سبعه سبز – فارغانات

مشاهیر فارغانات-تارم-سیرمند

بزرگ خاندان در فارغانات

حسین علی منصوری اسطوره ادیب،دانای شهرفارغان از نسل کلانتران، در کتاب پیامبر… محمد ابراهیم پاریزی باستانی درمورد رئیس غریب شاه بنام امیر صفحه۱۱۸

حسین علی منصوری

حسین علی منصوری  از نوادگان کلانتر فارغانات  که باداشتن دانش کافی در موضوعات مختلف علمی ، به عبارت دیگر کتب تاریخ، جامعه شناسی، علوم وفلسفه و نجوم مطالعات علمی داشته

و اما توجه به برون‌داد همۀ این رشته‌ها درفارغانات به دست آوردن نگاهی جامع‌نگر نصیب هر فردی نمی‌شود.

به وضوع می‌توان گفت که حسین علی منصوری بین همه  اقوام و همشهریان واجد این صفات مذکور است.

وی که مطالعات فراوانی درمواردمختلف انجام داده و مورد مشاورت ادیبان هم قرار گرفته ،

سخنانی تازه با علمیتی تمامْ پیرامون موضوعات بین‌رشته‌ای داشت،

این کوچکترین وصف کمالات این علامه فارغانات می باشدمشاورت کردن در کارها از دعوی املاک ودیگر موضوعات خانوادگی قومی گفتارشان بسیار ثمر بخش بود.  مطرح کرد اثاری که از ایشان باقی مانده است در قسمت دستخط ها ونجوم شناسی ونسخه طب گیاهی به استحضارعالی میرسانیم .

رئیس عبدالکریم معتضد کیوانی

کلانتر وقت فارغانات

ابلاغ وحکم ایشان ازجانب ابراهیم خان قوام الملک شیرازی والی فارس درسال ۱۳۰۴ شمسی، به عنوان ضابط ومامور دولت وحفظ انتظامات محال سیرمند،سیاهو، فارغانات تا جائین ودراخر تاتارم منسوب گردید.

ر _ ک_سند شماره۲ ، صفحه۸۸
ایشان  رئیس عبدالکریم معتضد کیوانی  از قوام الملک حاکم منطقه جنوب  مبنی بر ایجاد نظم وجمع آوری مالیات نقش مهمی ایفاد نموده ایشان نسل اندر نسل کلانتر فارغانات بوده اند.بنا به تشخیص پادشاه ایران این ابلاغ رسمیت یافته.

ایشان فرزند رئیس غریب شاه بزرگ- فرزندرئیس رفیع الدین – فرزندمشهدی غریبشاه فرزند رئیس شکرالله فرزند

اضافه کنم افراد وخانواده های بزرگی در فارغانات زندگی میکنند لذا برای معرفی خواهشمند است عکس ومطلب از این افراد ارسال تا در سایت بار گزاری شود.

احمد علی امیری  توسلی تولد۱۳۱۰/۷/۶

خوشرو ترین سید وسادات فارغان، سیدرضا حسینی (چراغسوز شاه رکن الدین) متولی زیارت شاه رخ الدین

فامیل های که در فارغانات

صابری

سالارحسینی

حسینی فارغان

یکتاپور

حیدری

حاجی زاده

محمدی مزرعه

کاوه پور

دهقانی

آور

خورشیدی

جمشیدی

شریفی جاینی

سالاری جاینی

شمیلی

ترابی بخوانی

توسلی

امیری توسلی

حیدری

حیدری نامندی

خورشیدی

سخایی

سلارحسینی

حسینی فارغانی

ابولپور همایی

باقرزاده همایی

بهاری میمندی

حیدری سراجی

میزاده

حیدری پوری

سالاری سیرمندی

امیری رائیزی

سالاری

معتضدکیوانی

منتظر پیام وعکسهای از عزیزان شما هستیم

فضل الله حیدری متولد متولد ۱۳۱۰ یکم فروردین تعداد فرزند ۶نفر مولر احمد پورمتولد ۱۳۴۱ پانزده فروردین فرزند خدا یار مهدی قلی سالارحسینی متولد ۱۲۸۵ یا ۱۲۹۵ سیروییه فرزند قنبر فرزند جعفر فرزند سالارحسین فرزند سالارشیر

خیرالله باخویش نویسنده از جاِین

 

پرچنار-تیدر-بخوان-نظام آباد-

 

ابنیه های قدیمی  دیرینه وکهن بخوان (شمال هرمزگان)

جنوب شهر فارغان کناره آخرین رشته های کوه در دل زاکرس امکنه های وجود دارد .

که قدامت آن به کهن ودیرینه میرسد.

ابنیه های موجود وشکافتن کوه  شاه شکن وچرخ آب چشمه الله وآسیاب آبی،  بدرستی با آتشکده غرب این گذرگاه ژرف بی درنگ مارا به یاد افسانه های کهن ودیرینه می اندازد (فرهاد وشیرین) شکاف وگذر از این کوه نیاز به نیروی ویژه همان شهرآیینی وتمدنی  بسیار کهن که با دیدن دیگر ابنیه ها وکوره های فلزات با قدامت بالا ما را به دوران بسیار دور که چرخ های سفالگری در نظام آباد وصنعت جواهر سازی در تپه های گوش نوئیه وبرج  گوش نوءیه، برج دیدبانی لموشوکو؛ تولید چرم وزیورالات درمحدوده گر کشروخانه محل اتصال چند رودخانه وایجاد گرداب فراوانی آب مظهر زندگی را ( گر) صنعت پوست ومو پارچه، محلی در دراگاه بخوان چشم اندازی وسیع از تمدنی کهن رایادآوری میکند.

   بخوان تابستان نارنگی  در بسته بندی پائیز بخوان عکس پوریاتوسلی بخوان

بخوان بن خانه ته خانه ،بیه انبار، دیمه انبار، درختان تا، چک چک، بونه، دغ، کم پل، پرسوز، واشکفت های فرآوان، قلات  قلعه کافران ،هرکدام معنی خاص خود در وجه تسمیه بخوان نقشی ایفاد میکنند که پرداختن به ان نیاز به مقاله های متعدد می باشد.

غرب بخوان

پاچزاک وپس محرو، کوره باستانی، وجود دفینه های ودخمه ها وجوغن در دل سنگ وچیدمان سنگ های لاشه بدون ملات  مرتبط به دوران ایجاد جوغن که به دیرینگی دوران دفن مردگان به شیوه(مادها) هست.

آتشکده ورودی دهانه روستای بخوان وباحفر کانل به پایین رودخانه که قسمتی از آن بر اثر بارندگی که طول ان تقریبا ۸۰ متر در کناره کوه برای مصرف اب کنارچشمه حفر وتردد به بالای کوه . بسیار چشم گیر می باشد.به عهد باستان میرسد که در قدیم معابدی وجود داشته ورونق فراوانی برخوردار بوده است.

چگونه ما می‌توانیم فرهنگ فارغانات را یک شهر آیینی چند هزارساله باستانی بنامیم.

ابنیه و ساختمان و دژهای ویژه فرمانروایی‌های پایتختی و قلعه‌ها، نِشانه‌ ی پیشه به گزارش ذیل.

  • ورودی دهنه کوه بونه آتشکده، گاه شمار بخوان یکی از معابد بزرگ در هنگام باستان هست این بنا بعد از گذشت راه کوهستانی بعد از تیدر به محلی موسوم به چرخ که کوه شاه شکن و (آبشارچشمه بخوان) معبد بر بلندی تقریبا ۸۰ متری بنا شده واز همان بلندی تونل وراه مخفی برای بردن آب  تقریبا به طول بیش از۸۰ متر از بالا تا کف رودخانه (چشمه) درخت تاهم در محل یاد شده سبز شده.

۱- کوره‌های دیرینه (پراکندگی این کوره‌ها در چندین بخش مشاهده‌شده که دور از معدن فلزات بوده بنابراین گمان از سرزمینی امن وگویای محرمانگی این صنعت را در ان دورآن بازگو می‌کند) کوره در کناره کوه کلوک کوره در دهنه میمند کوه در پس محرو کوره در کنارسنگ نبشته سیرمند ودر پاچزاک این تعداد فقط در محل کوه ها شناسای شده است اما وجود گاهن در کناره زیارت درمیمند فارغان وتارم راحتی پراکنده ومشهود است.

۲- سدهای (آب بست) ساروجی با زیر سازه‌ی بزرگ با ارتفاع۲۵متروعرض۱۹متر وبیش از۴متر ضخامت پی ان که از سنگ وساروج است ومراتب استفاده ان با لوله ها وسوراخ در ان اسیاب بوده است.

۳- چاه‌های ساروجی کشف‌شده در تپه‌های نظام‌آباد نوع وساخت این چاه با ساروج مایل به رنگ قرمزوچیدمان سنگ وملات ساروج وتراز بودن ویک نواخت بودن دایره وار با اندودساروج گلی  ان را ابنیه کهن ودیرینه می سازرابنیه خاص ومهمی تلقی می شود.

۴-نقش صورتک وسنگ نبشته بر سنگ درسیرمند وقلعه ها ودژهای وکوره های مجاورآن وکندن جوغن در دل سنگ وودره تنورکافری علامتی برای دیرینه بودن سیرمندهست.

۵- پاچزاک وپس محرو، کوره باستانی، وجود دفینه های ودخمه ها وجوغن در دل سنگ وچیدمان سنگ های لاشه بزرگ مرتبط به دوران ایجاد جوغن که به دیرینگی گویا می گردد.

۶- دهنه میمند وجود غارهای واشکفت که به احتمال زیاد تراشیده شده وضلع غربی آن آسیاب بادی وجود دارد و بیان از زندگی افرادی در قدیم ایام در این منطقه داشته.

۷-هردوت، کتاب هفتم، فقره ۶۸ همچنین، فقره ۶۹-۷۰-(۳ صفحات ۳۳-۳۲ بالا) بصورت مفید مورد این مکان (فارغان) را جزیی از یک تمدن باستانی توضیح داده است.

۸- صفحه ای از کتاب جغرافیای اداری هخامنشیان از آرنولد توین بی (همایون صنعتی زاده): هردوت در صفحه های ۱۱۰ درمورد فارغان و (یاتوتیه وپرکان ها)-(فارغان) وازعزام لشکر، ساز برگ وتجهیزات جنگی وشرکت در جنگ ها خصوصا زمان خشایارشا وجنگ با رومی یان وگذشتن از دریای ادریاتیک و فتح اتن، ادامه راهی برای شناخت تمدن هزارساله در فارغانات می باشد.

۹-قلعه کافران پرفراز کوهی در منتهی‌الیه منطقه کوهستانی شمال دشت تارم زمین که هم‌اکنون دماغه گهکم نامیده می‌شود.

۱۰- قلعه خندق (قلعه تارم) درشمال غربی روستای تارم قدیم وبر روی برجستگی زمینی ساخته شده.

۱۱- قلعه ودژهای که از بزرگترین بنای خشتی وگلی محسوب میشود در تارم در رفیع آباد ودرمیمندوفارغان وسیرمند ساخته شده است.

۱۲- گور چدنی به معنای قبرستان یهودیان محوطه باستانی وسیعی قرار گرفته.

۱۳- بقایای آتشکده ای در روستای گنج

۱۴- بنای «چارتاقی» در زمان کهن، با اندیشه و با مفهوم «آتشکده» آن اندازه تطابق داشت که خود آن بود و سپس هر روز بیشتر به درون فضای کالبدیِ معابد ایرانیان کشیده شد و گویی جذب آن شد. «چهارطاقی» ده شیخ در کتب تاریخی بنام دوشکویه نام برده اند وبصورت مفصل وصف خواهم کردبدین لحاظ چهارطاقی‌های عهد ساسانی که در محل‌های موسوم به در باغ و علی‌آباد و رحمت‌آباد واقع در دشت آرزو از توابع بخش بافت (شهرستان سیرجان) کرمان وجود دارد و بنای شگرف دواشکوبه (دوطبقه) موسوم به بهشت و دوزخ واقع در نزدیکی سلطان‌آباد که احتمالاً مربوط به عهد اشکانی است و در پنج کیلومتری چهارطاقی در باغ واقع هست طبعاً مربوط به استان فارس نبوده به شرحی که گذشت توضیح درباره آن‌ها ضمن آثار تاریخی استان کرمان باید مذکور افتد و به همین ترتیب امکنه باستانی نظیر تل گنج که تپّه ماقبل تاریخی واقع در نزدیکی نظام آباد از دهستان (فارغان) از توابع حاجی‌آباد (سعادت‌آباد) بندرعبّاس است.

 

 

فارغانات قصه- زمستان

قصه گوی در فارغانات

در میان موارد گوناگون ادب عوام (فولکلور)، قصه کهن تر از همه ی آن ها است 

 قصه ها، دوام و بقایی مرموز و شگفت انگیز دارد

از کهن ترین واژ های است به کودکان و رایجترین گونه های ادبیات عامه است که با طبیعت و زندگی مردم پیوند نزدیک دارد به ارث می برد،

گوناگونی یک قصه و نحوه نقل آن  آغاز صورت شفاهی داشته و از پیران ومادربزرگ یا پدر بزرگ به  و نسل به نسل دیگر انتقال یافته و سپس برای ماندگاری در هر دوره و درفارغانات و فرهنگ، خود را با نظام شهرآینینی رایج با الگوهای خیر وشر آن دوران دهم آمیخته.
قصه بر دو اصل است

۱-واقع گرایی

۲- خیال پردازی

۳-قصه های وحکایت کشکولی

بیان می شده است. آمیختگی ونحوه بیان وشنیدن از زبان مادربزرگها وپدر بزرگ این دو ، قصه را زیباتر و دل پذیر و دلنشین تر می نموده است.

قصه درفارغانات و تصویرهایی از زندگی مردم آن دوره، شیوه ی کار و تولید، مناسبات میان افراد و گروه ها و طبقات، رفتار و روابط خانوادگی و خویشاوندی،  قومی و مذهبی، اندیشه و احساس، آداب وسنن رسوم در گویایی (زبان) ساده یا به زبان نمادی (سمبلیک) و به صورتهای طنز، جدی، هزل ترسیم و بیان می کند.
در زبان و ادبیات امروز با تغییرات نسبتن گسترده ای که در سبک بیان و نگارش و در به کارگیری لغات و اصطلاحات و تعبیرات رخ داده و همچنین با دگرگونی کیفی که در مفاهیم پدید آمده است، مطالب بزرگان و حکایات نیز کم تر درک و دریافت می شوند.

اما نمی توان به سادگی از آن همه حکمت و تاریخ و گزارش به جای مانده از گذشته های بسیار دور و خاطره هایی که روزگاری واقعیت خارجی داشته و به مرور جنبه اساتیری به خود گرفته اند.

و نیز از آن همه ادب و راه و رسم زندگی و دیگر نکته های پر مایه دل بر کند .

پس باید به بهترین وجه و با در نظر گرفتن دریافت کنونی و سلیقه امروزی، از الفاظ زبان و از معانی و مفاهیم بهره گرفت.

در گوشه و کنار جهان این راه دوم را برای بهره گیری از ادبیات کهن خود در پیش گرفته اند و بدین ترتیب است که در هر عصر فرزندان نسل بالنده خود را با تاریخ و استوره و ادب و شعر و نثر گذشته آشنا می کنند و راه دریافت ادبیات هر دوره را که خواه نا خواه با استوره ها و تاریخ و حکایت و آداب و رسوم گذشته عجین و یا در ارتباط و تعامل جدی است هموار می سازند .
قصه در زبان و ادب فارسی فارغانات بسته به موضوع، سبک نگارش و شکل قهرمان ها به انواع گوناگون: عامیانه، ادبی، حماسی، عشقی، اخلاقی، مذهبی، ملی با نام های: کودکان، پریان، حیوانات و …. تقسیم می شود .

تاریخچه ی قصه فارغانات تارم زمین سیرمند و…….
در گذشته قصه برای اقوامی که خط و نوشته نداشتند، نوعی تاریخ نگاری بود، امروز نیز در نگارش تاریخ اجتماعی جامعه ها قصه به منزله ی سندی معتبر و سودمند به کار می رود .
سرزمین ایران در گذشته های دور قسمت هایی از پری کانی ها فارغانات، اوتیان تارم زمین و وتعبید شدگان جنوب را در بر می گرفته است، تاریخ ادبیات داستانی ما از داستان های زیبا و باشکوه ورشادت دختران وپسران که برای بدست اوردن خوشبختی عتمادبه نفس کامل داشته.

