳۰ و ۳۱ خرداد ۶۰ آخرین تظاهرات و حضور گروه های سیاسی در فلکه برق و جلوی بانک سپه انجام گرفت .

با اعلام فاز نظامی مجاهدین پس از حوادث آخر خرداد ۱۳۶۰ ، از سوی رهبران توجیه های محتاطانه به اعضا ء تشکیلات مجاهدین می شود.

‌‌‌دستگیری هایی در یک گرد همایی در بهشت زهرای قدیم انجام گرفت، ماشاالله پورطرق مسئول شاخه ی کارمندی مجاهدین و عده ای دستگیر و اعدام می شوند.

این رویداد ها به فشار روحی من افزوده می شد. کار های سنگین شرکت ، به دنیا آمدن دومین پسر ( ابوذر) در آخرین روز سال ۱۳۵۸ و سومین پسرم ( ابوالفضل ) در دومین روز سال ۱۳۶۰ به فاصله ی یکسال و مشخص شدن نارسایی ذهنی و ناشنوایی آنها و هنگامی با رویداد کشته شدن صنم قریشی و عضو کارمندی مجاهدین شدن بسیار سخت بود و در این اوضاع بیماری دیسک کمرم هم عود کرد و ناچار شدم در اوایل تیرماه ۶۰ برای معالجه به شیراز بروم . در شیراز در مهمانپذیر تراکمه جای گرفتم و به بیمارستان مسلمین ( مرسلین پیشتر) برای معالجه رفتم . این بیمارستان که تا پیش از انقلاب به نام ” مرسلین” بود از سوی مسیحیان اداره می شد و در نهایتِ تمیزی بود . من در همین ارتباط بیماری ، در سال ۱۳۵۶ چند جلسه فیزیوتراپی داشتم . کشیشی آنجا بر سر بیماران انجیل می خواند و اکنون پس از انقلاب در اختیار سپاه بود و عموما” ویژه ی بستری شدن مجروحان جنگی بود. برخی اتاق ها از هم گسیخته ، تختها و ملحفه ها پر از خون بود. بیمارستان پر بود از فریادها از درد . بیماری موجی بلند فریاد می زد و سر به دیوار می کوفت و دشنام می داد. جراحِ کار آزموده ارتوپدی زنی بود قوی هیکل و با ژست های مردانه که با حوصله بیماران خود را جراحی و وارسی می کرد . من پس از گرفتن میلی گرافی و دو سه روزی بستری چون برای بهبود پس از عمل دیسک تضمین نداده شد ، از جراحی منصرف شدم . درهمین حال پدرم با خواهر و همسرم هم به شیراز آمدند.

در شیراز هنگام با حادثه ی ۷ تیر و راهپیمایی برای قربانیان، یک سری در گیری و پراکندگی جمعیت در خیابان زند پیش آمد. در همین روز با ملاقات پسر خاله ام یوسف در شیراز، او گفت که خواهر بیمارش ( دختر خاله ام ) آورده است و به علت بیماری داخلی در بیمارستان نمازی در گذشته است.‌ به آنجا رفتیم ، پدرم در کنجی گریه ی غریبانه ای کرد.

اخبار شبانگاهی تلویزیون در مهمانپذیر از اعدام اعضای منافقین در برخی شهر ها بود، از جمله در بندرعباس و نام بردن یکی از آشنایان و هم ولایتی …همو که در سال ۵۷ اعلامیه های امام خمینی را در سطح شهر تکثیر می کرد. همو که نوار سرود خمینی ای امام و برای نخستین بار عکسی از او به خانه ما آورد . حالا در یک خانه ی تیمی مجاهدین دستگیر و در این اوضاع متشنج سراسیمه اعدام می شود.

با دل بریدن سازمان از جای داشتن در سهم انقلاب با فاز سیاسی و با ورود به فاز نظامی نشریه ی مجاهد تغییر رویه داده و جمهوری اسلامی را به ” حکومت آخوندی” تعبیر می کند واژه امام را از جلوی نام رهبر انقلاب بر می دارد.‌ سران سازمان انتظارش این بود که در زمان کوتاهی به قول خودشان انقلاب به سرقت رفته را در دست گیرند و این در جلسات ورود به این فاز به اعضا و هواداران خود امید می دادند تا آن دسته که مایل نبودند به فاز نظامی ورود کنند مطمئن سازند ، اما با اقدام های نظامی خود و همزمان با سرگرفتن جنگ ایران و عراق که به انسجام ملی و تحکیم نظام انجامیده بود کاری از پیش نبردند و اعضاء و هوادران در یک بلا تکلیفی و سردرگمی همراهی می کردند. گروهی از شهر بهبهان ، کازرون و بوشهر به بندر عباس آمده بودند تا تشکیلات سازمان را سر و سامان بخشند و ما شاخه ی کارمندی

آوَخت, [۰۱٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۲۲]
*شانس زنده ماندن*
(۱)
از چندین فرزند ما سه نفر توچین شده زنده ماندیم تا چند ین دوری سوار چرخ فلک روز گار شویم . نه “نگهدار” ی ماند ، با اینکه نخستین فرزند با این امید نام نهادند که خدا اورا نگه دارد او در همان یکی دوسال پس از زادن در ۱۳۲۰ در گذشت و نه “سُنگر” ی که تنها تا ده سالگی توانست سَنگر زندگی را داشته باشد ، پای سید مظفر خاکش کردند و پدرم در میان دستان دو کس که بازویش را گرفته بودند زوز می زد که خود را بکند و به زیر چرخ های خودرو در مسیر خیابان راسته شهر “رضاشاه کبیر ” ( امام خمینی فعلی) بیندازد و از زندگی رها شود ‌که اگر می کرد این من نمی دانم کجای زمین زاده می شدم؟ یا نبودم ؟ ، چه “دُخی” هایی که تا چشمشان به جهان هستی باز می شد پیک مرگ جان آنها را می گرفت. سالهای گذر از بلا ، قحطی ، سال دردی ، سالهای جنگ‌ جهانی دوم ، روزگار دور افتادگی روستا، سال های ارزش پیداکردن تخمِ ” تولُو” ( پنیرک) برای برز ( بذر) پاشی تا جای گندم را بگیرد و هسته خرما برای آرد کردن . پیش و پس از ما ۳ نفر بچه هایی زاده شدند ومردند .

واپسین ها جمولی ( دوقلو) هایی بودند که یکی پس از ۳ و دیگری پس از ۷ روز روی الک گردانی دستان پدر چهره اش سفید شد و جان داد و آنگاه مادر را نیز ” سرخور” کردند و به یک بیماری درگذشت.

اکنون ما سه فرزند ؛
یه کاکا بزرگتر که در زمستان ۱۳۲۷ زاده شد ، زمانی که فرمانده لشکر ( به گفته ای تیمسار سید نعمت الله نصیری، سرگُمار گذشته ساواک شاه که در روزهای آغازین خیزش ۵۷ تیرباران شد )، برای کاری به روستای زادگاهمان رفیع آباد ، جایگاه زمامداری خان و کلانتر ” تارُم زمین ” آمده بود و نام کاکای ما را برای یادمان تاریخ ” لشکری” گذاشتند. که در همه زندگی خود با نامش درد سر داشت و گمانها می رفت که نام خانوادگی است .
من اما سالی زاده شدم که عمویم سالهای سربازیش پایان یافته بود ، سال ۱۳۳۴
، سالهای از تلاطم مصدقی افتادن. او زنده باد های مصدقی و جاوید باد شاه های گذران سربازی را که در رژه نظامی بندر روی داده بود به پدرم که برادری بود با سالیانی بزرگتر از او بازگو می کرد…. با سواد ملا مکتبی اش نام مرا از درون قرآن و داستان ” یوسف و زلیخا” در آورد و ” یعقوب” نهاد . خواهر کوچکترم را ” والده ی خان” ( زبیده خاتون کلانتر) چون بهنگام آگاهی، دم نوش آویشن نوشیده بود ، ” اُوشن ” نام نهاد ، اما برای پرهیز از درد سر سجلی خواهرم دارنده نام شناسنامه ای ” نورسته” از دو خواهران مرده شده بود با دو سال از من بالاتر!
ما از بیماری های سیا سرفه ، و سرخک که هرگاه می آمد و جان نیمی از بچه های ده می گرفت رهایی یافته بودیم ..‌

(۲)
کودکی من همراه با کودکان دیگر اینگونه نشو و نما کرد : با جامه های چیت یزدی یقه کیپ بلند و چاک دار و بی پیژامه و پاپتی با دعا نوشته های چارته ( چهار تا) شده که در پارچه هایی دوخته شده که به اندازه ی مهر نماز بر سر دوش با سوزن قفلی ( سنجاق قفلی) گیره زده شده بود با این باور که کودک بی گزند بزرگ‌ شود و اگر می مرد که می گفتند خواست خدا بوده است.‌
می گفتند کودک پسر که دیده می گشاید تا مرد شدن از چهار گسل دشوار باید گذر کند : بیماری سرخک ، ختنه، سربازی و پیوند زناشویی .
سربازی را هجرانی جگر سوز برای فرزند دانسته و از همان آغاز کوشش می کردند تا با پیش زمینه ای مانند شناسنامه بزرگ گرفتن و زناشویی جلو انداختن برای بخشودگی ” معاعیت” فراهم کنند.
سرخک را “مبارکی” می گفتند تا با این گفته آرزومندانه ، کودک زمان بیماری را به مبارکی( بی مرگی) بگذراند ..
بهنگام واگیردار شدن سرخک پارچه های سرخ بر پیکر بیمار و در و دیوار اتاق قرنطینه ی او آویزان می شد و یک باره روستا به مانند پادگان بریگارد سرخ می شد .‌..کودکی که سرخک نمی گرفت با بیم و امید به آینده چشم می دوختند و من و خواهرم چند سال از این بیم و امید ها از سر گذراندیم که در گذر داستان به آن پرداخته می شود. ..کُکِ شوک( سیاه سرفه) که خود به یاد نمی آورم زودتر گریبانگیر من شد که به هنگام بارچرونی ( ییلاق بهاری برای چراندن چهارپایان ) در روستای کَهن (مرز لارستان ) تا پای مرگ به آن دچار شده بودم و سرفه زدن های پس آمدی تا چند سال داشتم.
رویداد هایی دیگر نجات یافتگی از مرگ یکی غوت ( قورت) دادن حبه ای تریاک از مهمان خانه بود که در گلویم گیر کرده بود ، با چشمانی بر آمده و نفس بند آمده ، امیر ی همسایه ی بیتال ، به زحمت از گلویم در آورد.
روزی دیگر در پهنابه ی جوی جلوی ده ( خیابانی ) با به زیر آبی رفتن خود به هنگامی که می خواستم بالا بیایم از هر سو خود را زیر فرشی بزرگ می یافتم و آنقدر آب خوردم و دست و پا زدم تا زنان گلیم شوی دانستند و مرا از زندان زیر آبی رهانیدند.
چشم و دل کودکیم که

آوَخت, [۰۱٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۲۲]
باز شد در جهانی میان دشتی گرد خود را می یافتم که گرد بر گرد این دشت رشته کوه هایی دژ مانند نمو دار است و خورشید از پس کوه با هیبت گهکم بر می آید و در پس کوه کوچک‌ گله گاه فرو می رفت و بدینسان طلوع را “روز اَ کوه برآمده” و غروب را ” روز اَ کوه رُو” می گفتند. .
شوره گزان دشت برای کودکان و بزرگان پناهگاهی برای صحرا رفتن و وانهادگی ( تخلی ) و همچنین شکوفایی اندیشه بود …گاه دیده می شد که گروهی با فراخوانی ” بیاین بریم به صحرا ” ، هر کسی در پناه شوره گزی پنهان می شد …
بر گ‌ شوره گزان به مانند دستمال توالت های امروز پاک کننده هایی بودند، اما با ویژگی نمکین گند زدایی !

(۳)
آوازهای دلنشین از سوزناکی نی و شروه و شاد انگیز ساز و نقاره آهنگی درهمی در هوش من تنیده شد تا در خلوتکده ی خود ترانه ای کودکانه ای بیافرینم : ” به جان تو ننو ننو ، رفت جان تو ننو ننو..”
روزی مادرم گفته بود که تا من برگردم خانه، این خواهرت در گهواره گریه نکند و من هنگامی که خواهر به گریه آمد با تاب دادن گهواره این ترانه ی من در آوردی را خواندم : ” به جان تو ننو ننو ..رفت جان تو ننو ننو …” …اما او گریه اش بند نیامد بیشتر شد ..بالش را روی دهان او گذاشتم و رویش نشستم تا مادر سر رسید و با چشمان در آمده مرا نهیب زد …گفتم داشت گریه می کرد!
کوچ کردن های مهرجونی ( مهرگانی) رنگی ترین یادهای کودکی من پیش از رفتن به دبستان است . مهرجون ( مهرگان) به هنگامه ی برداشت خرما گفته می شود که در میانه ی مهرماه آغاز می گردد و بر گرفته از جشن باستانی مهرگان است که در این هنگامه پس از نوروز برجسته ترین جشن بوده است.‌
در این هنگامه پدرم گاه با نام پیشه ی ” ضابط” که کارش گرد آوری و نگهداری از خرما و مُغان ( نخلها) خان بود به همراه گروهی به روستای گهکم می رفت و گاهی هم با پیشه ی پیله وری ( بیشتر گندم در برابر خرما) به برآفتاب می رفت .
به گهکم رفتن شبانه ای یاد دارم که هرگامی که با سوار برالاغ پیش می رفتیم سیاهی کوه بزرگ گهکم بیشتر نمایان می شد و سراپا شور داشتم که به کوه برسم .
در گهکم در کنار مغ بُری و خرما چینی شبها سراپا گوش به آوخت ( قصه) های عمو خدا داد می دادیم که با کلاه لبه تاب دار خود پُکی به کلیون (قلیان) می زد و آوخت می گفت : جن ، دیو ، حور و پری، پادشاه و وزیر ..‌کلید واژه هایی بودند که برایم استوره های رویا انگیز بود و گمان می کردم که در پس آن کوه بزرگ جا دارند . مکلو ، غلو و روزو همبازی های مادینه من در مُغستان گهکم بود .‌.روزی با سیاوش دنبال مغ های تاک و دور افتاده مانند سه مُغی رفیع آباد می گشتیم تا پای آن “خَنَکو”( خانه های گلی بچگانه) درست کنیم.
قنات ولرم گهکم با ویژگی اُوبادی ( آبمعدنی) خود جایی برای آبتنی همگانی بود به دور از درد سر های آب گرم کردن در دیگ.
چرک زدایی با سنگ و سفیداب کشیدن و سر شستن با گل سرشوی که از کوه های دور و بر بدست می آمد آدم را پس از آن سبک و پر انرژی می کرد‌.
در برآفتاب رنگ و بویی دگر داشت پدرم در خانه ی مادر رمضان می ماند و به کارش می پرداخت . در آنجا گُلَت و کوثره که از پیش( برگ ) های خود مُغ بافته می شد انبان هایی بودند برای جابجایی و نگهداری خرما .‌ .. خرماهای هسته در آورده ی پیارم که به گونه گردی نان چیده می شد و به آن ” کُلُک خرما ” می گفتند خوراک ویژه ای بود. رشته کوه های تو در تو، روزی من و خواهرم را بر سر شور انداخت که به آستانه ی کوه برویم و هرچه گمان می کردیم که داریم نزدیک می شویم نمی رسیدیم ، خواهرم گریه سر می داد که چرا نمی رسیم؟ تا صدایی از پشت سرمان شنیدیم که برادرم دوان دوان مارا ندا داد که بر گردیم .‌ اوباد ( آب معدنی) اُو رو شو ( آب ریشو ) در میان نیزارها در پناه کوه و آبتنی در آن با نیش زدن ماهی های ریز خستگی را از تن می زدود . با یاد آبتنی دخترکی پریچهره و آشنا که آرام در میانه این چشمه غنوده بود به یاد حور و پری های آوخت عمو خداداد افتادم و سالیانی پس از آن سروده نظامی در داستان ” خسر و شیرین ” در تماشا سروده ی زیبا ی آبتنی ” شیرین” و پس از آن با این سروده ی فروغ فرخ زاد با نام : ” آبتنی” هم نگاهی دیگر و همیشگی داد :
“لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز پیکر خود را به آب چشمه بشویم .‌.‌.

(۴)
در گذر از روزها شور و انگیزه کار در بیابان مرا بر انگیخت تا همراه دو سه تن از کودکان بزرگتر از خود به دنبال گله های گوسفند روم ..جست و خیز بز و میش و بره ها با گرد آوری آنها با چوب گز سرگرمی شاد انگیز ی بود ..پسین به هنگام آوردن گوسفندان ، آنها به پیشه ی شبانی از خانه ها یک دسته نان چوبه ای می گرفتند و من هم چون به همراه بودم از این مزد بهره ای بردم وبا این نخستین دستنمزد نان را به خانه بردم .

آوَخت, [۰۱٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۲۲]
ما در این کار خشمگین شد و گفت که این کار ‌مال خودشان است ..ما گاو داریم و باید کاهشوری یاد بگیری …
اما کار آموزدگی کودک را با آوردن یک کوله هیزم از دشت کنار ده نکو داشت می شد .
بین هفت هشت ساله بندی ستیلی دوسه متری را بمن دادند و به همراه برادرم در رودخانه ی خشک کنار ده برای چیدن هیزم رفتم ، کوله ای از چوب خشک درختان گز ، کنار و کُورک ( کهور) گرد آوری کرده و به کمک برادرم با بند به پشتم بستم و راهی ده و خانه شدم .
به هنگام پا گذاشتن در فضا ( حیاط) صدای چنگ و شَوا ( کِل و هورا) از نزدیکان بلند شد . مادرم مرا با کوله ای هیزمی بر پشت بر روی دلّه ای ( حلب) نشاند و با چنگ زدن ( کِل زدن ) نقل رو سر من پاشید و پس از آن با بازکردن بند کوله ی هیزم را به زمین گذاشتم.
از آنجایی که نیگ و کُردی ( نی و شروه) زدن نغمه ی همگانی روستا بود و از هر کنج و خانه و کوی و برزنی شنیده می شد ، چه خواندن مادران در پای گُو چوک ( گهواره ) فرزندان و چه کسانی که در انجام کاری مانند چیلُک ریسی ( طناب بافی با برگ های نخل ) که از کارهای سرگرم کننده بود و چه کسانی که بر گرده ی الاغی سوار بودند به گوش می رسید ، بچه های کوچک هم به فراخور شنیدن ها یکی دو بند کُردی خوانی یاد می گرفتند در آن زمان من یک بند کُردی که در ستایش خان تارم زمین بنشین در قلعه ی رفیع آباد بود یاد گرفته بودم ، پدرم در یک شب چله که مردم برای آوخت ( قصه) گفتن و گوش دادن به خواندن کتاب ” خرم و زیبا ” گرد هم آمده بودند برد و در جلوی خان گفت که دو بیتی را با نوای شروه بخوانم و من چنین خواندم :

کَفه ی گله گاه دولغ* شبارن
سر مِشتی فلک میدون لارن
سلام از من به صولت پور رسونید
مِشی عبدل سر فتنه شبارِن
( * دولَغ: دیولاخ ، گرد و خاک )
این دوبیتی در پیوند با کسان یاد شده بود که در روستای گله گاه در پایین تارم زمین بود که خواهان به در آمدن از زیر کلانتری تهمتن خان صولت پور بودند و خواستار بنیان گذاری ” ژاندارمری” در آن جا بودند و برای این کار برای خواسته اشان به کاخ شاه در تهران هم رفته بودند ‌
(۵)

سر و گوشم به پیرامونی فرا تر از گود تارم زمین باز می شود …از راه “قطبی” کوچ مهرجانی به حاجی آباد می کردیم بنا به پیشه ی ” ضابط” خان بودن پدرم. شبی در بین راه در پای کاروانسرای گهکم می خوابیم .. در مُغ زاد ، مُغ بُری می شود و پس از آن در مُغان بلند شاغونی – شانی ( شاهانی) برای مُغ بُری اتراق می کنیم ..برج و بارویی بر روی بلندی و راسته خیابانی که مغازه هایی به رست ( ردیف ) در دوسوی آن است برایم تازگی داشت. حاجی آباد کلدان آن زمان ( ۱۳۴۰) ، ۲۵ سالی بود که با سامان دهی کشوری کانون بخش “سعادت آباد ” شده بود.

رویداد ” انقلاب شاه و ملت ” و بازخورد ” اصلاحات ارضی ” در زمستان سرد ۱۳۴۱ از یادمان های برجسته من است . برای نخستین بار پوستری دیدم که از سوی یک خودرو جیپ ارتشی در روستا پخش شد‌ . نمونه پوستر : فرتورهایی بود از کورش ، اردشیر بابکان ، ..تا نادر افشار که دارند به رضاشاه می گویند تو مام میهنی ، راه مارا رهرو باش و رضا شاه در فراگردی فرشته گون که مام میهن است سرزمین ایران را در آغوش گرفته است ..‌
برای جشن این” انقلاب”، مردم ده به آموزشگاه ( مدرسه) گلی روستای تارم فراخوانده شد …در آنجا با ساز و نقاره با ساز زدن ( سُرنا و کرنا زدن ) حسین امامدادی نامدار و نقاره زنی استا شیرخان امامدادی ، جشنی با شکوه بر گزار شد ، کشاورزان روستای گنج و تارم سر شار از شادی با بیل های خود به پایکوبی می پرداختند .
بخشی از زمین های اربابان زردشتی : ارباب شاهرخ کیانیان و ارباب اسفندیار سروشیان به کشاورزان واگذار شد اما پیوند کشاورزان رفیع آباد با تهمتن خان صولت پور همچنان به روال پیش ماند .
با اینکه اکنون ۷ ساله بودم شناسنامه ام ۴ سال بود . به نوشته ها کنجکاو شده بودم ، کارت های سفید چار گوش سر و بن درون پاکت و پاکت های گلبهی رنگ چای گلابی کلکته که رویش نوشته هایی فارسی و هندی بود، را نگه می داشتم و به نوشته ها خیره می شدم . هر واکه ای به کسی یا چیزی نام می گذاشتم . برای نمونه واکه ی *” ج”* را ” به داراب ” یکی از پیرمردان خمیده و واکه ی *” م”* را به ” مهتابو” دختری از خویشاوندان می خواندم که پس از آن پی بردم که واکه نخست نام ” مهتابو ” هم می باشد .‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۲٫۰۹٫۱۸ ۰۷:۴۳]
‌*شانس زنده ماندن*

(۶)

نشانه هایی از آمدن زمان پیشه وری ( عصر صنعتی) به روستاها پدیدار شده است ..
از سوی خان “تراکتور” که روستاییان به آن ” تَرَتول” می گفتند و کامیون “اینترناش “و سپس “دَج” آورده شد . راننده که با گویش فرنگی : “شوفر ” ادا می شد یکی فضل الله شوفر تَرَتول بود و یکی هم عرب شوفر کامیون که هر دو سیرجانی بودند .
روزی در سر خرمن گندم ، فضل الله راننده ی تراکتور از کاور ( کپر ) بیرون آمد و چشمش به من افتاد و برای آب آوردن به درون کاور فرا خواند .‌.من زهره ترک شده پا به فرار گذاشتم.
در روستا شوفری بسیار پیشه ی برجسته ای می دانستند و همچنین ترسناک ساختن برای بچه ها به جای لولو به کار بردن که اگر چنان کنی می گم “عرب” بیاد بخورتت و همین شوند این شده بود که هنگامیکه صدای کامیون عرب و صدای تراکتور فضل الله می آمد بچه ها می دویدند و به خانه هایشان می رفتند.
کامیون با هِندِل ( Handel) که میله ای بود و به درون سوراخی که ” استارت” آن بود فرو می بردند تا چاولو ( روشن) شود . هِندِل زدن کامیون به نیروی تن و بازوی بالایی نیاز بود و این کار از سرگرمی و زور آزمایی ماجرا جویان جوانی شده بود تا دو مندویی ( مسابقه ) بگذارند که کی با دوران زودتر هِندل کامیون را روشن کند. واژه های فرنگی : “شوفر” ، ” چاولو” ، ” ماشین ” ، موتور ، هِندِل ، باک ، دیسک ، تایر و ….با واژه های بومی : گُودار ( گاودار) ، راه انداختن، گاو و خر و لِنگار ( خیش) در برابر هم به پیش می رفتند تا دوران کشاورزی را به چالش بکشد.
تلمبه ها ی بلا کِستون هم برای کشیدن آب سر و کله اشان پیدا شد تا دوران چرخ های آب کشی از چاه بسر رسد .
به جای علی یزدی ، حسین یزدی ، غفار هاشمی که با الاغ تنخواه ( پارچه ) برای فروش می آوردند کامیونی از سیرجان با باری از پارچه و کفش های لاستیکی می آمدند .‌ اما از آن سو بازار الاغ فروشی در روی جلوی ده ( خیابانی ) همچنان برپا بود …پدرم کارشناس دانستن سن الاغ از روی دندان ها یشان بود‌. خودمان یک نره الاغی نامدار و تیزرویی داشتیم که از نمونه های الاغی بود که به آن خر سُوز می گفتند و پدرم نامش ” سلحشور ” گذاشته بود. …این الاغ روزی که کوشش می کرد به نان هایی که مادرم می پخت دهان بزند من با راندنش ، لگدی به سویم پرتاب کرد که گوشه ی راست لب بالایی من شکفته شد و مادرم با درهم کردن دوا هایی مانند دارِ زرد ، گوزه ( انزروت) و… در جای پارگی گذاشت و پس از زمانی بهم جوش خورد و گوشت آورد اما جایش ماند و تا هنوز هم کمی جایش مانده است . پدرم بدین شوند “سلحشور ” را با بهای چندین من گندم را فروخت ! …

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۰۳:۱۹]
[ Audio file : maraseme arosi haj3.mp3 ]

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۰۳:۱۹]
[ Audio file : maraseme arosi haj2.mp3 ]

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۰۳:۱۹]
[ Audio file : miras arosi26.haji abad1.mp3 ]

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۰۳:۲۴]
ضبط رادیویی آیین عروسی شمال هرمزگان از برنامه آیین کهن
مجری : خانم گیلیاردی
نویسنده و خواننده : یعقوب باوقار زعیمی
نوازنده : عباس پور اسدی

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۱۵]
*شانس زنده ماندن*

(۷)

یادی هم از سال ملخی بشود که در دور بر سال ۴۰ بود ، لشکر ملخ از آسمان به روستا یورش برد و به جان کنجیت ها ( کنجد ) افتاد..‌ ملخ ها آن اندازه زیاد بودند که مانند ابرهای سیاه جلوی خورشید در پهنای آسمان ده را فراگرفته بودند.
مردم چاره ای ندیدند تا از کشتزار ها نومید گشته ، مردها با چادر دُگُرد ( چادرشب ) ‌و زن ها با چادر سرشان به شکار و گرد آوری ملخ ها ی کُناری راهی کشتزار پایین ده می شدند .

نه در کوه سبزی ماند و نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
سعدی

برای خوراک سر دستی پر و بال ملخ را کنده در روی تابه کباب می کردند و می خوردند و یا برای تهیه کوت ( قوت) خوراکی ملخ ها می جوشاندند در پشت بام ها آفتاب کرده و سپس پوست کنده و خشک شده نگه می داشتند تا کاتغ ملخ درست کنند ..مانند کار خوراکی که با میگو می کنند به همینگونه تا سال های پنجاه در دیار ما به میگو : ملخ دریایی می گفتتد ‌…
به ماهی های بزرگ نمک زده که از بندر می آوردند و برای گربه نبردن از شیروانی خانه آویزان می کردند ماهی گوشتی می گفتند.

روزی من چند تا بچه در مغستان ده پای گپ پیرترین زن ده ( دی حسین رجب ) نشسته بودیم ..می گفت : زمونه هَلِش (عوض) شده مردم چند روز میشه همدیگر را نمی بینند! …با اینکه همه چیز تو خونه دارند …کتری ، غوری ، منقل ، تابه … زمان ما یه نفر دونفر بود که آب پز داشت ( کاسه ای فلزی که آب در آن برای درست کردن چای آب جوش می دادند ) و هر روز خانواده ها در پسین گرد هم می آمدند باهم چای می خوردند …بگو بخند …اکنون درسته همه کس این چیزها را دارد اما مانند او زمون ها هر روز همدیگر را نمی بینند !

هارمان روستا درهمی بود از فرهنگ های دیرین مردم در باورهای بومی و دینی.
دو آئینی که بیشتر انجام می شد نوروز و خواندن کتاب مشکل گشا بود‌‌
نوروز با آیین ویژه ی گِلَک ( گِل سرخ) زنی بر دور و روی درهای خانه ، روی سر و پیشانی بچه ها ، شاخ و پیشانی چهارپایان ، کنده ی نخل ها و درختان ، گوچوک خوری ( تاب خوری) . که شور و هیجانی در زن و مرد برپا می شد .

خواندن کتاب مشکل گشا در شب های آدینه که سروده هایی در ستایش پیامبران و امامان بود .‌ داستان خضر و حضرت علی ، داستان رویایی پیرمرد خارکش که پس از خواندن نقل و نخود و کشمش ویژه مشکل گشا پخش می شد .
خواندن فاتحه برای در گذشتگان و دعای حصار کردن حیوانات هم از باورهای همیشگی بود.
اما بازی ها و سرگرمی ها بسیار بودند که در جای دیگر همراه با آئین های بالا گسترده نوشته شده است.
در کنار این ها عشق و دلدادگی در روستا پرده از کار همه بر می داشت .‌‌..
انسان هایی با رفتارهایی از پیشینه ی نیاکان .
مانند همه جا در روستای ما رفتار ها و کنش های ناهمگون بود ، در کنار واژه های ورجاوند ( مقدس) ، واژه های دشنامی تا به شوخی هم کاربرد داشت با انبوهی از رویداد ها و زبانزدهایی که گفتنش را نادرست می دانند، اما هر کودک خواهی نخواهی می دید و می شنوید .

کامیون و تراکتور خان گاه سرگرمی بود برای سواری خوردن. آنها یی که جوان و مرد بودند از ” عرب” راننده ی کامیون می خواستند تا پنجه رکابی سوار شوند. پنجه رکابی به ایستاده سوار شدن بر روی رکاب ( پله های سوار شدن ) بود که به هنگام راندن کامیون ، رکاب سوار بادی به سر و تنبانش می افتاد و کیف می کرد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۳٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۱۵]
‌*شانس زنده ماندن*

(۸)

خان با کامیون خود هندوانه و خربزه بار می زد و به بندر می برد و گاه چند نفری هم دنبال خود می برد برای کمک و گاهی هم برای گرفتن وام کشاورزی .
بک بار برای من این یادمان شد که در تابستان ۱۳۴۲ به همراه پدرم و دوسه تن دیگر با کامیون خان به بندر بروم. در اتاق کامیون قدم نمی رسید که درازی راه و دور وبر را ببینم …گاهی پدرم مرا بلند می کرد …شب در پر آبدین خوابیدیم . تونل تنگ زاغ هنوز نبود . در کافه کاوری ( کپری) ناشتا خوردیم .‌ به نزدیک بندر که رسیدیم پدرم مرا روی باربند گذاشت تا از دور بندر را ببینم . در بندر ما به مسافرخانه ی “علی کورو” ( دور و بر هتل کوثر اکنونی – میدان شهربانی) جاگیر شدیم .
در یکی دو روز در بندر ماندن این یادمان ها برایم ماند:
در کنار دیوار بلند زندان شهربانی ( سیتی سنتر اکنونی) پاسبانی نگهبان بود که صداهایی هم از درون زندان می آمد .
نخستین بستنی را در خیابان بهادر روبروی بانک صادرات اکنونی خوردم ..پدرم گفت یه بارگی نخوری که زیاد سرده ..‌با این قاشق بخور …مزه شیری آن بستنی هنوز انگار در دهانم مانده است …در کافه ی قنبر حیدری ( کنبر سبیل) در همان خیابان کناره دهنه ی بازار چلو ماهی خوردیم .‌‌ رستم دایی ام در آنجا دیدیم ‌ به من شیوه ی قاشق چنگال به دست گرفتن و با آن خوراک خوردن را یاد داد .
در بازار مردی به نام (رکنی) شربت آب لیموی تازه با لیوان های بزرگ شیشه ای می فروخت ( امروز با نا تازگی آب لیمو و در لیوان های یک بار ه ای یان ده ) . پسران رکنی : اسحاق و موسی اکنون از دوستانند ..‌همین امروز موسی را که کفش فروشی دارد در همان جای پدرش دیدم که پنجاه و پنج سال پیش پدرش را !