زنده یاد پیرنیا می گوید: ” تاریخ ایران را باید از ایلام آغاز کرد “.
برای سرزمین باستانی ما تاریخهایی تنظیم کرده اند که ملهم از داستانهایی بین افسانه و اسطوره است، داستان بیان واقعه در امتداد زمان است. شبه تاریخها و افسانه هایی که از دوره ی ایلامی تاریخ ما مانده اند به پنج هزار سال پیش مربوط است از آن دوره سفاله هایی به جا مانده که روی آنها تصویرهایی است که نمودار حرکت است و اموری مانند شکار یا تعقیب نقش بسته است که ما با دیدن آن تصویر ها نوعی داستان را کشف کنیم .
سده هاست که زندگی و آداب و رسوم جامعه ی ما ایرانیان با هزاران افسانه و قصه مملو و ممزوج است، افسانه ها به طور کلی در زندگی و ادبیات هر قوم و ملتی دارای اهمیت شایان توجهی هستند .
گروهی از دانشمندان علم فولکلور بر این باورند که هند مهد بسیاری از افسانه هایی است که هم اکنون در کشور های جهان و از جمله ایران وجود دارد. پس از اسلام ترجمه های متعدد و منظمی از افسانه ها توسط ایرانیان از آثار پهلوی به زبان عربی و فارسی دری به عمل آمده که در حفظ بسیاری از این افسانه ها موثر بوده است .
پژوهشگران و باستان شناسان آشوری ، قصه عشقی را روی کتیبه بابلی یافته اند که به طور کلی شبیه قصه قیس ابن الملوح است، نام های اصلی قصه نیز تقریبن همان نام ها است ، با این تفاوت که در قصه ی بابلی، قیس و لیلی با هم ازدواج می کنند و قصه پایانی واقعی دارد. با یافتن این کتیبه ها ادعا می شود که قصه ی لیلی و مجنون به ادبیات بابل و سده ی ششم پیش از میلاد تعلق دارد.
نویسندگان و شاعران گذشته ی ما اغلب به مقاصد خاصی از جمله بیان دلایل عرفانی و فلسفی و اخلاقی توجه داشته اند. بی شک به کارگیری قصه و تمثیل و داستان، کار ایشان را بزرای این گونه دلایل سادهتر و موثر تر میساخته است و بدین ترتیب قصه و داستان تنها ابزاری برای بیان درونمایه عقلانی و درونی این گونه مفاهیم به شمار می رفته است و بدین ترتیب در بسیاری موارد بیان مفاهیم عرفانی یا فلسفی جز با به کارگیری قصه و تمثیل ممکن نبوده است .
شاهنامه فردوسی، گلستان و بوستان سعدی، ویس و رامین فخرالدین اسعد، پنج گنج نظامی یا سیاست نامه با قصه هایی در دانش کشورداری، مثنوی با قصه های عارفانه، حکمی، قرآنی و تمثیلی، اسرار التوحید با قصه هایی در احوال عارفان، کلیله و دمنه با حکایات تمثیلی و استعاری، قابوس نامه با قصه های تمثیلی و تربیتی و هزار و یک شب ویوسف زلیخا شیرین فرهادبا داستان های عامیانه بخشی از تاریخ ادبیات داستانی ما را شکل می دهند که گزارشگر راستینی از وجدان جمعی، خرد جمعی و تجربه جمعی ملتی کهن، خرد پیشه، فرهیخته، کم گوی و گزینه گوی با ذوق و ظرافتی کم مانند در همه ی دوران ها است .
قصه نیز مانند دیگر ادبیات عامه، نقش ها و کارکرد های گوناگونی در جامعه دارد که عبارتند از : سرگرم کردن، آموزش، نظم دهی، اعتبار و اقتدار بخشی، روان شناسی جامعه و تداوم و ثبات بخشی به فرهنگ.
به طور کلی از نظر موضوع، همه ی قصه های نظم و نثر به سه گونه است :
۱- قصه های عامیانه
۲- قصه های ادب کهن پارسی
۳- داستان های نوین امروز ایران

قصه های عامیانه
اصلی ترین ویژگی قصه های عامیانه، شفاهی بودن و تعلق نداشتن آن ها به فردی خاص است. هر چند این قصه ها نیز گاه نوشته شده اند، اما هیچ گاه نویسنده ی آن شهرتی فراتر از قصه نیافته است. قصه های عامیانه بخشی از ادبیات عامیانه به شمار می رود و ادبیات عامیانه نیز به نوبه خود از دانش مردمی و یا فرهنگ عامه است

در قصه های عامیانه جایی برای سبک پردازی و زبان آوری و عرصه ای برای زیبا شناسی کلام وجود ندارد. پرسش و شگفتی از ویژگی های قصه عامیانه است و مراد از گفتن یا نوشتن آن ها ایجاد تاثیر عاطفی و بخشیدن احساس لذت ادبی به خواننده و شنونده است. در حقیقت در آغاز قصه های عامیانه به صورت شفاهی بوده و سپس گونه های دیگر آن خلق شده است .
قصه های عامیانه گوینده و شنونده مشخصی ندارد و بیش از دیگر انواع قصه بر نویسندگان تاثیر می گذارد، زیرا از کودکی ذهن نویسنده را به خود مشغول داشته اند. والتر بنیامین می گوید : “قصه نخستین آموزگار کودکان و زمانی نخستین آموزگار بشر بوده است، راوی و پروراننده قصه ها غالبن زنان هستند که آن ها را برای بچه ها نقل می کرده اند “
در قصه های عامیانه، ساختار متن در جهت نوعی تقابل بین قهرمانی و شرارت، نیکی مطلق و پلیدی هویت پیدا می کند . قصه گو همه جا به وحدت زیبایی و حقیقت و پاکیزگی اخلاق پایبند است، شر به عنوان پدیده ای عدمی که نقصان وجود آدمی را به نمایش می گذارد، هیچ حقیقت پاینده ای را متبلور نمی سازد. وجود، فی نفسه

نماینده ی خیر مطلق است. قصه گو به ورای محیط تجربی اش نظر می اندازد و مخاطب را از روزمرگی دور میسازد.
حیطه ی کنش در قصه ی عامیانه بسیار گسترده و نامحدود است. در این قصه ها هرگونه کنش شگفت انگیز و قابل تصوری را می توان مشاهده کرد، تخیل جنبه ی بصری داشته و دیدنی است. حس باور پذیری در مخاطب ایجاد شده و قصه گو با ساختار باور پذیر دنیای ناشناخته و خیالی را بازنمایی می کند و آن چه اهمیت دارد داستانی کردن تخیل است ، تخیل را نباید با خیال بافی خودسرانه مترادف گرفت، زیرا تخیل را در متن قصه ها می توان دید. همه ی اجزای هستی طبیعی، قوانین محکم و سخت زندگی و محدودیت های تجربه بشری در برابر قدرت این تخیل در هم می شکنند.

قصه های ادب کهن پارسی:
قصه های کهن فارسی در گذشته توسط شاعران و نویسندگان ایرانی خلق شده اند. وجه مشخصه ی قصه های کهن فارسی، در ارزش ادبی ( کاربرد صناعات ادبی) آنها و خلق آنها توسط افرادی خاص است. نویسنده در باز آفرینی آن ها چنان قدرتی از تخیل و اندیشه روا داشته است که هسته ی اصلی قصه دچار دگرگونی اساسی شده و یا با زیبا ترین شکل پرداخت شده است، شاهکارهای ادبی که در حین دیرینگی و معانی ژرف، همچنان تازگی و طراوت خود را حفظ کرده اند.

داستانهای نوین امروز ایران
امروزه خواه نا خواه داستان نویسان متکی بر مجموعه ای از لغات ادبی و حکایات کهن هستند. ولی مخاطب اصلی داستان امروز از تاریخ دیرین داستان بی اطلاع است و آن را جز به شکل جدیدش نمی شناسد. اگر امروز قصه های مثنوی، داستان های خمسه نظامی، حکایات کلیله و دمنه و یا نظایر آن ها برای کودکان و بزرگ تر ها دریافت شدنی است، به علت تغییرات وسیعی است که در سبک بیان و نگارش و به کارگیری واژگان و اصطلاحات و تعبیرات و مفاهیم گوناگون آنها صورت گرفته است.
سرآغاز آثار قابل اعتنای قصه نویسی نوین در ایران مجموعه داستان های “یکی بود یکی نبود” جمال زاده است که به کم تر از صد سال باز می گردد. که در غرب این مدت به سیصد سال افزایش می یابد.
منتقدان ادبی، داستان نویسی امروز ایران را مولود فعالیت های ادبی غرب در سده های هیجده و نوزده میلادی می دانند .
به دلیل مشکلاتی چون ارتباط کم کتاب های کهن با محتوای پرمعنای خود و دشواری درک اشارات آن ها به معانی گوناگون آرمانی، ایمانی، اعتقادی، تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی، تمدنی، فرهنگی، اسطوره ای و حتی ادبی، برای آن که نوجوانان و جوانان بتوانند آن ها را بفهمند و برای تقویت داستان نویسی امروزی، باید کارهایی

را انجام داد:
الف. نزدیک کردن مفاهیم به ذهن خوانندگان با اصول و مبانی معانی.
ب. حذف برخی مفاهیم و معانی و پیام های فرعی و تکراری، تا الفاظ، کلمات، تعبیرات و اصطلاحات به طور مستقیم معانی را برساند.
ج.  در عین توجه به واقعیات امروزی از آنان برای تصویر سازی استفاده نمود.
د. استوار سازی هویت قومی ایرانی، آرمان خواهی و موحد بودن عموم ایرانیان و وطن خواهی به دور از سلیقه ها و غرضهای خاص
ه. عرضه ی نوشته های مورد نظر در قالبی نو به گونه ای که شوق مراجعه به اصل آثار را فزونی بخشد.

در داستان های نو امروزی قصه و داستان منظوم نیز وجود دارد. توجه نیما در منظومه ی افسانه، قصه رنگ پریده، خون سرد، خانواده سرباز، قلعه سقریم، مانلی و …. نشانگر اهمیت این نوع شعر است. اخوان ثالث نیز در شعر های خود به شیوه ای هوشمندانه با استفاده از عنصر طنز، بهره گیری از شگرد های کهنه شده ی قصه گویی به شکل امروزی و نوین، تداخل روایت ها در یکدیگر، شاخ و برگ دادن به موضوع اصلی، به تعویق انداختن روایت اصلی با روایت های فرعی، استفاده از شیرین کاری های زبانی و …. باعث جذابیت و جلوه ای خاص به این نوع شعرهای خود شده است.

وجوه اشتراک سه گونه قصه
۱- روایت: که اصل اساسی شناسایی یک اثر به عنوان قصه است.
۲- خلاقیت: وجود قصه های تکراری نشانه ی کوشش خلاقانه افراد گوناگون برای خلق قصه ها است.
۳- عناصر داستانی و ضد داستانی: این عناصر باعث پیچیدگی، کشمکش و بحران در داستان می شود

وجوه تفاوت سه گونه قصه
۱- رابطه ی علی: این رابطه در میان رویداد ها، در اغلب رویدادهای قصه های عامیانه و داستان های کهن نادیده گرفته می شود .
۲- شخصیت پردازی: این عنصر در اغلب قصه های عامیانه و کهن جایگاهی ندارد و بهتر است از واژه های قهرمان و ضد قهرمان در مورد اشخاص این قصه ها استفاده شود. اما در داستانهای امروزی آمیزه ای از آن دو شخصیت وجود دارد. نگاه پدید آورندگان داستانهای امروزی به اشخاص داستان، با نگاه شاعران و نویسندگان کهن و قصه های عامیانه تفاوت دارد که حوادث خلق الساعه و خارق العاده، طی مسافت طولانی در یک لحظه، از پای در آمدن یک لشکر به دست یک تن، جنگیدن با دیوان و …. از آن جمله اند .
۳- توصیف زمان و مکان: در قصه های عامیانه به این عنصر کم تر توجه می شود، اما در داستان های امروزی یک اصل است .
۴- پیام و شیوه ارایه پیام داستان: در داستان های امروزی پیام داستان نهفته است در حالی که در قصه های کهن و عامیانه پیام به صراحت بیان می شود .
۵- زبان: شیوه ی بیان و زبان قصه های کهن و عامیانه پیوستگی کامل با زبان قهرمان داستان دارد و در انتقال نسل به نسل و سینه به سینه تغییر می کند، اما زبان بسیاری از داستان های امروزی متناسب با سبک نویسنده و متفاوت با شیوه بیان شخصیت های داستانی است .
۶- گفت و گو: در داستان های امروزی گفت و گو در معرفی گوینده، ایجاد کشمکش، زمینه چینی، توضیح صحنه و فضا سازی و همچنین انتقال فکر و اندیشه موثر است، در حالی که در قصه های کهن و عامیانه واژه ای که از زبان پادشاه گفته می شود با افراد ساده جامعه تفاوت چندانی ندارد .
۷- تکرار: در قصه های کهن و عامیانه حوادث بار ها تکرار می شود و یا قهرمان بار ها خود را معرفی می کند، در حالی که در داستان های امروزی حت نباید یک

کلمه ی اضافه وجود داشته باشد.
۸- تک خطی بودن: قصه های عامیانه معمولن آغاز و پایان دارند، در حالی که داستانهای امروزی گاه از پایان آغاز می شوند .

اسطوره و افسانه:
فرق میان افسانه و اسطوره که هر دو از انواع قصه هستند، در این است که افسانه ها هیچ گاه مرجع ایمان و اعتقاد ملتی نیستند و  فقط زاییده ی خیالند و اغلب برای مشغول کردن و شادی خاطر خواننده و شنونده ساخته شده اند، در حالی که اسطوره ها با معجزه ها و باورهای مذهبی توام بوده و مضمون هایی را در بردارند که از رویدادهای واقعی سرچشمه گرفته است. به تعبیری دیگر، اسطوره ها شامل روایاتی از کارهای فوق العاده ی انسان ها یا موجوداتی آرمانی اند که از تخیل افراد یا اقوام زاده شده و خود از حوادث تاریخی و واقعی که در بستر زمان تغییر شکل یافته است نشات گرفته اند .
اسطوره قصه ای است که درباره خدایان و موجودات فوق طبیعی که ریشه اصلی آن باور دینی مردم قدیم است و خاستگاه و آغاز زندگی و معتقدات مذهبی و قدرت مافوق طبیعی و اعمال قهرمانان آرمانی را بیان می کند.

اسطوره حقیقت تاریخی ندارد و پدید آورندگان آن ها گروه های ناشناخته از مردم بوده اند که در هزاره های پیش می زیسته اند و چون جنبه اخلاقی ندارند با افسانه و حکایت متفاوت هستند.
اسطوره را باید داستان یا سرگذشت “مینویی” دانست که معمولن اصل آن نامعلوم است و شرح و عمل، عقیده، نهاد یا پدیده ای طبیعی است به صورت فراسویی که

دست کم بخشی از آن از سنتها و روایتهای گرفته شده و با آیینها و عقاید دینی پیوندی ناگسستنی دارد، داستانهایی کهن مربوط به هزارها سال پیش مردم و ملل است که به طور شفاهی سینه به سینه نقل شده تا سرانجام به صورت نوشته درآمده است، این نوشته ها تصویر هایی به دست می دهند از دورانی که نه تاریخ می تواند درباره ی آن قضاوت کند نه باستان شناسی و جای پای آنها را فقط در همان اسطوره میتوان یافت.
اسطوره ها نشان دهنده ی فرهنگ و نحوه تفکر مردمان در دوران کهن است. زبان گویای تاریخی است از دوران های پیش از تاریخ، سخن گوی بازمانده های

گرانبهایی است که از دل خاکها بیرون کشیده یا در دل سنگها و کوه ها یافت می شود. اسطوره ها نماینده ی تداوم زندگی فرهنگی یک ملت و به نوعی تاریخ آن است.
اسطوره ها منشورهایی را در مورد رفتار اخلاقی و دینی به دست می دهند، عقاید را آشکار و تدوین میکنند و سرچشمه های قدرت مافوق الطبیعه هستند و بر جهان بینی اصلی اقوام و ملل و دریافت آنان از انسان و جامعه و ادیان توجه دارد.

افسانه های موجود در زبان فارسی بسته به موضوع، سبک نگارش و شکل قهرمان آن ها به انواع گوناگون تقسیم می شوند:
– افسانه ی پهلوانان: قصه هایی است که در آن از نبرد میان پهلوانان و قهرمانان واقعی و تاریخی و افسانه ها صحبت می شود اعمال آنان مبالغه آمیز و گاهی پهلو به اسطوره و حماسه می زند.
– افسانه ی پریان: قصه هایی هستند درباره شخصیتها و ماجراهای تخیلی پریان، دیوان، غولها، اژدها و دیگر موجودات مافوق طبیعی و جادوگرانی که حوادثی شگفت آور و خارق العاده را می آفرینند. قصه های پریان کم تر به افراد و مکان ها و اتفاقات واقعی نسبت داده شده اند و اغلب پایانی خوش دارند و بخشی از ادبیات عامیانه است که با دو نیت: الف) سرگرمی و تفریح

ب) آموزش مضمونهای گوناگون، تدوین شده و از سنت های شفاهی قصه گویی ملت ها سینه به سینه به ما رسیده است.
– افسانه ی تمثیلی: بیش تر قصه های کوتاه و ساده، اخلاقی یا دارای آموزش اخلاقی ویژه اخلاق اجتماعی هستند، از آن جمله اند: آثار بلعمی به نثر، رودکی به نظم، مرزبان نامه اسعد الدین وراوینی که تقلیدی از کلیله و دمنه به عنوان اثری غیر پارسی است .

در دورانی که فشار پادشاهان امکان مستقیم نویسی از ظلم و جور را به نویسندگان نمی داد از جنگل که نمادی از هرج و مرج است و قوی، ضعیف را می کشد تا باقی بماند و انسان هایی که گاه از سر اشاره به حیوانات نزدیکند، یا به حیوانات بدل می شوند و یا وقتی که به طور تلویحی و با شخصیت حیوانی در اثر، تاثیر قصه بر خواننده کم تر از شخصیت های انسانی نباشد، از افسانه ی تمثیلی استفاده می شود.
افسانه ی تمثیلی دارای دو سطح است :
الف.  سطح حقیقی: که با حیوانات سرکار دارد و شخصیت های داستان را حیوانات تشکیل می دهند (فابل)

ب. سطح مجازی: همیشه جنبه ای از رفتار و کردار انسان را نشان می دهد.

حکایات نیز گاهی از خصوصیات تمثیلی برخوردار هستند اما شخصیت آن مردمانند (نه حیوانات) و برای ترویج اصول مذهبی و درس های اخلاقی نوشته شده و قصه هایی ساده و کوتاه هستند.

نویسنده:محمدمذنبی
روایتی حقیقی از آذین معتضدکیوانی
کلانتر مقتدر فارغون
دوشو چن نفر اشرار و راهزن که صورت خو شوپوشونده بی بیابون (محل چرای دام فارغانات ) حمله و چن راس دام شامل گا و کهره سرقت و بی چوپونو ناکار شوکردن

کلمتر که اَ خوو پا بُو پالتو نرگت رو دوش خو ایکردی و رَه سر جوک هووی که اَ وسط کلعه رَد شَبو دستی تو هوو ایزه احساس ایکه هوو سرد اَبودن
چن مُشت هوو وا صورت لاغر و استخونی خو ایزه و دستی وا سبیل خو ایکشی ، ، نگاهی وا کوه بونه ایکه و پیش خو ایگفت بونه هم دوشو برف هندن حتمن بخون خیلی سرد بودن ، خدا بکونت ثمر نارنگیو ثم نزنت ،
وا همی فکر هوند تُو اتاک
مهمونو دور سفره نشترن
کلمتر که داخل بو همه پا بودن و سلام شودا کلانتر جواب ایدا و دس همه ایگفت و ره بالای سفره که جای خالی بی کلمتر شونهاده نشت و ایگفت هنوز سرد نبودن شما اتش توزدن توبخاری هوا به ای گرمی.!!!
بعد کلمتر تعارف ایکه و ایگقت بفرمایی و مهمونو شروع شوکه وا خاردن
کلمتر لقمه اول ایگفت اینها تُو لُو خو، هنوز کامل ای نجوته و زیر ای نکرده که پیشکار که رنگو روش پریده و صورتی سرخ بود چن ضربه وا در ایزه و یالا ایگفت و هوند تُو اتاک
سلام کلمتر !
کلمتر : علیکم سلام چه بودن؟ اول صبحی رنگ و روت پریدن!!؟؟
پیشکار هوو دهن خو زیر ایکه و ایگُو : راهدارو خبرشواردن که دوشوو راهزنو حمله شوکردن وا بیابون طرف کش روخونه و گله غارت شوکردن !!
اومگفت شما که مسلح بودی بی چه تیراندازی تونکردن
راهدار ایگفت :کلمتر تفنگ ایدان بی ما که فقط در صورت حمله خرس و اوشیات اَ خمو دفاع بکونیم نه بی زدن آدم
کلمتر لکمه خو غورت ایدا و
و خنده ی رو لُوی نشت ،
اَ سر جا خو پا بُو
زودی بفرستی تا دیر نبودن و اشرار اَ منطقه خارج نبودن دمبال رَد زن و یکی هم بفرستی پاسگاه بگی رئیس پاسگاه بیا ایجا
پیشکار دست اینها رو سینه و ایگقت: رو چشم کلمتر و اَ اتاک در هوند (جندامری منطقه زیر نظر خان اداره شبو چون خرج و مخارجشو اَ مالیاتی که خان از مردم شگفت پرداخت شکه و تو کسمتی اَ کلعه مستقر هسترن)
پیشکار فوری بی یه نفر تفنگچین ایفرستا دمبال رئیس پاسگاه و یکی دگه هم دمبال رَد زن (رَد زنو کدیم نغش کاراگاهون الانی شوهسته)
رئیس پاسگاه وا یخو اضافه وزن و اشکمی تلو و سبیلی کم پشت و مودون پریشون هنوز تو جاگه خو خافته که سر گروهبان هوند بالای سری دست ایزه رو دوشی و ایگُو سرکار استوار زودی پا بَش که کلمتر آدم ایفرستادن، اَگوفتن دوشوو راهزنو حمله شوکردن وا گله گا ، کهر و چن راس گا وا خوشو شو بردن!! ممد مذنبی
دمباله ایشه

کسمت دوم (آخرو دوره حکومت رضا شاه هسته و همه جا هرج و مرج ایگفته )
هر روز راهزنو و اشرار بی بالاشهری ، یا جایی حمله و اموال مردم و هر چه شوهسته غارت شاکه وکسی هم جلودارشو نهسته
رئیس پاسگاه تا اسم راهزنو وا گوشش ایجا فوری اَ جاگه پری، هوند پا گروشی هووی، سر و رو خو ایشوشت بی سرگروهبان ایگو چن تا اسپ و چن نفر درجه دار و سرباز بگه از اسحله خونه ، تفنگ و مهمات واگرن و آماده بشن تا مه ارم کلعه خان و بر اگردوم!! ببینم چه بودن، و چه گذشتن!!
سرگروهبان پا ایچسپوند و دس خو ایبو پهلو گوش ،چشم قربان!
سرگروهبان بی سرباز آبدارخونه ایگو ناشتای سرکار استوار بیا تا بخارت
سرباز وا مجمع چای و تخم مرگ هوند تو دفتر پا ایچسپوند و سینی اینها رو میز و دَر بُو،
استوار پرکی نون ایکند و ایکشی تو تاس تخم مرگی و همیطو که شخا دکمه ون جیمه خو شبست
بعد گلاس چای ایواکشی و بَن پوتین خو سفت ایکه ،اَ اتاک در هوند ، و از پاسگاه راه کفت طرف دگه ی کلعه که بریت دیدن کلمتر کوه بونه برف هونده و بخون خیلی زود سرد بوده باد سرد لای برگو درخت توت کفته و کم کم درختو اَ سرما لوت شابو سرعت باد هر دیکَه بیشته شَبو کلمتر وا لباس رسمی جلو کلعه وا چن نفر تفنگچین کدم شَزه،َ باد سوز و سرما شروع بوده کلمتر و تفنگچینو بی خوشو تو جول و پالتو شوپیچیده که سر وکله استوار پیدا بُو
ممد مذنبی

داستان به گویش تارمی (فارغنی)

به قلم یعقوب باوقار زعیمی

  • *شیرزن تارُمی و مغول دختر دُراگاهی*🌴

    شیر زن سر راه بُی یه بَیله ای اَ آدم تو سینه ی کوه برخورد اکنن . مهد ابریم اگو اینان آدمونن که اَ ای راه او راه بَی ای طره بی خوشون از ترس باج و خراج ندادن ایجا تاک وپراک شوکین و دمبال اَو او آبادی اگردن .

    روبرو که اَبِن با هَمده گَپ ازنن . آدمونی که اگون اَ طِری بَشکرد و رودبار اومدستیم و گپ زدنشون هم بُری فرک اشه با ایجا و ‌با سختی بُی هم افهمونن ، اَگُن : ما دمبال چِشمه ی اوُیم که جا منزل اکنیم .‌ شیرزن اگو : ما هم دمبال اییم که اوون سرگشته تو جوغ شُکنیم تا وِلو تِلو نبو .‌‌اگه شما دمبال جا منزل و آبادی اگردین ما ماشا جاهونی همی دور و بر هستن که نشونتون آدیم و بهدشن تاشا با ما کار اُکنین .

    سر دسته شون اگو : حتما” ما که ما یه جای منزل اکنیم و زندگی اکونیم کار و باری هم اکونیم .

    مهد ابریم که از بیخه ی گله گاه تا کَّل ای منطکه کوه و دشت تارُم و فارغونات گَشت بو و مث ِ کف دستش ششناخت جایی هامو نزیکون پر آبدین(اولین ایسگاه پلیس سایکسspr )و سات آبا (سعادت آباد)براشون در نظر اگی و شاگو الاونه شما همی جا ابین تا ما اشیم او پِل کوه ، طِرَی فارغونات بر اگردیم .

    شیر دختر و مهد ابریم اَشِن تا اَ گردنه ی قطبی تا ابن و اَرَسِن دورودی جایی که باید مسیرشون توُ آدِن اِشِن طِرَی فارغونات .‌.تو ای مسیر که اَومَدِن هر جا اوُ رایی و چَک و چِشمه انی شادی چند تا سنگ رو همده کوپ شاکه و نُشونی شنا . اوباد نمک ، اوُباد گُمپون ، کَنات گهکُم ، اوُباد گُدار . ای چِشمه و اَوُبادون هر کدومی انگاری یه معبد و زیارتگاهی بو بی شیر دختر و روبرو هرکدام دَسُنِش با حالت شکرگزاری رو هم شَنا و وردونی بَی خوش شخوند .

    وارد منطکه ی فارغونات که بودن ، سر راه آبادیونی ابینن که اُنگاری خیلی وخت نبون جا و مکان شُگِن …شَمیل ، جائین …دهنه ی میمند و دامنه ی کوه جایی ابین که لازمن جوغ ساروجی اِکشه.‌.

    تو خود مرکز فارغون که اَرَسن رو ونه کعله ی حاکم اوجا اَبِن …. حاکم بی ایکه آوازه ی شیر دختر ششنُفت بو با پذیرایی گرمی که ازشون اَکن با نارنگیون نافی که اَ تو باغ شُچی بو هم پذیرایی شاکو

    شیر دختر اَ کاری که شَی اُکُن اگو .‌‌‌.. حاکم با شوخ طهبی ( شوخ طبعی) اگو : مو هم مِثِ حاکم تارُم هیچ کاری به کارِت اُمنی ….تو تَی لَکَب ” شیر مرد” اِگیری و ر‌و دَسِ ما اِزَنی ….فکط ای تُگُم که جوغ که تَی اِکَشی اَوَُنِش اَگه اِی طِری باغون ما بیا و نارنگیون خوبی ابو ، یه باغی بَی خوت ادیم .

  • پس اَ دیدن منتکه ی فارغون اَ رایی که اومه بودِن بر اگردن …تا اَرَسِن به هامو جایی که کبیله ای دمبال جا منزل بودِن ، مهد ابریم بَی رئیس کبیله شون اَگو رَد ما اگرین بیین تا ارسین بی نزیکی سات آبا .رییس کبیله با چند نفروشون اَیان اوجا …مهد ابریم جایی نُشُنشون اَده که سه تا چشمه اَ دِل سینه کوه بون که بعدن اسمش اهلن : سه هَک ( سَهک) .مهد ابریم اگو خیلی خوب گه ای آدمون خیلی کاری و زرنگ هستن خوب شاشا کنگِ کارمون اِگیرِن و خوب جایی هم بی اینان مویُو … دُمباله اِشن
  • …. 🐎🌴Y.B.Z.

[۲۲:۰۴، ۱۲/۱۰/۲۰۱۸] :

شانس زنده ماندن

(۱)
از چندین فرزند ما سه نفر توچین شده زنده ماندیم تا چند ین دوری سوار چرخ فلک روز گار شویم . نه “نگهدار” ی ماند ، با اینکه نخستین فرزند با این امید نام نهادند که خدا اورا نگه دارد او در همان یکی دوسال پس از زادن در ۱۳۲۰ در گذشت و نه “سُنگر” ی که تنها تا ده سالگی توانست سَنگر زندگی را داشته باشد ، پای سید مظفر خاکش کردند و پدرم در میان دستان دو کس که بازویش را گرفته بودند زوز می زد که خود را بکند و به زیر چرخ های خودرو در مسیر خیابان راسته شهر “رضاشاه کبیر ” ( امام خمینی فعلی) بیندازد و از زندگی رها شود ‌که اگر می کرد این من نمی دانم کجای زمین زاده می شدم؟ یا نبودم ؟ ، چه “دُخی” هایی که تا چشمشان به جهان هستی باز می شد پیک مرگ جان آنها را می گرفت. سالهای گذر از بلا ، قحطی ، سال دردی ، سالهای جنگ‌ جهانی دوم ، روزگار دور افتادگی روستا، سال های ارزش پیداکردن تخمِ ” تولُو” ( پنیرک) برای برز ( بذر) پاشی تا جای گندم را بگیرد و هسته خرما برای آرد کردن . پیش و پس از ما ۳ نفر بچه هایی زاده شدند ومردند .

واپسین ها جمولی ( دوقلو) هایی بودند که یکی پس از ۳ و دیگری پس از ۷ روز روی الک گردانی دستان پدر چهره اش سفید شد و جان داد و آنگاه مادر را نیز ” سرخور” کردند و به یک بیماری درگذشت.

اکنون ما سه فرزند ؛
یه کاکا بزرگتر که در زمستان ۱۳۲۷ زاده شد ، زمانی که فرمانده لشکر ( به گفته ای تیمسار سید نعمت الله نصیری، سرگُمار گذشته ساواک شاه که در روزهای آغازین خیزش ۵۷ تیرباران شد )، برای کاری به روستای زادگاهمان رفیع آباد ، جایگاه زمامداری خان و کلانتر ” تارُم زمین ” آمده بود و نام کاکای ما را برای یادمان تاریخ ” لشکری” گذاشتند. که در همه زندگی خود با نامش درد سر داشت و گمانها می رفت که نام خانوادگی است .
من اما سالی زاده شدم که عمویم سالهای سربازیش پایان یافته بود ، سال ۱۳۳۴
، سالهای از تلاطم مصدقی افتادن. او زنده باد های مصدقی و جاوید باد شاه های گذران سربازی را که در رژه نظامی بندر روی داده بود به پدرم که برادری بود با سالیانی بزرگتر از او بازگو می کرد…. با سواد ملا مکتبی اش نام مرا از درون قرآن و داستان ” یوسف و زلیخا” در آورد و ” یعقوب” نهاد . خواهر کوچکترم را ” والده ی خان” ( زبیده خاتون کلانتر) چون بهنگام آگاهی، دم نوش آویشن نوشیده بود ، ” اُوشن ” نام نهاد ، اما برای پرهیز از درد سر سجلی خواهرم دارنده نام شناسنامه ای ” نورسته” از دو خواهران مرده شده بود با دو سال از من بالاتر!
ما از بیماری های سیا سرفه ، و سرخک که هرگاه می آمد و جان نیمی از بچه های ده می گرفت رهایی یافته بودیم ..‌

(۲)
کودکی من همراه با کودکان دیگر اینگونه نشو و نما کرد : با جامه های چیت یزدی یقه کیپ بلند و چاک دار و بی پیژامه و پاپتی با دعا نوشته های چارته ( چهار تا) شده که در پارچه هایی دوخته شده که به اندازه ی مهر نماز بر سر دوش با سوزن قفلی ( سنجاق قفلی) گیره زده شده بود با این باور که کودک بی گزند بزرگ‌ شود و اگر می مرد که می گفتند خواست خدا بوده است.‌
می گفتند کودک پسر که دیده می گشاید تا مرد شدن از چهار گسل دشوار باید گذر کند : بیماری سرخک ، ختنه، سربازی و پیوند زناشویی .
سربازی را هجرانی جگر سوز برای فرزند دانسته و از همان آغاز کوشش می کردند تا با پیش زمینه ای مانند شناسنامه بزرگ گرفتن و زناشویی جلو انداختن برای بخشودگی ” معاعیت” فراهم کنند.
سرخک را “مبارکی” می گفتند تا با این گفته آرزومندانه ، کودک زمان بیماری را به مبارکی( بی مرگی) بگذراند ..
بهنگام واگیردار شدن سرخک پارچه های سرخ بر پیکر بیمار و در و دیوار اتاق قرنطینه ی او آویزان می شد و یک باره روستا به مانند پادگان بریگارد سرخ می شد .‌..کودکی که سرخک نمی گرفت با بیم و امید به آینده چشم می دوختند و من و خواهرم چند سال از این بیم و امید ها از سر گذراندیم که در گذر داستان به آن پرداخته می شود. ..کُکِ شوک( سیاه سرفه) که خود به یاد نمی آورم زودتر گریبانگیر من شد که به هنگام بارچرونی ( ییلاق بهاری برای چراندن چهارپایان ) در روستای کَهن (مرز لارستان ) تا پای مرگ به آن دچار شده بودم و سرفه زدن های پس آمدی تا چند سال داشتم.
رویداد هایی دیگر نجات یافتگی از مرگ یکی غوت ( قورت) دادن حبه ای تریاک از مهمان خانه بود که در گلویم گیر کرده بود ، با چشمانی بر آمده و نفس بند آمده ، امیر ی همسایه ی بیتال ، به زحمت از گلویم در آورد.
روزی دیگر در پهنابه ی جوی جلوی ده ( خیابانی ) با به زیر آبی رفتن خود به هنگامی که می خواستم بالا بیایم از هر سو خود را زیر فرشی بزرگ می یافتم و آنقدر آب خوردم و دست و پا زدم تا زنان گلیم شوی دانستند و مرا از زندان زیر آبی رهانیدند.
چشم و دل کودکیم که

باز شد در جهانی میان دشتی گرد خود را می یافتم که گرد بر گرد این دشت رشته کوه هایی دژ مانند نمو دار است و خورشید از پس کوه با هیبت گهکم بر می آید و در پس کوه کوچک‌ گله گاه فرو می رفت و بدینسان طلوع را “روز اَ کوه برآمده” و غروب را ” روز اَ کوه رُو” می گفتند. .
شوره گزان دشت برای کودکان و بزرگان پناهگاهی برای صحرا رفتن و وانهادگی ( تخلی ) و همچنین شکوفایی اندیشه بود …گاه دیده می شد که گروهی با فراخوانی ” بیاین بریم به صحرا ” ، هر کسی در پناه شوره گزی پنهان می شد …
بر گ‌ شوره گزان به مانند دستمال توالت های امروز پاک کننده هایی بودند، اما با ویژگی نمکین گند زدایی !