پسین بندر با پدرم در روی دیواره ای بلوار روبروی تندیس رضاشاه نشسته بودیم تا دست دراز کردم و به پدر گفتم : اون کیه؟ .‌‌..پدر م دستم کشید که پاسپان ها می گیرند ! …گفت : اون مجسمه ی رضاشاه ، پدر شاهنشاهه که خودش از این راه بندر رفت خارج و این با یه چیزایی را کار دستی آدمی مانند خودش درست کردند و تکان نمی خورد…در دنباله گپش با همراهان گفت که خاک میهن هم برداشته بود و اینجا در دستش نشان دادند .
با پدرم به سینما شهرزاد ( شل کن) * رفتم و برایم هیجان انگیز بود که آدم های بزرگتر از آدم های دور و بر با کارهای شگفت آور و خواندن ترانه انجام می دهند . این فیلم نخستین دیدنی را با بازی محمدعلی فردین در ” گنج قارون” بود . سینما از بالا رویش گرفته نبود و کسانی که نمی خواستند پول بلیط بدهند از روی دیوار بانک ملی یا درختان کناری بالا می رفتند و نگاه می کردند.
دریا برایم شگفت انگیز تر از از همه چیز بود که این همه آب آنورش کجاست ؟
برای همین روز پس از آن که پدرم و همراهان با خان به بانک برای گرفتن وام رفته بودند و مرا گفتند بمانم جایی نروم که گم می شوم …دزدکی رفتم کنار دریا ، مات تماشای آبهای نیلگون و صدای امواج آن بودم . پس از دو ساعتی که به سوی مسافرخانه رفتم ..در میانه ی راه پدرم و امیرقلی سالاری از همراهان را دیدم که عرق ریزان و هراسان با دیدن من نفس زدنشان آرام شد و بر افروخته به من گفتند چرا رفتی بیرون ما دَوَل و دنیا دنبالت گشتیم. گفتم دریا رفتم . امیرقلی همچنان نفس زنان گفت : من هم گمانم بر این بود ‌که این بچه رفته تو دریا غرق شده رفته …
با بر گشت به روستا با دیده های کسان و نمادها و تندیس رضاشاه و نیز دیدن فیلم سینما ، در کاور کوچک فضای بزرگ خانه امان با شَل ( گل شَل شده ) بر روی دیوار ، چارگوشی دابشتی ( دوشت ) درست کرده و با شَل، آدمک هایی درست کرده به این پرده ی گلی چسبانده و به آن سینما شل کن نام نهادم! …همبازی هایم برای همکاری و تماشا به آنجا می آوردم …
و با این کار به گونه ای نو ی خونَکو ( خانه های کوچک گلی کودکانه) درست می کردیم .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۰۵:۴۷]
‌*شانس زنده ماندن*

(۹)

سه سال از شناسنامه ام بزرگترم . آن زمان که به شناسنامه ، ” سِجِل” می گفتند، به اداره آن : اداره ی احصائیه و سجل احوال ” می گفتند . هر از چند گاهی فرستاده اداره ی یاد شده از حاجی آباد به روستاها می آمد و با هماهنگی کدخدای ده یک گروه که در رده های نزدیک بهم سن داشتند با پرسش از پدرانشان شناسنامه در می دادند . پدران هم بیشتر سن پسران را به همانگونه که گفته شد تا اینکه به زمان سربازی برسند دارای زن و بچه شوند و راهی برای بخشش از سربازی رفتن بشود ،؛در تاریخ زاد روز کوششی نمی شد که درست همان روزی که به دنیا آمده اند در شناسنامه نوشته شود و بیشتر روز آغاز سال می نوشتند با اینکه آنهایی که نزدیکانشان مُلا ( سواد دار) بودند جایی در پشت قرآن یا دفتری تاریخ درست زایش را البته به روز و سال و ماه ماهی (قمری ) یادداشت می کردند.

رویداد سجلی من نیز بر همین منوال شد به همراه چند تن از هم سن و سالان: نوازالله ، نعمت الله ، غلامشاه ، محمود، یوسف ، شهریار و..‌ با هماهنگی کدخدا یاور باوقار شدیم : :اول فروردین ۱۳۳۷ ‌.

اکنون با شناسامه ی ۵ سال و سن ۸ سال پدرم بر آن است که در این روز های پایانی آبان ماه که از مهرجونی ( مُغ بری) از روستای برآفتاب برگشته ایم به روستای ” تارُم” ببرد تا برای نامنویسی با نشان دادن هیکلم به مدیر مدرسه بپذیراند که به سن شناسامه ام گیر ندهد .

مدرسه گلی تارم در نخست ساختمان رها شده از قلعه ی مرتضی چوبینه ( نماینده ارباب اسفند یار سروشیان زردشتی ) بود که این ساختمان گلی پس از آن پاسگاه ژاندارمری جای گرفته بود و پس از رفتن ژاندارمری به روستای ” گهکم” پنج دری آن که به گونه ی کپه ( گنبدی) با مهرازی ( معماری ) کرمانی ، برای دبستان بهره وری شد .
پدرم دانسته بود که در تارم مدرسه پا گرفته است و دوتن از هم بازی هایم ( نوازالله و غلامشاه ) یک ماهی است به مدرسه رفته اند و با نامنویسی من، پس از “داور خواجه” که یکی دوسالی از ما جلوتر و در پتکوئیه رفته بود. اکنون نخستین کسانی بودیم که از رفیع آباد پا به مدرسه در تارم گذاشته بودیم . این رویداد پس از برچیدن ” مکتب خانه ” رفیع آباد ” به سبب نابینا شدن ” ملا علی نیکخو ” و نیز زمانه ی گشایش آموزش های نوین دولتی انجام گرفت .
ملا علی نیکخو نامدار به ” کلعلی ذاکری” با دستور والده ی خان ( زبیده خاتون ) ، کلانتر بیوه رفیع آباد از دُرز و سایبان به رفیع آباد آمده بود تا مکتبخانه را راه بیندازد . ملا علی مردی وارسته و معتمد ده بود ‌و افزون بر مکتبداری حکم مرجع دینی هم داشت . با نابینایی که داشت به کمک فرزندان خود از پایین ده به خانه ی منبر ده در کنار قلعه می آمد و بر پشت بام آن با پرسش از نشانه های زرده ی شوم ( گاه مغرب) ، اذان سر می داد. ره آورد ملا کردن ملا علی ، چند تن از روستا بودند که از آن میان : زنده باد ” شهپر ” دختر خان بود.. برادر بزرگ من هم اکنون دوره چهار پنجساله مکتب را گذرانده بود و خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و کتاب خرم و زیبا را با نوا می خواند .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۰۹:۵۱]
[۹/۷،‏ ۲:۴۴] یعقوب باوقار زعیمی: ‌*شانس زنده ماندن*

(۱۰)

اکنون از کوچ مهر جونی روستای برآفتاب بر گشته ایم ، روز های واپسین آبان ماه است ، هنگامه ی تخم کار ( بذر افشانی) و از سویی کولک چینی ( برداشت پنبه) و لیمو چینی و پایان خرما چینی در رفیع آباد بوی هوای ویژه ای پراکنده است .

پدرم یک جامه ی آبی یقه کیپ راه راه و چاک دار با پیژامه ای همرنگ که دمپای آن کِرمک ( نوار) بود با یک جفت مَلیکی ( گونه ای پاموش گیوه با پوزه و پاشنه چرمی دار ) از حسین یزدی در برآفتاب خریده بود و این ها را پوشیدم تا به سوی مدرسه ی تارم برای نام نویسی کلاس اول دبستان بروم…برای خودم هم باور نکردنی بود که تا آن زمان یادم نمی آید پاپوشی پوشیده بودم. در روستا بچه ها تا زمانیکه بزرگ می شدند پا پوش و کفشی نمی پوشیدند .. رفیع آباد زمینش گِلی و دور و بر آن شوره زار بود ؟ ریگزار نبود ،کف پاها با گذشت زمان سفت شده و با زمین خو می گرفت . ( مانند بومیان بیابان نشین استرالیا که خود را مردم حقیقی می پندارند ) و تا تنی ( حتی ) بزرگتر ها هم دوست داشتند پا پتی در روستا راه بروند مگر اینکه برای کار کشاورزی و مُغ بری نیاز به پوشیدن مَلکی پیدا می کردند . از پوشیدن پاپوش از پریچه ( الیاف ) مُغ که به بندری آن را ” سُواس” می گویند چیزی به یاد ندارم اما پاپوش هایی با کف لاستیکی بریده از تایر خود رو ها که با رویه ی بافته های چیلُکی ( طناب بافته شده از برگ های مُغ ) پیوند زده می شد کاربرد داشت.
کسانی که برای کار به آبادان و کویت رفته بودند با خود کفش آوردند که به آن ” اُرُسی” می گفتند …کفش های لاستیکی از سال ۴۴ در روستا آمد .‌
اگر به پاها سیخ ( خار نخل ) یا خاری می رفت و تهش فرو می ماند با خیس کردن جایش با سوزن دَرزی( سوزن خیاطی ) در می آوردند و گاه می شد که یک سرگرمی برای دلداده های زن و مرد باشد تا کف پای دلبری روی ران پای دلبری در بر گرفته شود تا با کنکاش خوش‌ آلودی مانده خار و سیخ را بیرون آورده شود .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.
[۹/۱۰،‏ ۱۰:۲۹] یعقوب باوقار زعیمی: ‌*شانس زنده ماندن*

(۱۳)

پس از رهسپاری آقای علی زمانی نژاد به روستای پتکوئیه آقایان شاپور کیانیان ( زردشتی ) و …. کار آموز که هر دو کرمانی بودند آموزگاران کلاس سوم دبستان ما در نیمه ی سال دانشی( تحصیلی) بودند که روش انگار برابر درست با واژه های آموزش و پرورش در پیش گرفته بودند . روش شگفت اینها این بود که پیشین روزها درس می دادند و درس می گرفتند و پسین روزها ما را وا می داشتند تا در سر سرای قلعه تارُم آب پاشی کرده ، تَکِل ها ( حصیر ) را گسترانیده ، پتو و بالش روی آن ….و آنها با لباس راحتی لَم داده و رو اندازی را روی خود می انداختند ، بساط چای و منقل مهیا و سپس ما را از دختر و پسر وادار به آواز خواندن می کردند چند تنی شروه می خواندند …”روزی ” دختری بود که با صدای بلند شروه می خواند که در روستا می پیچید ، “امان الله ” پسری بود که در شروه خواندن سر زبانش می گرفت …”محمد ماندگاری ” ترانه ی با احساس می خواند : روم صحر ا من خسته ، بچینُم گل دسته دسته ، آیُم به خونه ی تو نازنینم ، لبُم پر از خنده و دلم شکسته ، …با این ترانه دشت دور و بر با گلهای سر زردو ( بو مادران ) جلوی چشم می آمد .
من ترانه دختر قوچانی می خواندم : آفتاب سر کوه نور افشونه ، سماور جوشه ، یارُم تُنگ و طلا دست گرفته غمزه میفروشه….‌یه دو نه ی انار ، دو دونه ی انار ، سیصد دونه مروارید، میشکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی ..
( آن زمان رادیو ترانه های نامدار بومی به ویژه ترانه های خراسانی زیاد پخش می کرد ). ترانه ی : دختر فراش باشی را عباس می خواند .
همه شاگردان بدون سوا گری می بایستی آواز و ترانه می خواندند و گرنه تنبیهی مانند کلاع پر یا دویدن تا پای ” بِرکه ی کل عزیز ” در پیش داشتند …
با گفتن : یک ، دو سه از آنها باید بی درنگ ترانه یا رقص از سوی کسی که خواسته شده بود انجام می شد
این دو اموزگار که ما به آنها ” مدیرون گوتونو ” (مدیر – آموزگاران بزرگ ) به شوند هیکلی بودن می گفتیم تنها به آواز خواندن بسنده نمی کردند …برنامه های شاد و هیجان انگیز دیگری هم مانند رقص ، نمایش ، توپ بازی هم برپا می کردند .
تماشای خنده آور این بود که یکی با زور ترانه ای می خواند یا می رقصید و خودش هم خنده ه ش می گرفت ! …‌

دویدن دسته جمعی تا” بِر که ی کله عزیز ” و برگشت هم از برنامه های همیشگی ” مدیرون گو تو نو ) بود .‌‌
کسی که پیش از همه می رسید تشویق و جایزه می گرفت .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* نام ها گاهی به شَوند هایی ( دلایلی) ، خود گزیده می باشد .

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۰۹:۵۹]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۱)

پس از زیر سینی رد شدن که روی آن قرآن ، برگ های سبز لیمو و کاسه ی آب از سوی مادرم و ریختن آب در پشت سرم ، در میان نگاه های خیره ی خواهرم ، پدر و من با جامه نو و مَلیکی که با آن خو نگرفته و به دشواری راه می رفتم از میان زمینی با هی هی گاو داران که با لِنگار در کار شیار کردن ( شخم زدن ) زمین برای کشت بودند گذشتیم ..برادر بزرگ من هم در این کار بود و با دیدن من با پوز خندی گفت : گمان نکن که تا همیشه می روی مدرسه ، پس از چند سال که خواندن نوشتن یاد گرفتی پایان می گیرد و باید بیایی مانند من زمین شیار کنی…
به در مدرسه رفتیم ، آقای علی زمانی نژاد مدیر و آموزگار دبستان چهار کلاسه با خوشرویی ما را پذیرفت . کلاس سوم تنها پسر رییس پاسگاه ( باعثی ) و کلاس چهارم پسر خود مدیر بود . علی زمانی نژاد اهل پشت شهر بندر عباس بود و چند سالی بود که راه انداختن مدرسه را از پای درخت گزی در روستای پتکوییه آغاز کرده بود و در آنجا دختر جهانگیر نورالله را به زنی گرفته بود . پیشتر از سوی خان که پدرم با او در میان گذاشته به مدیر برای نام نویسی با چگونگی سن و شناسنامه ی ام سفارش کرده بود ..مدیر به پدرم گفت که تا برویم دکان ” کل عزیز” که روبرو بود نوشت افزار بگیریم و بیاییم سر کلاس ، هنگامی که مدیر خواست مرا سر کلاس ببرد گفت که کلاس نزدیک دو ماه است راه افتاده ، تو باید کوشش کنی بخوانی تا به هم کلاسی ها برسی و فردا هم موهایت کوتاه می کنی .
‌..‌‌‌‌.مرا در کلاس برد و به شاگردان گفت : هم کلاسی تازه تان است به او کمک کنید . تنها نواز الله و غلامشاه که از رفیع آباد بودند مرا شناختند و با شادمانی مرا کنار خود روی زمین که َتکِلی ( حصیر) زیرانداز بود جای دادند .سپس مدیر گفت : نقاشی تان را بکشید و رفت .‌ صدای خنده از همه بلند شد :
” اله اله …سیل کله پفتلی اوکن ” ( … …نگاه کله مو پخش و پلاشده کنید )…موهایم بلند و فر بود…
هم روستاییم نوازالله به آنها چش غره رفت و گفت می روم به مدیر می گویم تا خاموش شدند .
روی تخته سیاه هلال بزرگی از مهتاب کشیده شده بود و هریک در کار کشیدن نقاشی هلال ماه بودند . من با واهمه و بدون آمادگی به نقاشی کردن می پرداختم ، کج و مج در می آمد و هنگامیکه دیدم همه کشیده اند من هنوز نه به گریه افتادم …نوار الله یواشکی کمکم کرد تا اینکه هلالی خوب از کار در آمد…

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۰]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۲)

ما تا کلاس سوم آموزگارمان ” زنده یاد علی زمانی نژاد ” بود که خود یک تنه آموزگار و مدیر دبستان بود.
در نحستین درس کتاب کلاس اول که به این روش نوشته بود :

آب آب
بابا آب داد

آ ( کلاه دار) ا ( بی کلاه)

ب ( کوچک) ب ( بزرگ)
*
من نوشته ها را به جایی که از راست به چپ می خواندم ، از بالا به پایین می حواندم که برای بار سومی دو تا ترکه به دستم نواخت تا راه افتادم …برای اینکه به همشاگردی ها برسم شب و روز تلاش می کردم با زور از برادر ملا مکتبی ام می خواستم که کمکم کند . او گاهی خسته از گاو داری تاب نداشت . یک شب به من گفت تا با انبر حبه های ذغال آتش گرفته را روی شکاف های سفت کف پا هایش که در شکاف ها وازلین مالیده بود بگذارم تا وازلین ها گُلوُ ( ذوب) شود و دیواره های پوستی پا نرم شود تا در برابر، او هم در خواندن و نوشتن من کمک کند .
روزی همبازی های مدرسه نرفته مرا وا داشتند تا به مدرسه نروم و بازی کنیم .
با سر باز زدن از مدرسه نرفتن ، مادرم تا پاره ای راه با همان جارویی که داشت جلوی دالان را جارو می کرد به دنبالم دوید که من چاره ای ندیدم تا در دویدن وارون به دامان خودش پناه آوردم و او اینبار با پند آموزی مرا راهی مدرسه کرد….
ما سه نفر که از رفیع آباد بودیم ناهار را در زیر گز و کنار آرامگاه سید حمدی که شامل بیشتر یک دسته نان تیری و مقداری خرما و دوغ و کشک که می سائیدیم و در سارغ ( بقچه ) هرکس بود می خوردیم ..
در کنار این آرامگاه و زیارتگاه که از سیدان لاری بود گود خاکبر داری بود که در دیواره های این گود جمجمه های انسان وجود داست که گویی با دندانهایشان ما را می پاییدند که نشان از یک گورستان دیرینه بوده است.‌
گاهی من برای ناهار به خا نه ی ” دِی باران” که نزدیک سید حمدی بود می رفتم. ” دی باران ” مامای محلی من بود و ناف مرا بریده بود به آن ” بی بی ” می گفتم …اما من بیشتر دوست داشتم با بچه ها در کنار هم در هوای آزاد و زیر همان درخت گز و کنارهای سید حمدی ناهار بخورم .
درس های کتاب فارسی که یاد می گرفتم و در خانه پیش پدرم می خواندم برایش جالب بود .‌ با اینکه سواد نداشت با حافطه ی خوبی که داشت خواندنی های من را از بر ( حفظ) می کرد و با صدای آهنگینی می خواند‌‌‌…
شعر : ” ستاره ، شد ابر پاره پاره ، چشمک بزن دوباره ” را زیاد دوست داشت…
برخی تصویر ها برای ما عجیب بود ..مانند ‌نانوایی و نان سنگک، دامن کوتاه ” سارا ” و بی چارقدی او .. که نمادی از شهری بودن بود . اما کوکب خانم با حال و هوای روستایی خوب همسانی داشت و اتفاقا” ما نام ” کوکب ” هم در روستا داشتیم .
به هر گونه انگار کتاب درسی ما یک دگر گونی فرهنگی در ده ایجاد کرده بود.
*
شبی پدرم مرا که‌ با کتاب فارسی کلاس دوم به پیش ملا علی نیکخو ی نابینا ‌ مکتب دار بر چیده شده چند سال پیش برد و مطالب آن را برایش خواندم و با تکان دادن سر با خنده گفت : این مدرسه دولتی که می گفتند این هاست پس که بساط ما را بر چیدند .‌…

***
ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۱]
[۹/۶،‏ ۱۰:۵۰] محسن حسین پور: ( تحلیل اوضاع کنونی اقتصاد ایران از زاویه ای که ما مردم نمی بینیم )

تحلیل یک اقتصاددان درباره وضعیت بازار؛

حباب دلار چه زمان می‌ترکد؟

تاریخ انتشار:۱۵ شهریور ۱۳۹۷ – ۰۱:۰۷

علی دادپی استاد اقتصاد دانشگاه سنت ادواردز تگزاس تأکید دارد، در بازار طلا یک حباب بزرگ شکل گرفته و این حباب در بازار دلار نیز در حال شکل‌گیری است و قیمت‌های ثبت شده برای ارزها واقعی نیست، چون حجم مبادلات در مقابل رقم مشخص نیست و ممکن است معامله ده هزار دلار با قیمتی در بازار، تعیین کننده نرخ باشد و این در حالی است که این کسر کوچکی از بازار و آن هم در یکی از سه بازار کنونی در کنار بازار ارز دولتی و سامانه نیماست.

به گزارش «تابناک»؛ علی دادپی، استاد اقتصاد دانشگاه سنت ادواردز تگزاس ـ که با بی بی سی گفت و گو کرده ـ در پاسخ به این پرسش که «قیمت کنونی دلار تا چه حد واقعی است؟» با بیان اینکه از گزارش بی بی سی درباره قیمت دلار دلسرد شده، تأکید کرد: «گزارش اینقدر روی قیمت تاکید داشت که بر حجم معاملات تأکید نداشت؛ یعنی اگر شما امروز در تهران ده هزار دلارِ ۱۴۰۰۰ تومانی فروخته شده باشد، قیمت دلار ۱۴ هزار تومان است و حجم مبادلات را در نظر نمی‌گیرد.»

او ادامه داد: «نکته بعدی اینکه شما در شرایطی از بازار صحبت می‌کنید که الان در ایران سه بازار است و در واقع درباره بازاری صحبت می‌کنیم که در آن دلار نقش حامل ارزش و پس انداز ارزش را بازی می‌کند، نه نقش ارزی؛ یعنی در واقع برگ سهام است. در این بازار سوم، دلار افزایش پیدا کرده و در شبکه نیما دلار هشت هزار تومان است. در مصوبات اختصاص دارو و کالاهای اساسی همان مصوبات بانک مرکزی هنوز موجود است و انجام می‌شود. من خواهشم این است که این جور القا نکنید که افزایش دلار پایانی ندارد یا دلار قرار است همین طور بالا برود.»

دادپی افزود: «نکته دیگر آنکه، اگر من در ماشینم بنزین معمولی مصرف می‌کنم، بنزین سوپر هرچقدر گران‌تر شود، نباید ناراحت شوم، چون = از بنزین معمولی استفاده می‌کنم. ما در ایران از ریال استفاده می‌کنیم، نه از دلار. درست است؛ یک عدم توازنی وجود دارد، یک افزایش نقدینگی وجود دارد ولیکن اتفاقی که الان در بازار می‌افتد، یک حباب در بازار طلاست. مثالی بگویم. شما اگر امروز طلای عیار ۱۸ را بخرید و به طلای خلوص ۹۰ تبدیل کنید، در بازار ایران باز هم سود می‌کنید؛ به خاطر اینکه در طلا یک حباب شکل گرفته و در ارز دارد یک حباب شکل می‌گیرد. این اشتباهات در خیلی از بازارها تکرار شده و این حباب‌ها خواهند ترکید.»

این اقتصاددان در مواجهه با این پرسش که «همین استدلال شما را آقای روحانی کرد و گفت: مردم سه چهار جا در کوچه و پس کوچه‌ای دلار اینقدر فروخته شده و شما نباید گول بخورید و فکر کنید دلار به اینجا می‌رسد و آن زمان دلار هفت هشت هزار تومان بود. الان حتی در همان بازار ثانویه بالاتر از آن است»، پاسخ داد: من ربطی به ایشان ندارم و ایشان از موضع دیگری صحبت می‌کند. من از دید شاخص‌های کلان، مثل یک آدم ساده‌ای که نگاه می‌کند، قیمت و حجم مبادلات چقدر است، می‌گویم.»

دادپی ادامه داد: «الان چون دقیقاً مردم عادی و مصرف کننده و شهروند متوسط از آن کوچه پس کوچه رد می‌شوم و آن آدمی که آنجا دلار می‌فروشد، می‌گوید دلار اینقدر شد و من به آن آدم دسترسی دارم. فکر می‌کنم دلار از دیروز بیشتر شده، شاید هم فردا بیشتر شود. دو حالت دارد؛ یا دارایی‌ام را به دلار تبدیل کنم و ارزش دارایی‌ام را حفظ کنم و با خرید دلار سود ببرم. این واقعیتی است که افراد به سیگنال قیمتی واکنش نشان می‌دهند، ولکن اگر این سیگنال قیمتی روندش تغییر کند، کما اینکه در همین چند ماهه شاهد ریزش از ۱۲۰۰۰ تومان به ۱۰۰۰۰ تومان بودیم و در آن فاصله خیلی‌ها احساس ضرر وحشتناک می‌کردند، چون در بازار ۱۲۵۰۰ خریده بودند اما در بازار ۹۵۰۰ تومان نیز خریدار پیدا نمی‌شد.»

او متذکر شد: «ما باید متوجه این نکته باشیم، دلار اقتصاد را تعریف نمی‌کند. این یکی از شاخصه‌های اقتصاد کلان کشور است و ما نمی‌توانیم فقط به این نگاه کنیم. دلار نه لنگر تورم است و نه شاخص اندازه‌گیری ثروت در ایران. دلار فقط یکی از ابزارهای ارزی جهان است، کما اینکه کسی در افغانستان ثروتش را به دلار اندازه نمی‌گیرد.»

این استاد اقتصاد در ادامه در مواجهه با این ابهام که «اما ایران صادرات نفت دارد و این صادرات نفتی به دلار فروخته می‌شود و الان شواهد حاکی از آن است که این درآمد قرار است کاهش یابد و حتی رئیس بانک مرکزی می‌گوید همین دلار ناموس مملکت به حساب می‌آید» گفت: «من هم اگر رئیس بانک مرکزی و امانتدار ذخایر ارزی و طلای ایران بودم، آنها را ناموس خودم حساب می‌کردم. شما جایگاه افراد را موقع این اظهارنظر در نظر بگیرید. او [همتی] فردی است که قرار است امانتدار اینها باشد، در حالی که من و شما به عنوان کارشناس بحث اقتصادی می

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۱]
‌کنیم.»

دادپی افزود: «این پیش فرض غلط است که نفت را فروختیم و اسکناس صد دلاری گرفته‌ایم و در بازار ارز آن اسکناس را عرضه کرده‌ایم. هیچ وقت این طور نبوده است. بخش عمده‌ای از صادرات نفت ما به شکل کالا در برابر کالا فروخته شده و از آلمان تا ژاپن ما چنین کاری کردیم و نرخ‌ها نیز توافقی بوده است. به همین خاطر می‌گویم این نرخ سوم در بازار ارز، حکم قیمت سهام دارد، نه بیشتر و نه کمتر و درست نیست تمام قیمت‌های مجموعه اقتصاد کلان ایران را به آن وصل کنیم. درست است رئیس بانک مرکزی به افق نگاه می‌کند و ممکن است درآمدهای نفتی کاهش پیدا کند، ولکن در هر کشوری چه در ترکیه، چه در تایوان، چه در ویتنام، چه در ایتالیا در دوره‌ای که ارزش پول کاهش یافته، دوره شکوفایی صادرات و افزایش گردشگری بوده و من متأسفم که کسی درباره این موضوع صحبت نمی‌کند.»

این استاد اقتصاد دانشگاه سنت ادواردز تگزاس خاطرنشان کرد: «ما در اقتصاد اتفاق مطلقاً بد و مطقاً خوب نداریم. همیشه هر فرصتی یک چالش است و هر چالشی یک فرصت. من در تاریخ اقتصاد خیلی دیده‌ام که کشورها دچار این بحران‌ها می‌شوند، ولی از این بحران‌ها به شکل فرصت نیز می‌توان استفاده کرد.»

دادپی در پاسخ به این که «آیا اوضاع [اقتصادی ایران] در کنترل است؟»، گفت: «حقیقتش را بخواهید، ما در بعضی از بازارها دچار اخلال هستیم و جو روانی طوری است که این اخلال‌ها را چیزی بیش از آنچه هستند، می‌بیند و من فکر نمی‌‍‌کنم اوضاع از کنترل خارج باشد و این تصویر را کاملاً غلط می‌دانم و فکر می‌کنم مردم نیز نباید چنین تصویری داشته باشند.»
[۹/۱۰،‏ ۱۰:۲۹] یعقوب باوقار زعیمی: ‌*شانس زنده ماندن*

(۱۳)

پس از رهسپاری آقای علی زمانی نژاد به روستای پتکوئیه آقایان شاپور کیانیان ( زردشتی ) و …. کار آموز که هر دو کرمانی بودند آموزگاران کلاس سوم دبستان ما در نیمه ی سال دانشی( تحصیلی) بودند که روش انگار برابر درست با واژه های آموزش و پرورش در پیش گرفته بودند . روش شگفت اینها این بود که پیشین روزها درس می دادند و درس می گرفتند و پسین روزها ما را وا می داشتند تا در سر سرای قلعه تارُم آب پاشی کرده ، تَکِل ها ( حصیر ) را گسترانیده ، پتو و بالش روی آن ….و آنها با لباس راحتی لَم داده و رو اندازی را روی خود می انداختند ، بساط چای و منقل مهیا و سپس ما را از دختر و پسر وادار به آواز خواندن می کردند چند تنی شروه می خواندند …”روزی ” دختری بود که با صدای بلند شروه می خواند که در روستا می پیچید ، “امان الله ” پسری بود که در شروه خواندن سر زبانش می گرفت …”محمد ماندگاری ” ترانه ی با احساس می خواند : روم صحر ا من خسته ، بچینُم گل دسته دسته ، آیُم به خونه ی تو نازنینم ، لبُم پر از خنده و دلم شکسته ، …با این ترانه دشت دور و بر با گلهای سر زردو ( بو مادران ) جلوی چشم می آمد .
من ترانه دختر قوچانی می خواندم : آفتاب سر کوه نور افشونه ، سماور جوشه ، یارُم تُنگ و طلا دست گرفته غمزه میفروشه….‌یه دو نه ی انار ، دو دونه ی انار ، سیصد دونه مروارید، میشکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی ..
( آن زمان رادیو ترانه های نامدار بومی به ویژه ترانه های خراسانی زیاد پخش می کرد ). ترانه ی : دختر فراش باشی را عباس می خواند .
همه شاگردان بدون سوا گری می بایستی آواز و ترانه می خواندند و گرنه تنبیهی مانند کلاع پر یا دویدن تا پای ” بِرکه ی کل عزیز ” در پیش داشتند …
با گفتن : یک ، دو سه از آنها باید بی درنگ ترانه یا رقص از سوی کسی که خواسته شده بود انجام می شد
این دو اموزگار که ما به آنها ” مدیرون گوتونو ” (مدیر – آموزگاران بزرگ ) به شوند هیکلی بودن می گفتیم تنها به آواز خواندن بسنده نمی کردند …برنامه های شاد و هیجان انگیز دیگری هم مانند رقص ، نمایش ، توپ بازی هم برپا می کردند .
تماشای خنده آور این بود که یکی با زور ترانه ای می خواند یا می رقصید و خودش هم خنده ه ش می گرفت ! …‌

دویدن دسته جمعی تا” بِر که ی کله عزیز ” و برگشت هم از برنامه های همیشگی ” مدیرون گو تو نو ) بود .‌‌
کسی که پیش از همه می رسید تشویق و جایزه می گرفت .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* نام ها گاهی به شَوند هایی ( دلایلی) ، خود گزیده می باشد .

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۱]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۴)

از کلاس چهارم دبستان ( ۴۶-۱۳۴۵) آموز گاران سرباز ( سپاهیان دانش ) که از اصول ” انقلاب شاه و ملت ” بود به دیار تارم هم رسید .

آقای رحمت الله عابدینی اهل کهتک فین نخستین سپاهی دانش بود که در سال تحصیلی ۴۶- ۱۳۴۵ به روستای تارم آمد . جوانی با مد روز شلوار دم پا گشاد ، پیراهن یقه بلند چسبیده به تن ، شیک و قد بلند با پازلفی های سیخکی که در دیار ما می گفتند : بیتِل اِشّشتِن ( بیتِل گذاشته ) ، شاید بر گرفته از گروه بیتِل ها …
او داستان ها و سروده های کتاب فارسی و تعلیمات دینی را بسیار هنرمندانه خوانده و درس می داد …
یک روز بر باب روز گار سر مست و پُر گَرمی به کلاس چهارم ما گام نهاد و بر اساس هیچ پیش زمینه ای گفت : زود قلم و دفتر را آماده کنید و بنویسید :

“منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو میرود ممد حیاتست و چون برمیاید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بدرآید”

….و پس از این دیکته ی یک ریز خواندن بی درنگ‌ گفت: قلم ها پایین دفتر ها بالا ! …نوشته ها را گرفت و یکی یکی نگاه می کرد و با صدای بلند : می گفت : صفر – دو – چهار – یک – دو …بالاترین نمره اش : چهار یا پنج بود. و پس از آن دفتر ها را پس داد و دیگر بیاد ندارم که چه گفت …اما این کُنش چنان تلنگر ( یا …شوکی ) در من نهاد که این آغازین گفته ی گلستان سعدی را از بَر ( حفظ) کنم ! …و هرگاه کسی می خواند یا جایی می خوانم همان رویداد به یادم می افتد …
سرود ای ایران را تا آن زمان در رسته ی بامدادی می خواندیم و زمانی نژاد به سختی به ما از آغاز مدرسه یاد داده بود. به هنگام جابجایی از مدرسه گِلی به مدرسه بلوکی که گمان می رفت در راستای گسترش نوسازی در روستا همزمان با تاجگذاری شاه و فرح باشد ، آقای عابدینی هنگام ورود به این مدرسه نو بنیاد ، سرود ای ایران را مانند یک رهبر ارکستر با تکانه های دستش و با صدای خوش و عالی به ما دوباره آموزی کرد و پر از شوق و احساس اشک از چشمانش سرازیر شد !
آقای عابدینی تا به امروز هنوز در پیرامون آموزش و نوسازی مدارس فعال بوده و معلم نمونه بودن را در کار نامه ی خود دارد . وی در سن بالای هفتاد هنوز پیوند من با او برجا مانده و در فضای مجازی باهم پیام رد و بدل می کنیم ! …جاویدان بادش!