(۳)
آوازهای دلنشین از سوزناکی نی و شروه و شاد انگیز ساز و نقاره آهنگی درهمی در هوش من تنیده شد تا در خلوتکده ی خود ترانه ای کودکانه ای بیافرینم : ” به جان تو ننو ننو ، رفت جان تو ننو ننو..”
روزی مادرم گفته بود که تا من برگردم خانه، این خواهرت در گهواره گریه نکند و من هنگامی که خواهر به گریه آمد با تاب دادن گهواره این ترانه ی من در آوردی را خواندم : ” به جان تو ننو ننو ..رفت جان تو ننو ننو …” …اما او گریه اش بند نیامد بیشتر شد ..بالش را روی دهان او گذاشتم و رویش نشستم تا مادر سر رسید و با چشمان در آمده مرا نهیب زد …گفتم داشت گریه می کرد!
کوچ کردن های مهرجونی ( مهرگانی) رنگی ترین یادهای کودکی من پیش از رفتن به دبستان است . مهرجون ( مهرگان) به هنگامه ی برداشت خرما گفته می شود که در میانه ی مهرماه آغاز می گردد و بر گرفته از جشن باستانی مهرگان است که در این هنگامه پس از نوروز برجسته ترین جشن بوده است.‌
در این هنگامه پدرم گاه با نام پیشه ی ” ضابط” که کارش گرد آوری و نگهداری از خرما و مُغان ( نخلها) خان بود به همراه گروهی به روستای گهکم می رفت و گاهی هم با پیشه ی پیله وری ( بیشتر گندم در برابر خرما) به برآفتاب می رفت .
به گهکم رفتن شبانه ای یاد دارم که هرگامی که با سوار برالاغ پیش می رفتیم سیاهی کوه بزرگ گهکم بیشتر نمایان می شد و سراپا شور داشتم که به کوه برسم .
در گهکم در کنار مغ بُری و خرما چینی شبها سراپا گوش به آوخت ( قصه) های عمو خدا داد می دادیم که با کلاه لبه تاب دار خود پُکی به کلیون (قلیان) می زد و آوخت می گفت : جن ، دیو ، حور و پری، پادشاه و وزیر ..‌کلید واژه هایی بودند که برایم استوره های رویا انگیز بود و گمان می کردم که در پس آن کوه بزرگ جا دارند . مکلو ، غلو و روزو همبازی های مادینه من در مُغستان گهکم بود .‌.روزی با سیاوش دنبال مغ های تاک و دور افتاده مانند سه مُغی رفیع آباد می گشتیم تا پای آن “خَنَکو”( خانه های گلی بچگانه) درست کنیم.
قنات ولرم گهکم با ویژگی اُوبادی ( آبمعدنی) خود جایی برای آبتنی همگانی بود به دور از درد سر های آب گرم کردن در دیگ.
چرک زدایی با سنگ و سفیداب کشیدن و سر شستن با گل سرشوی که از کوه های دور و بر بدست می آمد آدم را پس از آن سبک و پر انرژی می کرد‌.
در برآفتاب رنگ و بویی دگر داشت پدرم در خانه ی مادر رمضان می ماند و به کارش می پرداخت . در آنجا گُلَت و کوثره که از پیش( برگ ) های خود مُغ بافته می شد انبان هایی بودند برای جابجایی و نگهداری خرما .‌ .. خرماهای هسته در آورده ی پیارم که به گونه گردی نان چیده می شد و به آن ” کُلُک خرما ” می گفتند خوراک ویژه ای بود. رشته کوه های تو در تو، روزی من و خواهرم را بر سر شور انداخت که به آستانه ی کوه برویم و هرچه گمان می کردیم که داریم نزدیک می شویم نمی رسیدیم ، خواهرم گریه سر می داد که چرا نمی رسیم؟ تا صدایی از پشت سرمان شنیدیم که برادرم دوان دوان مارا ندا داد که بر گردیم .‌ اوباد ( آب معدنی) اُو رو شو ( آب ریشو ) در میان نیزارها در پناه کوه و آبتنی در آن با نیش زدن ماهی های ریز خستگی را از تن می زدود . با یاد آبتنی دخترکی پریچهره و آشنا که آرام در میانه این چشمه غنوده بود به یاد حور و پری های آوخت عمو خداداد افتادم و سالیانی پس از آن سروده نظامی در داستان ” خسر و شیرین ” در تماشا سروده ی زیبا ی آبتنی ” شیرین” و پس از آن با این سروده ی فروغ فرخ زاد با نام : ” آبتنی” هم نگاهی دیگر و همیشگی داد :
“لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز پیکر خود را به آب چشمه بشویم .‌.‌.

(۴)
در گذر از روزها شور و انگیزه کار در بیابان مرا بر انگیخت تا همراه دو سه تن از کودکان بزرگتر از خود به دنبال گله های گوسفند روم ..جست و خیز بز و میش و بره ها با گرد آوری آنها با چوب گز سرگرمی شاد انگیز ی بود ..پسین به هنگام آوردن گوسفندان ، آنها به پیشه ی شبانی از خانه ها یک دسته نان چوبه ای می گرفتند و من هم چون به همراه بودم از این مزد بهره ای بردم وبا این نخستین دستنمزد نان را به خانه بردم .

ما در این کار خشمگین شد و گفت که این کار ‌مال خودشان است ..ما گاو داریم و باید کاهشوری یاد بگیری …
اما کار آموزدگی کودک را با آوردن یک کوله هیزم از دشت کنار ده نکو داشت می شد .
بین هفت هشت ساله بندی ستیلی دوسه متری را بمن دادند و به همراه برادرم در رودخانه ی خشک کنار ده برای چیدن هیزم رفتم ، کوله ای از چوب خشک درختان گز ، کنار و کُورک ( کهور) گرد آوری کرده و به کمک برادرم با بند به پشتم بستم و راهی ده و خانه شدم .
به هنگام پا گذاشتن در فضا ( حیاط) صدای چنگ و شَوا ( کِل و هورا) از نزدیکان بلند شد . مادرم مرا با کوله ای هیزمی بر پشت بر روی دلّه ای ( حلب) نشاند و با چنگ زدن ( کِل زدن ) نقل رو سر من پاشید و پس از آن با بازکردن بند کوله ی هیزم را به زمین گذاشتم.
از آنجایی که نیگ و کُردی ( نی و شروه) زدن نغمه ی همگانی روستا بود و از هر کنج و خانه و کوی و برزنی شنیده می شد ، چه خواندن مادران در پای گُو چوک ( گهواره ) فرزندان و چه کسانی که در انجام کاری مانند چیلُک ریسی ( طناب بافی با برگ های نخل ) که از کارهای سرگرم کننده بود و چه کسانی که بر گرده ی الاغی سوار بودند به گوش می رسید ، بچه های کوچک هم به فراخور شنیدن ها یکی دو بند کُردی خوانی یاد می گرفتند در آن زمان من یک بند کُردی که در ستایش خان تارم زمین بنشین در قلعه ی رفیع آباد بود یاد گرفته بودم ، پدرم در یک شب چله که مردم برای آوخت ( قصه) گفتن و گوش دادن به خواندن کتاب ” خرم و زیبا ” گرد هم آمده بودند برد و در جلوی خان گفت که دو بیتی را با نوای شروه بخوانم و من چنین خواندم :

کَفه ی گله گاه دولغ* شبارن
سر مِشتی فلک میدون لارن
سلام از من به صولت پور رسونید
مِشی عبدل سر فتنه شبارِن
( * دولَغ: دیولاخ ، گرد و خاک )
این دوبیتی در پیوند با کسان یاد شده بود که در روستای گله گاه در پایین تارم زمین بود که خواهان به در آمدن از زیر کلانتری تهمتن خان صولت پور بودند و خواستار بنیان گذاری ” ژاندارمری” در آن جا بودند و برای این کار برای خواسته اشان به کاخ شاه در تهران هم رفته بودند ‌
(۵)

سر و گوشم به پیرامونی فرا تر از گود تارم زمین باز می شود …از راه “قطبی” کوچ مهرجانی به حاجی آباد می کردیم بنا به پیشه ی ” ضابط” خان بودن پدرم. شبی در بین راه در پای کاروانسرای گهکم می خوابیم .. در مُغ زاد ، مُغ بُری می شود و پس از آن در مُغان بلند شاغونی – شانی ( شاهانی) برای مُغ بُری اتراق می کنیم ..برج و بارویی بر روی بلندی و راسته خیابانی که مغازه هایی به رست ( ردیف ) در دوسوی آن است برایم تازگی داشت. حاجی آباد کلدان آن زمان ( ۱۳۴۰) ، ۲۵ سالی بود که با سامان دهی کشوری کانون بخش “سعادت آباد ” شده بود.

رویداد ” انقلاب شاه و ملت ” و بازخورد ” اصلاحات ارضی ” در زمستان سرد ۱۳۴۱ از یادمان های برجسته من است . برای نخستین بار پوستری دیدم که از سوی یک خودرو جیپ ارتشی در روستا پخش شد‌ . نمونه پوستر : فرتورهایی بود از کورش ، اردشیر بابکان ، ..تا نادر افشار که دارند به رضاشاه می گویند تو مام میهنی ، راه مارا رهرو باش و رضا شاه در فراگردی فرشته گون که مام میهن است سرزمین ایران را در آغوش گرفته است ..‌
برای جشن این” انقلاب”، مردم ده به آموزشگاه ( مدرسه) گلی روستای تارم فراخوانده شد …در آنجا با ساز و نقاره با ساز زدن ( سُرنا و کرنا زدن ) حسین امامدادی نامدار و نقاره زنی استا شیرخان امامدادی ، جشنی با شکوه بر گزار شد ، کشاورزان روستای گنج و تارم سر شار از شادی با بیل های خود به پایکوبی می پرداختند .
بخشی از زمین های اربابان زردشتی : ارباب شاهرخ کیانیان و ارباب اسفندیار سروشیان به کشاورزان واگذار شد اما پیوند کشاورزان رفیع آباد با تهمتن خان صولت پور همچنان به روال پیش ماند .
با اینکه اکنون ۷ ساله بودم شناسنامه ام ۴ سال بود . به نوشته ها کنجکاو شده بودم ، کارت های سفید چار گوش سر و بن درون پاکت و پاکت های گلبهی رنگ چای گلابی کلکته که رویش نوشته هایی فارسی و هندی بود، را نگه می داشتم و به نوشته ها خیره می شدم . هر واکه ای به کسی یا چیزی نام می گذاشتم . برای نمونه واکه ی ” ج” را ” به داراب ” یکی از پیرمردان خمیده و واکه ی ” م” را به ” مهتابو” دختری از خویشاوندان می خواندم که پس از آن پی بردم که واکه نخست نام ” مهتابو ” هم می باشد .‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

‌شانس زنده ماندن

(۶)

نشانه هایی از آمدن زمان پیشه وری ( عصر صنعتی) به روستاها پدیدار شده است ..
از سوی خان “تراکتور” که روستاییان به آن ” تَرَتول” می گفتند و کامیون “اینترناش “و سپس “دَج” آورده شد . راننده که با گویش فرنگی : “شوفر ” ادا می شد یکی فضل الله شوفر تَرَتول بود و یکی هم عرب شوفر کامیون که هر دو سیرجانی بودند .
روزی در سر خرمن گندم ، فضل الله راننده ی تراکتور از کاور ( کپر ) بیرون آمد و چشمش به من افتاد و برای آب آوردن به درون کاور فرا خواند .‌.من زهره ترک شده پا به فرار گذاشتم.
در روستا شوفری بسیار پیشه ی برجسته ای می دانستند و همچنین ترسناک ساختن برای بچه ها به جای لولو به کار بردن که اگر چنان کنی می گم “عرب” بیاد بخورتت و همین شوند این شده بود که هنگامیکه صدای کامیون عرب و صدای تراکتور فضل الله می آمد بچه ها می دویدند و به خانه هایشان می رفتند.
کامیون با هِندِل ( Handel) که میله ای بود و به درون سوراخی که ” استارت” آن بود فرو می بردند تا چاولو ( روشن) شود . هِندِل زدن کامیون به نیروی تن و بازوی بالایی نیاز بود و این کار از سرگرمی و زور آزمایی ماجرا جویان جوانی شده بود تا دو مندویی ( مسابقه ) بگذارند که کی با دوران زودتر هِندل کامیون را روشن کند. واژه های فرنگی : “شوفر” ، ” چاولو” ، ” ماشین ” ، موتور ، هِندِل ، باک ، دیسک ، تایر و ….با واژه های بومی : گُودار ( گاودار) ، راه انداختن، گاو و خر و لِنگار ( خیش) در برابر هم به پیش می رفتند تا دوران کشاورزی را به چالش بکشد.
تلمبه ها ی بلا کِستون هم برای کشیدن آب سر و کله اشان پیدا شد تا دوران چرخ های آب کشی از چاه بسر رسد .
به جای علی یزدی ، حسین یزدی ، غفار هاشمی که با الاغ تنخواه ( پارچه ) برای فروش می آوردند کامیونی از سیرجان با باری از پارچه و کفش های لاستیکی می آمدند .‌ اما از آن سو بازار الاغ فروشی در روی جلوی ده ( خیابانی ) همچنان برپا بود …پدرم کارشناس دانستن سن الاغ از روی دندان ها یشان بود‌. خودمان یک نره الاغی نامدار و تیزرویی داشتیم که از نمونه های الاغی بود که به آن خر سُوز می گفتند و پدرم نامش ” سلحشور ” گذاشته بود. …این الاغ روزی که کوشش می کرد به نان هایی که مادرم می پخت دهان بزند من با راندنش ، لگدی به سویم پرتاب کرد که گوشه ی راست لب بالایی من شکفته شد و مادرم با درهم کردن دوا هایی مانند دارِ زرد ، گوزه ( انزروت) و… در جای پارگی گذاشت و پس از زمانی بهم جوش خورد و گوشت آورد اما جایش ماند و تا هنوز هم کمی جایش مانده است . پدرم بدین شوند “سلحشور ” را با بهای چندین من گندم را فروخت ! …

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

شانس زنده ماندن

(۷)

یادی هم از سال ملخی بشود که در دور بر سال ۴۰ بود ، لشکر ملخ از آسمان به روستا یورش برد و به جان کنجیت ها ( کنجد ) افتاد..‌ ملخ ها آن اندازه زیاد بودند که مانند ابرهای سیاه جلوی خورشید در پهنای آسمان ده را فراگرفته بودند.
مردم چاره ای ندیدند تا از کشتزار ها نومید گشته ، مردها با چادر دُگُرد ( چادرشب ) ‌و زن ها با چادر سرشان به شکار و گرد آوری ملخ ها ی کُناری راهی کشتزار پایین ده می شدند .

نه در کوه سبزی ماند و نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
سعدی

برای خوراک سر دستی پر و بال ملخ را کنده در روی تابه کباب می کردند و می خوردند و یا برای تهیه کوت ( قوت) خوراکی ملخ ها می جوشاندند در پشت بام ها آفتاب کرده و سپس پوست کنده و خشک شده نگه می داشتند تا کاتغ ملخ درست کنند ..مانند کار خوراکی که با میگو می کنند به همینگونه تا سال های پنجاه در دیار ما به میگو : ملخ دریایی می گفتتد ‌…
به ماهی های بزرگ نمک زده که از بندر می آوردند و برای گربه نبردن از شیروانی خانه آویزان می کردند ماهی گوشتی می گفتند.

روزی من چند تا بچه در مغستان ده پای گپ پیرترین زن ده ( دی حسین رجب ) نشسته بودیم ..می گفت : زمونه هَلِش (عوض) شده مردم چند روز میشه همدیگر را نمی بینند! …با اینکه همه چیز تو خونه دارند …کتری ، غوری ، منقل ، تابه … زمان ما یه نفر دونفر بود که آب پز داشت ( کاسه ای فلزی که آب در آن برای درست کردن چای آب جوش می دادند ) و هر روز خانواده ها در پسین گرد هم می آمدند باهم چای می خوردند …بگو بخند …اکنون درسته همه کس این چیزها را دارد اما مانند او زمون ها هر روز همدیگر را نمی بینند !

هارمان روستا درهمی بود از فرهنگ های دیرین مردم در باورهای بومی و دینی.
دو آئینی که بیشتر انجام می شد نوروز و خواندن کتاب مشکل گشا بود‌‌
نوروز با آیین ویژه ی گِلَک ( گِل سرخ) زنی بر دور و روی درهای خانه ، روی سر و پیشانی بچه ها ، شاخ و پیشانی چهارپایان ، کنده ی نخل ها و درختان ، گوچوک خوری ( تاب خوری) . که شور و هیجانی در زن و مرد برپا می شد .

خواندن کتاب مشکل گشا در شب های آدینه که سروده هایی در ستایش پیامبران و امامان بود .‌ داستان خضر و حضرت علی ، داستان رویایی پیرمرد خارکش که پس از خواندن نقل و نخود و کشمش ویژه مشکل گشا پخش می شد .
خواندن فاتحه برای در گذشتگان و دعای حصار کردن حیوانات هم از باورهای همیشگی بود.
اما بازی ها و سرگرمی ها بسیار بودند که در جای دیگر همراه با آئین های بالا گسترده نوشته شده است.
در کنار این ها عشق و دلدادگی در روستا پرده از کار همه بر می داشت .‌‌..
انسان هایی با رفتارهایی از پیشینه ی نیاکان .
مانند همه جا در روستای ما رفتار ها و کنش های ناهمگون بود ، در کنار واژه های ورجاوند ( مقدس) ، واژه های دشنامی تا به شوخی هم کاربرد داشت با انبوهی از رویداد ها و زبانزدهایی که گفتنش را نادرست می دانند، اما هر کودک خواهی نخواهی می دید و می شنوید .

کامیون و تراکتور خان گاه سرگرمی بود برای سواری خوردن. آنها یی که جوان و مرد بودند از ” عرب” راننده ی کامیون می خواستند تا پنجه رکابی سوار شوند. پنجه رکابی به ایستاده سوار شدن بر روی رکاب ( پله های سوار شدن ) بود که به هنگام راندن کامیون ، رکاب سوار بادی به سر و تنبانش می افتاد و کیف می کرد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

‌شانس زنده ماندن

(۸)

خان با کامیون خود هندوانه و خربزه بار می زد و به بندر می برد و گاه چند نفری هم دنبال خود می برد برای کمک و گاهی هم برای گرفتن وام کشاورزی .
بک بار برای من این یادمان شد که در تابستان ۱۳۴۲ به همراه پدرم و دوسه تن دیگر با کامیون خان به بندر بروم. در اتاق کامیون قدم نمی رسید که درازی راه و دور وبر را ببینم …گاهی پدرم مرا بلند می کرد …شب در پر آبدین خوابیدیم . تونل تنگ زاغ هنوز نبود . در کافه کاوری ( کپری) ناشتا خوردیم .‌ به نزدیک بندر که رسیدیم پدرم مرا روی باربند گذاشت تا از دور بندر را ببینم . در بندر ما به مسافرخانه ی “علی کورو” ( دور و بر هتل کوثر اکنونی – میدان شهربانی) جاگیر شدیم .
در یکی دو روز در بندر ماندن این یادمان ها برایم ماند:
در کنار دیوار بلند زندان شهربانی ( سیتی سنتر اکنونی) پاسبانی نگهبان بود که صداهایی هم از درون زندان می آمد .
نخستین بستنی را در خیابان بهادر روبروی بانک صادرات اکنونی خوردم ..پدرم گفت یه بارگی نخوری که زیاد سرده ..‌با این قاشق بخور …مزه شیری آن بستنی هنوز انگار در دهانم مانده است …در کافه ی قنبر حیدری ( کنبر سبیل) در همان خیابان کناره دهنه ی بازار چلو ماهی خوردیم .‌‌ رستم دایی ام در آنجا دیدیم ‌ به من شیوه ی قاشق چنگال به دست گرفتن و با آن خوراک خوردن را یاد داد .
در بازار مردی به نام (رکنی) شربت آب لیموی تازه با لیوان های بزرگ شیشه ای می فروخت ( امروز با نا تازگی آب لیمو و در لیوان های یک بار ه ای یان ده ) . پسران رکنی : اسحاق و موسی اکنون از دوستانند ..‌همین امروز موسی را که کفش فروشی دارد در همان جای پدرش دیدم که پنجاه و پنج سال پیش پدرش را !

پسین بندر با پدرم در روی دیواره ای بلوار روبروی تندیس رضاشاه نشسته بودیم تا دست دراز کردم و به پدر گفتم : اون کیه؟ .‌‌..پدر م دستم کشید که پاسپان ها می گیرند ! …گفت : اون مجسمه ی رضاشاه ، پدر شاهنشاهه که خودش از این راه بندر رفت خارج و این با یه چیزایی را کار دستی آدمی مانند خودش درست کردند و تکان نمی خورد…در دنباله گپش با همراهان گفت که خاک میهن هم برداشته بود و اینجا در دستش نشان دادند .
با پدرم به سینما شهرزاد ( شل کن) * رفتم و برایم هیجان انگیز بود که آدم های بزرگتر از آدم های دور و بر با کارهای شگفت آور و خواندن ترانه انجام می دهند . این فیلم نخستین دیدنی را با بازی محمدعلی فردین در ” گنج قارون” بود . سینما از بالا رویش گرفته نبود و کسانی که نمی خواستند پول بلیط بدهند از روی دیوار بانک ملی یا درختان کناری بالا می رفتند و نگاه می کردند.
دریا برایم شگفت انگیز تر از از همه چیز بود که این همه آب آنورش کجاست ؟
برای همین روز پس از آن که پدرم و همراهان با خان به بانک برای گرفتن وام رفته بودند و مرا گفتند بمانم جایی نروم که گم می شوم …دزدکی رفتم کنار دریا ، مات تماشای آبهای نیلگون و صدای امواج آن بودم . پس از دو ساعتی که به سوی مسافرخانه رفتم ..در میانه ی راه پدرم و امیرقلی سالاری از همراهان را دیدم که عرق ریزان و هراسان با دیدن من نفس زدنشان آرام شد و بر افروخته به من گفتند چرا رفتی بیرون ما دَوَل و دنیا دنبالت گشتیم. گفتم دریا رفتم . امیرقلی همچنان نفس زنان گفت : من هم گمانم بر این بود ‌که این بچه رفته تو دریا غرق شده رفته …
با بر گشت به روستا با دیده های کسان و نمادها و تندیس رضاشاه و نیز دیدن فیلم سینما ، در کاور کوچک فضای بزرگ خانه امان با شَل ( گل شَل شده ) بر روی دیوار ، چارگوشی دابشتی ( دوشت ) درست کرده و با شَل، آدمک هایی درست کرده به این پرده ی گلی چسبانده و به آن سینما شل کن نام نهادم! …همبازی هایم برای همکاری و تماشا به آنجا می آوردم …
و با این کار به گونه ای نو ی خونَکو ( خانه های کوچک گلی کودکانه) درست می کردیم .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

‌شانس زنده ماندن

(۹)

سه سال از شناسنامه ام بزرگترم . آن زمان که به شناسنامه ، ” سِجِل” می گفتند، به اداره آن : اداره ی احصائیه و سجل احوال ” می گفتند . هر از چند گاهی فرستاده اداره ی یاد شده از حاجی آباد به روستاها می آمد و با هماهنگی کدخدای ده یک گروه که در رده های نزدیک بهم سن داشتند با پرسش از پدرانشان شناسنامه در می دادند . پدران هم بیشتر سن پسران را به همانگونه که گفته شد تا اینکه به زمان سربازی برسند دارای زن و بچه شوند و راهی برای بخشش از سربازی رفتن بشود ،؛در تاریخ زاد روز کوششی نمی شد که درست همان روزی که به دنیا آمده اند در شناسنامه نوشته شود و بیشتر روز آغاز سال می نوشتند با اینکه آنهایی که نزدیکانشان مُلا ( سواد دار) بودند جایی در پشت قرآن یا دفتری تاریخ درست زایش را البته به روز و سال و ماه ماهی (قمری ) یادداشت می کردند.

رویداد سجلی من نیز بر همین منوال شد به همراه چند تن از هم سن و سالان: نوازالله ، نعمت الله ، غلامشاه ، محمود، یوسف ، شهریار و..‌ با هماهنگی کدخدا یاور باوقار شدیم : :اول فروردین ۱۳۳۷ ‌.

اکنون با شناسامه ی ۵ سال و سن ۸ سال پدرم بر آن است که در این روز های…
[۲۲:۰۶، ۱۲/۱۰/۲۰۱۸] آذین معتضدکیوانی: شانس زنده ماندن
(۱)
از چندین فرزند ما سه نفر توچین شده زنده ماندیم تا چند ین دوری سوار چرخ فلک روز گار شویم . نه “نگهدار” ی ماند ، با اینکه نخستین فرزند با این امید نام نهادند که خدا اورا نگه دارد او در همان یکی دوسال پس از زادن در ۱۳۲۰ در گذشت و نه “سُنگر” ی که تنها تا ده سالگی توانست سَنگر زندگی را داشته باشد ، پای سید مظفر خاکش کردند و پدرم در میان دستان دو کس که بازویش را گرفته بودند زوز می زد که خود را بکند و به زیر چرخ های خودرو در مسیر خیابان راسته شهر “رضاشاه کبیر ” ( امام خمینی فعلی) بیندازد و از زندگی رها شود ‌که اگر می کرد این من نمی دانم کجای زمین زاده می شدم؟ یا نبودم ؟ ، چه “دُخی” هایی که تا چشمشان به جهان هستی باز می شد پیک مرگ جان آنها را می گرفت. سالهای گذر از بلا ، قحطی ، سال دردی ، سالهای جنگ‌ جهانی دوم ، روزگار دور افتادگی روستا، سال های ارزش پیداکردن تخمِ ” تولُو” ( پنیرک) برای برز ( بذر) پاشی تا جای گندم را بگیرد و هسته خرما برای آرد کردن . پیش و پس از ما ۳ نفر بچه هایی زاده شدند ومردند .

واپسین ها جمولی ( دوقلو) هایی بودند که یکی پس از ۳ و دیگری پس از ۷ روز روی الک گردانی دستان پدر چهره اش سفید شد و جان داد و آنگاه مادر را نیز ” سرخور” کردند و به یک بیماری درگذشت.

اکنون ما سه فرزند ؛
یه کاکا بزرگتر که در زمستان ۱۳۲۷ زاده شد ، زمانی که فرمانده لشکر ( به گفته ای تیمسار سید نعمت الله نصیری، سرگُمار گذشته ساواک شاه که در روزهای آغازین خیزش ۵۷ تیرباران شد )، برای کاری به روستای زادگاهمان رفیع آباد ، جایگاه زمامداری خان و کلانتر ” تارُم زمین ” آمده بود و نام کاکای ما را برای یادمان تاریخ ” لشکری” گذاشتند. که در همه زندگی خود با نامش درد سر داشت و گمانها می رفت که نام خانوادگی است .
من اما سالی زاده شدم که عمویم سالهای سربازیش پایان یافته بود ، سال ۱۳۳۴
، سالهای از تلاطم مصدقی افتادن. او زنده باد های مصدقی و جاوید باد شاه های گذران سربازی را که در رژه نظامی بندر روی داده بود به پدرم که برادری بود با سالیانی بزرگتر از او بازگو می کرد…. با سواد ملا مکتبی اش نام مرا از درون قرآن و داستان ” یوسف و زلیخا” در آورد و ” یعقوب” نهاد . خواهر کوچکترم را ” والده ی خان” ( زبیده خاتون کلانتر) چون بهنگام آگاهی، دم نوش آویشن نوشیده بود ، ” اُوشن ” نام نهاد ، اما برای پرهیز از درد سر سجلی خواهرم دارنده نام شناسنامه ای ” نورسته” از دو خواهران مرده شده بود با دو سال از من بالاتر!
ما از بیماری های سیا سرفه ، و سرخک که هرگاه می آمد و جان نیمی از بچه های ده می گرفت رهایی یافته بودیم ..‌

(۲)
کودکی من همراه با کودکان دیگر اینگونه نشو و نما کرد : با جامه های چیت یزدی یقه کیپ بلند و چاک دار و بی پیژامه و پاپتی با دعا نوشته های چارته ( چهار تا) شده که در پارچه هایی دوخته شده که به اندازه ی مهر نماز بر سر دوش با سوزن قفلی ( سنجاق قفلی) گیره زده شده بود با این باور که کودک بی گزند بزرگ‌ شود و اگر می مرد که می گفتند خواست خدا بوده است.‌
می گفتند کودک پسر که دیده می گشاید تا مرد شدن از چهار گسل دشوار باید گذر کند : بیماری سرخک ، ختنه، سربازی و پیوند زناشویی .
سربازی را هجرانی جگر سوز برای فرزند دانسته و از همان آغاز کوشش می کردند تا با پیش زمینه ای مانند شناسنامه بزرگ گرفتن و زناشویی جلو انداختن برای بخشودگی ” معاعیت” فراهم کنند.
سرخک را “مبارکی” می گفتند تا با این گفته آرزومندانه ، کودک زمان بیماری را به مبارکی( بی مرگی) بگذراند ..
بهنگام واگیردار شدن سرخک پارچه های سرخ بر پیکر بیمار و در و دیوار اتاق قرنطینه ی او آویزان می شد و یک باره روستا به مانند پادگان بریگارد سرخ می شد .‌..کودکی که سرخک نمی گرفت با بیم و امید به آینده چشم می دوختند و من و خواهرم چند سال از این بیم و امید ها از سر گذراندیم که در گذر داستان به آن پرداخته می شود. ..کُکِ شوک( سیاه سرفه) که خود به یاد نمی آورم زودتر گریبانگیر من شد که به هنگام بارچرونی ( ییلاق بهاری برای چراندن چهارپایان ) در روستای کَهن (مرز لارستان ) تا پای مرگ به آن دچار شده بودم و سرفه زدن های پس آمدی تا چند سال داشتم.
رویداد هایی دیگر نجات یافتگی از مرگ یکی غوت ( قورت) دادن حبه ای تریاک از مهمان خانه بود که در گلویم گیر کرده بود ، با چشمانی بر آمده و نفس بند آمده ، امیر ی همسایه ی بیتال ، به زحمت از گلویم در آورد.
روزی دیگر در پهنابه ی جوی جلوی ده ( خیابانی ) با به زیر آبی رفتن خود به هنگامی که می خواستم بالا بیایم از هر سو خود را زیر فرشی بزرگ می یافتم و آنقدر آب خوردم و دست و پا زدم تا زنان گلیم شوی دانستند و مرا از زندان زیر آبی رهانیدند.
چشم و دل کودکیم که

باز شد در جهانی میان دشتی گرد خود را می یافتم که گرد بر گرد این دشت رشته کوه هایی دژ مانند نمو دار است و خورشید از پس کوه با هیبت گهکم بر می آید و در پس کوه کوچک‌ گله گاه فرو می رفت و بدینسان طلوع را “روز اَ کوه برآمده” و غروب را ” روز اَ کوه رُو” می گفتند. .
شوره گزان دشت برای کودکان و بزرگان پناهگاهی برای صحرا رفتن و وانهادگی ( تخلی ) و همچنین شکوفایی اندیشه بود …گاه دیده می شد که گروهی با فراخوانی ” بیاین بریم به صحرا ” ، هر کسی در پناه شوره گزی پنهان می شد …
بر گ‌ شوره گزان به مانند دستمال توالت های امروز پاک کننده هایی بودند، اما با ویژگی نمکین گند زدایی !