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۲]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۵)

یک تن از آموزگاران سپاهی که هنوز پیوندی دارم غلامعباس خداداد زاده است که او هم هنوز در زمینه ی آموزش فعال هست و شاید پس از استاد ” غلامعلی وکیلی ” بیشترین دوره ی آموزش را دارد ( از سال ۴۶ تا کنون ) …عبدالله رضایی نیز ..‌که البته چند سالی است از او بی خبرم گویا در روستا کشاورزی دارد …او با خریدن ماشین سر تراشی موی سر تمام دانش آموزانش را کوتاه می کرد …دانش آموزان از سوی پدر و مادرشان با قیچی سرشان گِرچِن گِرچن ( ناهموار و راه راه ) کوتاه می شد !
محمد رضایی سردره ، نماینده پیشین مجلس از سری آموزگاران سپاهی دانشی بود که ‌ در کلاس پنجم دبستان ما آموز گار بود و تیپ ببتِلی داشت ….چند سال پیش که با چند نفر از همشاگردی های گذشته در بهشت زهرا ( گلزار شهیدان ) او را دیدیم و یکی گفت : ما شاگردان شما بودیم ..‌. گفت : اینطوری نگویید که این دور و بری ها به من می گویند : تو چقدر پیری که اینها شاگردانت بودند !
او گویا هم اکنون از جمله نمایندگان ادواری هست که در تهران زندگی می کند .
آقای عبدالحمید پاپهن کرمانشاهی مدیر و آموزگار کلاس پنجم همراه با غلامعباس خداداد زاده و محمد رضایی سردره بود . یکی از تعلیم های او یاد دادن نماز بود ..همه مارا به صف نماز می ایستاند و خودش با صدای بلند قرائت می کرد و ما با اشاره او همخوانی همراه با حرکات نماز انجام می دادیم و در همین حال می چرخید و خواندن و چگونگی حرکات ما را بررسی می کرد و هر کس اشتباه انجام می داد یک پس گردنی جانانه می خورد …گاهی ولاالضالین او همراه با صدای پس گردنی همراه می شد که شوند ( دلیل ) خنده ی چند تن می شد و خنده بیشتر فراگیر می شد و پس گردنی ها هم بیشتر و به همه نمی رسید !. او در یک رابطه ای در روستا کتک مفصلی خورد و از روستا رانده شد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۳]
‌*شانس زنده ماندن*
(۱۶)

ماجرای بیماری سرخک که نوشتم یا دتونه ، در این سال ( کلاس پنجم من) نشانه و سرایتش در روستای تارم دیده شد و مرا که تا این زمان سرخک نگرفته بودم از رفتن به مدرسه جلوگیری کردند ..تا به نزدیک به ده روزی رسید تا آنجا که هراس پیدا کردم از همشاگردی هایم که پیشتر سرخک گرفته بودند دنبال بیفتم . با گریه و زاری از پدرم خواستم که بگذارد بروم ..‌تا با پا فشاری من از ملای ده ( ملا کلعلی ) استخاره گرفت و خوب در آمد تا بروم …در همان روز که رفتم با لب و لوچه آویزان برگشتم .‌ سرخک گرفته بودم ! . به نا گزیر خواهرم و پس از آن بچه های عمه ام و در یکی دو روز همه کسانی که نگرفته بودند گرفتند ..‌مردم ده پدرم را سرزنش کردند که چرا پسرش را فرستاده است ..و پدرم با خود واگویه می کرد که چرا استخاره ملا کلعلی این جوری شد ؟ ..‌‌.من زیر تب سخت از نا افتاده بودم که پدرم به ناچار مرا به درمانگاه تازه برپا شده ی روستای گنج برد و پس از دارو درمان در حالیکه مرا محکم به پشتش روی الاغ بسته بود یا الله و یا امامزاده گویان دو چشمانش به سوی گورستان امام زاده محمد بین راه دوخته بود که نکنه خواهر کوچکم فوت کرده آوردنش آنجا ..‌‌.‌که کسی را ندید با بیم و امید به راهش ادامه داد …دوران سرخک من و خواهرم به سر رسید ..‌خیلی سبک و راحت خیال به خانه ی عمه ام رفتم تا بچه های عمه ام ببینم .‌‌پسر عمه ام را دیدم که پیراهن بلند قرمز گل مَگلی ( گل گلی ) عمه ام به او پوشانده بودند و او در حالیکه بی حال و گریه می کرد من خنده ام گرفته بود .‌‌
( آویزان کردن پارچه سرخ به در اتاق بیمار و به تن کردن لباس سرخ به بیمار نشان قرنطینه و باور سرخک زدایی بوده است ).
***
سرخک این سال که فراگیر تر شده بود در رفیع آباد مرگ و میری به همراه نداشت .‌‌.‌‌
انگار راز استخاره ی کلعلی بر ملاشد …‌این یک مبارکی به تمام معنا بود که از روستا گذشت ( ….این نیز بگذرد ! )

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۴]
*شانس زنده ماندن*

(۱۷)

از یک جایی خاطره نویسی من در دنیای مدرسه رفتن بود که از کلاس اول تا پنجم دبستان شرحش رفت ، اما در کنار آن از دنیای خانواده جاماندم که بین این دو خاطره پلی به درازای جوی آبی بود با سبزه زارها و کشتزار ها بین روستاهای رفیع آباد و تارم که در یک صف چند نفره رفت و آمد می شد .‌‌
( شاید پرسش شود که تا این اندازه ماندن در این خاطرات کودکی و سال های نخستین زندگی برای چیست ؟
ماندن در این خاطره یکی به شوند صفحه پاک و نامخدوش ذهن کودکی است و دیگر برای چگونگی زمان و مکان است ‌ گذار از عصر کشاورزی به عصر صنعتی ( یا به تعبیری : گذار از رژیم ارباب رعیتی ) با چشم اندازی از نمونه ی روستای دور افتاده ، و با این حال کانون مهمترین کلانتر نشین بخشی از شمال هرمزگان .
بسیاری خاطرات سال اول تا سوم دبستان خود را به یاد ندارند ، اما یادمان من به شوندِ سه سال بزرگتر از سن شناسنامه ای م بود و همین گونه کم و بیش آن دو همکلاسی های هم روستایی من….)
معمولا ” فضای زندگی ما در مدرسه ، خانه و کار نا همگون است و ما مردمی به بار آورده با چهره های چند شخصیتی در جایگاه های گوناگون . در محل درس جوری ، در محل کار جوری پنهان ماندن زوایای ‌ زندگی خانوادگی مان از آن دو محیط دیگر گاهی شوندِ نا بسامانی ها می شود ..
*
کارنامه ی قبولی دوم به سوم دبستان که گرفته بودم سر شار از شادی بودم . مادرم پس از زایش بچه های جمولی ( دوقلو) و مردن آنها ، بیماری داخلی پیدا کرده بود به گونه ای که با از دست و پا افتادن او ، پدرم در خانه ی خالی شده عموی به “گهکم” رفته … او را جای داد ، من و خواهر کوچکم پرستار و تر و خشکش می کردیم ، برادرم برای کار کشاورزی به دشت پلنگان رفته بود ، مادر در حالیکه ما را فرستاده بود تا به زنی از اقوام بگوییم خوراک جوجه ای برایش درست کند و جوجه ای نبود در هنگام برگشت و جواب ما چشمانش سفید شد و با به زبان آوردن نام ما خاموش شد !
به پدرم در کار درو کردن گفتیم ، سر رسید و گفت : مادرتان رفت .
…بماند که خواهرم رفتن را به منظور مرگ‌ نمی دانست‌‌‌ تا توجیهش کرد ..‌
تابوتی از مَهر و پیش ِ مُغ ( شاخ و برگ نخل ) و چیلُک ( طناب حصیری) توسط زنان بافته شد و او را در گورستان سید حمدی تارم دفن کردند و تا سه روز چراغ موشو ( موشی ) بر مزارش روشن بود. ..
برادرم از پلنگان آمد و رخت های شسته ی مادر که بر روی گزان آفتاب داده شده بود دید و دلش فرو ریخت . پدر تا جا بجا شدن عمه ام از باغ ارباب ( گنج) و بنشین شدن در خانه ی عمویم مجبور بود برایمان نان کُماچ درست کند . روزی با همزادم شهریار ” که او بی مادر شده بود به نخلستان پایین ده رفتیم و به یاد مادرمان گریه کردیم .
*
از کلاس سوم تا پنجم که مدرسه ها تعطیل می شد من و هم سن و سالان به همراه دروگران با کار ” بغل برداری ” ( کاری که با یک چوب نیم متری گز بافه های در و شده را برداشته و بغل می کردیم و در یک جا می چیدیم که به آن ” پِر” می گفتند .. ) . در پایان روز یک چادر بافه گندم به عنوان مِز ( مُزد) می گرفتیم و روی الاغ جلویمان می گذاشتیم و به خانه می رفتیم… مُزد آخرین روز من مال ” دی باران ” مامای محلی ( بی بی ) من بود که به خانه او در تارم می بردم . کار آخر تابستانه ما لیمو چینی و زمستانه ما در شبها کاهشوری بود که برای تهیه ” کاه تیلیت ” ( مخلوط کاه شسته و
آرد ) برای مکمل خوراک لَم ( آب خرمای جوش داده ) برای خورد گاوانی که خوب پرورش یابند بود ….

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۵]
‌*شانس زنده ماندن*

(۱۸)

در سال تحصیلی ۴۷-۴۶ که ساختمان مدرسه ی بلوکی سازمان یافته ی دولتی تارم هنگام با گسیل کردن سپاهیان دانش راه افتاده بود ، محیط درس فراغ بال تر شده بود و ما توانسته بودیم از مدرسه ی پر از خاک و گِل قلعه ی چوبینه رهای یابیم …با این گونه ، این گوشه ای از خیر اربابان زردشتی که در روستا به آنها ” گَبر” می گفتند بود که در پی وفا به پیمان خود برای کوشش آبادانی و گسترش تارم به پیمان خود با دولت قوام در برابر زمین گرفتن ، مدرسه پنج کلاسه گِلی به سبک معماری کرمان در کنار قلعه در اختیار روستا قرار داده بودند که البته به شوند کم شمار بودن دانش آموزان سه اتاق استفاده می شد و یک اتاق دفتر مدیر و یک اتاق در دست راننده تراکتور بود. در این مدرسه ی گِلی دوسال اول روی تَکِل ( حصیر) های پر از خاک و زمخت می نشستیم و دوسال پس از آن با سفارش مدیر مدرسه روی دَلَّه ( حلب ) به جای صندلی می نشستیم …برخی دَلَّه ها کهنه و پوسیده بودند که به هنگام برپا شدن برای آموزگار به تنبان گیر می کرد و از پشت آویزان می شد و خنده ها بر می خاست!
جایی با نام توالت و دستشویی نبود … دانش آموزان مانند مردم به پشت بوته های دور و بر ده می رفتند …دانش آموزی اگر میان درس و کلاس نیاز به تُهی کردن خود داشت به آموزگار می گفت : ” با اجازه ، صحرا !” و آموزگار با سرزنش او که چرا در هنگام زنگ‌ آزاد نرفته می گفت : زیاد پشت بوته نمانی !..
تازه آفتابه مد شده بود و در روزهای نخست بردن آفتابه به صحرا خنده آور بود !

با راه افتادن مدرسه ی سازمان یافته دولتی با میز و نیمکت و سرویس بهداشتی آموزگاران روش کاربرد آن را به دانش آموزان یاد دادند.
البته دفتر نوساز مدرسه و خلوت کردن مدیر مدرسه در یک رابطه ی عشقی کار دستش داد !
در این سال جشن بزرگ چهارم آبان ( زاد روز شاه ) هنگام با سال تاجگذاری شاه و شهبانو بر گزار شد .

با ساخت مدرسه ی نوساز ، راهی برای نامنویسی دختران بیشتر شد . از پدرم خواستم که خواهرم را به مدرسه ببرم ، پس از پذیرش چارقد ی نو ( روسری بومی ) از دختر عمه ام گرفت و راهی مدرسه شدیم ..اما سه روز بیشتر دوام نداشت ..‌ دختر عمه ام رو سریش را گرفت و گفت اگر اینطور بود خودم به مدرسه می رفتم و پدرم هم نِگَرَش برگشت و گفت : بهتره خانه بماند و تو دستم ( دستیار) باشد چون مادرتان در بین ما نیست !

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۵]
*شانس زنده ماندن*

(۱۹)

از نِگَرش فرهنگی آنچه که در مدرسه یاد می گرفتیم با بن مایه ی فرهنگی مکتبی در روستا با اینکه متفاوت بود یک رویکرد خوبی بود. خواندن کتابهای امیر ارسلان ، ملک جمشید، حیدر بیک ، خرم و زیبا ، شاهنامه با داستان های پند آموز کتاب درسی اندیشه را پَر می داد . گاهی در اندیشه ریزعلی نجات دهنده مسافران قطار فرو می رفتیم که قطار و راه آهن ندیده در رویای ما نقش می بست . گاه داستان پیرمرد خارکش در کتاب مشکل گشا که در شب های آدینه در روستا خوانده می شد ما را در اندیشه ی قصر رویایی با باور این مشکل گشایی فرو می برد ..‌من به پهنا زمینی به نام “کیش ” ( در گاه کاریز ده در گذشته ) رفته و در اندیشه ی هستی می شدم .

کتاب ” موش و گربه ” عبید زاکانی به اندازه ی جیبی نخستین کتاب بیرون از آموزشی ( غیر درسی ) بود که از جایی که یادم نیست به دستم رسید . این کتاب با جنگ و گریز موش ها و گربه ها که همیشه در روستا دیده بودن ‌برایم خوش آیند بود. و بعد ها نکته ی آموزنده ی آن دریافتم .
***
باور های مذهبی در روستا به گونه ای بود که بیشتر در ماه های رمضان و محرم ‌پاسدار آیین دینی بودند و البته کتاب مشکل گشا خواندن و فاتحه ی اموات در شب های آدینه و دعا های ضروری همانند حصار کردن حیوانات اهلی از حیوانات درنده ، نذر و نیاز و زیارت . در ماه محرم از آغاز تا پایان توسط زبیده خاتون ( والده خان ) و پس از آن خود خان ( تهمتن خان صولت پور ) در قلعه ی رفیع آباد مجلس روضه خوانی بر پا بود و هر شب شامی که به آن ( پلو و خورش امامی ) می گفتند در مجلس و به خانه ها داده می شد .
( جالب است که پس از گذشت نیم سده از آن زمان زمین دار کنونی آنجا که از سرمایه گذاران کشور است
در تالاری که جا گزین شده همان قلعه است ، روزهای عاشورا و بیست و یکم رمضان به روستاهای دور و بر با نیسان غذا می فرستد )
در روضه خوانی ها دو سه نفر نوحه خوان که در ابتدا ملا علی نیکخو و پس از آن مشهدی غلامشاه فرزندش( در گذشته ی پریروز ۲۲ شهریور ۹۷) بود با نوحه های ویژه ی راه اندازی ” ای فلک یاد از حسینم ” و ” یا امام آغا یا امام ” آغاز می کردند و پس از آن هریک نوحه ای می خواند …مصرف دخانیات آن زمان در ده ما بیشتر ” توتون” بود که با چپق می کشیدند و توتون هم در بین مجلس پخش می شد . پس از خواندن چند نوحه ، واعظ منطقه: “آ سید حسینا حسینی ” روی منبر می رفت و با صدای خوبی که داشت به وعظ و روضه می پرداخت .‌
برای نخستین بار من و “سید عبدالله ” پسر آ سید حسینا نوحه ی دونفری : ” برادر ای برادر ” خواندیم و پدر من گردن فرازانه در کنار ” سید حسینا ” لب به آفرین گفتن شدند .‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۶]

*شانس زنده ماندن*

(۲۰)

هیچ تابستانی نبود که پس از پایان مدرسه ما بیکار مانده باشیم تا روزی و روزگار ما پایدار بماند در این پنج سال از دبستان ، در خرداد ماه ها به بغل گیری بافه ی گندم در کشتزار ” بندان ” ، تابستان سالی دیگر یونجه بُری و هندوانه چینی در کشتزار ” جعفر آباد” و تابستان سالی دیگر با کوچ کردن به دشت پلنگان به هندوانه و خیار چینی گذراندیم ….
در تابستانِ پلنگان من دوچرخه سواری زیر میله ای یاد گرفتم چون دوچرخه ها آن زمان نمره ۲۸ با نشان ” رالی” بود و بزرگترها سوار می شدند .‌. و ما بایستی زیر میله ای و پس از آن رو زینی یاد می گرفتیم. من دوچرخه ی برادرم بر می داشتم و از روی یک بُرزی ( بلندی) به پا یین تا پاره راهی رکاب می زدم و از شادی انگار پرواز می کردم .
دوچرخه های رالی در سال های ۴۷ – ۴۶ به روستا ها راه یافت و صدای زنگ های تند آنها در کوچه ها فرا گیر شده بود . چراغ دوچرخه با دینامی که در تماس با چرخ دنبال می چرخید روشن می شد . یک خورجین هم برای ‌بار روی ترک آن نشانده بودند . ( این گونه دوچرخه ها هنوز در یزد کاربرد دارد)
در پلنگان در آلونک هایی که از چوب های قوس بافته شده گزِ آزاد با دابِشت ( پلاستر) گِل درست شده بود و به آن” بُتی ” می گفتند زندگی می کردیم ..شبها ما بچه ها پس از بازی ” دم چِشَکا” ( قایم موشک بازی ) و تِک پُر باد ( گونه ای بازی که چند نفر در نقش گوسفند سر در دامن صاحب خود می گذاشتند و شکم هایشان را باد می کردند تا جَلّاب خر می آمد و یک گوسفند فربه را گزین کند و آن کسی که بیش از همه شکمش را باد می کرد گزین می شد و با صاحبش برنده می شد ) ، در یک رِست سی چهل نفره دختر و پسر بین بُتی ها می خوابیدیم.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۶]
*شانس زنده ماندن*

(۲۱)

در روستای خان و خوش نشینی با ساز و کار کشاورزی از خرد و کلان خانواده در گیر کار بودند ..”خوش نشین ” به کسانی گفته می شود که هیچ دارایی جابجا و پا برجا ( منقول و غیر منقول) از آنت نیست تا خانه ی نشیمن. هر یک دارنده ی تن خود و نان در آوردن از بازوی خود است .
کسی حق کاشتن یک فَسیل ( پاجوش نخل ) را نداشت و این انگار قانون زمانه ی خوش نشینی ( ارباب رعیتی) بود تا همه از یک راه به روزی برسند اگر بخشش برابر هم از سوی خان باشد ..مردم ( رعیت ) خود نیز چشم و گوش خان ( ارباب) بودند و گزارش ( بومی : لاپرت …همان Report انگلیسی ! ) خلاف از چار چوب خوش نشینی خود می دادند …در این زمانه چشم و گوش باز کردن ما داستانی بدینگونه گفته می شد که ” کربعلی باوقار ” (مرحوم ملا کلبعلی) که از کسانی که نخوانده ملا شده می گفتند ، بود . او سوره ی یاسین و برخی نوحه ها از بَر بود و هوشی توانا در حساب و کتاب کردن با روش سنتی داشت . وی بر آن می شود تا فسیلی در پایین ده برای خود بکارد ، جومه ( جمعه ) کسی بوده است که لاپورت او می دهد ، چون این کار وارون چارچوب خوش نشینی دیده می شد تا جلوی این گونه چار چوب شکنی از دگر کسان گرفته شود ، دستور می رسد فسیل را از جا کنده و آن را پَرک پَرک ( قطعه قطعه) کنند ..‌
ملا کلبعلی با این برخورد بهتر دانست که به روستای ” معدنوئیه ” کوچ کند و در آنجا برای خود فسیل بکارد و مُغ دار و باغدار شود …اما پیوندش با خان و خویشان روستا از میان نرفت و تا آنکه با هوش و فراستی که داشت برای هم اندیشی مردمی و سازش جویی به رفیع آباد فرا خوانده می شد. او توانست یک خانواده که هفت سال میانشان جدایی افتاده بود به هم برساند با اینکه هیچ بزرگی چنین کاری نتوانسته بود .

ادامه دارد…
🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۹٫۰۹٫۱۸ ۱۰:۰۷]
*شانس زنده ماندن*

(۲۲)

با گذشت یکی دوسال از مرگ مادرم کارهای خانه و وارسی ما را عمه ام انجام می داد . خواهرم کم کم نان پختن یاد گرفته بود ‌. دستی ( دستاس) مادرم در میانه ی حیاط خانه امان دوسه سالی بود نمی چرخید ‌. همقطاران پدرم دور و بر او را گرفته بودند تا برایش زن بگیرند نخستین گزینه اش از گلروییه بود که از کَفَش در رفت و کسی که مکنت مالی بیشتر داشت او را برای هووی زن نخستش درخواست کرد .
پدر مرا گفت تا قلم و کاغذ تهیه کنم و سروده های بر دل آمده خود را در بی وفایی یار و زرنگی رقیب گفت و من نوشتم تا با فرستادن به رقیب دلش خالی شود.
پدر چون آموزگار دیکته ، واژه ها را شمرده به من می گفت تا بنویسم ..‌او در این زمان‌، حکم ” میراب جوی تزرک ” هم داشت …و من نویسنده نامه های او به زمینداران هم بودم . ( آب تزرک و چشمه ی سبز پوشان همچنان پرخروش هستند).
دومین گزینه شمسی؟ نامی بود از روستای سَهَک که در هنگام درو با ترغیب همقطارانش ، پدرم او را پسندید …
روزی این همقطاران با پدرم الاغ ها را شال کردند تا به سَهَک روانه شوند …به ما گوشزد کردند تا مراقب هم و خانه باشیم تا برگردند …ابراهیم خواجه گونه ی مرا که تب کرده بودم دلدارانه و خنده آمیز گرفت و گفت : ” غصه نخور که زن بابای خوبی گیرتان می آید و همراه می آوریم و شما سر و سامان پیدا می کنید .
من با بیم و امید در این اندیشه بودم که زنی که وارد زندگی ما می شود چگونه خواهد بود ؟
آنها پس از روزی ، دست خالی برگشتند و به شوندهایی به پذیرش نرسیده بودند .
گزینه سوم از روستای گنج بود که تا یکی دو سال پس از آن روی داد که در دنباله کردن یادمان ها به آن پرداخته می شود‌‌ ‌.‌
***
کلاس پنجم دبستان تارم را پشت سر گذاشتم و برای کلاس ششم باید به روستای پتکوئیه بروم .. اندیشه های دغدغه آمیزی به سروقتم می آمد که دبستان و همکلاسی های پتکوییه ای چگونه خواهد بود و این در درازی تابستان این اندیشه را داشتم . هر از چند گاهی رصد می شد که پسر فلان و بهمان هم همکلاسی ات هست .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۳۹]
*شانس زنده ماندن*

(۲۳)

روز نامنویسی کلاس ششم دبستان فرا رسید ..‌با دوست همکلاسی خود عیسی از گلروییه به پتکوییه رفتیم …در کوچه پس کوچه ها ی پتکوییه دختری سرخ روی مرا از شنیده ها شناخت و خودش را شناساند و گفت ما با هم امسال همکلاسی خواهیم بود…
مدیر دبستان : ” علی زمانی نژاد ” و آموزگار : حسن عباسپور ” اهل حاجی آباد بود. حسن عباسپور خانه خاله اش در گلروییه بود بین رفیع آباد و پتکوییه و آنجا ماندگار شده بود ..‌گاهی من با دوچرخه به ترک می نشاندم و به مدرسه می بردم ‌.‌
ما تا کلاس پنجم شلوار نمی پوشیدیم و با تنبان به مدرسه می رفتیم که معمولا راه راه ‌باد دَم پاچه کِرمک ( نوار) دار بود . در کلاس ششم پوشیدن شلوار اجباری شد …شلواری از برادرم که برای کار حالا به جزیره ی لاوان رفته بود اضافه در خانه بود و پدرم داد تا بپوشم ..قدش کمی بلند و کمرش گشاد بود که تا بالای نافم کشیده و لیفه های شلوار با تسمه جمع شده بود ( محلی : مورک آمده بود) .‌..روزی که برای نوشتن درس ریاضی پای تخته رفته بودم …همشاگردی ها وقتی روی تخته سیاه می نوشتم و پشتم به آنها می شد زیر خنده زده بودند و آموزگار به آنها ساکت شو می گفت و آنها خنده اشان بند نمی آمد ..تا چشمم به آموزگار افتاد دیدم خودش هم به خنده افتاده است ‌.🙂 عباس پور جوان بود و تجربه ی آموزگاری از او ندیدیم …درس رو خوانی می داد و سپس می گفت : سرتان به کتاب باشد و درس بخوانید . صندلی اش جلوی میز و نیمکتی بود که دو دختر همکلاسی ما و یک نفر پسر برآن میز و نیمکت بودند .
( او چندی است دچار سکته مغزی شده و در حاجی آباد درخانه به سرمیبرد . آرزوی بهبودی برایش دارم.) ‌.‌
چون من به عنوان درسخوان دوره مدرسه نامور شده بودم آن دغدغه هایی که برای این محیط نو داشتم بسر آمد و در مبصری با یکی از همکلاسان به نام شعبان بهرامی ( شادروان) از سرچاهان در رقابت بودم که من بالا آمدم و دفتر حضور و غیاب را به دست گرفتم …
گاهی آموزگار مرا به کلاس پنجم می فرستاد تا درس کتاب فارسی را برای آنها بخوانم و از آنها بپرسم .‌‌‌.زمانی نژاد ، مدیر دبستان مرا معلم کوچک خطاب می کرد.

کتاب تاریخ و جغرافیای کلاس ششم بزرگ در اندازه ی قطع روزنامه بود . روزی که پیاده به مدرسه می رفتم و امتحان داشتم یکی از همین کتاب ها را در حالیکه راه می رفتم می خواندم که ناگاه با درخت شوره گزی برخورد کردم.

ناهار را همراه با بچه هایی که راه دوری بودند روی سکو ی مدرسه می خوردیم …اما (همکلاسی ام رنگین که هم فامیل بودیم به سفارش مادرش روزی مرا به زور با دوبار دویدن به دور مدرسه مرا گرفت و به خانه اشان برد و هر از چند گاهی خانه ی آنها که آبگرموی ( نوعی خورش بومی ) خوشمزه ای درست می شد برای ناهار می خوردم . پدر زنده یاد رنگین ، زنده یاد یاور باوقار بود که به کدخدا یاور خواجه نامدار بود و با زن گرفتن از پتکوییه در آنجا بنشین شده بود و آسیاب داشت و در پایان عمر خود نمایشگاه اتوموبیل در خیابان مرادی غربی بندر داشت . رنگین سال های بعد از همان همکلاسی ها در پتکوییه که در کار آسیاب داری بود بیمار شد و در گذشت …روانش شاد‌ ..
عیسی همکلاسی و همراه شش ساله ام در تابستان همان سال به علت بیماری سل در گذشت ‌ روانش شاد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۳۹]
*شانس زنده ماندن*
( ویرایش)

(۲۴)

در دهم بهمن ۱۳۴۸ با گرماگرم درس و کلاس در سوز و سرما، عروسی برادرم سر گرفت. او پس از برتری نیافتن بر هماورد خود برای بدست آوردن نگاری که خانواده او دو مندویی ( مسابقه) آب آوری با کَندِر ( چوبی که دوسر آن حلب آویزان است ) گذاشته بود، دخترعمه اش را که تازه از دوران کلفتی ارباب شاهرخ کیانیان در کرمان فارغ شده بود پسندید و خواستگار شد .

در میانه حیاط دَنگال ما گرامافونی که صفحه های ترانه ی بندری ازاستودیوی میدان بلوکی بندر برادرم خریده بود کار گذاشته بودند و نخستین ترانه ی” ای یار ای یار ” که با صدای یوسف مشایی بود پخش می شد ( این ترانه ها تا کنون به اجراهای گوناگون بندری و بستکی تا فارسی خوانده شده است.)

با این ساز و آواز فراخوان جشن داده می شد ..‌.در کنار خواهرم دختر فامیل ما که از روستای تارم رسید از در دالان با دستمال و لباس گشادش به تم جکیدن ( رقص) پرداخت …
“بهار مست ” همقطار برادرم در میانه ی هلهله ی مردم در میانه ی میدان رقص آمد و با به صدا در آوردن خش خش شلوارش که با نام شلوار ” بِنز” ، مد روز بود انگار ضرباهنگی دگر به همراه بود.

آن شب که پیش زمینه ی عروسی بود خواهر کوچکم تا دم سحر روی مهتابی خانه امان با ترانه ی ” نابند چه خوشن” با صدای زبیده درویش به پایکوبی پرداخت و پدر به یاد مادر می افتاد و گاهی اشک می ریخت .

عروسی رسمی در قلعه ی خان بر پا شد .‌ برای نخستین بار یک دست کت و شلوار قهوه ی راه راه پوشیده و با در دست داشتن دو دستمال در رقص دایره ای بومی شرکت کردم .
( تا اکنون سه دست کت و شلوار عوض کرده ام : عروسی برادرم ، عروسی خودم و عروسی پسر ارشدم .)

با دیدن دوتن از آموزگاران که به دعوت عیش ( عروسی) آمده بودند ، خودم را در میانه ی دایره ی رقص پنهان می کردم .
عمویم ملا عباس با دستانی بر هوا و شَهلِنگ بردار ( گام های بلند برداشتن) گویی رقص سما می کرد! .

در هنگام شاباش ( هدیه ) به داماد پدرم به هنگام دست دادن شادباش گویی به برادرم ندای بلند در داد : ایهاالناس ! یعقوب دو بُنه ( اصله) مُغ شاهانی سهم الارثش در روستای برآفتاب به برادرش بخشید ! .

با این همه جشن شادمانی،
شب پایان عروسی ، تا بامداد گریه من در آمده بود و آنهم به شوند اینکه یک دفتر نوشته ی من که تکلیف کتابنویسی کرده بودم با گمان دفتر استفاده شده چند برگ آن کنده و برای پاک کردن حنای دست و پای داماد به کار برده بودند !.
( کتا بنویسی تکلیفی بود که می بایستی درست مانند کتاب فارسی با نوشته و تصاویر عینا” آماده کرد و به آموزگار داد .)

اما یکی از برجسته ترین یادمان من در کلاس ششم دبستان ” امتحان نهایی” بود که از همه ی دهستان تارم در پتکوییه گرفته شد در این امتحان ” فخاری” رییس فرهنگ و آموزگاران بودند.
جالب اینکه آموزگار ما حسن عباس پور از من جواب پرسشها را می گرفت و به یکی از دختران همکلاسی می رساند !. ( امیدوارم حالش خوب باشد و اکنون این نوشته من را بخواند تا تلنگری به یادمانش زده شود.😊)
آن سال در امتحان نهایی ششم دبستان ، من در منطقه ی حاجی آباد دوم شدم. نفر اول یادم نیست و فکر کنم از منطقه دراگاه و تنگدوییه ، غلامحسین برفی بود.

پس از این سال کلاس ششم دبستان از دُو افتاد ( برچیده شده ) و پس از سال پنجم ‌دبستان به جای دوره اول دبیرستان یا متوسطه دوره ی راهنمایی نام گرفت.

از این گذر، دغدغه ی ورود به کلاس اول دوره ی متوسطه به سرم افتاد و هاله ای از خیال محیط جدید و بزرگی دیگر که حاجی آباد بود با آغاز تابستان تا آمدن پاییز اندیشه ام را طوفانی کرد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

💠 پیوست ها:
– عکس آقای فخاری رئیس فرهنگ وقت
– عکس کارنامه قبولی و امتحانات نهابی کلاس ششم دبستان .
– ترانه ی یادمان خیز دیرین : ” ای یار ای یار ” با صدای: یوسف مشایی.

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۳۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۴۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۲٫۰۹٫۱۸ ۰۸:۴۱]
[ File : ای یار_یوسف مشائی.۳gp ]

آوَخت, [۲۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۲۳]
*شانس زنده ماندن*

(۲۵)

تابستان ۱۳۴۸ ، هنگامه ای بود که در جزیره برهنه از آبادانی لاوان کار ساختمانی گسترش یافته و از سوی چند نفر که از آن میان برادرم بود ، سفارش آمدن به آنجا برای کار در شرکت ” جهانبین ” شده بود. محمد حسین ، سرکارگر آنجا شده بود و در همین زمان دارای فرزند پسر شد که نامش را ” جهانبین” گذاشت ( البته در شناسنه : جهانبخش) .

بیشتر مردان که پدر و عمویم هم در بین آنها بود آماده ی رفتن شدند. من و پسرخاله ام یوسف، کوچکترینِ گروه با سن شناسنامه ای ۱۱ و ۱۳ و درستیِ ۱۴ و ۱۶ سالگی هم ، شانسی همراه شدیم .

کار برای اندوخته ی بیشتر همه را به آنجا کشاند . من خرسند بودم از اینکه برای یکی دو ماه بتوانم کمک هزینه ی تحصیلی ماندگار در حاجی آباد به دست آورم .

در گهکم ، همه بالای یک کامیون باری کرایه ای سوار شدیم و بکوب به مقصد بندر مقام محل رهسپاری دریایی به جزیره ی لاوان رفتیم . جاده تنگ پرپیچ راه بندر لنگه بین کوه دریا جاهایی باید یکی از کامیون ها می ایستادند تا کامیون روبرو بتواند رد شود.

هنوز پیاده نشده در بندر مقام، فرمانده پاسگاه منطقه ، بالای کامیون آمد تا ما اثاثیه امان را پایین نیاوریم و از راهی که آمدیم بر گردیم ، چون گفته بودند که دگر کارگر به جزیره نیاید. عمویم خشمگین شد و یقه او گرفت که ما از فرسنگ ها راه آمدیم و حالا برگردیم و با او درگیر شد و به دنبال آن همه با عمو همصدا شدند.