(۳)
آوازهای دلنشین از سوزناکی نی و شروه و شاد انگیز ساز و نقاره آهنگی درهمی در هوش من تنیده شد تا در خلوتکده ی خود ترانه ای کودکانه ای بیافرینم : ” به جان تو ننو ننو ، رفت جان تو ننو ننو..”
روزی مادرم گفته بود که تا من برگردم خانه، این خواهرت در گهواره گریه نکند و من هنگامی که خواهر به گریه آمد با تاب دادن گهواره این ترانه ی من در آوردی را خواندم : ” به جان تو ننو ننو ..رفت جان تو ننو ننو …” …اما او گریه اش بند نیامد بیشتر شد ..بالش را روی دهان او گذاشتم و رویش نشستم تا مادر سر رسید و با چشمان در آمده مرا نهیب زد …گفتم داشت گریه می کرد!
کوچ کردن های مهرجونی ( مهرگانی) رنگی ترین یادهای کودکی من پیش از رفتن به دبستان است . مهرجون ( مهرگان) به هنگامه ی برداشت خرما گفته می شود که در میانه ی مهرماه آغاز می گردد و بر گرفته از جشن باستانی مهرگان است که در این هنگامه پس از نوروز برجسته ترین جشن بوده است.‌
در این هنگامه پدرم گاه با نام پیشه ی ” ضابط” که کارش گرد آوری و نگهداری از خرما و مُغان ( نخلها) خان بود به همراه گروهی به روستای گهکم می رفت و گاهی هم با پیشه ی پیله وری ( بیشتر گندم در برابر خرما) به برآفتاب می رفت .
به گهکم رفتن شبانه ای یاد دارم که هرگامی که با سوار برالاغ پیش می رفتیم سیاهی کوه بزرگ گهکم بیشتر نمایان می شد و سراپا شور داشتم که به کوه برسم .
در گهکم در کنار مغ بُری و خرما چینی شبها سراپا گوش به آوخت ( قصه) های عمو خدا داد می دادیم که با کلاه لبه تاب دار خود پُکی به کلیون (قلیان) می زد و آوخت می گفت : جن ، دیو ، حور و پری، پادشاه و وزیر ..‌کلید واژه هایی بودند که برایم استوره های رویا انگیز بود و گمان می کردم که در پس آن کوه بزرگ جا دارند . مکلو ، غلو و روزو همبازی های مادینه من در مُغستان گهکم بود .‌.روزی با سیاوش دنبال مغ های تاک و دور افتاده مانند سه مُغی رفیع آباد می گشتیم تا پای آن “خَنَکو”( خانه های گلی بچگانه) درست کنیم.
قنات ولرم گهکم با ویژگی اُوبادی ( آبمعدنی) خود جایی برای آبتنی همگانی بود به دور از درد سر های آب گرم کردن در دیگ.
چرک زدایی با سنگ و سفیداب کشیدن و سر شستن با گل سرشوی که از کوه های دور و بر بدست می آمد آدم را پس از آن سبک و پر انرژی می کرد‌.
در برآفتاب رنگ و بویی دگر داشت پدرم در خانه ی مادر رمضان می ماند و به کارش می پرداخت . در آنجا گُلَت و کوثره که از پیش( برگ ) های خود مُغ بافته می شد انبان هایی بودند برای جابجایی و نگهداری خرما .‌ .. خرماهای هسته در آورده ی پیارم که به گونه گردی نان چیده می شد و به آن ” کُلُک خرما ” می گفتند خوراک ویژه ای بود. رشته کوه های تو در تو، روزی من و خواهرم را بر سر شور انداخت که به آستانه ی کوه برویم و هرچه گمان می کردیم که داریم نزدیک می شویم نمی رسیدیم ، خواهرم گریه سر می داد که چرا نمی رسیم؟ تا صدایی از پشت سرمان شنیدیم که برادرم دوان دوان مارا ندا داد که بر گردیم .‌ اوباد ( آب معدنی) اُو رو شو ( آب ریشو ) در میان نیزارها در پناه کوه و آبتنی در آن با نیش زدن ماهی های ریز خستگی را از تن می زدود . با یاد آبتنی دخترکی پریچهره و آشنا که آرام در میانه این چشمه غنوده بود به یاد حور و پری های آوخت عمو خداداد افتادم و سالیانی پس از آن سروده نظامی در داستان ” خسر و شیرین ” در تماشا سروده ی زیبا ی آبتنی ” شیرین” و پس از آن با این سروده ی فروغ فرخ زاد با نام : ” آبتنی” هم نگاهی دیگر و همیشگی داد :
“لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز پیکر خود را به آب چشمه بشویم .‌.‌.

(۴)
در گذر از روزها شور و انگیزه کار در بیابان مرا بر انگیخت تا همراه دو سه تن از کودکان بزرگتر از خود به دنبال گله های گوسفند روم ..جست و خیز بز و میش و بره ها با گرد آوری آنها با چوب گز سرگرمی شاد انگیز ی بود ..پسین به هنگام آوردن گوسفندان ، آنها به پیشه ی شبانی از خانه ها یک دسته نان چوبه ای می گرفتند و من هم چون به همراه بودم از این مزد بهره ای بردم وبا این نخستین دستنمزد نان را به خانه بردم .

ما در این کار خشمگین شد و گفت که این کار ‌مال خودشان است ..ما گاو داریم و باید کاهشوری یاد بگیری …
اما کار آموزدگی کودک را با آوردن یک کوله هیزم از دشت کنار ده نکو داشت می شد .
بین هفت هشت ساله بندی ستیلی دوسه متری را بمن دادند و به همراه برادرم در رودخانه ی خشک کنار ده برای چیدن هیزم رفتم ، کوله ای از چوب خشک درختان گز ، کنار و کُورک ( کهور) گرد آوری کرده و به کمک برادرم با بند به پشتم بستم و راهی ده و خانه شدم .
به هنگام پا گذاشتن در فضا ( حیاط) صدای چنگ و شَوا ( کِل و هورا) از نزدیکان بلند شد . مادرم مرا با کوله ای هیزمی بر پشت بر روی دلّه ای ( حلب) نشاند و با چنگ زدن ( کِل زدن ) نقل رو سر من پاشید و پس از آن با بازکردن بند کوله ی هیزم را به زمین گذاشتم.
از آنجایی که نیگ و کُردی ( نی و شروه) زدن نغمه ی همگانی روستا بود و از هر کنج و خانه و کوی و برزنی شنیده می شد ، چه خواندن مادران در پای گُو چوک ( گهواره ) فرزندان و چه کسانی که در انجام کاری مانند چیلُک ریسی ( طناب بافی با برگ های نخل ) که از کارهای سرگرم کننده بود و چه کسانی که بر گرده ی الاغی سوار بودند به گوش می رسید ، بچه های کوچک هم به فراخور شنیدن ها یکی دو بند کُردی خوانی یاد می گرفتند در آن زمان من یک بند کُردی که در ستایش خان تارم زمین بنشین در قلعه ی رفیع آباد بود یاد گرفته بودم ، پدرم در یک شب چله که مردم برای آوخت ( قصه) گفتن و گوش دادن به خواندن کتاب ” خرم و زیبا ” گرد هم آمده بودند برد و در جلوی خان گفت که دو بیتی را با نوای شروه بخوانم و من چنین خواندم :

کَفه ی گله گاه دولغ* شبارن
سر مِشتی فلک میدون لارن
سلام از من به صولت پور رسونید
مِشی عبدل سر فتنه شبارِن
( * دولَغ: دیولاخ ، گرد و خاک )
این دوبیتی در پیوند با کسان یاد شده بود که در روستای گله گاه در پایین تارم زمین بود که خواهان به در آمدن از زیر کلانتری تهمتن خان صولت پور بودند و خواستار بنیان گذاری ” ژاندارمری” در آن جا بودند و برای این کار برای خواسته اشان به کاخ شاه در تهران هم رفته بودند ‌
(۵)

سر و گوشم به پیرامونی فرا تر از گود تارم زمین باز می شود …از راه “قطبی” کوچ مهرجانی به حاجی آباد می کردیم بنا به پیشه ی ” ضابط” خان بودن پدرم. شبی در بین راه در پای کاروانسرای گهکم می خوابیم .. در مُغ زاد ، مُغ بُری می شود و پس از آن در مُغان بلند شاغونی – شانی ( شاهانی) برای مُغ بُری اتراق می کنیم ..برج و بارویی بر روی بلندی و راسته خیابانی که مغازه هایی به رست ( ردیف ) در دوسوی آن است برایم تازگی داشت. حاجی آباد کلدان آن زمان ( ۱۳۴۰) ، ۲۵ سالی بود که با سامان دهی کشوری کانون بخش “سعادت آباد ” شده بود.

رویداد ” انقلاب شاه و ملت ” و بازخورد ” اصلاحات ارضی ” در زمستان سرد ۱۳۴۱ از یادمان های برجسته من است . برای نخستین بار پوستری دیدم که از سوی یک خودرو جیپ ارتشی در روستا پخش شد‌ . نمونه پوستر : فرتورهایی بود از کورش ، اردشیر بابکان ، ..تا نادر افشار که دارند به رضاشاه می گویند تو مام میهنی ، راه مارا رهرو باش و رضا شاه در فراگردی فرشته گون که مام میهن است سرزمین ایران را در آغوش گرفته است ..‌
برای جشن این” انقلاب”، مردم ده به آموزشگاه ( مدرسه) گلی روستای تارم فراخوانده شد …در آنجا با ساز و نقاره با ساز زدن ( سُرنا و کرنا زدن ) حسین امامدادی نامدار و نقاره زنی استا شیرخان امامدادی ، جشنی با شکوه بر گزار شد ، کشاورزان روستای گنج و تارم سر شار از شادی با بیل های خود به پایکوبی می پرداختند .
بخشی از زمین های اربابان زردشتی : ارباب شاهرخ کیانیان و ارباب اسفندیار سروشیان به کشاورزان واگذار شد اما پیوند کشاورزان رفیع آباد با تهمتن خان صولت پور همچنان به روال پیش ماند .
با اینکه اکنون ۷ ساله بودم شناسنامه ام ۴ سال بود . به نوشته ها کنجکاو شده بودم ، کارت های سفید چار گوش سر و بن درون پاکت و پاکت های گلبهی رنگ چای گلابی کلکته که رویش نوشته هایی فارسی و هندی بود، را نگه می داشتم و به نوشته ها خیره می شدم . هر واکه ای به کسی یا چیزی نام می گذاشتم . برای نمونه واکه ی ” ج” را ” به داراب ” یکی از پیرمردان خمیده و واکه ی ” م” را به ” مهتابو” دختری از خویشاوندان می خواندم که پس از آن پی بردم که واکه نخست نام ” مهتابو ” هم می باشد .‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

‌شانس زنده ماندن

(۶)

نشانه هایی از آمدن زمان پیشه وری ( عصر صنعتی) به روستاها پدیدار شده است ..
از سوی خان “تراکتور” که روستاییان به آن ” تَرَتول” می گفتند و کامیون “اینترناش “و سپس “دَج” آورده شد . راننده که با گویش فرنگی : “شوفر ” ادا می شد یکی فضل الله شوفر تَرَتول بود و یکی هم عرب شوفر کامیون که هر دو سیرجانی بودند .
روزی در سر خرمن گندم ، فضل الله راننده ی تراکتور ا…
[۲۲:۰۷، ۱۲/۱۰/۲۰۱۸] آذین معتضدکیوانی: شانس زنده ماندن
(۱)
از چندین فرزند ما سه نفر توچین شده زنده ماندیم تا چند ین دوری سوار چرخ فلک روز گار شویم . نه “نگهدار” ی ماند ، با اینکه نخستین فرزند با این امید نام نهادند که خدا اورا نگه دارد او در همان یکی دوسال پس از زادن در ۱۳۲۰ در گذشت و نه “سُنگر” ی که تنها تا ده سالگی توانست سَنگر زندگی را داشته باشد ، پای سید مظفر خاکش کردند و پدرم در میان دستان دو کس که بازویش را گرفته بودند زوز می زد که خود را بکند و به زیر چرخ های خودرو در مسیر خیابان راسته شهر “رضاشاه کبیر ” ( امام خمینی فعلی) بیندازد و از زندگی رها شود ‌که اگر می کرد این من نمی دانم کجای زمین زاده می شدم؟ یا نبودم ؟ ، چه “دُخی” هایی که تا چشمشان به جهان هستی باز می شد پیک مرگ جان آنها را می گرفت. سالهای گذر از بلا ، قحطی ، سال دردی ، سالهای جنگ‌ جهانی دوم ، روزگار دور افتادگی روستا، سال های ارزش پیداکردن تخمِ ” تولُو” ( پنیرک) برای برز ( بذر) پاشی تا جای گندم را بگیرد و هسته خرما برای آرد کردن . پیش و پس از ما ۳ نفر بچه هایی زاده شدند ومردند .

واپسین ها جمولی ( دوقلو) هایی بودند که یکی پس از ۳ و دیگری پس از ۷ روز روی الک گردانی دستان پدر چهره اش سفید شد و جان داد و آنگاه مادر را نیز ” سرخور” کردند و به یک بیماری درگذشت.

اکنون ما سه فرزند ؛
یه کاکا بزرگتر که در زمستان ۱۳۲۷ زاده شد ، زمانی که فرمانده لشکر ( به گفته ای تیمسار سید نعمت الله نصیری، سرگُمار گذشته ساواک شاه که در روزهای آغازین خیزش ۵۷ تیرباران شد )، برای کاری به روستای زادگاهمان رفیع آباد ، جایگاه زمامداری خان و کلانتر ” تارُم زمین ” آمده بود و نام کاکای ما را برای یادمان تاریخ ” لشکری” گذاشتند. که در همه زندگی خود با نامش درد سر داشت و گمانها می رفت که نام خانوادگی است .
من اما سالی زاده شدم که عمویم سالهای سربازیش پایان یافته بود ، سال ۱۳۳۴
، سالهای از تلاطم مصدقی افتادن. او زنده باد های مصدقی و جاوید باد شاه های گذران سربازی را که در رژه نظامی بندر روی داده بود به پدرم که برادری بود با سالیانی بزرگتر از او بازگو می کرد…. با سواد ملا مکتبی اش نام مرا از درون قرآن و داستان ” یوسف و زلیخا” در آورد و ” یعقوب” نهاد . خواهر کوچکترم را ” والده ی خان” ( زبیده خاتون کلانتر) چون بهنگام آگاهی، دم نوش آویشن نوشیده بود ، ” اُوشن ” نام نهاد ، اما برای پرهیز از درد سر سجلی خواهرم دارنده نام شناسنامه ای ” نورسته” از دو خواهران مرده شده بود با دو سال از من بالاتر!
ما از بیماری های سیا سرفه ، و سرخک که هرگاه می آمد و جان نیمی از بچه های ده می گرفت رهایی یافته بودیم ..‌

(۲)
کودکی من همراه با کودکان دیگر اینگونه نشو و نما کرد : با جامه های چیت یزدی یقه کیپ بلند و چاک دار و بی پیژامه و پاپتی با دعا نوشته های چارته ( چهار تا) شده که در پارچه هایی دوخته شده که به اندازه ی مهر نماز بر سر دوش با سوزن قفلی ( سنجاق قفلی) گیره زده شده بود با این باور که کودک بی گزند بزرگ‌ شود و اگر می مرد که می گفتند خواست خدا بوده است.‌
می گفتند کودک پسر که دیده می گشاید تا مرد شدن از چهار گسل دشوار باید گذر کند : بیماری سرخک ، ختنه، سربازی و پیوند زناشویی .
سربازی را هجرانی جگر سوز برای فرزند دانسته و از همان آغاز کوشش می کردند تا با پیش زمینه ای مانند شناسنامه بزرگ گرفتن و زناشویی جلو انداختن برای بخشودگی ” معاعیت” فراهم کنند.
سرخک را “مبارکی” می گفتند تا با این گفته آرزومندانه ، کودک زمان بیماری را به مبارکی( بی مرگی) بگذراند ..
بهنگام واگیردار شدن سرخک پارچه های سرخ بر پیکر بیمار و در و دیوار اتاق قرنطینه ی او آویزان می شد و یک باره روستا به مانند پادگان بریگارد سرخ می شد .‌..کودکی که سرخک نمی گرفت با بیم و امید به آینده چشم می دوختند و من و خواهرم چند سال از این بیم و امید ها از سر گذراندیم که در گذر داستان به آن پرداخته می شود. ..کُکِ شوک( سیاه سرفه) که خود به یاد نمی آورم زودتر گریبانگیر من شد که به هنگام بارچرونی ( ییلاق بهاری برای چراندن چهارپایان ) در روستای کَهن (مرز لارستان ) تا پای مرگ به آن دچار شده بودم و سرفه زدن های پس آمدی تا چند سال داشتم.
رویداد هایی دیگر نجات یافتگی از مرگ یکی غوت ( قورت) دادن حبه ای تریاک از مهمان خانه بود که در گلویم گیر کرده بود ، با چشمانی بر آمده و نفس بند آمده ، امیر ی همسایه ی بیتال ، به زحمت از گلویم در آورد.
روزی دیگر در پهنابه ی جوی جلوی ده ( خیابانی ) با به زیر آبی رفتن خود به هنگامی که می خواستم بالا بیایم از هر سو خود را زیر فرشی بزرگ می یافتم و آنقدر آب خوردم و دست و پا زدم تا زنان گلیم شوی دانستند و مرا از زندان زیر آبی رهانیدند.
چشم و دل کودکیم که

باز شد در جهانی میان دشتی گرد خود را می یافتم که گرد بر گرد این دشت رشته کوه هایی دژ مانند نمو دار است و خورشید از پس کوه با هیبت گهکم بر می آید و در پس کوه کوچک‌ گله گاه فرو می رفت و بدینسان طلوع را “روز اَ کوه برآمده” و غروب را ” روز اَ کوه رُو” می گفتند. .
شوره گزان دشت برای کودکان و بزرگان پناهگاهی برای صحرا رفتن و وانهادگی ( تخلی ) و همچنین شکوفایی اندیشه بود …گاه دیده می شد که گروهی با فراخوانی ” بیاین بریم به صحرا ” ، هر کسی در پناه شوره گزی پنهان می شد …
بر گ‌ شوره گزان به مانند دستمال توالت های امروز پاک کننده هایی بودند، اما با ویژگی نمکین گند زدایی !

(۳)
آوازهای دلنشین از سوزناکی نی و شروه و شاد انگیز ساز و نقاره آهنگی درهمی در هوش من تنیده شد تا در خلوتکده ی خود ترانه ای کودکانه ای بیافرینم : ” به جان تو ننو ننو ، رفت جان تو ننو ننو..”
روزی مادرم گفته بود که تا من برگردم خانه، این خواهرت در گهواره گریه نکند و من هنگامی که خواهر به گریه آمد با تاب دادن گهواره این ترانه ی من در آوردی را خواندم : ” به جان تو ننو ننو ..رفت جان تو ننو ننو …” …اما او گریه اش بند نیامد بیشتر شد ..بالش را روی دهان او گذاشتم و رویش نشستم تا مادر سر رسید و با چشمان در آمده مرا نهیب زد …گفتم داشت گریه می کرد!
کوچ کردن های مهرجونی ( مهرگانی) رنگی ترین یادهای کودکی من پیش از رفتن به دبستان است . مهرجون ( مهرگان) به هنگامه ی برداشت خرما گفته می شود که در میانه ی مهرماه آغاز می گردد و بر گرفته از جشن باستانی مهرگان است که در این هنگامه پس از نوروز برجسته ترین جشن بوده است.‌
در این هنگامه پدرم گاه با نام پیشه ی ” ضابط” که کارش گرد آوری و نگهداری از خرما و مُغان ( نخلها) خان بود به همراه گروهی به روستای گهکم می رفت و گاهی هم با پیشه ی پیله وری ( بیشتر گندم در برابر خرما) به برآفتاب می رفت .
به گهکم رفتن شبانه ای یاد دارم که هرگامی که با سوار برالاغ پیش می رفتیم سیاهی کوه بزرگ گهکم بیشتر نمایان می شد و سراپا شور داشتم که به کوه برسم .
در گهکم در کنار مغ بُری و خرما چینی شبها سراپا گوش به آوخت ( قصه) های عمو خدا داد می دادیم که با کلاه لبه تاب دار خود پُکی به کلیون (قلیان) می زد و آوخت می گفت : جن ، دیو ، حور و پری، پادشاه و وزیر ..‌کلید واژه هایی بودند که برایم استوره های رویا انگیز بود و گمان می کردم که در پس آن کوه بزرگ جا دارند . مکلو ، غلو و روزو همبازی های مادینه من در مُغستان گهکم بود .‌.روزی با سیاوش دنبال مغ های تاک و دور افتاده مانند سه مُغی رفیع آباد می گشتیم تا پای آن “خَنَکو”( خانه های گلی بچگانه) درست کنیم.
قنات ولرم گهکم با ویژگی اُوبادی ( آبمعدنی) خود جایی برای آبتنی همگانی بود به دور از درد سر های آب گرم کردن در دیگ.
چرک زدایی با سنگ و سفیداب کشیدن و سر شستن با گل سرشوی که از کوه های دور و بر بدست می آمد آدم را پس از آن سبک و پر انرژی می کرد‌.
در برآفتاب رنگ و بویی دگر داشت پدرم در خانه ی مادر رمضان می ماند و به کارش می پرداخت . در آنجا گُلَت و کوثره که از پیش( برگ ) های خود مُغ بافته می شد انبان هایی بودند برای جابجایی و نگهداری خرما .‌ .. خرماهای هسته در آورده ی پیارم که به گونه گردی نان چیده می شد و به آن ” کُلُک خرما ” می گفتند خوراک ویژه ای بود. رشته کوه های تو در تو، روزی من و خواهرم را بر سر شور انداخت که به آستانه ی کوه برویم و هرچه گمان می کردیم که داریم نزدیک می شویم نمی رسیدیم ، خواهرم گریه سر می داد که چرا نمی رسیم؟ تا صدایی از پشت سرمان شنیدیم که برادرم دوان دوان مارا ندا داد که بر گردیم .‌ اوباد ( آب معدنی) اُو رو شو ( آب ریشو ) در میان نیزارها در پناه کوه و آبتنی در آن با نیش زدن ماهی های ریز خستگی را از تن می زدود . با یاد آبتنی دخترکی پریچهره و آشنا که آرام در میانه این چشمه غنوده بود به یاد حور و پری های آوخت عمو خداداد افتادم و سالیانی پس از آن سروده نظامی در داستان ” خسر و شیرین ” در تماشا سروده ی زیبا ی آبتنی ” شیرین” و پس از آن با این سروده ی فروغ فرخ زاد با نام : ” آبتنی” هم نگاهی دیگر و همیشگی داد :
“لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز پیکر خود را به آب چشمه بشویم .‌.‌.

(۴)
در گذر از روزها شور و انگیزه کار در بیابان مرا بر انگیخت تا همراه دو سه تن از کودکان بزرگتر از خود به دنبال گله های گوسفند روم ..جست و خیز بز و میش و بره ها با گرد آوری آنها با چوب گز سرگرمی شاد انگیز ی بود ..پسین به هنگام آوردن گوسفندان ، آنها به پیشه ی شبانی از خانه ها یک دسته نان چوبه ای می گرفتند و من هم چون به همراه بودم از این مزد بهره ای بردم وبا این نخستین دستنمزد نان را به خانه بردم .

ما در این کار خشمگین شد و گفت که این کار ‌مال خودشان است ..ما گاو داریم و باید کاهشوری یاد بگیری …
اما کار آموزدگی کودک را با آوردن یک کوله هیزم از دشت کنار ده نکو داشت می شد .
بین هفت هشت ساله بندی ستیلی دوسه متری را بمن دادند و به همراه برادرم در رودخانه ی خشک کنار ده برای چیدن هیزم رفتم ، کوله ای از چوب خشک درختان گز ، کنار و کُورک ( کهور) گرد آوری کرده و به کمک برادرم با بند به پشتم بستم و راهی ده و خانه شدم .
به هنگام پا گذاشتن در فضا ( حیاط) صدای چنگ و شَوا ( کِل و هورا) از نزدیکان بلند شد . مادرم مرا با کوله ای هیزمی بر پشت بر روی دلّه ای ( حلب) نشاند و با چنگ زدن ( کِل زدن ) نقل رو سر من پاشید و پس از آن با بازکردن بند کوله ی هیزم را به زمین گذاشتم.
از آنجایی که نیگ و کُردی ( نی و شروه) زدن نغمه ی همگانی روستا بود و از هر کنج و خانه و کوی و برزنی شنیده می شد ، چه خواندن مادران در پای گُو چوک ( گهواره ) فرزندان و چه کسانی که در انجام کاری مانند چیلُک ریسی ( طناب بافی با برگ های نخل ) که از کارهای سرگرم کننده بود و چه کسانی که بر گرده ی الاغی سوار بودند به گوش می رسید ، بچه های کوچک هم به فراخور شنیدن ها یکی دو بند کُردی خوانی یاد می گرفتند در آن زمان من یک بند کُردی که در ستایش خان تارم زمین بنشین در قلعه ی رفیع آباد بود یاد گرفته بودم ، پدرم در یک شب چله که مردم برای آوخت ( قصه) گفتن و گوش دادن به خواندن کتاب ” خرم و زیبا ” گرد هم آمده بودند برد و در جلوی خان گفت که دو بیتی را با نوای شروه بخوانم و من چنین خواندم :

کَفه ی گله گاه دولغ* شبارن
سر مِشتی فلک میدون لارن
سلام از من به صولت پور رسونید
مِشی عبدل سر فتنه شبارِن
( * دولَغ: دیولاخ ، گرد و خاک )
این دوبیتی در پیوند با کسان یاد شده بود که در روستای گله گاه در پایین تارم زمین بود که خواهان به در آمدن از زیر کلانتری تهمتن خان صولت پور بودند و خواستار بنیان گذاری ” ژاندارمری” در آن جا بودند و برای این کار برای خواسته اشان به کاخ شاه در تهران هم رفته بودند ‌
(۵)

سر و گوشم به پیرامونی فرا تر از گود تارم زمین باز می شود …از راه “قطبی” کوچ مهرجانی به حاجی آباد می کردیم بنا به پیشه ی ” ضابط” خان بودن پدرم. شبی در بین راه در پای کاروانسرای گهکم می خوابیم .. در مُغ زاد ، مُغ بُری می شود و پس از آن در مُغان بلند شاغونی – شانی ( شاهانی) برای مُغ بُری اتراق می کنیم ..برج و بارویی بر روی بلندی و راسته خیابانی که مغازه هایی به رست ( ردیف ) در دوسوی آن است برایم تازگی داشت. حاجی آباد کلدان آن زمان ( ۱۳۴۰) ، ۲۵ سالی بود که با سامان دهی کشوری کانون بخش “سعادت آباد ” شده بود.

رویداد ” انقلاب شاه و ملت ” و بازخورد ” اصلاحات ارضی ” در زمستان سرد ۱۳۴۱ از یادمان های برجسته من است . برای نخستین بار پوستری دیدم که از سوی یک خودرو جیپ ارتشی در روستا پخش شد‌ . نمونه پوستر : فرتورهایی بود از کورش ، اردشیر بابکان ، ..تا نادر افشار که دارند به رضاشاه می گویند تو مام میهنی ، راه مارا رهرو باش و رضا شاه در فراگردی فرشته گون که مام میهن است سرزمین ایران را در آغوش گرفته است ..‌
برای جشن این” انقلاب”، مردم ده به آموزشگاه ( مدرسه) گلی روستای تارم فراخوانده شد …در آنجا با ساز و نقاره با ساز زدن ( سُرنا و کرنا زدن ) حسین امامدادی نامدار و نقاره زنی استا شیرخان امامدادی ، جشنی با شکوه بر گزار شد ، کشاورزان روستای گنج و تارم سر شار از شادی با بیل های خود به پایکوبی می پرداختند .
بخشی از زمین های اربابان زردشتی : ارباب شاهرخ کیانیان و ارباب اسفندیار سروشیان به کشاورزان واگذار شد اما پیوند کشاورزان رفیع آباد با تهمتن خان صولت پور همچنان به روال پیش ماند .
با اینکه اکنون ۷ ساله بودم شناسنامه ام ۴ سال بود . به نوشته ها کنجکاو شده بودم ، کارت های سفید چار گوش سر و بن درون پاکت و پاکت های گلبهی رنگ چای گلابی کلکته که رویش نوشته هایی فارسی و هندی بود، را نگه می داشتم و به نوشته ها خیره می شدم . هر واکه ای به کسی یا چیزی نام می گذاشتم . برای نمونه واکه ی ” ج” را ” به داراب ” یکی از پیرمردان خمیده و واکه ی ” م” را به ” مهتابو” دختری از خویشاوندان می خواندم که پس از آن پی بردم که واکه نخست نام ” مهتابو ” هم می باشد .‌

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

‌شانس زنده ماندن

(۶)

نشانه هایی از آمدن زمان پیشه وری ( عصر صنعتی) به روستاها پدیدار شده است ..
از سوی خان “تراکتور” که روستاییان به آن ” تَرَتول” می گفتند و کامیون “اینترناش “و سپس “دَج” آورده شد . راننده که با گویش فرنگی : “شوفر ” ادا می شد یکی فضل الله شوفر تَرَتول بود و یکی هم عرب شوفر کامیون که هر دو سیرجانی بودند .
روزی در سر خرمن گندم ، فضل الله راننده ی تراکتور از کاور ( کپر ) بیرون آمد و چشمش به من افتاد و برای آب آوردن به درون کاور فرا خواند .‌.من زهره ترک شده پا به فرار گذاشتم.
در روستا شوفری بسیار پیشه ی برجسته ای می دانستند و همچنین ترسناک ساختن برای بچه ها به جای لولو به کار بردن که اگر چنان کنی می گم “عرب” بیاد بخورتت و همین شوند این شده بود که هنگامیکه صدای کامیون عرب و صدای تراکتور فضل الله می آمد بچه ها می دویدند و به خانه هایشان می رفتند.
کامیون با هِندِل ( Handel) که میله ای بود و به درون سوراخی که ” استارت” آن بود فرو می بردند تا چاولو ( روشن) شود . هِندِل زدن کامیون به نیروی تن و بازوی بالایی نیاز بود و این کار از سرگرمی و زور آزمایی ماجرا جویان جوانی شده بود تا دو مندویی ( مسابقه ) بگذارند که کی با دوران زودتر هِندل کامیون را روشن کند. واژه های فرنگی : “شوفر” ، ” چاولو” ، ” ماشین ” ، موتور ، هِندِل ، باک ، دیسک ، تایر و ….با واژه های بومی : گُودار ( گاودار) ، راه انداختن، گاو و خر و لِنگار ( خیش) در برابر هم به پیش می رفتند تا دوران کشاورزی را به چالش بکشد.
تلمبه ها ی بلا کِستون هم برای کشیدن آب سر و کله اشان پیدا شد تا دوران چرخ های آب کشی از چاه بسر رسد .
به جای علی یزدی ، حسین یزدی ، غفار هاشمی که با الاغ تنخواه ( پارچه ) برای فروش می آوردند کامیونی از سیرجان با باری از پارچه و کفش های لاستیکی می آمدند .‌ اما از آن سو بازار الاغ فروشی در روی جلوی ده ( خیابانی ) همچنان برپا بود …پدرم کارشناس دانستن سن الاغ از روی دندان ها یشان بود‌. خودمان یک نره الاغی نامدار و تیزرویی داشتیم که از نمونه های الاغی بود که به آن خر سُوز می گفتند و پدرم نامش ” سلحشور ” گذاشته بود. …این الاغ روزی که کوشش می کرد به نان هایی که مادرم می پخت دهان بزند من با راندنش ، لگدی به سویم پرتاب کرد که گوشه ی راست لب بالایی من شکفته شد و مادرم با درهم کردن دوا هایی مانند دارِ زرد ، گوزه ( انزروت) و… در جای پارگی گذاشت و پس از زمانی بهم جوش خورد و گوشت آورد اما جایش ماند و تا هنوز هم کمی جایش مانده است . پدرم بدین شوند “سلحشور ” را با بهای چندین من گندم را فروخت ! …

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

شانس زنده ماندن

(۷)

یادی هم از سال ملخی بشود که در دور بر سال ۴۰ بود ، لشکر ملخ از آسمان به روستا یورش برد و به جان کنجیت ها ( کنجد ) افتاد..‌ ملخ ها آن اندازه زیاد بودند که مانند ابرهای سیاه جلوی خورشید در پهنای آسمان ده را فراگرفته بودند.
مردم چاره ای ندیدند تا از کشتزار ها نومید گشته ، مردها با چادر دُگُرد ( چادرشب ) ‌و زن ها با چادر سرشان به شکار و گرد آوری ملخ ها ی کُناری راهی کشتزار پایین ده می شدند .

نه در کوه سبزی ماند و نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
سعدی

برای خوراک سر دستی پر و بال ملخ را کنده در روی تابه کباب می کردند و می خوردند و یا برای تهیه کوت ( قوت) خوراکی ملخ ها می جوشاندند در پشت بام ها آفتاب کرده و سپس پوست کنده و خشک شده نگه می داشتند تا کاتغ ملخ درست کنند ..مانند کار خوراکی که با میگو می کنند به همینگونه تا سال های پنجاه در دیار ما به میگو : ملخ دریایی می گفتتد ‌…
به ماهی های بزرگ نمک زده که از بندر می آوردند و برای گربه نبردن از شیروانی خانه آویزان می کردند ماهی گوشتی می گفتند.

روزی من چند تا بچه در مغستان ده پای گپ پیرترین زن ده ( دی حسین رجب ) نشسته بودیم ..می گفت : زمونه هَلِش (عوض) شده مردم چند روز میشه همدیگر را نمی بینند! …با اینکه همه چیز تو خونه دارند …کتری ، غوری ، منقل ، تابه … زمان ما یه نفر دونفر بود که آب پز داشت ( کاسه ای فلزی که آب در آن برای درست کردن چای آب جوش می دادند ) و هر روز خانواده ها در پسین گرد هم می آمدند باهم چای می خوردند …بگو بخند …اکنون درسته همه کس این چیزها را دارد اما مانند او زمون ها هر روز همدیگر را نمی بینند !