به هر گونه ، با واکنش تندتر فرمانده، ما به ناچار برگشتیم . یادم نمی آید که چگونه برای کار در شرکتی یا اداره ی مالاریا برای سمپاشی در بندر لنگه پیاده شدیم. در آنجا تا یکی دو روز آموزش چگونه سمپاشی کردن با دستگاه سمپاش به ما یاد دادند . هریک چوبی به منزله دسته ی کپسول به دست گرفته بودیم و به فرمان آموزشیار رو به دیوار مانند نظامیان با شماره ، جلو دنبال رفته و چوب را بالا پایین می کردیم . من و پدرم کنار هم تمرین می کردیم و برخی خنده اشان می گرفت.

در پایان تمرین ، من و پسر خاله ام به شوند کم بودن سن و اینکه نمی توانیم کپسول سمپاشی را به کول بگیریم نپذیرفتند و ما با چشمانی اشکبار از آنها جدا شدیم و به سوی خانه شرمگین برگشتیم.

اما یک هفته ای گذشت که باز چند نفر قصد رفتن به جزیره کردند و من نا آرام با دگر همزاد خود غلامشاه با اینکه همراهان ما را نمی گذاشتند برویم ، با پافشاری، دگر بار راهی شدیم . پسر عمه ام می گفت : نرو تو آن هوای گرم ، بیا با هم توی این محل خودمان تو دشت و صحرا دنبال گله برویم و پای گزان شروه بخوانیم . اما با این حس زیبا ، دندانم برای بدست آوردن هزینه ی مدرسه گرد شده بود.
… به بندر مقام رسیدیم . در بین راه مُغ ها را با حال و هوای دیگر ی می دیدم که زودتر از دیار ما رطب کرده بودند و آب در دهان می انداخت .
در زیر درخت لور ( انجیر معابد)، درختی پیر و سایه گستر ، که رو به دریا و سوارگاه جزیره ی لاوان بود جا گرفتیم . انبوه ریشه های به بالا رفته و ستبر شده برایم شگفت بود. آنسو تر بر بدنه ی یک لنج یا کشتی از کار مانده پُر از یادگار نوشته با ذغال بود .‌ بیشتر : ” بیایید ما رفتیم”. یاد گار نوشته ی برادرم را دیدم که نوشته بود : ” در تاریخ فلان من رفتم ..بیایید .”

شانسی گرفت و ما به جزیره رفتیم . گروه سمپاش ها با پدر و عمویم هم کارشان تمام کرده بودند به جزیره آمده و کار می کردند.
معماری که ” کل نبی” نام داشت انگار همه را خانوادگی می شناخت. به پدرم گفت : “این یعقوبت هم آمد که برای مدرسه اش پولی دست و پا کنه پس آن ” اوشن” دختر بی مادر تنها پیش عمه اش مانده است.”

به شاگرد بنایی روزی ۱۳ تومان (۱۳۰ ریال) با یک تومان کمتر از بزرگسالان من و غلامشاه به کار گرفته شدیم . در تیر و مرداد به شدت گرم جزیره همه با بدن لخت و تنها تَنُکه ( شورت تا زیر زانو ) شب و روز بسر می بردیم . همه از دم ریزه گرمایی ( گرماسوز) گرفته بودند، راه رفتن سخت شده بود.‌.‌هرکس شبها یک قوطی پودر در کنار رختخوابش بود.
زنده یاد “خالو برکت”، از فامیلان، شبها با دول ( دَلو ) آب از چاه می کشید و برای آرامش از گرما و بخواب رفتن روی سر و بدن همه می ریخت و می گفت: ” خُنک ، خُنک…” .

ناهار بیشتر کشک می ساییدند و با نان محلی که توشه راه آورده شده بود می خوردند .

روز ها من گاهی تحمل کار و گرما را نداشته به کنار دریا رفته می نشستم. خیال خود را به سمت و سوی زادگاه پرواز می دادم ، خواهر و دختر عمه ها را می دیدم.

در این حین و بین ، روزی از اخبار گفتند : یک آمریکایی ( نیل آرمسترانگ ) با آپولو رفته بر کره ی ماه نشسته (۲۹ تیر ۱۳۴۸- ۲۰ ژوئیه ۱۹۶۹ ) …من آن شب تا دیر وقت در جستجوی دیدن ماه بودم.

روزی دیگر همه به سمت و سوی اسکله به دنبال صدایی

آوَخت, [۲۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۲۳]
که اشاره به سویی داشت دویدند : ” زن! زن ! ” .
گویا برای نحستین بار پس از چند ماه زنی را در جزیره دیده بودند که همسر فرمانده پاسگاه بود و در اسکله پیاده می شد .

روزی دیگر گفتند هویدا نخست وزیر برای بازدید ساز و کار نفتی آمده است که شانس رفتن من به آن جا آسان نشد.

تا نیمه شهریور کار کردیم و بر گشتیم تا برخی هم به مهرجان و گاه تخمکار ( بذر پاشی ) برسند و هم مدارس فرزندان .

شادمان از اینکه دو ماهی پول دستمزد کار در شرکت گرفته تا به مدرسه بروم ، برخورد باد به صورت و موهای بور شده از گرما از روی کامیونی که سوار بودیم ، برایم خوشایند بود.

***
پسر عمه ام از سر و روی سیاه سوخته و موی بور من که همانند موی بور طبیعی خودش بود ، خنده اش گرفته بود.

برای نامنویسی مدرسه در حاجی آباد آماده می شدم، جای گرماسوز در بدن من تازمستان ماند.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۲۶]
*‌شانس زنده ماندن*

(۲۶)

پاییز ۱۳۴۸ از راه رسید..هنوز تارم زمین در خور این نبود که دانش آموزانی زیادی از مرز دبستان به دبیرستان برساند و به حاجی آباد گسیل کند ؛ به جزء شماری به اندازه ی انگشتان دست. بیشتر تا همان پنجم و ششم دبستان درس می خواندند و ادامه نمی دادند، با همان اندیشه ی مکتبداری، سواد آموزی در اندازه ی خواندن و نوشتن بسنده می دانستند ؛ چون بالغ شدن فرزند را برای کارکردن، برتری می دادند تا ادامه ی تحصیل.

آن سال، تنها من از روستای رفیع آباد ، ناصر باوقار و زنده یاد رضا امامدادی از روستای تارم و عین ا… ماندگاری از روستای گنج با هماهنگی پدرانمان بر آن شدیم تا با همخانگی در حاجی آباد دوره ی متوسطه ی تحصیلی را پی بگیریم.

با باشندگی شماری از اهل فامیل و همسایه ها در جلوی دالان خانه امان از زیر سینی قرآن و برگ لیمو رد شدم ، با چشمی نمناک با خواهرم و عمه زاده هایم خداحافظی کردم و در گهکم با پیوستن به آن همکلاسی ها همراه با پدرانمان راهی حاجی آباد شدیم .

شب آغاز مهر ، در میان نخلستان های بلند و کنار رود ، جلوی مدرسه ی سنگی ( دبیرستان ۲۵ شهریور) تا بامداد بسر کردیم تا فردایش مدرسه را آغاز کردیم و پدران نیم اتاقی پشت نیم اتاق مغازه ی پارچه فروشی از ” اکبر خوشکام” برایمان با ماهی ده تومان ( صد ریال) اجاره کردند.

صاحبخانه ، توصیه ی خاموشی برق در ساعت ۹ شب را داد و کلید خاموش و روشن کردن آن را‌ به ما نشان داد. پدران با خدا حافظی سفارش مواظبت کردن از ما را به آقای خوشکام کردند.

پیش از آنکه ما ۴ نفر با وضعیت جدید خو بگیریم ، صدای مشتریان از پشت در مغازه ذهنمان را جلب می کرد و بر این صداهای گوناگون و متفاوت از محیط ساکت روستا می خندیدیم!

هرکدام از ما وظیفه چگونگی تهیه خوراک و پخت و پز را عهده دار گردید :
من : مالیدن کشک.
ناصر : داغ کردن مهیابه.
عین الله : گوجه تخم مرغ
رضا: او گرمو و گاهی پختن برنج.

با دگر همکلاسی ها از گهکم ، ارزو دشتبر ، خَبر ، حاجی آباد آشنا شدیم. در میان درس دادن آموزش رژه و تدارک جشن برای چهارم آبان هم انجام می شد. در کلاس اول ما با تعدادی دختر هم همکلاس بودیم ؛ کلاسها مختلط بود. خواندن قرآن سر صف به من واگذار شده بود.

‌ کوبیار علی محمدی و غلامحسین شمسایی از نظر هیکل و جایگاه اجتماعی که اولی پسر کدخدای معدنوییه و دومی پسر خوانین حاجی آباد بودند که در زور و نیرومندی سر آمد بودند.

نیمچه خانه ی ما به لحاظ سر خیابان و روبروی مدرسه ، پاتوق دگر همکلاسان هم شده بود.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۵٫۰۹٫۱۸ ۱۳:۱۴]
[ Audio file : پیوست شانس زنده ماندن (۱۳).m4a ]

آوَخت, [۲۵٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۵۸]
*شانس زنده ماندن*

(۲۷)

آن سال ۱۳۴۸، جشن چهارم آبان ( زاد روز شاه) که در درازای یک ماه ، آموزش رژه به ما داده بودند، با شکوه بر گزار شد. یادم نیست که در همین سال یا سال دیگر ، همگام با دگر گونی ” وزارت فرهنگ ” به ” وزارت آموزش و پرورش” ، به جای آقای ” فخاری” ، ” آقای عالی” رئیس این اداره شد.

آخرین سر کشی “فخاری” که یاد دارم تند گام برداشتن در طول و عرض کلاس به روال عادت او بود که در هنگامه ماه محرم بود که گفت : ” نباید بر امام حسین گریید ، او هم از دشمنانش زیاد کشت و باید از این تاریخ درس گرفت !

دختر عالی هم همکلاس ما شد ، در روز جشن چهارم آبان ، او با دامن مینی ژوپ رقصی با آهنگ غربی کرد‌. او در یکی از امتحانات که به فاصله ای بین من و یکی دیگر بود خواستار جواب یکی دو سوال بود.

*

دکتر “فرخ رو پارسای” نخستین وزیر زن و وزیر آموزش و پرورش برای یک دیدار از سوی جاده با لباس سلطنتی و ابهتی و هیبتی مردانه با گروه همراه به مدرسه ی سنگی آمد.

در ادامه جشن چهارم تا نهم آبان ( زاد روز شاه تا ولیعهد ) ، بیرون از مدرسه جشنی در جلوی هنگ ژاندارمری برپابود‌. اُستا حسین امامدادی ِکوّال ( سرنا و کرنا زن ) و گروهش ساز و نقاره می زدند …پس از پایان ساز و نقاره ، اُستا کرم روی به من کرد و گفت: ” دیروز هم عیش بات بو ” ( عروسی پدرت بود) . هم کلاسی ها و هم اتاقی ها زدند زیر خنده ؛ من و آنها حرف او را شوخی پنداشتیم ولی او گفت : ” شوخی نمی کنم ، خانه آمدید ، می فهمید ، پدرت زن گرفته …

من با حالتی دگرگون چشم به راه پایان هفته بودم تا به خانه بروم . تا آن زمان همکلاسی ها مرا سوژه کرده بودند که از عیش پدرش بی خبر بوده است و به من سقلمی می زدند.

در هنگام رسیدن به روستا ، با دلی تاپ تاپ ، به خانه رسیدم ؛ کسانی با نگاه پرسش بر انگیز ، اشاره کردند که به خانه ی عمه ات برو. پا به خانه که گذاشتم ، پدرم با لباس سفید دامادی و موهای رنگ کرده مشکی سراسیمه به سویم آمد و مرا با اشک در آغوش کشید و گفت که برو دست اون نه نه ات ( زن پدر) را بگیر . دست نه نه را در چادر سفید و باوقار نشسته گرفتم . او تنها یک جمله گفت : ” عین الله ( همکلاسی و هم اتاقی) هم آمده به روستای گنج؟ ؛ گفتم : بله . پدرم گفت : او پسر دایی اش هست ، که پس از آن دانستم که همه چیز در آن شب به سر برده در مُغستان حاجی آباد که پدرم با پدران همکلاسی ها گرم گفتگو بودند نتیجه داده است ؛ پس از سه خواستگاری پذیرفته نشده از : گلروئیه ، سَهک و سید جوذر ، در گنج سر و سامانی پدر به سر انجام رسیده است .

در این هنگام ، برای برادرم غدوکی پیش آمد ( غدوک : غصه به دل آمدن) و بیهوش بر مهتابی خانه افتاد ، جَوِ بگو و بخند خانه بهم ریخت ، پدرم زار و گریان به سر خود می زد . با صدای داد و بیداد ، خانه پر از آدم شد . خبر به قلعه رسید و شهپر دختر خان هم آمد. پس از ساعتی با آب به روی زدن و دود کردن لته ( پارچه) در بینی او ، بهوش آمد …

طبیعی بود که زن گرفتن پدرم با حس نامادری حال ما‌ را دگرگون کرد اما رفته رفته با محیط خانه ی جدید خو گرفتیم . نه نه ی ما دختری حدود ۳۰ ساله بود که او هم به مانند زن برادرم تازه با فارغ شدن دوره ی کلفتی خانه ی ارباب شاهرخ کیانیان از کرمان آمده بود و فارسی حرف می زد. او سر تاسر خانه را پر از چسباندن عکس هایی که از در و دستگاه ارباب شاهرخ و گرد همایی زردشتیان بود و نیز عکس های خانواده ی شاه و هنر پیشه ها در آورده از مجلات ، کرده بود و برای ما تازگی داشت و تماشا خانه بود.

در هنگام باز گشت ، عین الله ( حاج عین الله کنونی) که بیش از همه مرا دست می انداخت که پدرت زن گرفته ، از دور آمد با من روبوسی کرد و گفت : “از این تاریخ ما قوم و خویش شده ایم ، زن بابایت ، عمه ی من است 😊 . “
*
با درس و مشق زندگی ادامه پیدا کرد ، از تنگی نیمچه اتاق ۴ نفره و سر و صدای مغازه ی اونور نیم دیوار حایل و خیابان ، ناگزیر ، شبها در پای تیر برق ها و روشنی روزها در حاشیه ی رودخانه و باغ ها به مطالعه می پرداختیم . روز های تعطیل که به ده نمی رفتیم در بالای تپه کوهی که با سنگ چین نوشته بودیم : ” کوه دانش” با کوشش تمام درس می خواندیم . شبی مردی مست ، در پای تیر برق ، به من و ناصر ۵ تومان ( ۵۰ ریال) داد و گفت : درود بر شما آینده سازان!، یکی دوشب دیگر ، همکلاسی و هم اتاقی دیگری از به این امید به پای تیرهای برق رفته و چیزی نصیبش نشد😊!

اطلاعا ت کلاس اول متوسطه که در دفتر خاطره آن سال نگاشته ام:

احمد ابوالحسنی( کرمانی): مدیر
احمد ایرانمنش( کرمانی): ناظم‌
ماشاء الله حسامی ( کرمانی) : دبیر عربی ، فارسی، دیکته و دینی .
محمد رضا عمرانی ( کرمانی) : دبیر ریاضی ، فیزیک و شیمی.
منوچهر صادقی گوغر

آوَخت, [۲۵٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۵۸]
ی :دبیر تاریخ ، جغرافیا، مدنی، دستور و طبیعی.
هوشننگ غظنفری ( ؟) : دبیر زبان
فاطمه رضایی ( سیرجانی) : دبیر بعدی دستور ، فارسی، انشاء و دیکته.
محمود عشقی ( کرمانی) : دبیر پس از خانم فاطمه رضایی!
سکونت : ابتدای خیابان رضاشاه پیشین – پشت مغازه ی اکبر خوشکام.
اجاره نیم اتاق ماهانه : ۲۰۰ ریال ( اصلاح قبلی).
خرج کرد در در طول سال تحصیلی: ۲۱۵۰ ریال.

..‌‌. در پایان دوره ی متوسطه به شخصیت دبیران پرداخته می شود !

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۸٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۳۶]
*‌شانس زنده ماندن*

(۲۸)

رفت و آمد تعطیلاتی بین روستاهای تارم زمین به حاجی آباد تا گهکم با دو چرخه بود و هرکس با دوچرخه اش می آمد و در خانه ای آشنا نگه می داشت.
خانه ی ” جعفر اکرمی ” یکی از اتاقهایش جای نگهداری دوچرخه ها ی بچه ها بود.

از گهکم به هر وسیله ای حتی با کامیون هرکس خود را به حاجی آباد می رساند و برای آذوقه اش حتما” نان تیری ( چوبه ای) برای دست کم یک هفته بر می داشت و خوردنی های دیگر مانند دَنکو ( گندم ، نخود ، کنجد و سایر ادویه برشته ) ، چِنگال ( چَنگمال- مخلوط خرما ، روغن ، آرد و کُنجد وسایر ادویه ) .

تن شویی و نظافت معمولا در جمعه ها در خانه خود انجام می شد. نیم اتاق ما در سر راه رهگذران بود.‌ گاهی والده ی ناصر خان ساکن در حاجی آباد که خویشاوندی با خان تارم داشت به ما سر می زد و خوراکی برایمان می آورد . سهراب خان در آموزش و پرورش کار می کرد .

برای محصور نماندن در اتاق ، ما همیشه مشتریان پرو پا قرص مسجد بودیم و همیشه همراه دبیر دینی : ماشالله حسامی می رفتیم و نماز را به ما یاد می داد . تنها مسجد حاجی آباد ( مسجد جامع کنونی ) در میانه ی حاجی آباد بود ..در میان حیاط آن حوضی بود که اطرافش گلهای شب بو می رویید در کنار این حوض من و ” مهدی کوهی زاده ” به نوبت اذان می گفتیم . پدر مهدی از آن زمان تا کنون از متولیان این مسجد بوده است. روحانیون اعزامی در ماه محرم و رمضان در منزل او بودند.

‌ یک روحانی بود که همیشه این شعر بالای منبرش می خواند:

“مرد خدا شناس که تقوی طلب کند
خواهی سفید جامه و خواهی سیاه باش”.

شیخ کُنار ، نابینا و ملا بیت الله از ذاکرینی بودند که نوحه می خواندند.

رفتن ما به مسجد موجب شده بود که دوستان همکلاسی از جمله بیشتر : جناب حاج جهانگیر بشکار به شوخی ما را ملا و آخوند خطاب کنند . 😊

خانه ی ما به قلعه حاجی آباد نزدیک بود . گاهی هوای تنهایی به دلم می زد و به بالای قلعه می رفتم ، کتاب و گاهی برای خود آواز می خواندم .

با گرفتن کارنامه ی قبولی اول متوسطه ، تابستان من بدینگونه گذشت :
پس از چند روزی هندوانه چینی در جالیزی جعفر آباد ، مدت ۱۶ روز ( از۲۸ خرداد تا ۱۳ تیر ۴۹) به جای پدرم که نگهبان شرکت : ” چَکُش” ، نصب کننده ی آنتن رادیو تلویزیون و تاسیسات در بالای کوه گنو بود رفتم . شبها در بالای کوه سرد بود و ما هیزم جمع می کردیم و آتش می کردیم .

خیمه ای آنجا بر پا شده بود که تجهیزات و وسایل شرکت در آن قرار داشت و پدرم نگهبان آنها بود‌. یکی از زور مندی های پدرم به رییس شرکت گفته بود که کله به کله ی گاو می زد. رییس گفت: اگر با کله به بشکه ی آب زد و انداخت یک هفته مرخصی تشویقی به او می دهم. پدر این کار را کرد و چنین شد؛ اما به مغز او آسیب وارد گشته و مدت ها دچار سر گیجه می شد . افزون بر آن یک هفته ، من ۱۵ روز دیگر به جایش رفتم.
پس از آن ۷ روز از ۲۱ تا ۲۹ تیر ۴۹ به جای برادرم در دشت پلنگان به کار قنات روبی پرداختم که مالک نوپا حاج قاسمعلی مُدُنی از بازرگانان سرشناس بندرعباس اهل دهکویه لارستان ، مُللک پلنگان را از خان خریده بود. مدت ۱۳ روز از ۶ تا ۱۹ اَمُرداد در مزرعه جعفر آباد به کار یونجه بری باتفاق همزادان خود مشغول شدم که تنها بدست آوردن دستمزد حول و حوش ۲۰۰۰ ریال برای کمک تحصیلی بود.

اما رویداد اندوهناک این تابستان طغیان رود خانه ی جعفر آباد بود که شَوند سرازیر شدن آب گل آلود در خانه ها شد که به سختی پس از فروکش کردن طغیان آب ، آب ها پس زده شد.
کهنسالان می گفتند این هیجدهمین بار طغیان رودخانه بوده است که به یاد دارند و شدت این بار بیش از بارهای پیش بود‌‌ که شوندِ بر آن شدن جابجایی روستا در دوسال پس از آن ، در زیر روستای گُلروییه شد.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۸٫۰۹٫۱۸ ۱۵:۳۸]
*شانس زنده ماندن*

(۲۹)

تابستان پایانش را با کارهای گوناگون از کشتزار جعفر آباد و دشت پلنگان بگیر تا بلندای گنو ، دست مرا می گیرد تا در پاییز بگذارد، چند روزی خُنکای پشت بام گِلی و آسمانی با باشندگی ستاره ی سهیل پَنگ انداز* و کهکشان میان آسمان آمده را به سِیل (تماشا) می نشینم ، تماشای رغبت انگیزی در زیر ملافه (مُلحفه) ، همچنان که در زیر پتو، آسمان گنو دیده و آسمان پلنگان را بر پشت بام، بی تن پوش و گازوییل مالیده بر سر تاسر بدن برای دورماندن از گزند پشه ، دیده بودم ، چه یادمان هایی که ناچارت می کند باز به پس برگردی و ناگفته ها را بنویسی تا مهری‌ دیگر آغاز شود و مدرسه.

باید از همسایه ی کوته دیوار به دیوار هم گفت : امیری ، هم گپ همیشگی پدرم که به مرد نخوانده ملا ( خود سواد دار شده ) نامدار بوده و سر رشته هایی درمان خانگی ، بیتالی ( شکسته بند محلی) ، میکانیکی تراکتور دارد و با این همه دوستداریِِ شگفتی به اخبار دنیا دارد و رادیویی که اکنون سیار شده است ، به دست دارد و جنگ‌ های اعراب و اسراییل را گوش می کرد و به تفسیر می پردازد …

ساعاتی هم عده ی زیادی شب ها به خانه ی او می آمدند تا ترانه های درخواستی از رادیو دهلی گوش بدهند : جام طلای دلکش، برگ خزان مرضیه ، رعنا جلو و من پشت سر ، عامو مهدی گله دار …

همه رادیو‌‌ نداشتند، ‌نخستین رادیو را‌‌ “ملاچهارشنبه ” برادر “امیری” به روستا آورد. روزی که تازه پدرم برای دیدن و شنیدن رادیو مرا به آنجا ‌برد .‌ اخبار ساعت دو پسین بود: از صدای پرحجم گوینده که گفت : ” اینجا تهران است …” هراسیدم و پا به فرار گذاشتم تا پدر مرا به پای رادیو کشاند و کم کم خو گرفتم و می خواستم بدانم آدمایش کجا پنهان شده اند…
گذشت تا همه این رادیوهای بزرگ که با باطری مانند باطری ماشین راه می افتاد گرفتند و بالای بام ها می دیدی صدای آغاسی از همه سو در روستا می پیچید ؛
همان پیر زن هشتاد ساله باز حیف گذشته می خورد که آوخت ( قصه) و نِیگ و کُردی ( نِی و شروه) بود و اکنون رادیو آمد و…‌

چه زمان دارد متحول می شود. من هم این گذر را کرده بودم و اوج قصه گویی و نی شروه را گواه بودم . خودم هم پدرم پیش خان ( امروز یکمین سالگرد در گذشتش در ۹۴ سالگی. ) برد و برایش کُردی خواندم و پیراهن جایزه گرفتم :

” کَفه ی گله گاه دولغ شبارِن/ سر مِشتی فلک میدون لارِن/ سلام از ما به صولت می رسونین/ مِشی عبدُل سرِ فتنه شبارن
( گله گاه ؛ نام روستا و مرتعی . دولَغ : گرد و خاک – دیولاخ .)

پدرم با امیری به رود خانه گله گاه برای صید ماهی می رفت که با گلوله هایی که از خمیر و پودر دانه های سیاه شبیه به کُنار در رودخانه می انداخت و به من می گفت برای تو که گوشت ( گوشت قرمز) نمی خوری … و گاهی من و “عباس” پسر امیری و همبازیم همراه می رفتیم .‌.یا برادرم با دگر پسر او: ” “سیاوش”.
من و عباس به شکل دروگران ، بوته های وحشی ” جَر” را با داس درو و خرمن می کردیم و پس از خشک شدن می کوبیدیم و وارون بر ( برعکس) گندم ، ما چوب ها و شاخه های خشک شده را به خانه می آوردیم . ما و بچه های همسایه روزهای سخت ختنه شدگی را با درمان شن های داغ رودخانه بسر آورده بودیم.
***
… و باز گردم به پاییز و مهری دیگر و حاجی آباد ، کلاس دوم متوسطه .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* سهیل پنگ‌ انداز و کهکشان میانه ی آسمان : هنگام طلوع ستاره سهیل در اواسط شهریورماه در مناطق جنوب که پنگ های ( پنجه های خوشه ) خرما به بار می نشیند و هنگام قرارگرفتن کهکشان در میانه ی آسمان که هنگام برداشت محصول خرماست.( کهکشان که رو دِل اومد / داس بکش که مُغ بُر اومد .)

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۰]
*شانس زنده ماندن*

(۳۰)

با آغاز سال دوم متوسطه، پسر عمویم مرحوم اسحق، هم به جمع ما در همان نیم اتاق افزون شد، منتها چون با بچه ها سازگاری نداشت برآن شد که با سفارش عمویم به خانه ی آذر نامی برود. یکی از اعتراض های خنده اور او این بود که کسی حق ندارد پایش را روی گلیمش بگذارد.😊

به جای او : مرحوم ” فریدون مرادی شهدادی ” ( عموی جعفر مرادی شهدادی – مشاور کنونی اداره آموزش و پرورش هرمزگان ) آمد او همراه با پدرش که هردو جامه سفید شیکی پوشیده بودند. ( پسر در فروردین و پدر در خرداد ۹۷ درگذشتند.)😔

آموزگارانی جدید وارد شده بودند:
هاشم پورخاتون(کرمانی): دبیر طبیعی ، جغرافیا، مدنی و خط
محمد رضا عمرانی ( کرمانی): ریاضیات و ورزش
یدالله غفوری( کرمانشاهی): زبان انگلیسی
طاهره ذاکری زاده (سیرجانی) : ادبیات فارسی.
پوران ابوالحسنی زاده(کرمانی): فیزیک، شیمی، کاردستی، نقاشی و رسم.
مدیر: احمد ابوالحسنی زاده
ناظم : هاشم پور خاتون
***
در این سال جشن چهارم آبان را می خواستند پربارتر برگزار کنند. از یادمانی هایی که دارم : روزی آقای عمرانی می خواست از بین پسران کسی که شکمش از همه برآمده تر است برای رقص شکم که بر روی شکم نقش صورتک می کشند گزین کند؛ دستور داد همه شکم هایشان را عریان کنند؛ شکم من آن روز ها به خاطر خوردن برخی خوراکی ها مانند ” اُو نار ” ( خوراکی با دانه های کوبیده انار با ادویه و آب) با باد کرده بود. گفت : ” تو باید رقص شکم کنی.” گفتم : ” نمی توانم.” یک سیلی تو گوشم نواخت؛ گفت : “حالا می تونی؟ ” گفتم: ” نه!”…
یک کشیده محکمتر به آن ور گوشم نواخت که اشک از چشمانم در آمد و گفت: ” حالا برو بنشین.” و یکی دیگر گزین کرد.

سال تحصیلی ۵۰ -۱۳۴۹ تحولی در روش آموزشی پیش آمده بود و به دنبال ایجاد ” دوره ی راهنمایی ” به جای ” متوسطه” و تبدیل شدن نام ” وزارت فرهنگ” به ” وزارت آموزش و پرورش” ، سکان وزارت آموزش و پرورش به دست نخستین وزیر زن: فرخ رو پارسا” که اکنون دریافتم آمدن او به حاجی آباد و مدرسه ی ما در همین سال بود که ما همه آقای “فخاری” که چندین سال بود، رییس فرهنگ جایش را به آقای “عالی ” رییس آموزش و پرورش داده بود.

یکی از رویداد های بد این سال تقلب رسوندن امتحانی به یک دوست همکلاسی بود.
یک بار که گفتم در امتحانات نهایی کلاس ششم ابتدایی با هماهنگی معلم به همکلاسی و هم فامیل خود که دختر کدخدا زاده بود با خیال راحت تقلب رسانی انجام شد . در این سال دوم متوسطه ، یک‌ بار دختر “عالی” رییس آموزش و پرورش ‌ که از همکلاسان بود در هنگام‌ امتحان در نزدیکی من‌ نشسته بود در برابر خواست بی مهابای او تقلب رساندم.

اما تقلب رساندن عجیب و ناشیانه ی من در امتحان دیکته ی زبان انگلیسی بود برای دوست و همکلاسی که پسر یکی از مالکان سیرجانی بود که در سرچاهان زندگی می کرد. خانواده ی او گاهی خوراکی برای ما می فرستاد.
در این امتحان به اصرار او با گفتن دیکته همزمان دو برگ را پر کردم و یکی به او دادم.

در هنگام تصحیح کردن برگ ها ، صدای خطاب گر ” ابوالحسنی‌” غرید:

“یعقوب باوقار و اصغر برزکار ! “

دنیا دور سرم چرخید و دست و پایم سست شد …

او با نگاهی خشمگین و تکان دادن سرش که از تیک های عصبی او بود با لهجه ی کرمانیش گفت : ” گمان کردین که ما خِنگیم؛ با ترکه ای که همیشه در دست داشت به روال تکیه کلامی همیشگی گفت : ” اون دست های صاحب مرده را بگیرید بالا و دو ضربه ی جانانه بر کف دست ما نواخت و گفت : ” نمره ی زبان و انضباط هر دوتان صفر !…

سپس گوش مرا گرفت و گفت : ” دیدی پسر خوب، کار دست خودت دادی!” .

گریه های بی امان من و التماس کردن به ” غفوری” که منش سلیمی داشت هم اثر نبخشید و برای نخستین بار درس تجدیدی آوردم.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۱]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۱]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۱]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۰٫۱۸ ۰۵:۲۲]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۲]
*شانس زنده ماندن*

(۳۱)

تابستان ۱۳۵۰، هوای خانه گونه دیگریست. خواهری نه ماهه ام ” سوسن ” در گهواره و شروه و لالایی خوانی مادرش، گرمی و شوری به پا کرده است و گاه خواهر به من سپرده می شود تا با تکان دادنش بهانه ای برای زمزمه ی ترانه هایم شود.

نگاه دختران عاطفی تر و عاشقانه تر می بینم . دختر عمه هایم خرامان راه می روند. در روستا به گفته ای خط سبیل که زدی چار چشمی می پایند نت تا ته دلت بکاوند که خود یا خانواده ات به پای چه کسی بندت کرده اند و یا با پیشنهادی به جایی بندت کنند.‌ ‌پدر در یک گروه خانوادگی به شوخی رسوا گرانه ، انگشت اشاره به سوی من گرفته گفت :
” او هنگامی که به گُلمِ پهنابه ( استخر پهن آب قنات ) می رود ، مکینه و بسته ی تیغ خود تراش و آیینه را به همراه می برد؛ ریش و سبیل در کرده است.”

در طول سال تحصیلی نه نه ام با آوردن دختری در خانه چو انداخته که برای پیزاده ام خوب است. روزی به هنگام ترک خانه تا ته راهروی دالان نگاه های ما بهم دوخته شد.

دختری از همکلاسی های حاجی آبادی در پای رودخانه لباسهایم که می شستم از من گرفت و شست و نگاه های روشنش مرا از اندیشه ی روستا بدر کرد.

کسانی هم در روستا انگار دلال مهربانیند ، از مو و ابرو، لب و دندان دختران گرفته تا قد و قواره و هوش و زور بازوی پسران ، گزینه های خود به پیش می کشند.

اما در کنار این ها فامیل ها با یاد مادرم می گویند : مادرش ناف دختر عمو را به نام او بریده است و دختر عمو نیز دور و در دهاتی دیگر است که سفید گونگی او را به چراغ توری مثال زده اند‌‌ .

… “نه نه” انگار گاهی حس غریبی بهش دست می دهد؛ به یاد دوستانش و همکار پیشخدمتش در بارگاه ارباب شاهرخ کیانیان در کرمان می افتد، از کودکی که پدر و مادر از دست داده بود و تنها فرزند خانواده بوده به آنجا سپرده بودنش و حالا که اینجا آمده است داییش یک راست به عقد پدر ۵۰ساله ی من درآوره است ، به همان اندازه که ما از بی مادری اندوهگین بودیم ، او هم بر اینگونه بدتر . نام ” سوسن” برای خواهرم به نام بهترین دوستش در کرمان گزین کرده بود .

“نه نه” حالتی شگفتی انگار در درونش رخنه کرده بود … در لَگَن نانی ما سم موش ریخته شده بود !.

***

با اندک پولی گرفته از پدر به روستای گنج رفته و از آنجا با یک تریلی با ذهنی آشفته راهی بندر عباس شدم . گذر از تونل تنگ زاغ هراس انگیز بود … راننده پول شامم در کافه ی محمد تبعیدی را داد و در دو راهی میناب مرا پیاده کرد و کرایه ای هم نگرفت ، برای شاگردی در این سه ماهه پیشنهاد کرد و نپذیرفتم و به سمت میناب رفت.

تا شغو پیاده رفتم ، شب در کنار یک ساختمانی خوابیدم تا فردا برای کار دوسه ماهه چه سرنوشتی به سراغم می آید .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۳]
*شانس زنده ماندن*

(۳۲)

به فلکه اتوتاج آمدم ، به سمت شاه حسینی جنوبی شانس خود را برای کار کوتاه مدت با پرسیدن از مغازه ها آزمودم .

در هتل بلوار کسی به نام لطفی هتل دار بود برای پیشخدمتی خواست. این هتل متعلق به آقایی به نام ستوده نیا اهل سیرجان بود. اکنون هتل به همان شکل ساختاری خود با نام هتل ساحل وابسته به اداره گردشگری است، اما تابلوی هتل بلوار هنوز دارد.

بی اندازه خرسند شدم از اینکه کارگیرم آمد و جای خواب هم دارم. در دور و بر هتل و همه خیابان مغازه های گوناگون بود و هنوز هم این گوناگونی در خیابان شاه حسینی ( شریعتی) حفظ شده است از مطب دکتر بگیر تا رستوران ، خیاطی ، نانوا ، مسافر خانه ، نجاری ‌، تعمیرگاه و غیره … ( تعمیرگاه ادیک ، قنادی نانک )
پیشتر دو گرمابه هم بود.
یک سوی هتل یک آب میوه گیری بود که صدای دستگاه آب میوه گیری و بوی میوه جاذبه ای ویژه برایم داشت . یک سوی دیگر هتل خیاطی نظامی دوز به نام نگرو بود که هنوز هم هست. روبروی هتل یک کله پزی بود که اتفاقی “ناصر ” همکلاسی ام دیدم آنجا کار می کند و از این رهگذر از بی همدمی در آمدم.

بالای هتل تابلو نویسی و گالری بود به نام فرهنگ که کسی به همین نام با خانواده اش هم زندگی می کرد. لطفی گاهی آنجا می رفت . تابلوهای نقاشی چشم نواز بود.

دو ماهی کار کردم و شهریور به خانه برگشتم تا مروری بر درس زبان داشته باشم برای باز آزمون شهریور .تجدیدی ناخواسته.

این یک ماهم در روستا البته بیکار نمانده و در پلنگان کنار برادرم که موتور چی بود به کارگری در مزرعه پرداختم .

شبی روی پشت بام با گازوییل مالیده بر بدن در حفاظت از نیش پشه کوره ها ، صدای تراکتوری آمد و در کنار خانه ایستاد. برادرم مرا صدا زد که زود بیا برویم که پیغام دادند فردا حاجی آباد امتحان تجدیدی هست…

تراکتور به راه افتاد ، من و برادرم در دو سمت راننده روی گلگیر تراکتور نشسته و تراکتور در میان گرد و خاک ایجاد شده جاده ی خاکی را در می نوردید و ما سفت به گلگیر چسبیده و در سیاهی شب و بی گپ و گفت، بالا پایین می رفتیم. با خود گفتم : ” عجب کاری دست خودم دادم به قول مدیر “.

آن شب نخوابیدم، یک مرور کلی روی کتاب زبان طوری داشتم که دیگر روشنایی بامداد بر نور چراغ براساتی ( چراغ فانوس) چیره شد.

…. به حاجی آباد رسیدم ، غفوری گفت: ” چرا موهایت نزدی ؟ ، دیگر انضباط جا برای نمره ندارد
…خبر یهویی را به او گفتم.

آزمون زبان را با نمره ی ۱۸ به پایان بردم .

یعقوب باوفار زعیمی
۱۱ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* پیوست :

– کارت عضویت جوانان شیر خورشید سرخ در مدرسه- ۱۳۴۹
– عکس با کلاه نمدی تزیینی در عکاسی مهتاب ( زواره؟) ؛ حاجی آباد. راست : یعقوب باوقار – چپ : ناصر باوقار ؛ دی ماه ۱۳۴۹.

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۳]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۴]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
*سایه ی خورشید*
( سفرنامه)

*…..پیشکش به : ” مهندس سیروس عابدینی ، مرد ویژه گردشگری که با دوربینش بی منت ما را به گوشه های ایران شناسی می برد.”*

*
هر کجا هستم، باشم…

میهنم، سر زمین رنگارنک، ایران سر افراز، گردن کشیده در کوه های البرز و پای کشیده در کوه های زاگرس، مست از شرنگ رود ارس و دریای خزر، غنوده در در یای پارس، با جنگل های شمالش و کویر سینه اش، و شرجی جنوبش، همه را دوست دارم.
۱٫ در این میان گاهی دلم برای دو شهر که در جوانی از در بدری به آغوش آنها پناه بردم تنگ می شود. شیراز و کرمان. و گویی همین زمینه ای شد برای علاقه مندی به گشت و گذار و دیدن مردمان متفاوت .گاهی دلم برای شیراز تنگ می شود، با گل های همه رنگ در باغ ارمش، محیط صمیمی آرامگاه حافظش، نان سنگکش، لهجه شیرین مردمش، برای راسته بازارش از دروازه اصفهان تا انتها که به شاه چراغ می رسد. زائران خفته ی شب های جمعه در شاه چراغ و شب های دوشنبه در آستانه. سرو های بلند قامت امامزاده حمزه وکنار حوض آرامش بخشش،حس حضور سنگین و خاموش زندیان در مرکز شهر بر بلندای ارگ کریم خانی. گاهی دلم برای کرمان تنگ می شود، میدان ارگ، خانه های سقف گنبدی، بارگاه عرفانی مشتاق علی شاه، صدای ضجه تاریخ استقامت در دوران خواجه تاجدار، پناه گاه استوره پایداری لطفعلی خان زند جوان، آرامش حضور آب روان از زیر پای باغ شازده و پلکان پیوسته تا قلب باغ و صدای تاریخ کرمان در دل دنیا . ونیز دلم برای زادگاهم تنگ می شود که از یک دگرگونی عمیق که درروزگار من روی داد، از آن کنده شدم و خانه ها ی آن برای کشاورزی هموار شد و تصور گشت و گذار کودکی در میان انبوه گل ها و ریاحین و صدای جیرجیرکان، پرندگان خوشخوان، جویبارها و رودخانه ها، وزش باد در شاخه های نخل ها را گاهی با سفر به آنجا‌ تلنگری می شود. هنوز در افسوس، که چه جاهایی بکر و ندیده در همان دور و بر زادگاهم هست که آرزوی دیدن آن را دارم. آرزوی رفتن بالای کوه پر هیبت گهکم را که از زمانی که چشمم به دنیا ی دور و بد باز شد و آن را در برابر خود یافتم هنوز بر دلم مانده است ( این آرزو در ۱۲ فروردین ۱۳۹۵ انجام شد).
کودک که بودم می گفتم بزرگ که شدم می روم بالای آن کوه تا ببینم خدا کجاست!۲

*

*ایرانگردی فشرده در آخرین خورشید گرفتگی قرن ( از بندر عباس تا تبریز)*

هنگام با رویدادی کمیاب در روزگار و کشور خود برآن شدم تا یک ایرانگردی چله کمانی که از بندر عیاس آغاز شده و از سیرجان، یزد، اصفهان، اراک، کرمانشاه، همدان و زنجان می گذرد تا به تبریز می رسد واز تبریز کمانه می کند و از زنجان ، تهران ، کرمان و سیرجان می گذرد تا به بندر عباس بر می گردد.

این سفر به گونه ای برنامه ریزی کردم که شب ها در اتوبوس و روزها در شهر ها بسر برم تا در زمان و کرایه خواب صرفه جویی کنم.
***

اصفهان – چهارشنبه- ۲۰ اَمرداد ۱۳۷۸.

با اتوبوس بندر – اصفهان در ساعت ۲:۳۰ پسین به راه افتادم و دم بامداد به اصفهان رسیدم. راهنمای ستاد خورشید گرفتگی با نمودارهای پارچه ای با درشت و قرمز نبشته و با جهت نماهای پی در پی ، همگان را به جایگاه فرا می خواند. خودرا به آنجا رساندم و همراه با افرادی که اندیشناکانه و دو دل عینک های ویژه خورشید گرفتگی با مارک انجمن نجومی ادیب را داشت می گرفتند، من هم یکی گرفتم.

همراه با ایرانگردان میهنی و غیر میهنی به باغ چهل ستون سراسیمه شدم. گروهی پسر و دختر که به گونه ی اردو آمده بودند در گوشه ای همراه با تنبک نوازی یکی ار آنان سوت زنان و کف زنان به شادمانی پرداختند. زمان و مکان گویی برای این رویداد تاریخی از چرخش روزگار مناسب گردیده بود؛ اَمردادماه ، هنگامِ تابستان و گردشگری واصفهان شهر زبانزد جهانی گردشگری. مردم هنگامی به سوی صدا هجوم آوردند که صدای تنبک خاموش شد. چند نفر فرنگی هم کنجکاو شده بودند تا چه خبر است؛ یکی از دختران گفت: جمشید برای اینها هم بزن! سپس برای اندکی صدای تنبک بلند شد و فروکش کرد.

گروه بزرگی از ژاپنی ها در داخل عمارت چهل ستون شیفته نقش و نگار های گوناگون آن شده بودند و راهنمای ایرانی با زبان ژاپنی با اشاره به نگاره های سقف چهلستون گفت که به آنجا نگاه کن!

در میدان امام گروه های ایرانگرد میهنی و غیر میهنی در هم وول می خوردند، هنوز تا خورشید گرفتگی چند ساعت مانده است.

در مسجد شاه (امام) هر چند نفری در جایی پرسه زده بودند و ژرف تماشای شکوهمندی این بنای بزرگ بودند و از هر سو فرتور (عکس) می گرفتند. راهنمای آنجا می گفت: این مسجد از با شکوهترین و مسجد شیخ لطف ا… از زیباترین مسجد دنیاست. مسجد قونیه بزرگی دارد ولی شکوهمندی این مسجد را ندارد. این مسجد گرته برداری از مساجد کبود تبریز و گوهر شاد مشهد شده است ولی پُر تر. در مسجد کبود رنگ بیشتر کا شی ها آبی می باشد ولی در این مسجد رنگ های

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
گوناگون به کار رفته است.

در مسجد شیخ لطف ا… همه چشم ها به سقف گنبد خوش نقش و نگار با ریزه کاری های آن دوخته شده بود. از پیر زنی حدود هفتاد ساله فرنگی که در گوشه ای از شبستان چمپاته زده بود تا دختر نوجوان ایرانی که با کوله پشتی خود را به میانه ی شبستان رسانده ودرست به خال میانگی خیره شده بود و بی پروا از روسری به پشت سر افتاده اش، فرتور (عکس ) می انداخت.

در گوشه ای از شبستان که نشسته بودم، جفت جوان زن و مرد فرنگی با گونه ای که نشان از خستگی فراوان داشت در نزدیکی من نشستند و مرد که گویا ناگهان هم میهنانی در ان گوشه شبستان را یافته بود به سوی آنها رفت و به گفتگو شد. زن که با مانتو و روسری سیاه و چهره گندمگونش جوه ای از یک زن ایرانی داشت با آرامش از خستگی به گوشه ای از سقف چشم دوخته بود. برآن شدم که سر سخن را با او باز کنم:
– کجایی هستی؟
– فرانسوی(با لبخند).
– نخستین بارت هست که به ایران آمده ای؟
– بله.
– امید وارم به شما خوش بگذرد.
– سپاسگزارم.
– ما بر آنیم تا پس از اصفهان به شیراز، یزد و کرمان برویم. در اینجا شکوه ارگ بم رانیز برای او بیان کردم و او پرسش های خود را کرد:
– شما کجایی هستی؟
– ایرانی و از بندر عباس امده ام.
– لابد برای دیدن خورشید گرفتگی امده اید؟
– بله. و به او گفتم:
– استان های کشور ما کم و بیش هریک به اندازه کشور های اروپا می باشند.
– بله همین طور است، و گفت: آیا با اتوبوس آمده ای یا هواپیما؟
– با اتوبوس
– خسته کننده نبود؟
– دوست دارم. از بندر عباس پرسید. و برای او از پالایشگاه هشتم که مهمترین پالایشگاه دنیا و بزرگترین پالایشگاه خاور میانه است گفتم. و سپس گپ را به میدان نفتی پارس جنوبی بردم که شرکت توتال TOTAL فرانسوی با هم پیمانانش کار آن را برداشته اند. گفت: شرکت ” الف” هم اگر می شناسی رقیبی برای توتال است.

در همین حال گروهی حدود ۲۰ نفر با یک روحانی با صلوات های پی در پی وارد شبستان شدند و آغاز به دادن چند شعار کردند. زن فرانسوی گفت: این ها برای نیایش آمده اند؟!
گفتم :‌ این ها گروه مذهبی هستند. گروه یاد شده به شعار های خود ادامه دادند و شعار مرگ برامریکا را به زبان انگلیسی نیز سر دادند: ِ
Down with America

زن فرانسوی با لبحند گفت: ما که آمریکایی نیستیم. این گروه پس از انجام دادن چند شعار مسجد را ترک کردند. مرد فرانسوی به سراغ زنش آمد. زنش ما را به هم شناساند و پس از درنگی با چهره شادمان از گفتگو با من بدرود گفتند.

انبوه مردم در میدان شاه (امام) با هیجان و شور ویژه ای برای خورشید گرفتگی درنگ شماری می کردند. از بلند گو های مسجد ، مردم برای انجام نماز ایات فرا خوانده می شدند.

خورشید اندک اندک در پس سیاهی ماه پنهان می شد تا هنگامی که دقیقه ای همه ی خورشید در پشت یک دایره ماند.

اوه! چه زمان بیادماندنی۱ گردی سیاه ماه با پس زمینه تابناک خورشید و در کنار آن سیاره زحل در ساعت ۴:۲۰ پسین چهارشنبه بیستم اَمرداد ۱۳۷۸ بر فراز عمارت عالی قاپوی اصفهان! .

خورشید زیاد درنگ نکرد یا دانشگونه، گردش ماه و زمین نگذاشتند که خورشید در سیاهی گرفتار آید. ساعتی دیگر لازم شد که خورشید اندک اندک از پس ماه بیرون بیاید.

همهمه ها تمام شدف گویی همه چیز عادی شد. جوانی گفت، رفت تا ۳۴ سال دیگر که آیا ما زنده خواهیم بود یا نه! در همین حال صدای گروهی ا… اکبر گویان که از حاشیه میدان به راه افتاده بودند به گوش رسید، فشار مردم برای اینکه ببینند چه خبر است به حدی بود که برای همه کس دیدن انها ممکن نبود.
***
ساعت ۸ شب با اتوبوس به سوی کرمانشاه روانه شدم. لهجه های کردی راننده و دستیارانش همراه با پخش موسیقی کردی از اتوبوس مرا آماده حال و هوای کرمانشاه می کرد با آنکه برای نخستن بار بود که برای دیدار از کرمانشاه و تبریز روانه می شدم.

*کرمانشاه -پنجشنبه- ۲۱ اَمرداد ۱۳۷۸.*

آغاز بامداد به کرمانشاه رسیدم . پیش از هرچیز جویای گرمابه شدم و پس از یک تن شویی و بدر کردن خستگی راه، در نخستین فرصت به طاق بستان رفتم. کندو کاری های در خور ستایش، جایگاه شکار کاه شاهان ساسانی بیننده را به شگفتی وا می دارد. خرابکاری رخساره های آدمها و اسب های حکاکی شده که آشکار نبود کار چه نا بخردانی بوده است، کوششی بیهوده بود و نتوانسته است آفرینش این هنر را از جلوه اش بکاهد.

درختان بزرگ سپیدار که بوستانی با شکوه تا دامنه کوه در بر می گیرد با جویبار هایی از چشمه ای که از دل کوه بر آمده است طبیعتی زیبا را در کنار آثار باستانی میسر ساخته است. خوردن ناشتایی در یکی از رستوران ها که درسایه گستر این بوستان بزرگ بود گوارا شد.

َنمایشگاهی از زیبایی های ایرانگردی و دست سازه ها در این بوستان بر پا شده بود که چشمگیر بود. در یکی از غرفه های ای

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
ن نمایشگاه، گونه هایی خشک شده از جانوران این دیار به تماشا گذاشته شده بود که بی سبب نبود شاهان ساسانی این دیار را شکارگاه خود گزین کرده بودند.

‌‌ از میان درختان بلند بر بلندایی از دامنه کوه بالا رفتم، در آنجا چشم اندازی از شهرکرمانشاه پدیدار شد که به گونه ی محله هایی پراکنده و گسسته از هم به نِگر می رسید.

از میانه ی شهر گذشتم. پل روگذر پیاده روان به گونه سر پوشیده از کارهای ستودنی بود.

‌ وارد بازار شدم. همه جا پارچه های پر زرق و برق و جلیقه های پر نقش و نگار به چشم می خورد که برای لباس های بلند و گشاد کردی زنانه به فروش می رساندند و دارای بهایی گران بود. گذر از بازار کرمانشاه مانند رفتن از سینه کش کوه بود، چون سراشیبی دارد و از سویی دیگر بازار با پله به زیر می روند. به یک دکان کنده کاری رسیدم و شماری از تابلوهای کنده کاری مرا میخکوب کرد. پیرمردی ریزنقش را دیدم که با ذوقی بی مانند، به کنده کاری بود و در گوشه ای از کارگاه او، بریده روزنامه رسمی کشور بود که گفتگویی با او با این تیتر کرده بودند: ” تا جان در بدن دارم به کنده کاری می پردازم”. در کارگاه او تابلوهایی کنده کاری شده ی برجسته از شمایل امام حسین سواره بر اسب در عصر عاشورا گرفته تا نقش بیستون وجود داشت و گویی فرهادی دوباره در این دیار شیرین پدیدار گشته است. با احوال پرسی او با خوشرویی به من و یکی دیگر از باز دیدکنندگان گفت:
” عمریست کنده کاری می کند و شاگردان زیادی از او بهره برده اند.” … و بعد دفتر یادبود خود را به ما داد و نگرش ستایش آمیز خود را در آن به یادگار نوشتیم. او ” استاد علی اکبر عین القضاتی” بود که در کار خود گویی سلف ” عین القضات همدانی” بود که بر سر باورهای خود او را شمع آجین کردند.

از روی جزوه گردشگری ، ” سراب نیلوفر” را بر شمردن دارا بودن زمان یک روزه گزین کردم و به آنجا رفتم. پهنابه ای گسترده در بیشه ها و کشتزارهای دور و بر که با طبیعتی زیبا و بکر جلوه گر بود.. گروه هایی از مردم در آن به شنا می پرداختند. اما افسوس که ساز وکاری در آنجا به آن گونه فراهم نبود. سرویس بهداشتی و نماز خانه در دست ساخت بود. با شنا کردن در این پهنابه آرامش ویژه ای پیدا کردم و به یاد پهنابه رفیع آباد – روستای زادگاهم – افتادم.
***
ساعت ۶ پسین با اتوبوس به سوی تبریز به راه افتادم، جایم به گونه ای بود که به راحتی شهر تاریخی بیستون با کتیبه معروف، پل تاریخی، غروب شب جمعه و زنان چادری به هنگام فاتحه اهل قبور و در یک آن کوه با هیبت بیستون از برابر دیدگان شورانگیز من می گذشت و در این هنگام به یاد این سروده افتادم:

“امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد خفته باشد “.

از کنکاور که گذشتم، اندیشیدم ای کاش پرستشگاه آناهیتا نیز در گذر دیدگان بود تا در هنگام که هوا گرگ و میش می شد ببینم. گذر شبانه از گردنه اسد آباد و چشم انداز چراغانی شهر اسد آباد با نگاه از پشت سر که در گودی زمین فرو می رفت، هراس انگیز و نیز زیبا بود. صرف شام در رستوران شهرک الوند همدان فرح بخش بود ولی برنامه ی ریخته ی شده مجال دیدار از شهر تاریخی همدان را نمی داد که در این روزها در این دیار ، در کار بافتن پایتخت مادها در زیر زمین هگمتانه هستند. تلاش کردم خواب را از دیدگان بربایم تا شهر هایی در ره آورد گذر ، هرچند گذرا ببینم. شهر همدان تنها با فلکه های” کربلا”و “عاشورا ” با خواب و بیداری توانستم در یاد داشته باشم.

پیر مردی از شهر هرسین از استان باختران در اتوبوس بود که بنای رفتن به مرز بازرگان داشت. می گفت: ” پسرم که برای سربازی رفته است، از آنجا زنگ زده و پیش از آنکه نشانی بدهد اصرار داشت که ما به آنجا نیاییم و هنگامی که خواسته بود نشانی بدهد تلفن قطع شد و دیگر زنگ نزد و دلم شور زد، حالا راهی هستم که بروم او را پیدا کنم.”

پسر جوان آذری که در کنارش نشسته بود به او دلداری داده بود و می گفت: ” چندی پیش سر باز بودم و در جا های دور افتاده کردستان خدمت می کردم و حالا هم چه جا ها که برای کار نرفتم: بندر، قشم، خارک … کار گیرم نیامد و اکنون به خانه بر می گردم. به زادگاهم روستای ” ترکمن چای”.

با نگه داشتن اتوبوس در خواب و بیداری روستایی را دیدم که به دیدگان چند خانوار با درختانی چند در چنبره ای از کوه بر می خورد و پس از پیاده شدن آن جوان آذری با خود گفتم: ” آیا این همان جایی است که در کتاب درسی مان می خواندیم که پیمان نامه نامدار خائنانه روزگار قاجار ، برای جدایی بخشی از سرزمین شمال ایران و دادن به روس ها امضاء شد؟!

*تبریز – آدیته-/ ۲۳ اَمرداد ۱۳۷۸*

پس از تنشویی در گرمابه ای و زدودن خواب و خستگی، در خیابان های تبریز به راه افتادم. کسب و کارها هنوز آغاز نشده بود.

از مسجد ” کبود” با ک

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
ندازها را مبدل به چتر کردند. یک خانواده در حالی که ایستاده در زیر یک زیر انداز پلاستیکی بودند، یک ترانه ترکی می خواندند و من باز به یاد همان ترانه ترکی افتادم و برای رهایی از تنهایی، همگام با آنها در حالیکه به سختی در زیر یک درخت پناه گرفته بودم با خود زمزمه کردم:

چاقی راقی گیجیلمز – سودارندی گیجیلمز
منه دیر یاردان گیج – یار شیرین دیر بیجیلمِز
اویونادن درمُنی – اویونادن در منی
گر خواهی خوشحال اُلُم – تبریزه گون در مُنی
گر خواهی من برمیلم(؟) – اردبیله گون در مُنی

باران پایان گرفت و هنگام رفتن من به پایانه مسافربری بود. از آنجا به تهران و دور برگشت به سرمنزل بندر عباس آغاز شد.

یعقوب باوقار زعیمی

۲۵ اُمرداد ۱۳۷۸
( باز نویسی: ۵ مهر ۱۳۹۷- به بهانه ی روز گردشگری)

🌴🚴‍♂Y.B.Z

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۷]
اشی کاری های رنگ و رو رفته دیرینه ی آن دیدن کردم. کارهایی در روند بازسازی آن در حال انجام بود، گویا نخستین کسی بودم که در این روز به اینجا آمده بودم که دیدم یک گروه اردوی دانش آموزی وارد شدند.

به سوی ” مقبره الشعرا” رفتم، با دیدن نیم تنه نظامی گنجوی به یاد این شعرش افتادم:

“هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان
ایوان مداین را آیینه عبرت دان”.

تندیس نیم تنه” محمد حسین شهریار” ، شاعری بزرگی که از این شهر برخاسته است به گونه ای متمایز در جلوی بنا نشان از تازگی بودن آن داشت.

سراغ ” قلعه رشیدیه “را گرفتم، راهی را نشان دادند که از کوچه پس کوجه می گذشت . دیدن محله ها و خانواده های هموطنان ترک برایم جالب و تازگی داشت…

‌ به تپه ای رسیدم، خرابه ای را یافتم که گفتند قلعه همین جاست. تنها نشانه هابی از مانده های آن در روی تپه به چشم می خورد. به خود گفتم: ” قلعه کهنه تارُم ما هم دست کمی از این ندارد.” دیدن قلعه اگر چندان چشمگیر نبود، اما از بالای آن، شهر تبریز با چشم اندازش خود را لو می داد : چشم اندازی از ساختمان های نو بنیاد و سر کشیده در آسمان خاکستری که نشان از صنعتی شدن شهر را داشت و به تهران می مانست . در آنجا انگار که شهر تبریز را فتح کرده باشم ناخود آگاه بخشی از یک ترانه آذری که سالها پیش شنیده و از آهنگش خوشم آمده بود با زمزمه آن در یاد داشتم ، تلنگر می زد و این بار با چشم انداز شهر تبریز زمزمه نمودم:

“چاقی راقی گیجیلمز – سودارندی گیجیلمز
منه دیر یاردان گیج – یار شیرین دیر بیجیلمز
اویونادن درمنی – اویونادن در منی
گر خواهی خوشحال الم – تبریزه گون در منی
گر خواهی من برمیلم(؟) – اردبیله گون در منی
(البته این شعر از نِگَر گویش و نوشتن می دانم اشتباه ا ست، گوشی شنیدم ، یک آذری بهتر می فهمد که درستش بنویسد ) .

بادی دل انگیز هم در بلندی می وزید و فرصتی شد تا لباس های شسته شده ام را در آنجا خشک نمایم.

“ارگ علی خان” را گفتند که در میان مصلای شهر قرار دارد . آنجا را که رفتم گویی میانه ی شهر بود. به نماز جمعه رفتم ببینم چه خبر است. گروه زیادی از افراد بسیج که همزمان در چند شهر به رزمایش شهری پرداخته بودند شرکت داشتند. تیپ گردشگری من در میان نمازگزاران و بسیجیان متمایز بود و بیشتر نگاه ها متوجه خود دانستم. با لباسی اسپرت، پیراهنی آستین کوتاه و پلاستیکی در دست که دارای چند تکه لباس و جزوه راهنمای گردشگری و یک دوربین بود. امام جمعه خطبه هایش را به گونه ای ترکی و فارسی خواند . به آشوبگران دانشگاه شدیدا” حمله کرد، گروهی از صف های جلو ی نماز فریاد برآوردند: “آشوبگران دینی باید اعدام گردند”. و به دنبال آن امام جمعه گفت: ” من حالا خواستم تکلیف خودم و شما را در برابر این آشوبگران اعلام می نمایم که شما قبل از من موضعتان اعلام کردید، کسی گفت:” باید آشوبگران سیاسی گفته شود نه آشوبگران دینی!…”.

در کنار خیابان جنب مصلا و ارگ جا به جا پر بود از بساط کتابفروشی های خیابانی، همه گونه کتب قدیمی از پستو درآمده از مذهبی گرفته تا مارکسیستی، رمان های کوچه بازاری تا کف شناسی و شعبده بازی. برای هر ذائقه ای کتابی. شبیه خیابان انقلاب تهران. در میان این کتاب ها، ترجمه هایی از ادبیات کشور آذربایجان که در بیخ گوش آذربایجان ایران است، دیده می شد که چاپ مسکو بود.
کتاب “کند و کاو فرهنگی”،”ماهی سیاه کوچولو” نوشته ” صمد بهرنگی” از نوع قدیمی اش، و یک خود آموز زبان آذر بایجانی به رسم یادبود که نشان از این دیار داشت گرفتم. کتاب خود آموز ترکی مرا به یاد حکایتی انداخت: چند ماه پیش در مراسمی ترکی از من با زبان ترکی چیزی پرسید که من نفهمیدم. گفت: “انگلیسی بلدی. گفتم: بله. با خنده گفت: پس برو ترکی هم یاد بگیر که به دردت می خوره، چون که بخش بزرگی از کشور خودمان که ترکند هیچ، اصلا” ترک ها جهانگیر شده اند. آلمان از فراگیرشدن ترک ها در کشورشان واهمه دارند!”.

در گامی دیگر ، بازدید از شهر تبریز، بوستان تفریحی ” ئیل گلی” یا شاهگلی بود که با اتوبوس شهری به آنجا رفتم، در راه بخشی از کتاب ” کند و کاو فرهنگی” را خواندم و به جایی رسیدم که از معضلات روستاهای دور افتاده آذربایجان پرداخته بود.

بوستان بزرگ با دریاچه ای گسترده، با رستورانی در میانه ی دریاچه از تفرجگاه های بی مانند بود. از پلکان روبرو بر دریاچه که به بالا رفتم، خود را در باغی گسترده یافتم. پسین آدینه بود، خانواده های زیادی در آنجا بیتوته کرده بودند که برای یک آدم تک نفره ، تماشای گردش خانوادگی در باغ و بوستان حالتی دلگیر دارد و گشتن بدون خانواده در باغ و بوستان چنگی به دل نمی زند.

در پسین تابستانی و هوای ابری و نسیم خنک، باران هم از خود دریغ نکرد و برای ساعتی تند بارید. خانواده ها زیر ا

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۸]
*سفر به بام ایران*

*پیشکش به مهندس سیروس عابدینی ، مرد ویژه ی گردشگری*

درراستای”جهانگردی را از ایران گردی آغاز کنیم” غروب پنجشنبه ۳۱ اُمرداد ۱۳۸۷ از” بندرعباس” به سمت شیراز با اتوبوس راه افتادم تا به سرمین های نادیده دیگری ( کهکیلو ییه و بویر احمد – چهار محال و بختیاری) بروم.

آغاز آدینه ی شیراز برای رفتن به یاسوج به پایانه ی مسافربری رفتم و با بلیط سه هزار تومان راهی شدم. بعد از دوساعت رسیدن به یاسوج و یافتن‌ مسافرخانه ، آدرس” آبشار یاسوج “را گرفتم. گفتند پیاده می توانی بروی. از خیابانی که به سینه کش کوه می مانست به راه افتادم در سر راه از بقعه ای که به” امام زاده عبدا…” معروف بود گذشتم. از میان پیچ های پیوسته و سربالایی و درختان بلوط می گذشتم و به ایستگاه هایی که یکی پس از دیگری بر رونق اردو یی و برپا کردن چادر های مسافرتی افزوده می شد می رسیدم که هر آن نویدم می داد که به آبشار رسیده ام . ولی نه باید بروم تا اینکه پس از پیمودن حدود ۲کیلومتر راه به آبشار رسیدم و انبوه مردم دور برآن.

گپ‌ از کم آبی بود و غران بودن آبشار در گذشته. آخرین نقطه آبشار در بالاترین شکاف کوه سربازی ایستاده بود که نشانه “ورود ممنوع” بود. تا همانجا رفتم و به سرباز درودی و لبخندی. او دو دانه گردو که از درختان همانجا چیده بود به من داد که تازه و نرم بودن برایم تازگی داشت. با برگشت به مسافرخانه برای رفتن فردا به شهر دیدنی” سی سخت” آرمیده بر کوه دنا شب را سپری کردم. ساعت ۹ بامداد با کرایه تک نفری هزار تومان با سواری به سی سخت رسیدم و از آنجا با یک تاکسی با هزینه ۷۰۰۰ تومان بنا شد که به جاهای دیدنی بروم. در سراشیبی کوه به جایی رسیدیم که پایان جوی” چشمه نمکی” بود که یک حوضچه خشک و جوشیده از نمک بود. بالاتر که رفتیم به “جویبار آب شیرین” که در راه آن تا چشمه در رویاروبی با خشک سالی – بستر جویبار برای هدر نرفتن آب در زمین پوشیده از پلاستیک کر ده بودند. به جایی رسیدیم که دو جویبار شور و شیرین در کنار و درازای هم جاری بودند و زیبایی آفرینس طبیعت – انسان را به اندیشه وا می دارد. راننده و راهنما گفت که از راهی در بلندی دیگری” دریاچه ” می باشد که پس از مسافتی نیم ساعت باید پیاده رفت که در برنامه ما نبود. به جایی رسیدیم که جاده اسفالته تمام شد و پس از یک کیلومتر به” آبشار کوهگُل” رسیدیم. ازآبشار یاسوج با شکوه تر و بکر تر بود و دارای چند رشته آبشار از بلندی کوه سرازیر می شد.

راهنما می گفت: فصل بهار اینجا دیدنی است تمام گل های صحرایی عرض اندام می کنند – به ویژه ” گل لاله واژگون” که گل نامدار این دیار می باشد.

وجود گل های گوناگون – این کوه به نام” کوهگل نامدار شده بود. یکی از بازدید کنندگان می گفت: از بالای صخره ها هرچه بالاتر بروی ابشارهایی وجود دارند.

در راه بازگشت که جاده ای جدا بود. به “چشمه کوهگل” رسیدیم که به آن اندازه سرچشمه اش سرد بود که برای ده دقیقه انگشت فروکردن در آن شرط بندی می کردند!. بعد از آن به باغی رسیدیم که راهنما و راننده گفت که باغ خودم هست واز آن چند شفتالوی بزرگ و پر آب را کند و خوردیم. باید تا ساعت ۲ پسین به یاسوج برمی گشتم تا از مسافرخانه بیرون روم.