هارمان روستا درهمی بود از فرهنگ های دیرین مردم در باورهای بومی و دینی.
دو آئینی که بیشتر انجام می شد نوروز و خواندن کتاب مشکل گشا بود‌‌
نوروز با آیین ویژه ی گِلَک ( گِل سرخ) زنی بر دور و روی درهای خانه ، روی سر و پیشانی بچه ها ، شاخ و پیشانی چهارپایان ، کنده ی نخل ها و درختان ، گوچوک خوری ( تاب خوری) . که شور و هیجانی در زن و مرد برپا می شد .

خواندن کتاب مشکل گشا در شب های آدینه که سروده هایی در ستایش پیامبران و امامان بود .‌ داستان خضر و حضرت علی ، داستان رویایی پیرمرد خارکش که پس از خواندن نقل و نخود و کشمش ویژه مشکل گشا پخش می شد .
خواندن فاتحه برای در گذشتگان و دعای حصار کردن حیوانات هم از باورهای همیشگی بود.
اما بازی ها و سرگرمی ها بسیار بودند که در جای دیگر همراه با آئین های بالا گسترده نوشته شده است.
در کنار این ها عشق و دلدادگی در روستا پرده از کار همه بر می داشت .‌‌..
انسان هایی با رفتارهایی از پیشینه ی نیاکان .
مانند همه جا در روستای ما رفتار ها و کنش های ناهمگون بود ، در کنار واژه های ورجاوند ( مقدس) ، واژه های دشنامی تا به شوخی هم کاربرد داشت با انبوهی از رویداد ها و زبانزدهایی که گفتنش را نادرست می دانند، اما هر کودک خواهی نخواهی می دید و می شنوید .

کامیون و تراکتور خان گاه سرگرمی بود برای سواری خوردن. آنها یی که جوان و مرد بودند از ” عرب” راننده ی کامیون می خواستند تا پنجه رکابی سوار شوند. پنجه رکابی به ایستاده سوار شدن بر روی رکاب ( پله های سوار شدن ) بود که به هنگام راندن کامیون ، رکاب سوار بادی به سر و تنبانش می افتاد و کیف می کرد .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

‌شانس زنده ماندن

(۸)

خان با کامیون خود هندوانه و خربزه بار می زد و به بندر می برد و گاه چند نفری هم دنبال خود می برد برای کمک و گاهی هم برای گرفتن وام کشاورزی .
بک بار برای من این یادمان شد که در تابستان ۱۳۴۲ به همراه پدرم و دوسه تن دیگر با کامیون خان به بندر بروم. در اتاق کامیون قدم نمی رسید که درازی راه و دور وبر را ببینم …گاهی پدرم مرا بلند می کرد …شب در پر آبدین خوابیدیم . تونل تنگ زاغ هنوز نبود . در کافه کاوری ( کپری) ناشتا خوردیم .‌ به نزدیک بندر که رسیدیم پدرم مرا روی باربند گذاشت تا از دور بندر را ببینم . در بندر ما به مسافرخانه ی “علی کورو” ( دور و بر هتل کوثر اکنونی – میدان شهربانی) جاگیر شدیم .
در یکی دو روز در بندر ماندن این یادمان ها برایم ماند:
در کنار دیوار بلند زندان شهربانی ( سیتی سنتر اکنونی) پاسبانی نگهبان بود که صداهایی هم از درون زندان می آمد .
نخستین بستنی را در خیابان بهادر روبروی بانک صادرات اکنونی خوردم ..پدرم گفت یه بارگی نخوری که زیاد سرده ..‌با این قاشق بخور …مزه شیری آن بستنی هنوز انگار در دهانم مانده است …در کافه ی قنبر حیدری ( کنبر سبیل) در همان خیابان کناره دهنه ی بازار چلو ماهی خوردیم .‌‌ رستم دایی ام در آنجا دیدیم ‌ به من شیوه ی قاشق چنگال به دست گرفتن و با آن خوراک خوردن را یاد داد .
در بازار مردی به نام (رکنی) شربت آب لیموی تازه با لیوان های بزرگ شیشه ای می فروخت ( امروز با نا تازگی آب لیمو و در لیوان های یک بار ه ای یان ده ) . پسران رکنی : اسحاق و موسی اکنون از دوستانند ..‌همین امروز موسی را که کفش فروشی دارد در همان جای پدرش دیدم که پنجاه و پنج سال پیش پدرش را !

پسین بندر با پدرم در روی دیواره ای بلوار روبروی تندیس رضاشاه نشسته بودیم تا دست دراز کردم و به پدر گفتم : اون کیه؟ .‌‌..پدر م دستم کشید که پاسپان ها می گیرند ! …گفت : اون مجسمه ی رضاشاه ، پدر شاهنشاهه که خودش از این راه بندر رفت خارج و این با یه چیزایی را کار دستی آدمی مانند خودش درست کردند و تکان نمی خورد…در دنباله گپش با همراهان گفت که خاک میهن هم برداشته بود و اینجا در دستش نشان دادند .
با پدرم به سینما شهرزاد ( شل کن) * رفتم و برایم هیجان انگیز بود که آدم های بزرگتر از آدم های دور و بر با کارهای شگفت آور و خواندن ترانه انجام می دهند . این فیلم نخستین دیدنی را با بازی محمدعلی فردین در ” گنج قارون” بود . سینما از بالا رویش گرفته نبود و کسانی که نمی خواستند پول بلیط بدهند از روی دیوار بانک ملی یا درختان کناری بالا می رفتند و نگاه می کردند.
دریا برایم شگفت انگیز تر از از همه چیز بود که این همه آب آنورش کجاست ؟
برای همین روز پس از آن که پدرم و همراهان با خان به بانک برای گرفتن وام رفته بودند و مرا گفتند بمانم جایی نروم که گم می شوم …دزدکی رفتم کنار دریا ، مات تماشای آبهای نیلگون و صدای امواج آن بودم . پس از دو ساعتی که به سوی مسافرخانه رفتم ..در میانه ی راه پدرم و امیرقلی سالاری از همراهان را دیدم که عرق ریزان و هراسان با دیدن من نفس زدنشان آرام شد و بر افروخته به من گفتند چرا رفتی بیرون ما دَوَل و دنیا دنبالت گشتیم. گفتم دریا رفتم . امیرقلی همچنان نفس زنان گفت : من هم گمانم بر این بود ‌که این بچه رفته تو دریا غرق شده رفته …
با بر گشت به روستا با دیده های کسان و نمادها و تندیس رضاشاه و نیز دیدن فیلم سینما ، در کاور کوچک فضای بزرگ خانه امان با شَل ( گل شَل شده ) بر روی دیوار ، چارگوشی دابشتی ( دوشت ) درست کرده و با شَل، آدمک هایی درست کرده به این پرده ی گلی چسبانده و به آن سینما شل کن نام نهادم! …همبازی هایم برای همکاری و تماشا به آنجا می آوردم …
و با این کار به گونه ای نو ی خونَکو ( خانه های کوچک گلی کودکانه) درست می کردیم .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

‌شانس زنده ماندن

(۹)

سه سال از شناسنامه ام بزرگترم . آن زمان که به شناسنامه ، ” سِجِل” می گفتند، به اداره آن : اداره ی احصائیه و سجل احوال ” می گفتند . هر از چند گاهی فرستاده اداره ی یاد شده از حاجی آباد به روستاها می آمد و با هماهنگی کدخدای ده یک گروه که در رده های نزدیک بهم سن داشتند با پرسش از پدرانشان شناسنامه در می دادند . پدران هم بیشتر سن پسران را به همانگونه که گفته شد تا اینکه به زمان سربازی برسند دارای زن و بچه شوند و راهی برای بخشش از سربازی رفتن بشود ،؛در تاریخ زاد روز کوششی نمی شد که درست همان روزی که به دنیا آمده اند در شناسنامه نوشته شود و بیشتر روز آغاز سال می نوشتند با اینکه آنهایی که نزدیکانشان مُلا ( سواد دار) بودند جایی در پشت قرآن یا دفتری تاریخ درست زایش را البته به روز و سال و ماه ماهی (قمری ) یادداشت می کردند.

رویداد سجلی من نیز بر همین منوال شد به همراه چند تن از هم سن و سالان: نوازالله ، نعمت الله ، غلامشاه ، محمود، یوسف ، شهریار و..‌ با هماهنگی کدخدا یاور باوقار شدیم : :اول فروردین ۱۳۳۷ ‌.

اکنون با شناسامه ی ۵ سال و سن ۸ سال پدرم بر آن است که در این روز های پایانی آبان ماه که از مهرجونی ( مُغ بری) از روستای برآفتاب برگشته ایم به روستای ” تارُم” ببرد تا برای نامنویسی با نشان دادن هیکلم به مدیر مدرسه بپذیراند که به سن شناسامه ام گیر ندهد .

مدرسه گلی تارم در نخست ساختمان رها شده از قلعه ی مرتضی چوبینه ( نماینده ارباب اسفند یار سروشیان زردشتی ) بود که این ساختمان گلی پس از آن پاسگاه ژاندارمری جای گرفته بود و پس از رفتن ژاندارمری به روستای ” گهکم” پنج دری آن که به گونه ی کپه ( گنبدی) با مهرازی ( معماری ) کرمانی ، برای دبستان بهره وری شد .
پدرم دانسته بود که در تارم مدرسه پا گرفته است و دوتن از هم بازی هایم ( نوازالله و غلامشاه ) یک ماهی است به مدرسه رفته اند و با نامنویسی من، پس از “داور خواجه” که یکی دوسالی از ما جلوتر و در پتکوئیه رفته بود. اکنون نخستین کسانی بودیم که از رفیع آباد پا به مدرسه در تارم گذاشته بودیم . این رویداد پس از برچیدن ” مکتب خانه ” رفیع آباد ” به سبب نابینا شدن ” ملا علی نیکخو ” و نیز زمانه ی گشایش آموزش های نوین دولتی انجام گرفت .
ملا علی نیکخو نامدار به ” کلعلی ذاکری” با دستور والده ی خان ( زبیده خاتون ) ، کلانتر بیوه رفیع آباد از دُرز و سایبان به رفیع آباد آمده بود تا مکتبخانه را راه بیندازد . ملا علی مردی وارسته و معتمد ده بود ‌و افزون بر مکتبداری حکم مرجع دینی هم داشت . با نابینایی که داشت به کمک فرزندان خود از پایین ده به خانه ی منبر ده در کنار قلعه می آمد و بر پشت بام آن با پرسش از نشانه های زرده ی شوم ( گاه مغرب) ، اذان سر می داد. ره آورد ملا کردن ملا علی ، چند تن از روستا بودند که از آن میان : زنده باد ” شهپر ” دختر خان بود.. برادر بزرگ من هم اکنون دوره چهار پنجساله مکتب را گذرانده بود و خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و کتاب خرم و زیبا را با نوا می خواند .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

[۹/۷،‏ ۲:۴۴] یعقوب باوقار زعیمی: ‌شانس زنده ماندن

(۱۰)

اکنون از کوچ مهر جونی روستای برآفتاب بر گشته ایم ، روز های واپسین آبان ماه است ، هنگامه ی تخم کار ( بذر افشانی) و از سویی کولک چینی ( برداشت پنبه) و لیمو چینی و پایان خرما چینی در رفیع آباد بوی هوای ویژه ای پراکنده است .

پدرم یک جامه ی آبی یقه کیپ راه راه و چاک دار با پیژامه ای همرنگ که دمپای آن کِرمک ( نوار) بود با یک جفت مَلیکی ( گونه ای پاموش گیوه با پوزه و پاشنه چرمی دار ) از حسین یزدی در برآفتاب خریده بود و این ها را پوشیدم تا به سوی مدرسه ی تارم برای نام نویسی کلاس اول دبستان بروم…برای خودم هم باور نکردنی بود که تا آن زمان یادم نمی آید پاپوشی پوشیده بودم. در روستا بچه ها تا زمانیکه بزرگ می شدند پا پوش و کفشی نمی پوشیدند .. رفیع آباد زمینش گِلی و دور و بر آن شوره زار بود ؟ ریگزار نبود ،کف پاها با گذشت زمان سفت شده و با زمین خو می گرفت . ( مانند بومیان بیابان نشین استرالیا که خود را مردم حقیقی می پندارند ) و تا تنی ( حتی ) بزرگتر ها هم دوست داشتند پا پتی در روستا راه بروند مگر اینکه برای کار کشاورزی و مُغ بری نیاز به پوشیدن مَلکی پیدا می کردند . از پوشیدن پاپوش از پریچه ( الیاف ) مُغ که به بندری آن را ” سُواس” می گویند چیزی به یاد ندارم اما پاپوش هایی با کف لاستیکی بریده از تایر خود رو ها که با رویه ی بافته های چیلُکی ( طناب بافته شده از برگ های مُغ ) پیوند زده می شد کاربرد داشت.
کسانی که برای کار به آبادان و کویت رفته بودند با خود کفش آوردند که به آن ” اُرُسی” می گفتند …کفش های لاستیکی از سال ۴۴ در روستا آمد .‌
اگر به پاها سیخ ( خار نخل ) یا خاری می رفت و تهش فرو می ماند با خیس کردن جایش با سوزن دَرزی( سوزن خیاطی ) در می آوردند و گاه می شد که یک سرگرمی برای دلداده های زن و مرد باشد تا کف پای دلبری روی ران پای دلبری در بر گرفته شود تا با کنکاش خوش‌ آلودی مانده خار و سیخ را بیرون آورده شود .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.
[۹/۱۰،‏ ۱۰:۲۹] یعقوب باوقار زعیمی: ‌شانس زنده ماندن

(۱۳)

پس از رهسپاری آقای علی زمانی نژاد به روستای پتکوئیه آقایان شاپور کیانیان ( زردشتی ) و …. کار آموز که هر دو کرمانی بودند آموزگاران کلاس سوم دبستان ما در نیمه ی سال دانشی( تحصیلی) بودند که روش انگار برابر درست با واژه های آموزش و پرورش در پیش گرفته بودند . روش شگفت اینها این بود که پیشین روزها درس می دادند و درس می گرفتند و پسین روزها ما را وا می داشتند تا در سر سرای قلعه تارُم آب پاشی کرده ، تَکِل ها ( حصیر ) را گسترانیده ، پتو و بالش روی آن ….و آنها با لباس راحتی لَم داده و رو اندازی را روی خود می انداختند ، بساط چای و منقل مهیا و سپس ما را از دختر و پسر وادار به آواز خواندن می کردند چند تنی شروه می خواندند …”روزی ” دختری بود که با صدای بلند شروه می خواند که در روستا می پیچید ، “امان الله ” پسری بود که در شروه خواندن سر زبانش می گرفت …”محمد ماندگاری ” ترانه ی با احساس می خواند : روم صحر ا من خسته ، بچینُم گل دسته دسته ، آیُم به خونه ی تو نازنینم ، لبُم پر از خنده و دلم شکسته ، …با این ترانه دشت دور و بر با گلهای سر زردو ( بو مادران ) جلوی چشم می آمد .
من ترانه دختر قوچانی می خواندم : آفتاب سر کوه نور افشونه ، سماور جوشه ، یارُم تُنگ و طلا دست گرفته غمزه میفروشه….‌یه دو نه ی انار ، دو دونه ی انار ، سیصد دونه مروارید، میشکنه گل ، می پاشه گل ، دختر قوچانی ..
( آن زمان رادیو ترانه های نامدار بومی به ویژه ترانه های خراسانی زیاد پخش می کرد ). ترانه ی : دختر فراش باشی را عباس می خواند .
همه شاگردان بدون سوا گری می بایستی آواز و ترانه می خواندند و گرنه تنبیهی مانند کلاع پر یا دویدن تا پای ” بِرکه ی کل عزیز ” در پیش داشتند …
با گفتن : یک ، دو سه از آنها باید بی درنگ ترانه یا رقص از سوی کسی که خواسته شده بود انجام می شد
این دو اموزگار که ما به آنها ” مدیرون گوتونو ” (مدیر – آموزگاران بزرگ ) به شوند هیکلی بودن می گفتیم تنها به آواز خواندن بسنده نمی کردند …برنامه های شاد و هیجان انگیز دیگری هم مانند رقص ، نمایش ، توپ بازی هم برپا می کردند .
تماشای خنده آور این بود که یکی با زور ترانه ای می خواند یا می رقصید و خودش هم خنده ه ش می گرفت ! …‌

دویدن دسته جمعی تا” بِر که ی کله عزیز ” و برگشت هم از برنامه های همیشگی ” مدیرون گو تو نو ) بود .‌‌
کسی که پیش از همه می رسید تشویق و جایزه می گرفت .

ادامه دارد….

🌴🚴‍♂Y.B.Z.

* نام ها گاهی به شَوند هایی ( دلایلی) ، خود گزیده می باشد .

ادامه خواندن فارغانات قصه- زمستان