گام دیگر، سفر به شهر کُرد، مرکز استان ” چهار محال و بختیاری” بود. با دوهزارتومان کرایه سواری سر شب به آنجا رسیدم. و پس از آن، مسافرخانه ای روبروی میدانی گسترده که به یک بقعه متعلق به دو امام زاده زن به نام های” حلیمه خاتون و حکیمه خاتون ” می رسد؛ ساختمان امامزادگان دارای درگاه قدیمی شبیه امامزاده ” علی بن حمزه” در شیراز بود. اشعاری هم در منقبت این امامزادگان در درگاه نقش بسته بود. عجب می شود گفت که پا به هر شهر و دیار این کشور پهناور می گذاری هم سیاحت است و هم زیارت فردایش با تاکسی به یوی “کوهرنگ” به راه افتادم. مسافران دیگر تا” فارسان” می رفتند در گذر از فارسان مردمانی با لباسهای بختیاری با جوقای پشمین گل پلنگی و کلاه نمدین زیاد به چشم می خورد. ازآنجا با راننده که خود اهل فارسان بود می بایستتی در اختیار با کرایه ی بیست هزار تومان برای گشت می رفتم. در آغاز ، به” آبشار شیخ علی خان” که بالاتر از کوهرنگ و در آبادی کوچکی به همین نام بود رفتیم. گروه زیادی دور و بر آبشار پراکنده بود.

‌ ردیفی از پلاس های بومی بر سکوهای ساخته شده جهت کرایه برافراشته بود. یک پیرمرد بومی جوقای خود را پهن کرده و روی آن چندین دانه نخود ریخته بود و از رهگذران می خواست تا فال نخود برایشان بگیرد.

‌ راننده گفت که در بالاتر از آنجا جایی دیدنی به نام ” غار یخی ” می باشد که پس از پیمودن مسافتی، باید دور و بر نیم ساعت با پای پیاده پیمود که شوربختانه در برنامه فشرده من نمی گنجید. در برگشت به” تونل کوهرنگ” رفتیم که آب هنگفتی که

آوَخت, [۰۳٫۱۰٫۱۸ ۱۴:۴۸]
سرریز ” سد کوهرنگ ” بود ، در کانال پهنا و درازی سرازیر می شد.

نوشته ای کنده کاری شده حکایت از ساخت این تونل آبی در سال ۱۳۲۶شمسی را داشت. در بلنذی و کنار دهانه تونل و با صدای آبشار پهناور با راننده برای ناهار کباب کنجه خوردیم و به سمت فارسان برگشتیم. در فارسان به یک نقطه ای دیدنی دیگر به نام ” پیر غار” رفتیم که در سینه یک کوه غاری بود و کتیبه ای بر دل کوه کنده کاری شده و شرحی از تاریخچه ” پیر غار” در زمان قاجاریه نگاشته بود. چشمه ای از دل کوه می جوشید و جوی آب از میان درختان ستبر می گذشت. خانواده های سیاحت کننده در جا به جا ی این مکان دیدنی بیتوته کرده بودند. از آنجا تاکسی در اختیاری را ترک کردم و با تاکسی های عبوری به شهر کرد برگشتم. با دو ساعت گشتی در شهر با دیدن ازسه نمایشگاه یکی نمایشگاه دستاورد هنری زنان منطقه چهار محال و بختیاری و کهکیلویه و بویر احمد ویکی صنایع دستی و دیگری نمایشگاه نشریات ، که زمینه ای از حیات فرهنگی این دیار را آگاه شدم. یک کتاب از تاریخچه عشایر لر خریدم. در یک غرفه نخستین شماره یک نشریه به نام “قافله بختیاری” به رایگان به من هدیه دادند. در نمایشگاه دستاورد هنری زنان ، زنانی دانش آموخته با لباسهای عشایری غرفه داری می کردند. در یک صحنه جالب دو زن جوان بلند قامت بختیاری یکی با پوشش لباس عشایری مردانه و دیگری با پوشش لباس عشایری زنانه دست در گردن هم در کسوت یک زوج بختیاری عکس می گرفتند.
شب به سوی “اصفهان” رفتم و بامداد با یک گشتی در” میدان
شاه (امام) ، رفتن از پلکان “عالی قاپو” و دیدن از توی” مسجد شیخ لطف ا…” خاطره کاشی های فیروزه ای و مسحور کننده را تجدید کردم . دیدن پیشی من از اصفهان در زمان” خورشید گرفتگی” که در یادداشت ” سفرساندویچی” بیان کرده ام. پس از یک شب و نیم روز ماندن در اصفهان به بنذرعباس برگشتم.
یعقوب باوقار زعیمی

۱۰ شهریور ۱۳۸۷
( بازنویسی : ۵ مهر ۱۳۹۷- روز گردشگری)

🌴🚴‍♂Y.B.Z

آوَخت, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۰۹]
*شانس زنده ماندن*

(۳۴)

آقای مهدی صابر ماهانی : دبیر دیکته و درس جدید کتاب انقلاب سفید شاه و ملت بود که مدتی آقای ” عالی” رییس آموزش و پرورش درس می داد‌. آقای صابر فردی قد بلند با قامت و صورت کشیده بود. پس از معرفی او در آغاز گویی به او گفته بودند که باید خود را در این کلاس جدی بگیرد چون شاگردانی گردن کلفت دارد و او در نخستین کلام راست ایستاد و گفت : ساکت !
کلاس از همهمه افتاد و پس از‌آن “کوبیار علیمحمدی” ( کوهیار) که در نیمکت آخر با دگر هم گردن کلفتی خود ” غلامحسین شمسایی” ( پَلو محمد خان) نشسته بود گفت: ” این دیگه کیست ؛ صورتش مانند تیغ خود تراش می ماند؟ بمب خنده از کلاس بلند شد. صابر گفت : کی بود ؟ و جوابی نشنید؛ برای دقایقی از کلاس بیرون رفت و گمان کردیم که می خواهد از معلمی این جا منصرف شود …

تا گذشت و این دبیری که در ابتدا خود را جدی نشان دا د از همه معلمان خودمانی تر شد و گفت من عمدا” در آن روز خود را اینگونه نشان دادم تا واکنش شما را ببینم. وی درسها یش با لطیفه بود. کتاب انقلاب سفید را وارونه درس می داد . در مورد اصل آزادی بانوان می گفت : ” حضرت محمد آمد زن ها را در چادر و چاقچور پوشید ، رضا شاه آمد روسری و چادر از روی زنها برداشت ؛ چه کار این زن های بیچاره دارید بگذارید خودشان آزادی پوشش انتخاب کنند‌!
در مورد سپاه دانش می گفت ، مشتی سرباز که هِّر از بِِر بلد نیستند روانه روستا می کنند و دنبال زن و بچه ی مردم می افتند. در مورد سپاه ترویج و آبادانی می گفت ؛ کشاورزان خودشان خوب می کاشتند ، سپاه ترویج آمد و به آنها گفت : اینطوری بکارید و کِشتشان شد مانند سر کچل این ابوالحسنی خودمان ( مدیر مدرسه). او دارای افکار چپگرا بود و روزی کتاب ” ماهی سیاه کوچولو ” از صمد بهرنگی را که چند جلدی در کتابخانه ی مدرسه آورده بود به ما معرفی کرد و خواند. در این کتاب که با کاغذ کلاسه چاپ شده بود، نقاشی هایش نوشته بود که از فرح پهلوی است!
کسی که او را دیده می گویند تحولات زمانه از او کسی دیگر ساخته است.

خانم کار آموز و آقای علی اصغر مریدی هر یک دوره ای دبیر جغرافی، فارسی و مدنی
بودند که چهره اشان یادم نمی آید وتنها از روی نوشته ی دفتر چه خاطرات نامشان دارم. گویا کوتاه زمان بوده و تاثیرگذار نبوده اند‌.
خانم پوران ابوالحسنی هم که همیشه مواظب بود کسی به بهانه برداشتن قلم و مداد سرش به زیر میز نبرد و همه اش می گفت : ” سرتان به روی کتاب باشد .” فکر کنم او معلمی کم تجربه و سفارش شده برادرش ( مدیر مدرسه) بود.
ناظم : آقای محمد رضا عمرانی مست کننده شبها بود که دستی بزن هم داشت ، اما در درگیری با کوبیار علی محمدی چند بوکس محمد علی کلی وار دریافت کرد.
شنیده ام او در دام اعتیاد از پا در آمده و در گذشته است.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۰۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۰۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۱۹]
‌*شانس زنده ماندن ( ۳۵)*

اوضاع خانه گرفتن ما در سال سوم متوسطه حاجی آباد بسیار نا بسامان شد. در نیمچه اتاقی که دوسال بودیم اکنون هم صاحب خانه و هم ما به تنگ آمده بودیم .‌ از سویی عباس امیری ( مرحوم) پسر همسایه و همبازی های کودکی ام اضافه شده است و مادرش به من گفته است جان تو و جان او حتی می گوید از تونل گدار گهکم که رد می شوی دستش را بگیر که می ترسد. از طرفی پسر عمویم اسحاق هم گله مند است که چرا پسر عمویت را ول کرده ای و به کسانی دیگر چسبیده ای؟

این نیمچه اتاقی هم بیشتر پاتوق رهگذران شده است، افزون بر همکلاسی ها ، کسانی که از دهات برای سربازی رفتن می آیند ، اینجا می آیند. یک روز الله مراد محسن پور آمده تا من برایش نامه به شهبانو بنویسم برای شکایت از دکتری که چشمش خوب عمل نکرده است ، یک روز مشهدی غلام شاعر پیشه با رادیویی که روشن کرده و بر دوش انداخته وارد خانه می شود. دائم الخمری به نام ” علی حسن زاده ” هر شب دور و بر خانه که به نخلستان چسبیده است می چرخد و عربده می کشد، از او کلافه می شوم و با فریاد می گویم که دور شود مارا سنگباران می کند، شبهایی هم صدای آواز کوچه باغی ” محمد رضا عمرانی ” معلم مان از خیابان می شنویم که مست و لایعقل تلوتلو خوران راه می رود. او معلمی از خانواده ی اشرافی کرمان بود.

ما هرکدام به نحوی‌ آن نیمچه اتاق را ترک می کنیم. “صدیقه خوشکام” دختر صاحب خانه می گوید : شما بروید ، من کجا بروم که کسی برای درسم کمک کند – من و عباس امیری ( مرحوم – مالک فعلی زمین خرگوشی و شریک عابدینی نماینده وسایل خانگی بندرعباس) اتاقی از خانه ی عبدالحسین هاشمی پور ( عکاس) کرایه می کنیم. شب عباس به کُنده های کهنه سقف خانه نگاه می کند و با گریه می گوید : ” من از این کنده ها می ترسم مانند خانه ی خودمان نیست” ، از او به خشم می آیم.‌ به اتاقی دیگر خانه ی هاشمی پور با بچه های پیشی با افزون شدن غلامحسین قادری (باز نشسته فعلی حسابداری آموزش و پرورش بندرعباس) می رویم . خانه ی بزرگ هاشمی ، چند اتاق دارد . یکی از اتاق ها هم شمایل رشیدی( شهردار پیشین بندر لنگه و کاروان دار حج و زیارت فعلی) دگر همکلاسی می نشست. حساب و کتاب هزینه های اتاق جدید دست من است. غلامحسین قادری می گوید : ” دُنگی من، غلیفی ( دیگ) من است که در آن غذا پخته می شود. ناسازگاری هایی دیگر بروز می کند.

یعقوب باوقار زعیمی
۱۴ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* فرتورهای پیوست:

– مدرسه تبدیل شده سنگی به آجری حاجی آباد.
– قلعه به یادگار مانده و غار تنهایی من …
– نخلستان ، گواه دوران .

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۱۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۲۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۲۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۷٫۱۰٫۱۸ ۲۲:۲۲]
*شانس زنده ماندن*
(۳۶)

از خانه عبدالحسین هاشمی پور کنده می شویم در جایی دیگر در خانه ی پیرزنی به نام مهتاب با ترکیبی از نفرات دیگر که این بار اسحاق و شهپرست ( بنگاه دار فعلی خود رو در بندر عباس ) که از آشنایان مهتاب ( زن گذشته پدر بزرگش) است با خود پیرزن در یک اتاق زندگی می کنیم.
مهتاب همیشه سر ساعت ۹ شب خاموشی می زند و خود اعلام می کند که کی کجا و چگونه بخوابد .‌(شهپرست را همیشه کنار خود می خواباند.)، لاجرم از این تنگنایی، من و اسحاق از اینجا باز می رویم و این بار در خانه ی ” بهزاد جعفری ” در یکی از اتاق ها یش بنشین می شویم. با اینکه جمعیت در خانه زیاد است، اتاق گوشه ای بی سر و صداست و فرصتی بهتر برای خواندن درس پایان سال هست. برای استفاده از دستشویی ما بیشتر به سرویس مسجد که نزدیک بود می رفتیم و یک پا هم مسجدی شده بودیم . اذان گفتن من در کنار آن حوض و گل شب بو با هوای بهاری لذت بخش می شد، همچنان که شیخ کُنار نابینا و سفید پوش هم گوشه ای برای خود اذان می گفت.‌

“جهانگیر بشکار ” ( مدیر پیشین اطلاعات هرمزگان ) از همکلاسی ها که اینجا خانه ی عمه اش بود‌ در این خانه بسر می برد.
فکر کنم ما بدون کرایه و در قبال اینکه من به دختر جعفری در درس کمک کنم پذیرا شدیم . همه روزی دختری مو بور به نام فاطمه که کلاس های اوایل دبستان بود می آمد و در درس و تکالیف به او کمک می کردم. خانه جعفری بسیار بزرگ بود و کسانی که از روستاها برای درس خواندن می آمدند در این خانه اسکان می یافتند.

چه از آن دوسال که در یک نیمچه اتاق بودیم و چه از این سال پایانی که ۴ بار جابجا شدیم و جابجایی چنان بود که توالی تاریخی آن یادداشت نکرده و در یادم نگنجیده است .‌ چند بار من چادری با اثاثیه منزل بر دوش داشتم و در حاجی آباد به اینور و آنور می رفتم . “شهربان عباس زاده” همکلاسی با شوخی به من می گفت: ” خانه وه کول” ( خانه بدوش) . زنده یاد ” عزت عباسپور” دگر دختر همکلاسی که در جوانی در گذشت و همو که در لباس و ظرف شستن در کناره رودخانه به من کمک می کرد با دیدن کوله بار من در چشم های روشنش اشک جمع شد. پدران ما انگار ما را فراموش کرده اند.

در طول این سه سال، ضمن اینکه ما شاگردان آب آور با دَلّه ( حلب) برای خانه ی برخی معلمان بودیم ، گاهی هم من گزین شده معلمان برای خوابیدن در اتاقهایشان بودم که به مرخصی می رفتند و موقعیتی بود برای در جای گرم و نرم خوابیدن و درس خواندن .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۸٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۱۱]
[ Photo ]
عکس از یعقوب باوقار زعیمی

آوَخت, [۰۸٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۱۱]
*شانس زنده ماندن*
(۳۷)

در این سال من برای اردوی رامسر گزین شده بود و چون وضعیتی مناسب نداشتم، گمانم بنا شد ” غلامحسین برفی ” برود که نمی دانم رفت یا نه ؟

یک اردوی مسابقه روزنامه نگاری در بندرعباس داشتیم که با مینی بوسی با سرپرستی یدالله غفوری به راه افتادیم. در راه از گذر کوه و دره ها تازگی برایمان داشت ، ناهار در نخلستان زیبای گُهره میل کردیم. شب به سینما صحرا رفتیم فیلمی بود که یادم هست که در آن “رضا فاضلی” بازی می کرد که با محبوبه ی عقد کرده اش ، با لباس مشکی ضریح زیارت امام رضا را می بوسید. آن شب شهادت امام رضا بود. در خوابگاه دانشسرا (؟)‌‌ خوابیدیم. در این مسابقه که در دبیرستان ابن سینا برگزار شد گروه ما پس از گروه بندر لنگه دوم شد.

هموندان گروه این ها بودند:

یعقوب باوقار: نویسنده
کیامرز انصاری: نویسنده
رضا مصباح : طراح
وحید عالی: تنظیم کننده
ما شالله(ماشاالله) سمالی: نقاشی روزنامه
تاریخ برگزاری : ۲۵ فروردین ۱۳۵۱.
محل برگزاری : دبیرستان ابن سینا – بندرعباس

پس از برگزاری مسابقه یک شهر گردی آزاد داشتیم که غفوری سرپرستی بچه ها را به من سپرد ، از بخت بد ، یکی از همراهان دختر اردو به نام “طاهره” گم شد. در هنگام برگشت که به داخل مینی بوس رفتیم. حاضر غایبی کردند؛ طاهره نبود، من سر افکنده، غفوری هراسان گفت : ” مگر تورا سرپرست نکردم؛ کجاست؟ گفتم : ” یک لحظه حواسم نبود.”. یکی از دوستان دختر او گفت: پسری دید و گفت که از خویشان است و فکر کنم دنبال او رفت . غفوری کمی آرام شد و برخلاف انتظار داد و فریاد کشیدن در هنگام بازگشت طاهره که پسری همراهیش کرده بود گفت : ” بچه ها هیچ شماتتی به او نکنید و به روی خود نیاورید تا دل آزرده نشود.”

*

بهاری سبز و امید بخش را در حاجی آباد می گذرانیم، در درازای رودخانه ای که‌ از کنار درختان شکوفه کرده بهاری می گذرد کتاب ها را در دست گرفته و برای گذران امتحانات سرنوشت ساز و گذر به دوره ی دوم دبیرستان در بندرعباس، سخت می خوانیم. روزهای امتحان ، برای تعطیلات هفته به روستا نمی رویم. البته تعطیلاتی که بارانبار هست هم نمی رفتیم چون رودخانه گُرگُران ( بین گهکم و تارم ) آب می آورد و در زمان برگشت پشت آن می ماندیم. یکی از همین روزها به رغم جلوگیری پسرعمه ام که تا رود خانه به همراه آمده بود، برای گذر نکردن از رود ، مخاطره انگیز گذشتم.

… و در روزهای امتحان برای بدست آوردن زمان بیشتر درس خواندن ، خوراک زمانبر درست نمی کردیم و به خوردن خرده نان در روغن داغ مالیده ، بسنده می کردیم . روزی بود که ما خرده نان ها هم تمام کرده بودیم و چون فصل امتحانات بود به روستا هم نرفته بودیم ..در نخلستانها به خوردن سبزی ها روی آورده بودیم که صدای پدر خدا بیامرز ناصر را از پشت سر در نخلستان شنیدیم که بشارت آوردن نان محلی داد؛ به دنبال او که چادری به کوله داشت رفتیم در حالیکه برق شادی از چشمانمان پرید .

*

در روزهای پایانی دوره متوسطه ، دفترچه ای من خریدم و از دوستان همکلاسی خواستم که یاد بودی خودشان را در آن بنویسند که آن دفترچه پس از ۴۶ سال نگه داشته ام.

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۰۹٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۲۸]
*شانس زنده ماندن*

(۳۸)

حاجی آباد ، با خاطره های تلخ و شیرین را پشت سر گذاشتم . با به پایان رساندن دوره متوسطه ی مدرسه ( دوره ی نخست دبیرستان ) یا به گفته رایج : ” سیکل” ( Cycle : دوره) ، که من آخر ش نفهمیدم چرا سیکل می گفتند … : فلانی سیکلش گرفته … حال اینکه در نوشته های رسمی ، دیپلم و لیسانسیه قید می شود ولی سیکل ندیدم . مانند گواهینامه رانندگی که در اوایل به بومی می گفتند : تهصیق = تصدیق.

آینده ای سخت در پیش رو دارم ، رشته ریاضی را انتخاب کرده که باید سال آینده ی تحصیلی در دبیرستان ابن سینا بندرعباس ثبت نام کنم. آن زمان انتخاب رشته ی ریاضی برای خودش ارج داشت و برای کسی که در همه ی درسهایش نمرات خوبی گرفته ، این رشته را برای کارآمدی پیشنهاد می دادند ، با توجه به گذر به عصر ماشینی، برای وارد شدن در بازار کار رشته ی ادبیات را کم بخت و رشته ی علوم طبیعی را متوسط می گرفتند. بیشتر همکلاسی ها که به گفته ، سیکلشان را گرفته بودند و سنشان هم متناسب بود یا یکی دوسال دیگر به سن مطلوبشان می رسیدند ، با فراخوان مشاغلی همچون جذب نیروی دریایی و هوایی باسیکل در بندرعباس در حال توسعه با سیکل قید ادامه تحصیل را زدند با این امید که ادامه تحصیلشان از همان طریق محل کارشان برای گرفتن رتبه های بالاتر انجام دهند.

حواسم به یک آگهی در مجله ی هفتگی اطلاعات می رود برای ثبت نام در دبیرستان نظام با خرج شبانه روزی و جا …شرایط معدلش را دارم ؛ اما شرایط اندازه ی قد ؟ ….در رویای آن فرو می روم با لباس نظامی و خلبانی … که اگر چند سانتیمتر دیگر قدم بلند بود ‌… حالا داشتی …به همین سادگی که نیست …تهران باید رفت….

من، امّا سیکلم در ۱۴ سالگی شناسنامه ای ( ۱۷ سالگی فیزیکی) گرفته ام و هنوز خیلی فاصله برای جذب کار در این دوایر است.

در روستای ما دیگر آن شور و شوق کارهای مزرعه ای نیست ؛ کار لایروبی قنات دسته جمعی هم برای دلگرمی کار در روستا افاقه ای نکرد. روستاییان فوج فوج خان و زمین را رها کرده و به بندر، جزیره ها و لار و گراش می روند. شماره ی معکوس مرگ روستا از تابستان سال گذشته به راه افتاده ؛ با طغیان رودخانه ی جنب ده و راه افتادن آب در خانه و زندگی مردم. من شاهد فریاد یک پیرزن ( دُدَکو ) در میانه آب آمده در خانه اش بودم – دَدَک : تخم های رشته ای تسبیح مانند گَک ( قورباغه) -.

در روستا ماندن گرسنگی بود. من به بلوغ رسیده گاهی برای رفع گرسنگی بارهایی شبانه با پسر عمه به باغ بالای ده و نزدیک خانه امان می رفتیم و با نفس در حبس کرده گوجه و بادمجان دزدانه می چیدیم و به خانه می آوردیم . با نواز ، انگور را از باغ پایینی ( باغ گلی) دزدانه می چیدیم و در زیر گزِ زیارت قدمگاه با عذر خواهی از زیارت بَش ( تقسیم) می کردیم !. روزی که دوباره هوس خرمای خاصویی کرده بودم، که در کنار دیوار باغ بالا مرا وسوسه می کرد دوباره شبانه به سر آن مُغِ کوتاه رفتم و رطب تازه ی آن را چیده و می خوردم که اسمال باغبان چون شبحی پدیدار شد و بلند گفت : دوباره تو ؟ ..‌. که ” شهپر” ( دختر خان و وارث رفیع اباد ) گفت : “کیه اسمال ؟” …گفت : ” همان آقای دیشبی آغا ! فلانی … بارم بیشتر بست … شهپر گفت : ” ولش کن” . اسمال زنگش کر شد …معمولا ” ملازمان برای حفظ جایگاه خود ، خود را بیشتر از اندازه جلوه می دهند. شهپر پدرم را پشت بامی صدا زد که مواظب پسرت باش و او را نصیحت کن … رطب اگر می خواهد بیا بگوید….پدرم گفت: باشه آغا. دست از پا درازتر و با ترس از پدر یواشکی رفتم بالای پشت بام . پدر گفت : ” تو که مانند برادرت سر رشته دزدی خرما نداری، چرا رفتی آبرو خودت و ما را بردی ؟! …برادرم هم مرا تشر زد .

فردای آن روز رویم نمی شد در کو چه های ده بگردم که خودم را انگشت نما شده گمان می کردم .

بالاخره گیر چند دختر دیگ آب به سر از پهنابه افتادم و گفتند : رطب خاصویی * خوشمزه بود؟!

توی این گیر و دار عاشقیم هم گل کرده بود، به یکی از دختران آشنا فکر کرده و روی کاغذی شعری ترانه گون نوشته و در روی گندم های توی هوت ( سیلوی محلی) خوابیده و می خواندم .

****
اکنون تابستانی دیگر است تابستان ۱۳۵۱. و اندیشه بیشتر کار برای خرج تحصیل و هم توشه خانواده … نمی دانم چگونه از پسش بر بیایم؟ …

زن پدرم می گوید : نباید دیگه تنها بابات کار کنه و شما بخورید … پدرم در شرکت راه سازی ” پیسا” در سرچاهان کار می کند و دستانش را به من نشان می دهد و می گوید : توهم باید کار کنی !

یعقوب باوقار زعیمی
۱۸ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* اکنون در جا روستایی ما ، مالکی با “شرکت کشت و صنعت گلروئیه”، بالغ بر ۳۰ هزار اصله نخل خاصویی کاشته است که بزرگترین نخلستان مکانیزه کشور است

آوَخت, [۱۰٫۱۰٫۱۸ ۱۱:۳۱]
*شانس زنده ماندن*

(۳۹)

گفته ی زن پدر و پدرم برای اینکه در اندیشه ی کار باشم سخت بود و مرا تکان داد.
به مبلغی پول که نمی دانم از که گرفته بودم ، در خانه بر آن شدم تا با غیظ ( قهر ) خانه را ترک کنم و به امان خدایی به شیراز بروم .

‌ از کافه ی روستای گنج اتوبوس سوار شدم. با فریاد جاده ای غریب ، درختان کویری تارم زمین از جلویم تند تند می گذشتند. با سیاهی شب ، در دیدار شیراز هم شوق دارم و هم دلواپس کندن از خانواده شده ام تا به گاراژی که اکنون محدوده پایانه ی “کار اندیش” است نیمه های شب رسیدم .‌ واپسین خرداد ماه بود و در این اندیشه نبودم که شیراز در این هنگام و نیمه شب سرد است. با ساکی بردوش حیران به دنبال جایی بودم که تا روز به سر کنم. یکی که گویا گاراژ دار یا نگهبان بود سر درگمی من دانست و در جایی کنار خود مرا جا داد ، اما پس از ساعتی که قصد سوء او را دانستم بلند شدم و بیرون زدم تا از پلی که از رودخانه ای نزدیک به گود خزینه، و نرسیده به دروازه ی اصفهان است رد شدم و به امامزاده ای کوچکی رسیدم و در آن جا بیتوته کردم تا بامداد شد.

تا دو سه روز سر روز دنبال کار می گشتم و در همین حال کنجکاو دیدن جاهای شیراز هم شدم . در مرقد شاهچراغ با مجذوب شدن آینه کاری، آن شب را که در گوشه ای خوابیده بودم ، خادمی نیمه شب مرا بلند کرد و رفتم که جایی بخوابم تا سردم نشود. در بازار وکیل زند روی سکویی خوابیدم ، پاسبانی آمد، با بیدار کردنم و پرس و جو، از من گذشت.

روز هم پریشان و خسته از بد خوابی ، به مسجد وکیل رفتم و در سکوی درب آن تا لنگه ی ظهر خوابیدم و به آبریز گاه آن رفتم ، آبی به جان خود ریختم ، لباسم را عوض کردم و لباسهای چرک را در روشویی های سنگی به شستنش پرداختم . زنی که گویا خدمه ی آنجا بود مرا با نهیب و بد و بیراه گفت که اینجا جای لباس شستن نیست. از دلتنگی و این برخورد ، اشکم سرازیر شد . زن دگر گون شد ، غریبه بودنم را دانست ، با سیمای پشیمان ، لباسهایم را گرفت و شست و جایی آفتاب کرد و گفت که اینجا بیایند ایراد می گیرند.

او راهنمای پیدا کردن مسافر خانه ی ارزان در دروازه ی اصفهان را کرد . اما پیدا کردن کار برایم واجب تر بود….

بختکی وارد خیابانی به نام شهناز شدم و از تنگنای بیکاری به هر مغازه ای درخواست کار می کردم، خیلی ها از آوارگی و مو فرفری بودنم حدس می زدند که بندری هستم. شانسی گرفت تا صاحب یک مغازه ی اوراق فروشی ( وسایل و پیچ و مهره دست دوم ماشین آلات ) مرا پذیرفت و پس از پرس و جو و گفتن شرح حالم، گفت: اینجا من شاگردی دست پاک می خواهم و تو را می بینم از قیافه ات که چنین هستی . روزی ۶ تومان ( ۶۰ ریال) مزدت هست و شبها هم که جا نداری می توانی در همین جا بخوابی و قرقره ی مغازه را بکشی.
او وسایل اوراقی را دانه به دانه با قیمت هایش شناساند و روش روغن زدن و تمیز کردن با پارچه را به من یاد می داد. خودش بیشتر در مغازه بود و من وردستش ( دستیار) بودم. اخلاق تندی داشت، اما من خرسند بودم که کاری گیر آوردم.

چند روزی گذشت، پولهایم ته کشید تا اینکه جلوی نان سنگکی ، خرده های نان را جمع می کردم و می خوردم . می ترسیدم جُست ( درخواست) پول از اصغر آقا ( صاحب مغازه ) بکنم ، چون چند روزی من بیشتر کار نکرده بودم …تا او با پی بردن به ضعف من گفت که کجا غذا تهیه می کنی ؟ …بغضم ترکید و پرسید چه شده مگه ….حکایت بی پولی و دو روز گرسته ماندم را گفتم …مبلغی پول بهم داد و گفت برو غذا بخور …سراسیمه رفتم به یک آش فروشی و با نان سنگک دلی از عزا در آوردم.

یعقوب باوقار زعیمی
۱۸ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۱٫۱۰٫۱۸ ۱۰:۳۷]
*شانس زنده ماندن*

(۴۰)

تابستان ۱۳۵۱
۱۷سالگی(۱۴ سالگی شناسنامه)

آدمهای خیابان شهناز شیراز برایم آشنا می شوند. آنی از سرگرم کار بودن بازشدن ، اندیشه ام به خانه پر می گیرد ، اما کوشش می کنم خود را از غم غربت برهانم. شبی به آرامگاه حافظ می روم و در آنجا فال بلبل می گیرم ؛ در آن امید و استواری برای زندگی می آید ، دلم آرام می گیرد ، آدینه ها به جوی رکن آباد شیراز می روم که در آنجا با گرفتن دو لنگ و مشتی سدر در جوی تن می شستم. به یک ماه نکشید که کار آنجا را رها کردم . از آنجایی هدفم کاری ثابت و دراز مدت نبود کاری با دستمزد بالا تر در میدان تره بار در نزدیکی فلکه ی مصدق ( ولیعصر فعلی) برایم پیدا شد که باید جارچی یک مغازه ی میوه می شدم . صاحب مغازه چگونگی جار زدن را به من یاد داد.‌ کار من در آنجا به ده روز هم نرسید ، چون اتفاقی با آقای تهمتن خان صولت پور، خان دیار مان که با خودروی جیپ بود برخوردم . پرسید : ” تو اینجا چه می کنی؟ “. داستان را گفتم . گفت : ” سوار شو ، می برمت خانه ی ” والده ی محمد خان” ( خواهرش) و آنجا کنار دستش خدمتکاری کن تا تابستان تمام شود و بروی به مدرسه ات برسی‌ …”

پیش از بردن به آنجا مرا یک دور در شهر شیراز چرخاند و مانند راهنمای توریسم جاهای دیدنی شهر را توضیح می داد..

در خانه ی کوچکی واقع در گود خزینه (؟) وارد شدیم که پیر‌ زنی فربه در میانه ی خانه نشسته بود . خان مرا به او معرفی کرد‌ و چگونگی را گفت که البته او خدمتکار زنی هم داشت که کار خانه را انجام می داد‌ و مرا به اکراه پذیرفت . من کارم این شد که برای خرید مایحتاج و نان می رفتم. در جلوی نانوایی ، نسی ( نسرین) از دختران همولایتی را دیدم که هردو متعجب شدیم . او نیز خدمتکار خانه ی خود خان بود که در همان نزدیکی بود‌ .
با پسر پیشخدمتی از اهل سیرمند هم آشنا شدم که روزی مرا به خانه ی نعمت باوقار برد که سالها بود در گود خزینه ساکن بود. دخترش برای سوال درسی ساعتی با من نشست.

‌‌ خان تابستان ها معمولا” از رفیع ابادِ تارم به شیراز می آمد‌.

روزی در خانه والده محمد خان روی تاقچه کتابهایی را دیدم و کنجکاوانه آنها را برداشته و برگ زدم و سپس در برابر آیینه ای سرم را شانه کردم که همه ی کنش های من ، والده ، نگریسته بود و پس از آن مرا سرزنش تند کرد که کار بدی کردی بدون اجازه ی من دست به کتاب ها زدی و سرت را شانه کردی .‌‌..

هنگامی که خان به آنجا آمد گفت‌ که نمی خوام یعقوب اینجا باشد و ماجرا را گفت.

خان دیگر پافشاری بر ماندن من نکرد و مرا برداشت و گفت : ” می برمت خانه ی ” محمد مراد باوقار”. او برایت کار پیدا می کند.‌
خودم را معذب می دانسته ام که کارم به اینجا کشید. می دانستم که خان اینجا خانه دارد و فامیلانی نیز ، اما نمی خواستم سرباری باشم.

محمد مراد از باز نشسته گان شرکت نفت آبادان بود که پس از بازنشستگی در شیراز ساکن شده و در حین بازنشستگی در پالایشگاه نفت شیراز نرسیده به مرودشت کار می کرد. او از جمله مهاجرین دهه ی ۲۰ بود که با آوازه ی ساخت پالایشگاه آبادان ، رفیع آباد را با سوار شدن بر الاغی به سمت داراب ترک کرد تا از آنجا شهر به شهر به آبادان رسید‌.

یعقوب باوقار زعیمی
۲۰ مهر ۱۳۹۷
( برآمدن روز حافظ،
در راه بندر – شیراز)

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۲۶]
*شانس زنده ماندن*

(۴۱)

تابستان ۱۳۵۱( ۱۷ سالگی – ۱۴ سالگی شناسنامه)
شیراز

محمد مراد خانه ی کوچکی در نزدیکی های فلکه مصدق ( ولیعصر فعلی) شیراز داشت ‌. او برادر شوهر عمه ام بود. که کوچ کردن او ‌ بدانگونه گفتم .

وقتی با خان به خانه ی محمد مراد رفتیم از طریق تهمورس ( پیشخدمت سیرمندی خانه خان ؟ ) کار کارگری بنایی برایم ردیف شده بود که باید سر فلکه دروازه ی اصفهان می رفتم .
محمد مراد با دیدن من خیلی خوشحال شد و با گرمی به زن و بچه هایش معرفی کرد. او ۱۰ فرزند ( ۵ پسر و ۵ دختر) داشت که همه در این خانه ی کوچک زندگی می کردند. نمی دانم ، می گفتند شرکت نفت چون برای هر چند بچه که داشته باشی حق اولاد می داد ، بیشتر شرکت نفتی ها اولاد دار بودند . محمد مراد با اینکه بازنشسته بود در پالایشگاه شیراز کار می کرد. با محمود پسرش که هم سن من بود آشنا شدیم و یک روز که من بیکار بودم باهم به باشگاه رفتیم که او به تمرین بوکس می پرداخت.

چند روزی که خانه ی آنها بودم ، صبح های زود با محمد مراد پیاده به فلکه دروازه ی اصفهان که مجسمه ی سعدی در آنجا نصب شده بود می رفتم؛ او با سرویس به محل کار خود می رفت و من هم دنبال بنا برای کار ساختمانی می رفتم . آمدن از سر کار با لباسهای خاک و خُل گرفته و سیمانی به خانه محمد مراد با آن جمعیت خانوار مرا معذب می ساخت. تنها آسودگی درونی من این بود که شب ها می توانستم در درس زبان روح انگیز دخترش به او کمک کنم .

پس از ده روزی به محمد مراد گفتم که می خواهم به بندر بروم و خواست که بلیط اتوبوس را نشانش بدهم که بالاخره بر رفتنم پافشاری کردم تا پذیرفت.

او پی برده بود که من با قهر خانه را ترک کرده بودم و حالا می خواهم بروم .

در دروازه ی اصفهان مسافر خانه ای پیدا کردم، هرشب با دادن ۱۰ ریال با گرفتن یک ملافه ( ملحفه) بالای پشت بام مسافران به ردیف می خوابیدند.

آنجا هم صاحب مسافرخانه چون دریافت محصلی هستم که برای کار تابستانه آمده ام و کتاب لغت معنی زبان به همراه دارم از من خواست که شبها ساعتی در درس زبان با دخترش که در کلاس دوم راهنمایی تجدید شده بود کار کنم و شامی هم به من می دادند . … انگار درس و مشق آن زمان اهمیت داشت

دروازه ی اصفهان ملغمه ای بود از کار و کاسبی های جور واجور که باب کارگری بود، جگرکی تابه ای ، هندوانه و خربزه کاش کاش کرده، کهنه فروشی ها …بازاری که با الاغ میوه می آوردند …خود رو های سه چرخ برای حمل و نقل… جای معرکه گیری ها و زیارت نامه خوانی ها ( پرده خوانی ها).

اکنون هم این مکان محیط کارگری است و سرتاسر دروازه ی اصفهان تا جلو بازار ، بیشتر کهنه فروشی و عتیقه فروشی است .

از این به بعد من در صف کارگران روز مزد صبح ها سر فلکه می ایستادم و هر کاری پیدا می شد می رفتم. این کارها گاهی هرکدام از یک روز تا یک هفته بودند ، گاهی هم یکی دو روزی بیکاری .

بیشتر کارها ساختمانی بود. یک روز که با بیل ملاط درست می کردم ، رویم به آسمان به خیال خانه امان و یاد آور کار پدرم با فریادی آه مانند پدرم را صدا زدم : بُو ! بُو! …

کارهای کارگری دیگر که هرکدام از یک تا دو سه روز بودند: کار در روغن نباتی شیراز ، باغ شراب سازی ، مزرعه ای در دهات بیرون از شیراز ، تیر برق کشی در مرودشت ، تعمیرات ساختمان ی در سازمان جهانگردی …
برای این کار آخری گفته شده ، بنایی که میخواست ما را ببرد ، گفت سینما هم می بینید و نفهمیدیم منظورش چیست .‌‌ وقتی ما دو سه نفر کارگر به درب ورودی رسیدیم نگهبان به بنا گفت: اینها ، چشم و دلشان پاک است که ؟…باز نفهمیدیم تا بنا به ما گفت : اینجا اداره ی جهانگردیه ، زن ها در استخر شنا می کنند ، حواستان باشد زیادی میخ نشوید! …

در آنجا که فکر کنم باغ جهان نمای کنونی باشد ، استخری بزرگ وجود داشت که زن و مرد ایرانی و خارجی شنا می کردند.

با کار های گوناگون شیراز گردی در دور و بر و میان شهر و شنیدن لهجه شیرازی با نزدیک به چهار ماه می روم که شیراز را ترک کنم .
یکی از آخرین شب ها که به زیارت شاه چراغ می روم ، آخوندی در محوطه زیارت به سخنرانی می پردازد و با داد و فریاد صفت شهر گل و بلبل و شعر و شراب خواندن شیراز را به باد خرده گیری گرفته و جشن های فرهنگ و هنر شیراز را نا آبرومندانه توصیف می کند.

یعقوب باوقار زعیمی
۲۰ مهر ۱۳۹۷
( شیراز – روز حافظ)

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۲۷]
*شانس زنده ماندن*

(۴۲)

تابستان ۱۳۵۱( ۱۷ سالگی – ۱۴ سالگی شناسنامه)
– در راه

شیراز را با خاطره هایش ترک می کنم. کتاب دیدنی های شهر شیراز در اتوبوس در دست دارم . با ورق زدن و با دیدن عکس جاهایی که رفته ام تصاویر شیراز رها کرده را باز بینی می کنم.

در این مدت هیچ خبری از خانه نداشتم ، من تنها یک نامه ای به “دایی رستم” نوشته بودم که او نه جواب نامه را داده بود و نه به پدرم گفته بود . دلیلش بعد ها ناراحت شدنش از سر خود رفتن من به شیراز دانست.

در بندرعباس سری به دبیرستان ابن سینا زدم، نگاهی به ساختمانش و تالارش کردم و با خود گفتم : دوره پایانی دبیرستان را در اینجا را با چه سرنوشتی طی خواهم کرد و با چه همکلاسانی ؟.‌از وضعیت ثبت نام پرسیدم با توصیه های چگونگی ثبت نام در گاراژ اتوتاج اتوبوس خط سیرجان به مقصد حاجی آباد سوار شدم .

فریاد جاده باز غوغایی در سرم برافکنده است . دل آشوب به آغاز هنگامه ی جدیدی از تحصیل اندیشه می کنم . همکلاسی خودی ندارم ، کجا خانه بگیرم ؟ . با که همخانه شوم ؟ ….خانه گودرزی ( خانه دختر عموی پدرم ) در سه راه برق ، جنب مدرسه ی حافظ به ذهنم می آورم …نه معذبانه است.

‌ دارم به حاجی آباد برای گرفتن مدارک تحصیلی و معرفی نزدیک می شوم . موج تردید در ذهنم افکنده شده است، آینده ام مبهم است . پیاده بشوم ، نشوم … پیاده نشوم کجا می خواهم بروم ؟ به دهات بروم ؟ …که چی ؟ …این همه راه طی کنم دوباره برگردم …..با چه رویی بروم …بگذار قهر کردنم ادامه داشته باشد !

– آقا حاجی آباد ، پیاده شوید …! ( صدای راننده اتوبوس)
پیاده شوم ، نشوم ؟ …
فرمان های متضاد از مغزم روی دور تند می افتد:
…پیاده شو ، پیاده نشو، بشو، نشو …پاشو ..‌.بشین .‌..‌‌ ب..ن…

و سرانجام :
– من پیاده نمی شوم آقا! ‌..‌میام سیرجان !!

در یک آن همه ی اندیشه ی طوفانی ام بهم ریخت و آب سردی بر ذهن نا آرامم فرو ریخت . برای دقایقی با بدنی کرخت و اندیشه ای مستاصل بر صندلی در چرت فرو رفتم و سپس با گذر از دو تونل بالای حاجی آباد حس کردم در سرزمینی دیگر‌ وارد شده ام ..عرق سرد ی بر پیشانی ام آمد . به خود گفتم : در یک آن ، دست کم یک سال ترک تحصیلت را رقم زده ای یا شاید دیگر مدرسه را بگذاری کنار .‌‌باز به خود دلداری دادم : باشه …خیال می کنم یک سال مردود شده ام …هنوز سنم هم که کوچک است می توانم ادامه دهم و شاید با همین سیکل رفتم سر کار وقتی سنم قانونی شد . بگذار این سال با این دربدری تلخ و شیرین بگذرد!

حالا که سیرجان آمدم بروم کرمان، انجا هم مثل شیراز کار گیر بیاورم و حال و هوای کرمان هم ببینم …یک مرکز استان دیگر …‌

*
فرو رفته در این اندیشه دیگر شده بودم که راننده ندا داد :
– آقا سیرجان ! آخرشه …پیاده شوید …

حیران و پکر پیاده می شوم ..ساعتی در بازار سیرجان می گردم ..بوی ادویه جات در هوا پراکنده است. نان خشکه های ویژه ی سیرجانی می گیرم و در میدانی نشسته می خورم .

بلیط کرمان را برای فردا می گیرم . شب که هوا به سردی می گراید در مسجدی نزدیک گاراژ به سر می کنم. لباسهایم از همان مسافر خانه شیراز شپش زده است . ساعتی به شپش گیری و شپش کشی می پردازم.

به سوی کرمان و به سرزمین ناشناخته ای دیگر ، انگار ماجراجویانه. با هرچه پیش آید‌ خوش آید، روان می شوم. درختان سپیدارِ پاییزی بردسیر از جلوی چشمم می گذرد.

*

– آقا کرمان !

پیاده می شوم …از مرکز شهر می پرسم ، می گویند : “برو میدان ارگ” .

۲۳ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۲۸]

*شانس زنده ماندن*

( ۴۳)

پاییز ۱۳۵۱- ( ۱۷ سالگی – ۱۴ سالگی شناسنامه) – کرمان

میدان ارگ کرمان در دایره ای گسترده با یک دروازه ی غربی از خیابان وارد می شوی و با یک دروازه شرقی به راسته بازار طویل سنتی تا بارگاه مشتاق علیشاه و مسجد جامع کرمان می رسی.

در داخل میدان کهنه فروشان و انگشتر فروشان پاتوق کرده اند و هنور پس از نزدیک به نیم سده خاطره ، کم و بیش بر همین منوال است. چه شباهتی با دروازه اصفهان شیراز ، اما دوّار .

دور تا دور میدان بزرگ ارگ دور می زنم و از مغازه هایی با کاسبکاری های گوناگون ، جویای کار می شوم تا در ” کافه کبایی دایی محمد ” ( کافه دایی) ، پیرمردی ( محمد بهرامی ) معروف به ” دایی محمد” با عینک ته استکانی ، کلاه دوره ای و لهجه ی کرمانی غلیظ می گوید : ” پسرو ، مدرسه نمیری ؟
-نه
از خونه تون قهر کِردَی ؟
– جوابی نمی دهم.
– بندرعباس کجا و اینجا کجا حالا من چه جوری به خانواده ت اطلاع بدم .
…بیا اینجا وردس ای پسرام کار کن …شبا هم تو خونه بخواب …حقوقتم روزی ۶ تومان …غذا هم که می خوری …

روپوش بلند رستورانی به تنم کردم .داریوش پسر بزرگ دایی محمد، کباب می زد ، “حبیب” کباب می پخت ، من و مسعود پسر دیگر او پیشخدمتی می کردیم و نیز ظرفها و سیخ ها می شستیم . (دایی محمد که چندین سال است در گذشته است، داریوش پسرش نیز چندین سال پیش، با سنکوپ شدن ، فوت کرد و حبیب اکنون رستورانی بزرگ در کرمان دارد).

در پستوی کافه یک چرخ گوشتی بود و ضمن اینکه گوشت چرخ می شد ، نان خشکه ها هم چرخ می شد تا با کباب کوبیده درهم شود!
گاه به گاه دایی با سینه های خس خس شده اش در پستو می آمد و می گفت : ” نون حورده ها چرخ کنید ، گوشت کم می آوریم ، مشتری زیاد آمدند.

در مغازه ای که سقفش گنبدی به شکل معماری کرمانی است با دود کباب و چربی دست و صورت و روپوش هر روز پانزده شانزده ساعت محصورم و عادت کرده ام . هنگامی دمی آسوده می کشم که برای گرفتن ذغال، مرا به سرایی در بازار می فرستند. بوی زیره در بازار خوش مشام است. آنقدر از کباب زده شده ام که با هوس خرما ، همیشه خرما خشکه از بازار می خرم و در کیسه ی پالتویم می ریزم و می خورم .

سعی می کنم تفاوت لهجه ی شیرازی و کرمانی را در یابم . اِستَدِن (ستاندن – گرفتن) در شیراز تقریبا” یکی است …این واژه در بندر هم وارد شده است و جایگزین حد اکثری ” واگفتن” ( گرفتن) شده است ( سِیدن).

چند گاهی در یک خانه ای خالی شبها می خوابیدم. فریاد سکوت و دلهره گوش نهانم را به لرزه در می آورد. پس از چندی ، در خانه ای که خودشان زندگی می کردند در اتاقی جداگانه رفتم، چند گاهی پیشخدمتی کوهبنانی و کوچکتر از من هم در آنجا می خوابید. شبی از دلتنگی گریه کرد و بعدش کار را ترک کرد ‌. همیشه برای تماشای برنامه ی تلویزیون مرا صدا می زدند.

در شب های احیای ماه رمضان ، مسجد جامع کرمان پر می شد برای شنیدن سخنرانی که بوی انقلاب را داشت.

روز عاشورا، دایی محمد با دیگ های بزرگی از آبگوشت ، به کل محله ی دور و بر خرجی داد .

یک بار به اتفاق به روستایی به نام ” اختیار آباد” برای شرکت در یک جشن عروسی رفتیم . هنگامه ی زمستان و سرمای کرمان برایم تاب ناپذیر بود. پالتویی پشمی از کهنه فروشی گرفتم. برای نخستین بار در زندگی ، در آذرماه ۱۳۵۱ بارش برف دیدم ، قطرات برف بر روی پالتوی پشمیم حس دل انگیزی داشت.

پس از ۴ ماه ، نامه ای به پدرم نوشتم که جوابش با سوز و گداز فراوان از فراق من دریافت کردم . نامه ای از برادرم که در جزیره لاوان کار می کرد به دستم رسید. که از موفق شدن دست دادن به هویدا نخست وزیر نوشته بود که به او گفته بود: چطوری جوان بندری ؟!

برادرم حالا توانسته بود به اتفاق اکبر جوذری ( از اعضای هیئت مدیره فعلی اصناف بندرعباس ) در تعمیرگاه کار کنند.

روزی یهویی دیدم ” خانجان ” ( مرحوم ) از همولایتی ها که به کرمان آمده بود وارد کافه شد و بازوی مرا گرفت و گفت : ” پیدات کردم ، چرا از خانه قهر کردی ؟ بیا با باهم برویم ” . گفتم: ” من نمی آیم ..‌”
می گوید : از رفتنت ، روستا هم جابجا شد. این خبر حس غریبی دیگر بر من افزود و تا مدتی شمایل روستای افسانه ی خالی از سکنه متصور می شوم.

خانجان پس از آن درخواست ده تومان ( صد ریال) پول به عنوان طلبی از پدرم کرد! که با گرفتن از دایی به او می دهم و بعد ها پدرم اورا شماتت کرده بود که چرا از پسرم پول گرفتی و به من که چرا پول دادی ؟ .

علی ( شیخ حسن ) پسر دایی پدرم که برای درمان بیماری به کرمان آمده بود یک شب پیش من ماند که با اعتراض دایی محمد روبرو شد.

نامه ای دیگر از پدرم رسید که خبر مژده به دنیا آمدن دگر خواهری به نام ” گلشن” به من داده شد. او در نهم آذر

آوَخت, [۱۵٫۱۰٫۱۸ ۰۸:۲۸]
۱۳۵۱ زاده شد .‌ ( او اکنون مدیر دبستانی در سیرجان می باشد ) .

شوق دیدار خواهرانم دیگر مرا وا می دارد که به خانه برگردم ، دایی محمد می گوید تا عید نوروز بمان و برو .

دم دمای عید ، ۲۷ اسفند ۱۳۵۱ عزم رفتن می کنم. دایی محمد همه ی حق و حقوق شش ماهه ام با آنچه گرفته و نگرفته بودم حساب کرد و نا باورانه به بهانه استفاده از جای خواب و خورد و خوراک تنها پولی به اندازه ی کرایه راه و خرید شیرینی به من داد !

درگهکم از اتوبوس پیاده می شوم ، اما جعبه ی شیرینی ام که شاگرد اتوبوس روی باربند گذاشته بود نبود و توی هوا زده بودند ! . آب تلخی از گلویم پایین رفت…‌

پیاده که به روستا می رسم ، می دانم که روستا در اثر سیل سال گذشته ، با نام رفیع آباد نو ،به زیر روستای گلروییه جا بجا شده است …

نخستین کسی که از اهالی روستا می بینم ، ابراهیم خواجه ( مرحوم) است که با دیده بوسی و ابراز خوشحالی از بازگشت من ، می پرسم: “خانه ی ما کجاست ؟!”
می گوید : ” آنجا” !

خواهرم “اوشن ” با ” هَزار” دختر مختار پسر عموی پدرم داشتند لباس می شستند ….اوشن از دور مانند پرنده ای به سویم پر کشید …سوسن خواهر دوساله نیمم به سویم تاتی کنان آمد ، پیشم در آغوش کشیدم . زن پدرم از پای گاچوک ( گهواره) خواهر سه ماهه ام، گلشن ، بلند شد و اشک آلود مرا بوسید ….پدر که از پایین آمد با گریه های بی امانش سخت مرا در آغوش کشید.‌

شروه خوانی و ترانه خوانی ام در پای گهواره از سر گرفته شد.

نوروز دارد می آید و پای گهواره خواهر گلشن می خوانم:

گلی گلی ، تو گلعذاری گلی
گل نشکفته ی فصل بهاری گلی
….
عید نوروز به دیدارت بیایم گلی …
مبارک باد از اینکه شهریاری گلی…

یعقوب باوقار زعیمی
۲۳ مهر ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۶:۳۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۴۸]
*شانس زنده ماندن*

( ۵۴)

۱۳۵۶ ( ۲۲ سالگی )
بندر عباس

نوشتن من از سرگذشت و تلاش برای راستی نمایی کورسویی است در تاریکخانه ای که نامش تاریخ گذاشته اند. از رنج و شادی ، زشت و زیبا ، درست و نادرستکاری است که کسی دورمانده از آن نیست‌ ، نویسنده می تواند آیینه ی تمام نمای بخشی از جهان خودش را تا مرزی که نامش ” حریم خصوصی” و ” مسائل امنیتی ” گذاشته اند به دوستداران بنمایاند. من از این بابت خرسندم که پای در این راه نهادم تا خودم را سبک نموده و نماینده ای از هم جرگه های خود باشم که دوست ندارند گذشته اشان را برای نو آمدگان رو کنند. ونیز از این روی خرسندم که می توانم نام دوستانی که هنوز پیوند های آشنایی دارم در یادمان نوشته هایم راستانه بیاورم.

*

پیوند زنا شویی ما با آنکه هرکدام ۶ ماه برای ” ثبت رسمی ” کم داشتیم ( تا ۲۰ و ۱۸ سال) با همان ” کاغذگرونی ” ( عقد نامه) بومی گفته بر برگی بلند از سوی عمو و پدر زنم که خود ” ملا” بود نوشته شده بود و او از سرچاهان بر ترک موتور ایژ با پوشش بلوچی آمد و در یک آن پیش از شب خانه رفتن از من امضاء گرفت و رفت.

در خانه گرفته شده در دوهزار به نام پدر تا سه ماهی بودیم و اما برای آسوده بودن پدر و خانواده اش که به خانه برادرم رفته بود و می گفت : آنجا دیگر نمی رویم که آنها حجله درست کرده اند رخت خود را بسته و در کمربندی خانه ای کوچک از حمزه باوقار ( حاج حمزه کاروان بر زیارتی اکنون ) در دو راهی ایسینی گرفتیم و تا نوروز ۵۷ ماندیم تا خانه ای دیگر خودمان در دوهزار گرفتیم .
در این سه ماه با ناصر نوخانه که خانه ی برادرش را در دست داشت نزدیک بوده و روزها با هم به سر کار می رفتیم . در دست از کار کشیدن میان روز ، از خستگی کار روی میز دراز کشیده و بخواب می رفتیم که با رویای نوخانه ای گاهی دست در گردن هم نهاده و تا بیدار می شدیم می دیدیم که به بومی گفته ی ما : ” جای خیار ، کلوخم “! ( جای خربزه ، کلوخ) .

*
در یکی از شبهای زمستان ۵۶ با پیچ رادیو دستم روی موج رادیو بی بی سی رفت که از به پاخاستن ” حوزه علمیه ” گفت‌ که در واکنش به نوشته ای نیش دار در یکی از روزنامه های نامدار کشور روی داده بود ( رویدادی که با خود بزرگ‌ بینی شاه آغاز و با خود کم بینیِ او در شنیدن صدای انقلاب و پوزش از آیات عظام که دیگر آب از سر گذشته بود تمام شد) .
برای نخستین بار نام ” آیت ا… خمینی ” را شنیدم. کنجکاوی من با شنیده هایی جسته گریخته بیشتر شد و هر شب برنامه ی بی بی سی را گوش می دادم . در شرکت همکارانی داشتیم با گرایشات گوناگون از چپ تا مذهبی از توده ای، مصدقی، فدایی ،شریعتی که گفته های خود را پنهان نمی کردند و همه بر سر ِ رهبری ” ایت الله خمینی ” همگرایی داشتند .

گاهی در دفتر کار ، پیر مردی ۶۶ ساله ، باز نشسته ی شرکت نفت آبادان و مونتاژکار در کارگاه به نام ” کورش جوکار” ( شایان دانستن کسانی که می گویند در سده پیش نام کورش نداشته ایم) با شور و گرمی از مصدق و رویدادهای سال ۳۰ تا ۳۲ در آبادان می گفت و معماری پیر به نام “تقوی” که چهره ای چون شاه داشت از شاه جانبداری می کرد و ما میخکوب سخنان ” جوکار ” شده بودیم.

شنیدن نوار کاست های شاد خنیاگری ( موسیقی) کم کم جایش به جستجو کردن شنیده های داغ از رادیو داد .

نام ” دکتر شریعتی ” پس از درگذشتش در خرداد ۵۶ بر سر زبانها افتاده بود . همکاری مشهدی که چهره ای چون شریعتی داشت از او زیاد می گفت. همکاری خوزستانی و بزرگتر از ما کتاب های “نسیم خاکسار” را آورده بود و اندیشه های چپ را گسترش می داد‌ . جوشکاری جهرمی و مذهبی در گوشه ای گفت : ” جهرم غوغا شده است ، ما باید برای شهادت خود را آماده کنیم. همه ی شهرها بلند شده اند، چرا بندر سوت و کور است ؟!

یعقوب باوقار زعیمی
۴ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۴۸]
عکس از یعقوب باوقار زعیمی

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۴۸]
[ Photo ]
عکس از یعقوب باوقار زعیمی

آوَخت, [۲۶٫۱۰٫۱۸ ۰۹:۴۹]
گویی نقشه ایران بر رخسار!

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۵]
*شانس زنده ماندن*

(۵۵)

۱۳۵۷ ( ۲۳ سالگی )
بندر عباس

در بندر عباس نخستین گردباد ” انقلاب” به جان شرکت های خارجی افتاد تا پیش از اینکه به پیروزی برسد، بیمناک از سرمایه گذاری و ادامه ی کار بساط خود را جمع کنند . دو شرکت ایتالیایی ایتال کنتراکتور و جی ‌ آی‌ ای – سیکوم از مهمترین پروژه ها پا پیش گذاشتند ، شتاب رفتن به آن اندازه بود که شرکت ایتال کو که وسایل زندگی و اداری را در کنار دریا ریخته و در بند فروش یا خارج کردن نماندند و کارکنانی که وسائط نقلیه داشتند تا توانستند برای خود وسایل را بردند. کارگری می گفت ، آنها برخی وسایل مانند تشک و رختخواب و کمد می سوزاندند و یا خراب می کردند.

من که در شرکت جی .آی ‌ای – سیکوم بودم و در کارگزینی کار می کردم همراه با همکاران ملزم به جمع و جور کردن کار کرد های کارگران و همکاران حسابداری ملزم به حساب حقوق تسویه حساب شدند که از اوایل بهمن ماه آغاز و تا یازدهم کار تسویه در ساختمان ” گِست هاووس” به پایان رسید و پایان کار” فورس ماجور” ( پیش بینی نشده) رقم خورد.

شرکت بیش از پنجاه خود رو ژیان مهاری داشت که به فروش گذاشت و بیشتر آنها جوشکاران و مونتاژ کاران هفتشجانی از پول تسویه حساب خود این ژیان ها را خریده و در بین راه مانند واگن های قطار به دنبال هم می رفتند.‌. با تعطیل شدن شرکت و بیکار شدن کارگران در خانه همه با بیم و امید چشم به راه آمدن ” آیت الله خمینی ” از پاریس شدند.
تلویزیون ۱۲اینچ ” نیک” ما با برفکی شدن لحظه ای آمدن آیت الله را نشان داد که در بهشت زهرا گفتند : ” شاه مملکت ما را ویران و قبرستان های ما را آباد.

پس از تعطیل شدن شرکت مجمعی زیر نظر اداره کار راه افتاد تا با در دست داشتن آمار بیکاران و حضور و غیاب مبلغی به عنوان بیمه ی بیکاری پرداخت شود و این روند تا ده ماهی ادامه داشت . چنین مدت بیکاری در مدت ۵ سالی که ” پیوسته در جاهای گوناگون سر کار بودم اینچنین نبود.

بسیاری می گفتند: این هم رهاورد ” انقلاب” …برخی می گفتند : خارجی ها ترسیدند ، کشور که آرامتر شد برمی گردند.

در همین روزها که شرکت ها تعطیل شدند ، مردم به فروشگاه ها هجوم برده و خوارو بار زیاد برای خانه تهیه می کردند.

ما در روزهای نزدیک به ۲۲ بهمن خانه امان را نوسازی می کردیم . ناگهان شبی در دو هزار که هیچ نشانه ای از گرد همایی و تظاهرات نبود ، گروهی سوار بر وانت نیسان ، گرداگرد کوی می گشتند ، پشت سر هم ندا در می دادند: : “خمینی در ماه ، دیده می شود”. مردم نسبتا” از هیچ جا بی خبر از خانه ها بیرون می امدند و مبهوت سیاهی لکه ماه را نگاه می کردند. این را هنگامی آگاه شدم که پدرم تا آن زمان پیرو سر سخت شاه بود و می گفت : ” چه فرمان یزدان ، چه فرمان شاه ” به پشت پنجره ی ما که رو به جلو خانه اش بود زد و گفت : ” هی …تو که انقلابی هستی بیا بیرون نگاه کن تو مهتاب ، عکس خمینی !” .‌‌.. من هاج و واج بیرون آمدم و این گروهی که شعار می دادند را دیدیم که دور می زدند. بر روی ماه لکه ی سیاه به مانند عکسی از آیت الله خمینی بود که نیمرخ و سیاه سفید در بین مردم پخش شده بود . این عکس فراوان کپی می شد و همراه عکسهایی از رضایی ها و خسرو گلسرخی و دکتر شریعتی در بازار مَشی و جلو بانک ملی می فروختند.

در حالی که من به مهتاب نگاه می کردم و این تصویر را مجسم می کرد ، آموزه های ضد خرافاتی ام که بر گرفته از دکتر شریعتی بود نمی پذیرفتم و به پدر گفتم “نه این درست نیست.”. پدر گفت: ” حالا بیا مگر نمی گویند ، ” امام خمینی ! .‌‌‌..باید یک معجزاتی داشته باشد ! …من که حالا قبولش کردم‌ ، تو نگاه کن اون عمامه اش !

بدینگونه بسیاری از مردم ساده این صحنه سازی را باور کرده بودند.‌

روز دیگر چو انداختند که در جایی از دوهزار ساواک آمده و درگیری ایجاد شده، چندین وانت پر شمارش از ادم، شعار گویان ریختند در دو هزار و چیزی ندیدند.
برادر شیخ حسن حمایتی که تفنگ در دست داشت رهبری گروهی که شعار می دادند در دست داشت.

پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن در محله های حاشیه نشین بندر عباس چندان شوری برپا نکرد.‌ مردم با دیدن وانت هایی پر از جوانانی که شعار درود بر خمینی می دادند با دیدن آنها دستهاشان را بلند می کردند و شعار می دادند. پدرم که‌ پیشتر مرا از مخاطره انگیز بودن بیمناک بود و با من بحث و مشاجره کرده بود . با آرامی در گوشه ای خانه با نیشخندی از سر رضایت رو به من به نشانه این که با پیروزی انقلاب دیگر گمانش از من آسوده است، شعار می داد: درود بر خمینی ! درود بر خمینی !

یعقوب باوقار زعیمی
۷ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

💠 عکس های پیوست :

– ۴ آبان ۱۳۵۶ : جشن تولد شاه – فلکه بلوکی بندرعباس‌
– روزهای انقلاب ۱۳۵۷ : فلکه برق – جلو فروشگاه عکاسی هاشمی‌.

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۵]
[ Photo ]
۴ آبان ۵۶

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۶]
[ Photo ]
بهمن ۵۷

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۶]
[ Photo ]
گواهی کارکرد در شرکت ایتالیایی. فروردین ۵۵ تا بهمن ۵۷.

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۹]
*شانس زنده ماندن*

(۵۶)

۱۳۵۸ ( ۲۴ سالگی )
بندر عباس

پس از پیروزی انقلاب و تعطیلی شرکت و بیکار شدن کوشش کردم نقشی در فضای جدید ایجاد شده ایجاد کنم . در مسجد صاحب الزمان کوی ملت ( دوهزار) کتابخانه ای راه انداختم و برای جمعی از علاقه مندان دختر و پسر کلاس آموزش قرآن و احکام دایر کردم و یکی را ( خواهر عارفه ها – مداح و خواننده ) مسئول کتابخانه قرار دادم . با شور و شوق اولیه ی انقلاب عطش دانستن از به وجود آمدن انقلاب بسیار بود.

ماندن من در این مسجد سبب شد تا در نظارت انتخابات رفراندوم جمهوری اسلامی ، مجلس شورا و رییس جمهوری شرکت داشته باشم .‌ در شهر هم انجمن جوانان مسلمان در پاساژ مُدنی فلکه ی برق تشکیل شد که توسط یکی از دوستان به این انجمن وارد شدم که مشی آنها هواداری از جنبش مسلمانان مبارز بود و در عین حال التفاتی هم به سازمان مجاهدین خلق داشتند. انجمن یک دیدار با ” شیخ حسن حمایتی ” در خانه اش ترتیب داد که او با سوال هایی از ما خواست که نظرمان را در باره ی ” سازمان مجاهدین خلق” بگوییم.

مورد دیگر ماموریت دادن به من و به گمانم ” علی اصغر رمضانپور ” ( اکنون دارنده ی شبکه ی تلویزیونی در خارج از کشور و همکاری بی بی سی ) بود که با اتوبوس به شیراز رفتیم و در خوابگاه دانشگاه ؟ از “جاوید رمضانپور” دیدن کردیم و گزارش کار انجمن داده و بسته هایی از نشریات امت را به بندر آوردیم . در آنجا سری هم به خانه محمد مراد باوقار از فامیلان زدم .

در شیراز دو جلد کتاب ” دیالکتیک توحیدی ” از ” دکتر علی شریعتی” با طرح رنگ نارنجی گیر آوردم که پس از آن دیدم با گونه ی متفاوت چا پ‌، گروه ” آرمان مستضعفین” در آن اعمال نظر دارد . افکار و اندیشه ها ی نو شکل می گیرد و احزاب و دسته جات شکل می گیرد .
در جلوی بانک سپه میدان برق دانشگاهی از فرهنگ ، ادب و سیاست از قشر های گوناگون شکل می گیرد و بحث های داغ فرهنگی و سیاسی در می گیرد. کتاب های بزرگ علوی ، هدایت ، کسروی تا مطهری و شریعتی ، اشعار شاملو و نادر نادر پور و‌.‌.‌‌ عکس هایی از رضایی ها ، خسرو گلسرخی ، چه گوارا و کاسترو و مجاهدین و فداییان خلق همه در کنار هم چیده شده بود. عکسی با روسری از صدیقه رضایی، در دست مجاهدین و بدون روسری در دست فدائیان بود.

*
در بامداد ۱۹ شهریور ماه ، پدر پشت پنجره زد و با صدای بغض آلودی گفت : ” بابا آقای طالقانی هم فوت کرد .”

من به شهر رفتم تا ببینم چه خبر است‌. مردم دسته دسته در حاشیه های خیابان مرادی نشسته و برخی گریه می کردند . طالقانی در آن زمان با رویدادهای پیش آمده، مرکز ثقل گروه های سیاسی و مذهبی بود.
*
فرم شرکت در آزمون دانشگاه را گرفته و با شنیدن آعاز به کار دوباره شرکت ، از این ادامه ی تحصیل هوس کرده د بیکاری باز ناکام مانده و در نیمه ی آبان درویش سالاری ( مرحوم) از همکاران شرکتی به خانه آمد و با خبر شادمان بخشی گفت : ” شرکت جی. آی . ای” به سر کارش برگشته و سفارش کردند که ما به سر کارمان بر گردیم !

آرایش جدید پرسنلی شرکت با نطام نو پای جمهوری اسلامی انجام گرفت. کارگران و کارمندان با کارت های شناسی و دفتر چه های بیمه ی نو ( با عکس های بدون کراوات برای مردان و باروسری بران زنان ) به کار گمارده می شدند.

فاطمه رضایی خواننده همراه با خواهرش برای ” با محرومیت از خوانندگی زنان با شغل لندری وومن” ( رختشویگر) در نامنویسی کردیم .

من مسئولیت بیمه ی کارکنان شرکت نیز به عهده گرفتم و چون کارکنان ما بخش عمده ای از بیمه شدگان را تشکیل می دادند ، یک مهر سازمان تامین اجتماعی و تمدید اعتبار همراه با بسته هایی از دفتر چه خام از سوی سازمان تامین اجتماعی به من سپرده شد .

***

در انتخابات ریاست جمهوری با هوادار نامزدی دکتر سید ابوالحسن بنی صدر در ستاد انتخاباتی او فعالیت کردم. اقبال عمومی هم با بنی صدر بود. در همین روز های واپسین تبلیغات ، آقای حقانی که امامت جمعه در مسجد امام ( شاه محمد تقی ) را به عهده داشت در میان انبوه نمازگزاران حاضر علنا” از کاندیداتوری “دکتر حسن حبیبی” اعلام حمایت کرد که یکباره بهانه ای برای بلند شدن انبوه مردم با شعار دادن : ” بنی صدر ، صد در صد ” به خیابانها ریختند.

بنی صدر ظاهرا ” همه شرایط جلب توجه کردن را داشت : ” میزبانی آیت الله خمینی ، دکترای اقتصاد ، تحصیل کرده ی فرانسه ، سید بودن، خوش رو و تیپ و گپ‌ زدن ویژه …که البته با اینکه رای دکتر دریا دار سید احمد مدنی در بندر عباس از میزان بالایی برخوردار بود ، بنی صدر در آرای کل کشور نفر نخست شد.

سید احمد مدنی برای اینکه پیش از انقلاب با سمتی در نیروی دریایی، رفت و آمد با بندر داشت و مسجدی به نام او درست شد ( مسجد قدس فعلی یا مسجد کرمانی ه

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۹]
ای مقیم بندرعباس) ، در بندر شناخته شده بود .

ژست و قیافه های کاندید ها هنوز از دید روانشناسانه در آوردن رای کارساز است.. از گفته های شوخی بر انگیز هم این بود که صادق طباطبایی هم چون خوشگل است شانس رای بالا آوردن هم دارد .

برای چسباندن شمار زیادی از پوسترهای ” بنی صدر” که به من سپرده شد برآن شد م تا به همراهی ناصر و نوروز باوقار در طول جاده بندر عباس به حاجی آباد در جاهایی مانند رستورانها ، سر تونل ها و تپه ها پوستر بچسبانیم ..با آوردن پوسترها به خانه ، ابراهیم امینی پوری( فرماندار و مدیر میراث پیشین) که همسایه ی سر کوچه ی ما بود و جلوی خانه اش نشسته بود گفت :” تعدادی به من هم بده تا بیکار ننشینیم اینجا “.

‌ آقای” احمد غضنفر پور نماینده ی مجلس لنجان و جانبدار بنی صدر هم به ستاد بندر آمده بود و برای هزینه تو راهی مبلغی پول به ما داد .‌

من بهنگام رای گیری ، از سوی ستاد انتخاباتی و استانداری به حوزه ی تارم زمین گسیل شدم که توانستم در روستای سعادت آباد و گهکم حضور یابم . بنی صدر انتخاب شد و این التهاب فروکش کرد ، اما از آن زمان جامعه ی انقلابی زده با تلفیقی از مذهب التهابات گوناگون باز تولید کرده که خاطرات را حجیم و پر چالش برانگیز و به قولی mp3 باید کرد!

یعقوب باوقار زعیمی
۷ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* فرتورهای پیوست :

-یک سرگردانی در هنگام خوابیدن کار و خرید دوربین پولاراید و ساحل دل تنگی و دگر مدارک …

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۹]
[ Photo ]
یک سرگردانی دیگر با خوابیدن کار در رویداد انقلاب و خرید دوربین پولاراید و ساحل دلتنگی !

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۲۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۲۰]
[ Photo ]

آوَخت, [۲۹٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۲۱]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۰۶]
*شانس زنده ماندن*

(۵۷)

۱۳۵۹ ( ۲۵ سالگی )
بندر عباس

تابستان ۱۳۵۹ فرصتی پیش آمد تا با مرخصی گرفتن ، با خانواده به شیراز برویم .‌ در دروازه ی اصفهان در یکی از اتاق های کاروانسرا ها به یاد سال های گذشته که در تابستان به همراه عمویم می آمد یم ساکن شدیم.

‌ ‌ عمویم پس از دو فرزند ( اسحق و زینب) دو دختر و دو پسر را در سنین نوزادی و اوان کودکی از دست داد و پس از اینها فرزند پسری در سال ۱۳۵۴ دارا شد و نذر کرد تا برای زنده ماندنش هر سال تابستان به زیارت شاه چراغ با خانواده برود .‌ ما می گفتیم سفر های شاهچراغی که بقولی هم زیارت بود و هم سیاحت . یک بار هم من و خواهرم هم در تابستان ۵۶ به همراه عمو رفتیم . در همین سال من برای فیزیوتراپی به بیمارستان مرسلین که متعلق به مسیحیان بود رفتم که در آینده در باره سرنوشت این بیمارستان خواهم گفت.

همان سالی که نامزدی ما دو پسر عموها و دختر عمو ها قطعی شده بود و در مهرماهش منجر به ازدواج به اصطلاح بومی “گو به دله کایی” ( بده بستانی ) شد‌ که البته ازدواج خواهر و پسرعمویم به یکسال هم نکشیده به ناخواهانی از هم جدا شدند و اما ما با وجود مشاجرات و تحکم خانواده برای مقابله به مثل ، مقاومت کردیم . ازدواجی که بر مبنای شرط و شروط انجام گرفته و نباید می شد.

برای نخستین بار ما به تخت جمشید رفتیم. عمو می گفت کنار این ستونها درب و داغان نایستید که یک وقت اتفاقه شاید رویتان بیفتد. ما می خندیدیم که یعنی پس از ۲۵۰۰ سال ؟ …او می گفت : حادثه که به کسی خبر نمی کند …پس از یک سالی که از انقلاب‌ گذشته بود باز همین گفته اش را سوژه کرده بودیم و او گفت : راست می گفتم ، خوب سنگ قضا، سنگ بلا، آنوقت شما فکر می کردید شاهی که تا همین چند سال پیش آنجا جشن بزرگی گرفته و از همه ی دَوَل دنیا دعوت کرده بود سالی دیگر سرنگون شود؟!

عمو طرفدار سر سخت رضاشاه بود و می گفت : پسرش بی عرضه بود!.
دستخطی از او در باره ی روزشمار زندگی رضاشاه موجود است.

داشتم می گفتم ، عمو، ابراهیمی پس از دو تا ابراهیم از دست رفته داشت و گویا ول بکن نبود تا لاجرم ابراهیمی برایش بماند و سفر های نذر شاه چراغی تا چند تابستان اجرا کرد.

عمو عاشق بستنی معروف به پشت زندان ( ارگ کریم خانی) بود و در چند روزی که می ماند در صف بستنی می ایستاد. هنوز این بستنی فروشی که تاریخ تاسیس خود را ۲۳ آبان ۱۳۳۵ زده است نامدار است و برای گرفتن بستنی در صف می ایستند.
***
‌ اینک ما سه سال پس از هم سفری با عمو آمده ایم در همان کاروانسرا . شیراز پیش از انقلاب و شیراز پس از انقلاب به فاصله سه سال .‌‌‌..

پیش از همه یک آزمایش مشکوک به حاملگی برای همسرم داشتیم که مثبت از کار در آمد .‌ما با یک فرزند پسر ۹ ماهه فعلا ” به این زودی بچه نمی خواستیم ، اما ناخواسته بچه دار شدیم .‌

آدینه ی شیراز در مسجد نو جنب شاه چراغ نماز جمعه با پیش نمازی آیت الله دستغیب بر پا شده بود که با انبوه جمعیت دل در گرو انقلاب داشته و هنگامه ماه رمضان، مسجد گنجایش آن کم بود و در کوچه پس کوچه ها زن و مرد صف گرفته بودند. برای آدینه ی دیگر در حافظیه شیراز بر گزار شد .

‌ در نماز جمعه ها و محافل های مذهبی روزنامه ی ” انقلاب اسلامی ” با کاغذ گلاسهِ اعلا به صاحب امتیازی ” ابوالحسن بنی صدر ” رئیس جمهور پخش می شد. که خاطرات روزانه ی بنی صدر همیشه در صفحه ی اول آن نوشته شده بود و گاهی کاریکاتورهایی از او. من پیگیر خاطرات بنی صدر بودم. این روزنامه گویا هنوز در پاریس ( اقامتگاه پیش و پس از انقلاب او) ‌منتشر می شود.

پس از هفته ای ماندن در شیراز با دوست شدن زن و شوی بدون فرزند گناوه ای؟ که از ما بزرگتر بودند در کاروانسرا که آنها هم با کسی به نام ” علی بیاتی” از یک روستایی به نام ” سرچهان – چناروئیه” در دور و بر شیراز در این کاروانسرا دوست شده بودند به این روستا رفتیم . آب و هوای بسیار خنک در تابستان و درختان انگور بر کوهها ، مسکه محلی و صفای روستایی آنها در دو سه روزی که آنجا ماندیم خاطره انگیز شد . یک گوسفند هم روز جمعه در پای زیارتی کشتند . همسران ما لباس عشایری آنها را پوشیده بودند و یک حس همزیستی با آنها داشتیم.

به شیراز برگشتیم و اینبار هوس رفتن به اصفهان به سرمان زد . برای اینکه پول کم نیاوریم ، تکه ای از طلای همسرم را فروختیم و با اتوبوس به اصفهان رفتیم. در اتوبوس باز با یک خانواده ی جوان خرمشهری که آنها هم مانند ما یک پسر و هم نیز پله ای از ما بزرگتر بودند و در کنار ما بودند از اینکه آنها هم برای گردشگری به اصفهان می روند آشنا شدیم .

در مسافر خانه ای در اصفهان روبروی هم اتاق گرفتیم . غروب کنار زاینده رود پیک نیکی شام خوردیم .

به منارجنبان رفتیم که بر

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۰۶]
ای نخستین بار آن را ببینیم ، گفتند که به دلایلی بسته شده است.

روز آدینه به واپسین جمعه ی ماه رمضان برخورد کردیم ؛ انبوه جمعیت شعارهایی در حمایت از فلسطین می دادند.‌ ماه رمضان و تابستان ، زنی از حال رفته بود و در بالای سر زن های چادر مشکی پوش در حال بیرون بردن از مهلکه بودند. جایی دیدیم که کسانی به آنجا هجوم می آورند ، که گفتند اینها رزمنده های داوطلبی هستند که برای رفتن و فرونشاندن غائله ی کردستان نامنویسی می کنند.
***
واپسین شبی که بنا بود فردایش آنها به خرمشهر و ما به بندرعباس برگردیم در مسافر خانه تا پاسی از شب ما به گفتگو شدیم که بیشتر از رویداد های انقلاب بود. آشنای خرمشهری لطیفه ای در مورد ” گلنوازان” خواننده ی بومی خرمشهری گفت که گلنوازان گفته بود: ” من بنا بود به عنوان بهترین خواننده در ۲۳ بهمن ۵۷ معرفی بشوم ، اما بد شانسی زد و روز ۲۲ بهمن انقلاب شد !.

یعقوب باوقار زعیمی
۹ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* پیوست :
فرتورهای یادگاری از سفر شیراز در واپسین سال دودمان ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی و ۳ ماه پیش از پیوند زناشویی. ( تخت جمشید و سعدیه)

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۱۷]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۱۷]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۰:۲۰]
اَمرداد ۱۳۵۶.

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۵:۳۷]
*شانس زنده ماندن*

(۵۸)

۱۳۵۹ ( ۲۵ سالگی )
بندر عباس

*جنگ!* *

شب ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ بود. یکی از آشنایان برای کاری به خانه ما آمده بود. از حال و روزگار با هم گپ می زدیم، از آن زمان هایی که در کوره دهی زندگی می کردیم و از اکنون که در شهر هستیم. از کار شرکت و چیز های دیگر.

همسرم داشت در آن گوشه اتاق خیاطی می کرد و هر از چند گاهی در میان سکوت چرخ خیاطی به سخنان ما گوش می داد.

به همسرم گفتم: کلنگ‌کلونگ چرخ خیاطی بگذار کِنار داریم گپ می زنیم .
او خندید و گفت الان خیاطی تمام می شود.

اما توی تاقچه رادیو هم داشت پچ پِچکی می کرد. در کار این بودم که کار رادیو هم یک سره کنم که گوینده رادیو گفت: ” شنوندگان عزیز! توجه فرمایید! توجه فرمایید! هم اکنون رژیم بعثی عراق قصد دارد به شهرهای کشور ما حمله کند، از همشهریان عزیز خواهشمندیم از روشن کردن چراغ هایی که به بیرون روشنایی می دهد خود داری کنند.”

گفتگوی ما خاموش شد، مهمان ما گفت: کارمان زار شد و بدرود گفت و رفت. چراغ ها خاموش شد. صدای آژیر رادیو هم بلند شد.

فرزند دوساله من از جا برخاسته بود و در نیمه تاریکی، مبهوت، دامن مادرش گرفته بود و بِرّ و بِرّ به او نگاه می کرد. مردم محله از خانه بیرون آمده و در حاشیه ی خیابانها آن شب بسر کردند !

( … و بدینوسیله ناقوس جنگ ۸ ساله به صدا در آمد!)

شاید بندرعباس تنها برای همان شب با بوق آژیر از خانه بیرون رفتند و دیگر من به یاد ندارم . آدمهای در هم لولیده شده در میان بلوار ملت کوی ملت ( دوهزار) را اینچنین ندیده بودم ، اگرچه رفتن برق در تابستان بیرون نشینی هایی دیده بودم . اما این بیرون پراکنی همراه با هراس بی مانند بود. محله ی دوهزار با خانه های ۱۰۹ متری بیشترین تراکم جمعیت داشته و اکنون با ساخت و ساز های خود ساخته در ( خور دوهزار ) افزون تر.

در آن هنگام مردم دو هزار و چه بسا در بندرعباس نمی دانستند که بندرعباس دور از تیر رس عراق است .
مردم طبقه ی کارگر و عامی که تا هنوز ” انقلاب” برایشان هضم نشده بود اکنون ” جنگ ” را می شنیدند که برایشان بغرنج تر بود.

مرد مینی بوس داری در کوچه ی ما که به ” کم داری” زبانزد بود و یک بار در هنگام گرفتن سفارت آمریکا به درب خانه ها در می زد و می گفت : ” سرویس آماده است برای رفتن به روستاها، چون آمریکا بنا هست حمله کند ، این بار نیز به بهانه ی حمله ی عراق ، فراخوانش را بیشتر سرداد . مردم فرو رفته در بیمناکی ، خنده های کمرنگی هم برای این خواسته ی مینی بوس دار بر لب داشتند..

اما جنگ رفته رفته به یک عزم ملی برای رویارویی با عراق در آمد که در آغازین جنگ تمام گروه ها تا مجاهدین و فدائیان خلق نیز شرکتشان در جنگ‌ اعلام می کردند. مچگیری گروه های رقیب هم در جنگ روی می داد .‌ یک بار در تلویزیون بسته های نان فرستاده شده ی کمکی نشان داده شد که روی آن آرم مجاهدین و فدائیان روی آن خورده بود که این عمل بی حرمتی و خودنمایی تلقی می شد …

*

در شرکت ایتالیایی جی ‌آی ای که همچنان در کار بودیم گپ جنگ بالا گرفته بود و گمان ها بر اینکه شرکت دوباره شاید بسته شود که البته با همان دلیل که بندرعباس دور از تیرس جنگ هست ، بسته که نشد ، شرکت هایی که به گونه ای کارهای بندری در آبادان و خرمشهر می کردند نظیر شرکت ترخیص کالای شرکت نفت به بندرعباس گسیل شدند. شرکت کشتیرانی جنوب و اداره ی بندر از پرسنل های خرمشهری و آبادانی اشباع شد. تنها شرکت کنسرسیومی ایتال کنتراکتور بود که برای طرح های گسترش دادن شه بندر ادامه پیدا نکرد.

*

در مسجد صاحب الزمان که تنها مسجد دو هزار بود ستادی به نام گروه پشتیبانی و مقاومت بر پا شد که در آن جا من مسئول یک گروه ۱۲ نفره شدم . مدتی برای آموزش رزمی به پشت تپه های الله اکبر می رفتیم . در گروه مقاومت و پشتیبانی با افراد زیر شاخه ها برای گشت زنی در محلات گوناگون تقسیم می شدند و روزها هم به میدان تیر برای رزمایش جهت آمادگی برای جنگ انجام می شد که از جاهای دیگر شهر هم می آمدند.

دستور تهیه لباس های خاکی رنگ ویژه، برای ما داده شد. شب نخست با این لباس و برای نخستین بار به عنوان مسئول گروه ابوذر تفنگ در دست داشتم. پس از گشتی در کوچه های اطراف خانه نیمه شب که به خانه رفتم به درون اتاق نرفته و در آشپز خانه خوابیدم . کوشش می کردم تا پدرم که مخالف این راه بود مرا نبیند که لاجرم اگاه شد وهمگام با فراخواندن معافیت های سربازی انقلابی متولدین ۳۲ تا ۳۷ برای اعزام به خدمت و شور و شوق من برای سربازی، پدرم دوباره بسیار نگران کرد که با داشتن زن و بچه برای سربازی رفتن در این وضعیت جنگی بسیار سخت است و گاهی به گریه می افتاد.

شبی در مسجد ، یکی را آورده بودند به عنوان آموزش دهنده تفنگ که

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۵:۳۷]
پیشتر از خیابان‌گرد های دوهزار بود . او در حین بازی با تفنگ ، تیری از تفنگ‌ به بالا رها شد و سقف مسجد سوراخ کرد که موجب وحشت همه گردید . من روز پس از آن کار فرهنگی را بهانه کرده و از آنجا بیرون آمدم .

در معاینات پزشکی برای اعزام به خدمت توسط پزشک مستقر در نیروی دریایی به دلیل فاصله افتادن بین دو تا از مهره های دیسک کمر ، نا باورانه از سربازی معاف شدم .

خیال پدر و خانواده بسیار راحت و پدر از شادمانی خدا را شکر می کرد !.

یعقوب باوقار زعیمی
۱۰ آبان ۱۳۹۷

ادامه دارد….
🌴🚴‍♂Y.B.Z.

””””””'””””””””””””””””””””””””
* سلطان محمود غزنوی از ملیجکش سوال می کند: به نظر تو جنگ چگونه شروع می شود؟ او به سلطان حرف بدی می گوید. سلطان عصبانی می شود و به دنبال او می دود و می گوید من سوال می کنم تو حرف زشت می زنی! ملیجک می گوید: قربان! جنگ همین طور شروع می شود- با زبان!( از حکایات عبید زاکانی- نقل به مضمون)

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۵:۳۹]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۱٫۱۱٫۱۸ ۰۵:۴۰]
[ Photo ]
دریا کنار خونسرخ – نزدیک به محل کار – دی ماه ۱۳۵۹

آوَخت, [۰۲٫۱۱٫۱۸ ۱۹:۱۶]
*شانس زنده ماندن*

(۵۹)

۱۳۶۰- ۱۳۵۹( ۲۶ -۲۵سالگی )
بندر عباس

” در گرداب ایسم ها “

من از آن جوانان ‌مذهبی بودم که با خواندن کتاب ها و گفته هایی از دکتر شریعتی به این دید رسیده بودم که او اسلام را آنگونه که با استخاره و دعا متداول بود از نو باز‌ می شناساند و با واژه ها و گفتمان نو چون قسط ، عدل ، زر و زور و تزویر به وجد می آمدم و با این دینامیسم انقلاب می انگاشتم که چیزی از مبشرین مارکسیست کم ندارد !

***

پس از ۲۲ بهمن ۵۷ عکس های دکتر شریعتی با تعبیر ” معمار انقلاب” به راحتی در کنار عکس امام خمینی بر سر دستان می رفت .‌ مجله ی سروش ویژه نامه ای از دکتر شریعتی انتشار می دهد که بر پشت جلدش تصویر اورا از جنین تا تابوت نمایان می کند.

از آغازین سال ۱۳۵۸ تا آغازین سال ۱۳۶۰ اوج سر بر آوردن ” ایسم” های گوناگون بود . همچنان که گفتم جلوی بانک سپه همچون دانشگاهی از مکاتب بود، با افزون شدن نشریات گوناگون ، دامنه ی نشریه فروشی چون دستفروشی های کنونی از جلوی بانک سپه به حاشیه های بازار هم رسید.‌ مجله های قدیمی هم دگرگون می شوند.‌ مجله سپید و سیاه به جای هنرپیشگان برهنه دیروز عکس جذابی از یک زن مسلح کرد روی جلدش نقش می بندد.‌‌‌ نشریه مردم ارگان حزب توده با تیتر درشت : ” آیت ا‌…خمینی رهبر بزرگ ضد امیریالیستی ” به چشم می خورد. نشریه سازمان مجاهدین خلق با لگوی کلمه ی ” مجاهد ” که الف آن تفنگ به دست است و نشریه “کار” ارگان ” سازمان فداییان خلق” ( مارکسیست لنینیست) با لوگوی داس و چکش ، نشریه پیکار ارکان سازمان پیکار ( مائوئیست ) از جمله نشریاتی است که دست به دست می شود …در این میان هم نشریه و مجلات زرد هم بیکار ننشسته با نام های گوناگون و گاهی دو تا چهار برگی اقدام به عکس های برهنه و نیمه برهنه ساخته یا ناساخته ی خانواده سلطنتی ساقط شده می کنند تا تحت لوای انقلاب مشتریان عطشناک گذشته این عکسها بدین گونه ارضا کند ..‌درکنار سرود الله الله و اکبر ،
پخش نوار کاست های انقلابی و نیز ترانه های کوچه بازاری با رویه جدید زمان پسند گوش ها را کر کرده است .‌..از نوار دفاعیات خسرو گلسرخی و مهدی رضایی پیش از اعدام تا صدای نجم الدین کوچه بازاری که پیشتر ترانه شهبانوی مهربان می خواند و اکنون ” فرح خانم ، ایران محاله ” ! .

کتابفروشی انقلاب در جلوی مسجد فاطمیه به راه می افتد و در آن طرف چهار راه نیز .

کم کم‌ نشریات انقلابی جدیدی از احزاب اسلامی انتشار می یابد ..نشریه ی ” امت ” ارگان جنبش مسلمانان مبارز ، به رهبری دکتر حبیب الله پیمان ( ح. پایدار) که هنوز در قید حیات است با رویکرد اصلاح طلبی از جرگه ملی مذهبی ها . نشریه “مردم ” ، ارگان “جاما ” ( جنبش انقلابی مسلمانان ایران ) به رهبری دکتر کاظم سامی با رویکرد ملی مذهبی، نشریه ی” ملت” ارگان حزب مردم به رهبری داریوش فروهر.‌‌ از همه مهمتر روزنامه ای منتشر شد به نام جهان اسلام از محمد منتظری که تیترش این بود که انقلاب اسلامی هنوز به پیروزی نرسیده و باید پیروزی بر جهان ادامه یابد …وی با سرهنگ معمر قذافی مراوده و دوستی داشت و آزادانه به لیبی رفت و آمد می کرد. او در جریان انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی جان باخت . در همه نشریات اسلامی از دکتر علی شریعتی به عنوان معمار انقلاب کم و بیش یاد می شد …اگر چه مجاهدین خلق در خفا اورا خرده بورژوا قلمداد می کرد. نشریه ای با نام ” مستضعفین ” توسط احسان شریعتی روی دکه ها دیده شد که عکسی با ریش و صورتی عبوس از او بر صفحه اول آن نقش بسته بود.
یکی دوماه از سوی کسانی راهپیمایی در حمایت از فلسطین با مرگ بر اسرائیل در خیابان بهادر شمالی به راه انداخته شد و مردم تماشاگر بهت زده شاهد حرکات نوین انقلابی بودند …
دفتر حزب جمهوری اسلامی با نقش علی مظفری چهره مذهبی نام آشنای بازاری در خیابان برق افتتاح شد و فرم های برای نام نویسی در میان مردم پخش شد …در نبش فلکه برق طبقه ی فوقانی کفش فروشی … جایی که دکتر بهرام کاهن مطب داشت دفتری برای اعلام موجودیت ” انجمن جوانان مسلمان بندرعباس” تشکیل شد که با هدایت شیخ حسن حمایتی شکل گرفت که رویکرد این انجمن به سمت و سوی ” جنبش مسلمانان مبارز ” و نشریه ” امت ” رفت .
این جنبش شکافی از دل سازمان مجاهدین خلق بود ..‌مجاهدین این جنبش را حرکت ابو اشعری نامیدند.

برای نخستین بار سال ۱۳۵۹، بندر شاهد حضور نخستین رئیس جمهوری اسلامی دکتر ابوالحسن بنی صدر در بلوار ساحلی با مملویی از جمعیت شد.‌‌ من فرزند دوساله ام را روی گردن گذاشته و در جایی ایستاده بودم. وی علاوه بر ریاست جمهوری عنوان فرماندهی کل قوا را دارا شد ولی چون پایش را از گلیم خودش دراز کرد دوام نیاورد و برکنار گردید و در پس از آن با مسعود رجوی از ایران فرار کرد
روز نامه هایی کم کم با جو .آ

آوَخت, [۰۲٫۱۱٫۱۸ ۱۹:۱۶]
زاد اولیه انقلاب شروع به دیدگاه های مختلف و انتقاد از نظام کرده بودند.‌ مطالب تحلیلی انتقادی دکتر اصغر حاج سید جوادی از سر مقاله روزنامه آیندگان شد . در میان مجله ای به نام ” کتاب جمعه ” با سردبیری ” احمد شاملو” در قطع رقعی خواندنی بود که علاوه بر مقالات ادبی گزیده ی نشریات گوناگون موافق و مخالف بدون هیچ توضیحی کنارهم می نگاشت تا خواننده خود به نتیجه برسد.

(خبر ترور مرتضی مطهری توسط گروه فرقان منتشر شد …
گروهی که متعصب گرانه خود را منتسب به اندیشه های دکتر شریعتی می دانستند و مطهری را عامل خیانت به او می دانستند و حتی خانواده ی شریعتی و پسرش را به مماشات با روحانیان قلمداد می کردند ..‌این گروه پس از دستگیری اعضای آن از جمله شخصی به نام ” گودرزی” که اتفاقا خود یک طلبه و روحانی بود ! ..بعدها با مشی سیاسی و آگاهی بخش به نام ” آرمان مستضعفین ” متشکل شد. و کتاب های جلد نارنجی با عنوان ” جنبش بی طبقه توحیدی ” بر خاسته از اندیشه های دکتر شریعتی را انتشار دادند.

وقتی تحلیلی از این موضوع در روزنامه ی آیندگان خواندم ، خواب شب را به نگاه مهتاب آسمان که در ابر های پاره پاره پنهان و پیدا می شد شگفتیهای ” مذهب علیه مذهب ” شریعتی را مرا بیشتر به اندیشه وا می داشت و سرم سوت می کشید.

***

‌ ‌‌ ‌ ماموران امنیتی در صدد تشدید بر آمدند .‌‌دختری به نام صنم قریشی در درگیری توسط ماموری به نام ” صمد شمشیری ” کشته شد . جو شهر متحول شد .‌ موضع مجاهدین در آن زمان مشی سیاسی بود و راه قانونی را در پیش گرفتند طوری که هواخواهی بیشتر مردم را از آن خود ساختند تا جاییکه استاندار وقت به خانه ی پدری صنم قریشی می رود و ابراز تاسف و همدردی می کند .‌‌‌. خانه صنم پاتوق مجاهدین می شود سرودهای انقلابی پخش می شود ( سرود بشنو آواز یاران را دوباره شور انقلابی در رگها ایجاد می کند) چهره های جوان های گرد آمده همه چهره های آشنای روزهای انقلاب است …‌انگار همان روزهای دو سه سال پیش است ، من با برادر صنم در دفتر شرکت جی آی ای همکار بودم.

به خانه که رفتم در حیاط از این سوی به آن سوی می رفتم و با آهنگ‌ سرود ” بشنو آواز یاران را ” گام برمی داشتم ، انگار رویداد و بحران دیگری در پیش است ….


یعقوب باوقار زعیمی
۱۱ آبان ۱۳۹۷‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

پیوست :

– تصویر روی جلد مجله ی سروش . ۳۱ خرداد ۱۳۵۸ – طرحی از دکتر شریعتی از جنین تا تابوت.
– من در حال رفتن به سازمان تامین اجتماعی . …صادقی گوربندی در حال شوخی رمز باز کردن سامسونت- زنده یاد سرکیس ( آشوری) ، نماینده کارگران – زنده یاد علی یار شمسایی، راننده سرویس شرکت. زمستان ۱۳۵۹

آوَخت, [۰۲٫۱۱٫۱۸ ۱۹:۱۶]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۲٫۱۱٫۱۸ ۱۹:۱۶]
[ Photo ]

آوَخت, [۰۴٫۱۱٫۱۸ ۰۱:۲۶]
وظف بودیم برای آنها خانه اجاره کنیم. آن سال سخت ۱۳۶۰ را در کنار کار شرکت به قول و قرارهای هراس انگیز بگذرد ، سازمانی که در این ور قضیه چون نظام ، خود مدعی اسلام ناب است و رهنمود ها و اقدامات خود را برگرفته از آیات قرآن و خطبه های نهج البلاغه می داند. قرآن و نهج البلاغه های پر از یادداشت برداری در میان افراد سازمان دیده می شد .
با رفت و آمد های پسران و دختران جوان پدرم کم کم از این موضوع آگاه مشکوک شده و بار دیگر نگران من شد.‌ نگران در زمان انقلاب، نگران در شور و شوق برای رفتن به جبهه و اکنون نگران این موضوع تا بالاخره دختری دید که از پنجره یادداشتی به من داد و رفت و بلافاصله آمد پشت پنجره و گفت: ” دگه چه فرقه ای تبارن ؟” ( دیگر به چه فرقه ای برگرفتی؟) …نکن این کار روزگارم سیاه می کنی ؟!

افراد عامی هنوز نشانه ها و واژه های مانند مجاهد ، مستضعف ، عدالت و ..‌نمی توانستند هضم کنند و همه برگرفته از یک انقلابی می دانستند که در ۲۲ بهمن ۵۷ روی داد و از این رویارویی ها و کشته شدن پرشتاب از دو سوی و نیز در جنگ شگفت زده و مبهوت می ماندند.

کورش جوکار آن پیرمرد مصدقی که در شرکت کار می کرد و من در خانه جای داده بودم هم از این رفت و آمدها مشکوک شد و به من گفت : بابا این پسر و دخترا کیند، قوم و خویش که نیستند نکنه سرت بوی قرمه سبزی می دهد ؟ …بیش از همه پسر ۱۶- ۱۷ ساله ای بود که به عنوان ” پیک ” سازمان بین شیراز و بندر در رفت و آمد بود و در خانه ی ما پیش جوکار می خوابید . روزی او با پدر و مادرش از شیراز آمده بود.
افراد در سازمان همه با نام مستعار معرفی می شدند.
وضعیت دشوار تر شد در اواخر سال ۶۰ به من اعلام شد که هرچه زودتر خانه ام را جابجا کنم چون زیر نظر گرفته شده است که با مخالفت خانواده ام روبرو شد ….

چند روز مانده به نوروز ۶۱ ، کورش جوکار روانه ی شیراز برای دیدار از خانواده اش شد و آن پیک شیراز هم که شب با جوکار به سر برده بود، برای مهمل شدن مناسب دید که او هم به همراه جوکار به شیراز برود .‌‌..

***
در شب عید یکی از پسران جوکار از شیراز به خانه ی ما آمد و گفت از پدرش خبری نیست …تنها ردی که توانستیم پیدا کنیم این بود که ساعت حرکت و بلیط اتوبوس از کجا گرفته است …

یعقوب باوقار زعیمی
۱۳ آبان ۱۳۹۷‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *